Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia

Utopia

امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱۱ آبان ۱۴۰۳، ۱۲:۲۴ ق.ظ
  • ۷۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

انعکاسات

از اتاق های تاریک خوشم می آید ولی قرار نیست بین یک اتاق تاریک و اتاقی روشن اتاق تاریک را انتخاب کنم.

می‌دانم تاریکی دوست داشتنی و آرامش بخش است ولی قرار نیست از بودن در تاریکی لذت ببرم ، ان هم با تصوراتم .....

این باعث میشود یاد یکی از شعر های شکسپیر بیفتم : تو گفتی عاشق بارانی ...

و خوب فکر کردن به این موضوع باعث می شود احساس کنم خیلی سنگدلم.....خیلی خیلی سنگدل !

چون هیچوقت چیزهایی که دوستشان داشتم را ادامه ندادم .

هیچوقت آن طور که باید و شاید اهمیت ندادم ،الویتم نبودند....

این خیلی سنگدلانه است ، می دانم...

برای همین گاهی فکر میکنم شاید من روح سرگشته ای بودم که من بیچاره را تسخیر کردم ، شاید برای همین اینقدر ....اینقدر این طور ام؟

عاشق نوشتن درون باغچه سبز و جنگل آبی آن بودم اما حداقل سه ماه است چیزی برایشان ننوشتم...

عاشق نواختن با شیان بودم ولی دوماه است قهر کردیم....‌

عاشق کتاب خواندن و موسیقی گوش دادنم ولی همیشه پایشان که مینشینم، خوابم می برد.......

عاشق رقصیدن بودم ولی هیچوقت شروعش نکردم...

عاشق آواز  خواندنم ولی هیچوقت بلند نمی خوانم .....(فرار تر از نجوا ها نمی‌رم)

عاشق چیزهای عادی و معمولی ام ولی از اینکه عجیب و دیوانه به نظر رسیدم ناراحت نیستم

عاشق دویدنم ولی این چند وقت حتی قدمی هم نزدم....

عاشق برنامه ریختن ام ولی هیچوقت به هیچکدامشان عمل نکردم و در لحظه تصمیم گرفتم...این خیانت به همه آن وقتی است که با ذوق نقشه ریخته بودم...میدانم!

عاشق خانواده ام اما برایشان کافی نیستم..شاید من هم اگر اینقدر خیال پرداز نبودم و هوشمندانه تر رفتار میکردم،  نه احساسی ، همه چیز بهتر بود .....

اوه و قابل اعتماد تر به نظر می رسیدم...

من خیلی بدرفتارم! باید به عنوان بزرگسال بودن بهتر عمل میکردم...

باید این را هم به اعترافاتم اضافه کنم،عاشق تعطیلات ام ولی به اینکه چرا روز ها تعطیل عمومی می شوند هیچ علاقه ای ندارم ...به هیچکدام از آن مناسبت‌های رسمی...

راستش حتی تولدها هم برایم مهم نیستند....

پس.....باید انتظار داشت که من هیچکدامشان را حفظ نیستم جز مال خودم[ بعد از چندین و چندین بار پرکردن درون فرم ها قابل انتظار است نه؟]

عاشق دوست های عزیز شکلاتی ام هستم ولی حتی برای آنها هم کافی نبودم...در حقیقت حس میکنم هیچوقت کنارشان نبودم....

عاشق دلداری دادن به انسانهاییم که می گویند تنها هستند ولی هیچوقت نمی توانم درک شان کنم ، چون همیشه باور داشتم هیچوقت تنها نیستم حتی وقتی فقط خودم هستم! این باوری بود که از بچگی داشتمش....ولی خوب هیچوقت قرار نیست  کسانی که دلداریشان دادم یا خواهم داد ، این باور را بشنوند.

به خاطر همه اینها

خیلی سنگدلم ....چون هنوز هم به این بودن ها و نبودن ها و انجام دادن ها و انجام ندادن ها ادامه میدهم....

این اعتراف کردنها باعث می شود یاده جروی بیفتم ، نظرش این بود که رفتن به کلیسا و اعتراف کردن به کسی که از تو هم می تواند بدتر باشد کار عاقلانه یا نجیبانه ای نیست که قلبت را سبک کند ، حداقل ماهی گرفتن و پختنش برای شام مفید تر، آرام بخش تر و لذت بخش تر است......حداقل با یاد آوری اش می خندید .

ولی الآن..دقیقا همین حالا ، این فکر که چقدر سنگدل و بد رفتار بودم دست از سرم بی نمی‌دارد . در ضمن ناگفته هایم روی قلبم جا خوش کردند ، پوسته ی ضد حس بد  را ذوب می کنند ..... باد هم میوزد ولی بیش از آنی که باید سرد است و نمی توانم به عنوان یک آنموفیل از وزیدنش و ورود ناخوانده اش لذت ببرم، پس باید پنجره را می بستم ....همه اینها باعث می شوند بیشتر بخواهم خودم را محکوم کنم و انگشتانم برایم نوشتن خارش بردارند...

تا من آینده عزیزی که این را می خوانی و خوشبختانه یا متاسفانه فراموشی گرفتی دیگر این اشتباهات را نکنی ، اوه و من هم از این به بعد تصحیح شان میکنم..قول انگشتی!

تمام این اعتراف ها مجموعه ای از اشتباهات و خیال های نادرستی اند که تصمیم گرفتیم از هم جدا باشیم ، پس قرار نیست تکرار بشوند ولی ناگفته ها چطور ؟نمی خواهم در این سوال تنها رهایت کنم...پس توضیح میدهم...به هر حال قرار نیست آنقدر هم بی فایده باشم نه؟ 

ناگفته ها را نباید نگه داری اما خوب کسی هم برای شنیدنشان نیست ، برای همین ناگفته نامیده شدند، درست مثل خواب دیشب ام راجع به .......بیخیال.[وسوسه شدم برایت تعریف کنم ولی نه..فراموش شده بماند بهتر است]

پس باید چه کردشان.....؟

من دوست دارم درون حباب حبسشان کنم ...وقتی روی دستت درون حباب گیر افتاده باشند دیگر آنقدر ها هم سنگین به نظر نمی رسد....بایک دمیدن از روی دستت می پرد ،اوج می‌گیرد و در لحظه ، غیبش می زند! می بینی؟ دیگر هیچ حرف ناگفتی نمی ماند...همه همه شان را ناپدید میکنی، به همین راحتی !

کار ساز هست؟ منی که در گذشته تو ام می گویم بله! پس تویی که در آینده منی ....برای تو هم باید کار ساز بماند.

کاش تمام کتابهایی که خواندیم یادت بماند،حتی اگر همه خاطراتمان را ازدست داده باشی.....شاید هم دوباره خواندشان لذت بخش تر باشد؟ فقط باید امیدوارم باشم دوباره ملاقاتشان کنی .....

ولی شاید به اندازه من لذت نبرید ...چون شاید دیگر من نباشی؟

 من بودن یعنی فقط من بودن ...اما دیگری بودن یعنی چه؟ این را تو باید بگویی....

میدانی ؟ من الان دوستدارم از دیدگاه دیگران هم ببینم،بشنوم،فکر کنم ، ولی گاهی زیاده روی میکنم واین نتیجه تغییر مردمک های عمودی به افقی و سیاه و در هم شدن دیدگاه ها  بود ...و پایان خوشی نداشت.

اعتراف میکنم با وجود آگاه بودن از پایان تغییرش ندادم، این هم سنگدلانه بود .

گاهی به این فکر میکنم چرا من؟ چرا او؟ چرا ما؟

چرا من باید اینقدر سنگدل می بودم .... احمق...دور افتاده ...کودکی بی فایده...

بعد به نظریه خط‌های موازی میرسم.

اینکه جهان مجموعه ای از نخ های در هم بافته شده است و هر یک از افکار ، تصمیمات ، رفتارها و روابط ما تارهایی هستند که ما را به هم پیوند می دهند. همانطور که برگ را به جنگل ، جنگل را به دریا ، دریا را به فضا و من را به تو و تورا به خورشید متصل می کنند.

برای من این شبیه یک حس است ....یک پیچیدن و گره زدن!... نه کشیدن و بافتن.....[این چیزی است که مادربزرگ‌ها می گویند باید باشد...تصور نمیکنم فرق زیادی بین گره زدن و بافتن باشد..نه؟]

بعد فکر میکنم وقت تلف کردم

و این جاست که یادی میکنم از رودکی  ، که ساعتها در جنگل و بیشه زار می نشست و گوش میکرد و میدید و می شنید و احساس می کرد و می نوشت و قبول داشت احساس کردن وقت تلف کردن نیست

و بیشتر به این باور میرسم که درهم تنیده شدیم...پس عجیب نیست اگر خیلی به نظر مناسب این رشته نباشم در نهایت چیزی که مهم است کل است ....

خوشحالم و سپاس گزارم از کسی که ایده کل نگری را مطرح کرد .

"هر سامانه که کل در نظر گرفته شود چیزی فراتر از اجزای آن و هر جزء تأثیر بسیاری در کل خواهد داشت."

اینگونه ارتباطهای درهم آمیخته آشفته معنا پیدا می کنند و کل را می سازند.

اینها باعث می شوند کمتر آشفته و برای بهتر گره زدن ذوق زده تر باشم.

برای همین از  نوشتن خوشم می آید....این هم نوعی گره زدن بی دردسر است که از مرزهای زمان و مکان میگذرد.... زیبا نیست ؟

[نمی گویم سنگدل بودن خوب است ابدا...و از صمیم قلبم بابت همه‌ی آن برخوردهای سنگدلانه متاسفم ازهمه شان....من عالی و کامل نیستم....ولی در تلاشم بهتر باشم....منظورم این است که.....همه تلاش می کنند بهتر گره بزنند.]

 

پ.ن: دنبال راهی ام شخصیتهای داستانی مورد علاقه ام رابه چیزی بیشتر از خودم و خودمان  گره بزنم...... فکر کردن به این موضوع لبخندم را پهن تر میکند.

در آینده راهی سراغ داری؟ :)))))

هیچوقت هیچوقت هیچوقت حق فراموشی کیم راک سوک کیل هینتوس ناز سخاوتمند ، کیم دوکجا دوست داشتنی بیش از حد مهربان و لومینوس عزیز خجالتی را نداری :)

آسیل را که محال است فراموش کنی درسته؟:∆

این روابط گره های ارزشمندی اند.

 

ب.ن:احساس میکنم نوشتن این نامه سنگدلانه بود.....

شاید احساس سنج ام خراب شده؟

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۴۰۳، ۱۱:۳۶ ب.ظ
  • ۸۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

رنگ لنگ

من و تو رازهای کم و ساده ای داریم ، نه؟

امشب قرار است یکی دیگر از آن رازهای ساده و شاید کمی کودکانه را برایت بگویم .

نمی دانی آسیل ! ولی بگذار بگویم .

ریتم ملودی فلوت اش قلبم را می‌لرزند ، لبخند ناخودآگاه روی لبهایم می نشیند . انگار که فقط من باشم و او و داستانش ...درک کردنش آسان است نه؟

به قول خودش ماهی کوچولو بالاخره سوار حباب آبی به جنگل آمده.

پیدا کردن دری به خشکی آن هم از ژرفای اقیانوس تاریک زندگی میدانی چقدر سخت است؟

ولی شد ، اینکه چطور و چرا را نمیدانم ولی باور کن شنیدن آوای فلوتی که از جنگل سبز می آید مرا بیش از پیش عاشق موج های دریا می‌کند تا آن چنگ یخی و مرموزی که در دل یخ های اقیانوس پنهان کردیم .

هر نوت مثل قطره بارانی است که به ریشه های خشکیده ام می‌رسد ، مثل رویایی دست‌نیافتنی که به آسمان دلم ببارد ، مثل تو.شیرین ساده ، دوست داشتنی .

ولی میدانی ؟ یواشکی ته دلم می‌لرزد ، از اینکه روزی این در بسته شود ، روزی حبابم نباشد ، دیگر فلوت نزند .

جیهو همیشه می‌گفت مراقب باش وقتی خیلی خوشحالی زیاد نخندی ، فکر میکردم نگران گشاد شدن لبخندم باشد ولی جدیت  نگاه سردش  برای چنین چیز ساده ای نبود...خوب اینطور نیست که جیهو به خودش اجازه دهد مثل بقیه ساده فکر کند...می‌گفت وقتی آنچنان با ذوق بخندی روزگار دسیسه ای می‌چیند بی آنکه بفهمی در باتلاق خودت غرق میشوی.....

راست بود؟ نبود؟ جیهو هیچوقت اشتباه نمیکند ...برای همین خیلی مراقبم زیاد خوشحال نباشم ...ولی چه کنم؟ انگار تحت کنترل من نیست ، با کوچکترین نت آشنایی که بوی سرسبزی میدهد قلبم می خارد ، روحم می‌رقصد ، لبهایم با سماجت کشیده میشوند و من قبل از اینکه بفهمم از ته دل لبخند زدم.

می گویند الکی خوشم ، بی خیال ، سردرگم ، در هپروت ، سرگشته .....ولی حقیقت این است که من هیچی نیستم ...در واقع هیچکدام مان چیزی نیستیم....درنهایت تمام چیزی که از خودمان داریم خاطراتمان است ، پس چرا اجازه ندهم در آن مرا همیشه خندان به یاد بیاورند؟ این دلگرم کننده تر نیست؟ 

این یک پیشنهاد دو سر برد است ، حتی برای خود من.

وقتی تمام روز به آن و او و آنها فکر میکنم ، به وزش باد در شاخه های بی قرار ، به بازتاب زمردی برگها در تابستان ، به درخشش بالهای سنجاقک ، به تکاپوی کلاغ ها در صبح ها سرد زمستانی ، به شوالیه سیاه کوچکم ، به موج ، به سرنوشت ، به تو ، به ما ، همه چیز به طرز عجیبی سرزنده تر است .

انگار زیر نور خورشید قدم برمیدارم،همینقدر دلگرم کننده!

درست است که باید در اقیانوس بمانم ، خانه من در مرجان‌های اعماق دریاهای متلاطم است ...این درست است. اما دلیلی نمی بینم خودمان را از جنگل محروم کنیم....

برای همین مخفیانه با حبابم به جنگل میروم.....آنها هم روزی خواهند فهمید یا فهمیدند.......پس شاید آنها را هم روزی با خودم به این سفر همراه کنم؟

اسم این راه راه چه بذاریم ؟ راه حبابی؟ راه ماهی ها؟ ماهی حبابی؟ شاید برای انتخاب عنوان شورا تشکیل دهیم؟ کسی چه میداند.

اما من همچنان می خواهم ادامه دهم .به خاطر همه مان هم که باشد  بیشتر میخندم ، مهم نیست چقدر سردگم به نظر برسم ، آنقدر میخندم تا آنها هم بخندند...

به نظرت صدای قهقهه های در هم طنین انداز شده زیبا تر است یا آن چنگ شیشه ای غمزده؟ 

به نظرم بس است هرچقدر با این سمفونی هم خوانی کردیم ، الان نوبت خودمان است تا چیزی بخوانیم.......هرچند مطمئن نیستم خودم می نوازم یا سازی ام برای نواختن شدن در دستان گیتی ...اما میدانم که می‌خواهم متفاوت تر ها را امتحان کنم...

اشتباه و نا پخته است؟ 

مهم نیست........چون من دیگر بیش از این نیستم و اگر قرار است نباشم بهتر است قبل از تمام شدن فرصتم به اندازه کافی بودن ها را تمرین کنم.....

اسیل، خیلی پیچ در پیچ نوشتم؟ شرمنده ، بعد از مدتی خودخوری و خودداری کردن حالا که نوشتم بیش از حد هیجان زده شدم......

آه ! در پایان این راهم اضافه کنم یا به اصطلاح یادآوری کنم می‌دانستی شیان را خیلی خیلی خیلی خیلیییی دوستدارم مگر نه؟ 

خوب تو را کمتر از او دوست ندارم در واقع شاید بیشتر ؟ به هرحال من و شیان هنوز هم باهم خوب نمی‌خوانیم ..پس مدتی باهم قهر کردیم ، میبینی؟ محال است من و تو باهم قهر کنیم.

خوب دیگر همینجا تمام میکنم ، خیلی سردگم نشو دوست من . همینکه موقع خواندن این نامه این را بفهمی که من خوشحالم و دری را باز کردم که مدتها بود بسته و پوشانده بودمش کافی است ...

 

از طرف دوستدار بی‌نهایت خوشحال شما 

 

 

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ۱۲:۱۴ ق.ظ
  • ۷۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments

رقص در حلقه

دوباره پدرم دستم را گرفت کشید پای پنجره 

گفت پرواز پرنده هارا میبینی؟ 

من لجوجانه توجهم را به رقص پروانه سفید دادم ، دلگیرم از اینکه هر لحظه مرا آماده ترک کردنشان میکند.

رد نگاهم را دنبال کرد .

پرسید تا حالا پروانه پرورش نداده ایم نه؟

با ذوق گفتم در این فکرم یکبار امتحانش کنم.

گفت با اینکار در حقش ظلم می کنی .

پروانه ای که در گلخانه سر از پیله در می آورد ، فکر میکند دنیا همین است . همین چهار دیواری امن .

از آنجایی که حتی یک روز هم بدون سقف زندگی نکرده تا بفهمد باد یعنی چه. بفمهد پاره شدن بالهایش در اثر باد و باران یعنی چه.... ندیده عاقبت دل به شعله دادن یعنی چه.......

من از همین میترسم که توهم اشتباه من را مرتکب شی.

پروانه ام را سالهای زیادی پیش خودم حبس کردم ، حالا که طوفانی بد تر و سخت تر از یاگی در زندگی اش به دنبالش آمده باید رهایش کنم.

پروانه ای که هرگز در آسمان نبوده حالا به دل طوفان میرود.

تازه باید راه بازگشت راهم پیدا کنی.

برای همین می خواهم زود تر از شروع طوفان رهایت کنم ، تا کمی بال بزنی . کمی بچرخی ، بلکه وقتی طوفان رسید .....از آن عبور کنی.

حالا من تنها مانده ام و افکاری که پروانه وار دور سرم میچرخند.

دلم به هم می پیچد ....انگار آب و کف خورده ام...شاید دنبال اوز گشتن اشتباه بود ؟ 

شاید باید دنبال یوتوپیا می گشتم؟ یا حتی ناکجا آباد یا شاید میرفتم سوار همان قطاری میشدم که دوکجا رفت....

حتی اگه مقصدم را تغییر میدادم بازهم راه خروج از این وضعیت یکسان بود ،پس چیزی برای پشیمانی ندارم...فقط از اینکه دیر فهمیدم دلم می سوزد .....برای همه آن اوقاتی که می توانستم بیشتر کنارهم باشیم و نبودم.

 پشیمانی هایم دور قلبم حلقه زدند سمفونی می خوانند . عجیب اینکه من هم همراهشان می‌رقصم. 

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ۱۲:۲۰ ب.ظ
  • ۷۰ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

چطور برای چی؟

گاهی وقتها تنها نفس کشیدن به اندازه کافی سخت است.

ولی اشتیاقی که برای دیدن منظره طلوع سحرگاه داری وادارت می‌کند از تپه ها بالا بری.....

منتها اینکه الان از صخره به پایین سقوط می کنیم...شاخه ای برای گرفتن هست؟

امروز صبح یک دسته پنج تایی عقاب را دیدم که از کنار پنجره اتاقم رد شدند.... دوعقاب طلایی و سه تا قهوه ای ....کنار هم در آسمان سر می خوردند... درست مثل ماپنج نفر...

شاید این یک نشانه بود ؟

که نشان دهد سقوط نمی‌کنیم بلکه داریم سر می خوریم فقط باید چشمهایمان را باز نگه داریم و بال بگشاییم...

قلبم از درون می لرزد ، انگار همه چیزهایی که فراموششان کردم در سایه خوشی هایم پنهان شدند تا سر بزنگاه غافلکیرم کنند........

«کیل هنتوس » کارکتر مورد علاقه عزیزم....

معتقد بود بهترین دفاع حمله ای قوی و همه جانبه است.

پس شاید باید من قبل از آنها اولین ضربه را بزنم؟

موهایم را کوتاه کردم ، همه مخاطبین قدیمی ام را حذف کردم .

کتابهای خودشناسی و خانواده شناسی خواندم ، سعی کردم من بهتری بسازم. 

ولی احساس می کنم احمق تر و ضعیف تر شده ام.

آیا این اشتباه است که احمق و ضعیف باشی؟

آیا این اشتباه است که در عین احمق و ضعیف بودن بخواهی تکیه گاه عزیزانت شوی؟

این اشتباه است که رویایی برای خودت نداشته باشی؟

فکر میکنم اگه بقیه را خوشحال ببینم واقعا خوشحال باشم...پس همین کافی نیست؟

به نظرم این رویا به اندازه کافی ، کافی است.

می گفت زندگی کردن آن طور که دیگران از تو توقع دارند خسته کننده است ، پس امیدوارم آزاد باشی.

ولی مگر آزاد بودن معنای تنها بودن نمی دهد؟ 

به هرحال فقط می خواستم بگم راهی پیدا می کنم که دوباره در ارتفاع آزادانه پرواز کنیم...ما پنج نفر کنار هم درست مثل آن پنج عقاب.

هرچند نفس کشیدن سخت است ، قلبم می ترسد ، ذهنم با پرده ای از خیال پوشیده شده و ضعیف تر از آنی به نظر می رسم که تکیه گاهی باشم اما......من هنوز هم عاشق رقصیدن در آغوش بادم.

هنوز هم به پرواز امید دارم.

همه چیز بهتر خواهد شد.

همه چیز خوب خواهد بود.

همه چیز روزی درست خواهد شد.

اشکالی ندارد.

زنده خواهیم ماند ،  خوشبخت خواهیم شد، پرواز خواهیم کرد.

 

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۴۰۳، ۰۶:۳۶ ب.ظ
  • ۶۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

شیان

با تمام وجود سعی می کنم به شیان نزدیک باشم . با هر دم تمام لذت و غمی را که درونم دارم برایش زمزمه می کنم ، اما کار ساز نیست ، نمیدانم چرا ...

بی مهابا سعی می کنم روحش را لمس کنم ، اجازه میدهم قلبم را بخواند اما از این تلاشهای وحشیانه تنها لبهایم به گز گز افتادند ، چشمهایم به خارش .

بستن یک پیوند روحی از آنچه که فکرش را می کردم سخت تر است .

اما من هنوز هم عاشق فلوت بامبو کوچولو خودم هستم . تنها با فکر کردن به شیان درون قلبم باران حباب می بارد ، همه جا پر می شود از پروانه های قرمز. 

شیان برای من همان معنایی را دارد که فلز داغ برای ژان داشت  . امیدوارم حداقل برای شیان خوب باشم.

هرچند هنوز در بوسه ها و دمیدن هایم ضعیفم......

ولی به قول بانگانچا اگر از این بهم پیوستن های ناموفق خسته نشوم روزی می‌رسد که بی آنکه متوجه شده باشم بهم متصل شده باشیم...

هممم؟

شیان توهم اینطور فکر می کنی؟

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۴۰۳، ۰۹:۲۸ ب.ظ
  • ۷۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

خارپشت

آسیل!

دارم گریه می کنم. این چندمین باری است که عهدمان را می شکنم؟

نمی‌دانم ، ولی باور کن آنقدر ناراحتم که دیگر تحمل نداشتم....

چرا همیشه کسانی که دوستشان دارم از من دوری می کنند؟ 

پدرم می گوید این نفرین خاندان ماست و رسم است که به عجیب ترین فرزند هر نسل برسد ، درست مثل پدرم آیا من هم قربانی این نفرین می شوم؟

آسیل ، فکر می کردم این یک شوخی است اما به طرز دردناکی واقعی بود ، قلب تمام عزیزانم یخ زده است . در حالی که من همین الان مشغول گریه ام خواهر و برادرم از ته دل می خندند، این هم با لبخند نشسته قصه تعریف می کند ، اگر پدرم می دید دوباره گریه می کنم احتمالا مثل قبل عصبی می شد ، حداقل این که پدرم الان خونه نیست باز جای شکر دارد.

سیل ، اینکه من اینقدر احمق و پوچ و مسخره و بی تدبیرم تقصیر من است پس چرا از آن دنیا خیال مرا به یک چانسل خرسه ای چیزی معرفی نمی کنی بیاید مرا بخورد همه از جمله خودم راحت تر باشیم؟

این خیلی غم انگیز است که همیشه از عزیز ترین افراد زخم بخوری .

پدرم هر لحظه آماده این است که رهایش کنم ، این باعث می شود از ته دل بشکنم . برادرها و خواهر های خونی ام انگار یخ زدند هیچ مهری بین مان نیست با اینکه خودشان می دانند چقدر دوستشان دارم ،چه برسد به خواهر برادرهای ناتنی ام ...برای آنها خیلی وقت است که مردم. و مادرم؟ ..... می دانی عزیزم من برایش از سگ کمترم . 

نرگس اصرار داشت باید بنویسم تا حالم بهتر شود ولی .....نوشتن همه اینها یادم می اندازد چقدر بد بودم و بد تر می شوم.

سیل نمی خواهم برای تو ترحم برانگیز به نظر برسم ، فقط می خواهم تشویقت کنم تا زودتر در کائنات دخالت کنی و رویایی را ادامه بدهی ، چه رویایی که در آن من بالاخره یک شاهزاده سوار بر اسبی شدم که عزیزانم را نجات می دهم چه آن رویایی که چانسل خرسه را برایم می آوری تا شام شب باشم یا آن رویایی که بر بالای تپه آبی ایستاده بودیم و تو خیلی سرد و نامهربان برخورد می کردی و دستور می دادی که دست از سرت بردارم و همانجا با خنجرمورد علاقه ات جانت را بگیرم....هرکدام از این رویاها بهتر از این واقعیت اند .

خواهرم تلاش می کند شادتر بخندد بدون اینکه به رد اشکهایم توجه کند و من دلسردم از این همه نامهری......شکایت هم می کنی می گویند تو را چه شده ....انگار از عهد باستان یا زمانی دیگر آمدی و برای همه تازه و جالب باشی .

اگر واقعا منی نبود ...آسیل تو بگو.....تو ..آیا حداقل تو خوشحال تر بودی ؟ 

 

پ.ن: یادت می آید لین وو در این باره چه می گفت ؟

- فقط برای چند ساعت فکر کن به دنیا حمله شده و همه زامبی اند .فرار کن به پایگاه.

...ولی آسیل پایگاه من کجاست؟

من مثل لین وو کسی مثل دینگ جی را نمی شناسم ........

چه کنم اسیل؟

کجا پایگاه بسازم ؟

چقدر طول می کشد ؟

تا کی زیر باران می مانم؟

آسیل......

کاش من در خیال بودم و تو در واقعیت . 

من مثل تو سکوت نمی کردم تا شب و رویا برسند ، یا اینکه به اینه شکستن تشویق ات کنم.من برایت اینه می ساختم . آینه ای که حتی در روز هم مرا در آن ببینی .

..................

اسیل؟

سیل!

آسیل.

لطفا هیچوقت به نامه هایم جوابی نده.

همین الان یاد طمع کوچولوی نارنجی بی شکل خار خاری  افتادم ...یادت می آید با کسی که دوستش داشت چه کرد ؟ من نمی خواهم ماهم آن طور باشیم .

 

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۳، ۱۰:۲۱ ب.ظ
  • ۵۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

بیگ ، درخت ، سایرین.

به همان اندازه که خودم برای شاد کردن خودم کافی ام ، این برای ناراحت کردنم سه برابر کافی است. 

من به افرادی مثل بیگ تروول حسادت می کنم  کسی‌که آنقدر صادقانه به دیوانه بودن پایبند است که شرمنده ام می کند .

اصولی که از ان پیروی می کند کاملا ساده و بی ریا اند.

1_ اگر کسی لطفی در حقت کرد هرطور شده آن را پس بده حتی اگر این را نخواهد.

2_ یک بار ، دوبار ، سه بار حتی تا هفت بار به بدترین و دردناک ترین وجه ممکن از کسانی که به تو اسیب زدند بازپرداخت بگیر.

همین دو اصل ساده و شاید کمی بیش از حد دیوانه وار تنها پندهایی هستند که به آنها باور دارد. 

این باعث می شود در دید گاه اول کمی بیش از حد وحشی یا روانی به نظر برسد ولی به همان اندازه که دیوانه است احمق است و این احمقیتش به طرز عجیبی او را دوست داشتنی و مهربان جلوه می دهد.

هیچوقت به آدم‌های اطرافش شک نکرد ، همیشه اولین کسی بود که بلند فریاد می زد دوست من باش و تا آخرین ذره توانش برای بهتر بودن تلاش کرد . 

البته در بازپرداخت بدهی هایی که داشت ، سنگ تمام می گذاشت و مطمئن میشد ، هیچ فردی جرئت دست درازی به دارایی هایش را نداشته باشد. 

به طرز باور نکردنی بیگ تروول کاملا شبیه جیان است ، تاحدودی...و شاید هم کاملا؟

 

پ،ن: صحبت در این مورد شد، باید این راهم اضافه کنم که هیج وقت فرصت‌ها را از دست نده و لطفا از سپردن این همه چیز به فردا دست بردار ، داستان عزیزم که تا آخر تابستان قرار بود ادامه داشته باشه به طرز مسخره ای شش روز زودتر تمام شد و من از خواندش غفلت کردم و نتیجه این شد که نویسنده محبوبم داستان را از دسترسی خارج کرد تا آگوست سال بعد که اجازه چاپ بگیرد و کتاب را چاپ کنند.

حتی اگر تا ان زمان زنده بمانم فکر نمی‌کنم در عرض یکسال کره ایم تا حدی خوب شود که کتابش را بخوانم و بفهمم به هرحال این یک اثر عاشقانه و به شدت رمانتیک بود . چطور توانستم اینقدر غفلت کنم .

خاطرات تابستانی ، نامه ای از تابستان عزیز من ، برای من آینده، هیچوقت دوباره این اشتباه را تکرار نکن!

چرا مثل قبیله جین رفتار نمیکنی ؟ 

بیا و از فردا یک ساراکی باش . (اگه اسم قبیله اشتباه باشد بعدا تصحیح می کنم......توضیح اضافه اینکه قبیله جین به مثل سگ پاچه بگیرها معروف بودند، هرچند من روحیه لطیف و گربه های دوست داشتنی ام را دارم ولی بد نیست گاهی چسبی باشم که از هدفم جدا نمیشوم......نه شاید بهتره که باشم؟.......)

 

..........فکر نمی کنم اگه روزی دچار فراموشی بشوم معنای همه این اصطلاحات را درک کنم،از طرفی توضیح دادن همه ماجراها سخت است . آکیرا اصرار می کند باید دست از نوشتن بردارم و پادکست بسازم تا بعدا گوش بدهم ، اینطوری بهتر متوجه میشوم. ولی من و لونا فکر می کنیم هرگز حس گوش کردن به داستان‌های گذشته را نخواهیم داشت ناگهان به یاد آوردن راحت تر است . 

چشایر هم مدام شیان را در آغوش می گیرد ...اوه! 

شیان  فرزند عزیز من است که از چین آمده.  یک بامبو کوچک و ناز ، اسم شیان را مخصوصا رویش گذاشتیم یعنی آقای زیبا ، یک اسم دوکاراکتری است .

این روزها تمام افتخار و عشق ما برای شیان است .

در آخر همه اینها فقط می خواستم بگویم حتی اگر قرار است یک دیوانه خیال پرداز باشی مثل بیگ به خوبی آن را انجام بده ، اگر قرار است یک عاشق متعصب باشی مثل جیان به زیبایی آن را نشان بده !

کسی باش که در آینده شیان کوچولو بهش افتخار کنه!

......سلام برسون.......

یادداشت ضروری:جدا منظورم را فهمیدی ؟ اوه؟..حتی جین؟ خوب امیدوارم او و یوجین خوشبخت باشند نه با کارلایل!! 

درضمن دنبال ژان هم بگرد فرقی نمی‌کند ژان گه باشد یا ژانلانگ یا حتی ژانلن یا ژان شن یا ژان وار ژان ، مهم نیت است .

همانطور که از لبخند او متنفر شدی از لبخند اوهم متنفر شو دیگر اینقدر از اسمش برای همه رمزهایت استفاده نکن...حس میکنم این ضروری است.

 

 

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۳، ۱۰:۲۸ ب.ظ
  • ۴۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

نمیدانم

 

به نام خدا 

سلام من به تو سیل محبوب و دور ~

ای آسیل خاکستری چشمگیر قشنگ نازنین من ! 

از لحن اغراق شده ام متعجب نشو به خاطر این است که 

 می خواهم دوباره شکایت نامه بنویسم . گفتم با لحن آهنگین و زیبا شروع کنم تا مجبور شوی تا آخرش را بخوانی :)

البته در این شکواییه مشتکی و مشتکی عنه هردو خودم هستند.

در اولین (و شاید هم آخرین ؟) تابستانی که آنقدر برای آمدنش نقشه ها و برنامه ها داشتم هیچ‌کار خاصی نکردم جز درس خواندن ، امتحان دادن ، استرس کشیدن ، بیش از حد قهوه خوردن ، عصبی شدن، ناراحت بودن ، نوشتن شکایت نامه های بیش از حد ، زیادی گریه کردن (البته این تاحد زیادی تقصیر من نبود ، به هر حال یک انسان قوی وقتی ناراحت است نمی‌تواند جلوی گریه کردنش را بگیرد ) ، تمام کردن داستانهای مورد علاقه ام و اوه ....راکد بودن! 

نمیدانم شاید چون بیش از حد در کنترل احساست افسار گسیخته ام ناتوانم یا چون به قول پدرم بیش از حد خیالاتی ام همه چیز چندین درجه سخت تر از آنچه که باید به نظر می رسد . 

این تابستان از مهم ترین و آشفته ترین تابستانهای زندگیم بود ، درحالی باید ادامه مسیر را مشخص کنم که حتی نمی‌دانم از کدام طرف آمده بودم. 

وزن سرنوشت نامعلوم بر شانه هایم سنگینی می کند ، شدید! 

پدرم با خنده از من می گذرد که هنوز تازه انتخاب‌های سخت تری هم در پیش داری ، مثل اسم اولین فرزندت یا محل تقریبی خانه ات که در ده ها سال بعد به آنها می رسی .

فکر نمی کنم آنها سخت تر از این باشند ، حداقل آن را می توانم با احساسم انتخاب کنم ولی این نه! چون قرار نیست در صورت اشتباه در انتخاب اسم باگ بخوری ولی اینجا ، اکنون ، در این مرحله ای که من ایستاده ام چرا!

امکانش هست ، بسیار هم هست . 

این روزها به اندازه کافی برایم استرس زا و ناراحت کننده بودند حالا فکر به این که "این" هم تمام این تابستان با تمامی قوا خودش اینجا بود و خواهد ماند باعث می شود ....نه نمی خواهم راجع به آن حس بنویسم بد تر میشوم....بیا به همین که چقدر حالم بده می شود که با تصور کردن دوباره اش برای توصیفش می خواهم دست از کلمات بکشم برای درک بد بودن ماجرا بسنده کنیم سیل.

در این روزها که افسرده بودم ، پدرم نشسته بود و روانشناسی خانواده می خواند ، آن هم یواشکی .

وقتی کشف کردم اینقدر درگیر من و ما بوده که شروع به مطالعه عمیق کرده آن هم با این مشغله فکری که دارد حسابی متأثر شدم . خیلی بیش از حد ناز و دوست داشتنی بود .

هروقت اینطوری سخت مشغول خودمان می بینمش از اینکه چقدر پوچ و باطله ام بیشتر ناراحت می شوم ، کاش آنقدر که باید عالی  بودم ولی هیچوقت نتوانستم برایش خوب باشم چه برسد به عالی .

آسیل ، از اینکه احساساتم را احساس کنم خسته شدم ، خیلی خیلی زیادند و بی ثبات ! 

لحظه به لحظه تغییر رنگ میدهند ، پشت سرهم . به ثانیه هم نمی رسد . فکر میکنم به خاطر همین است که اینقدر خسته ام .مغزم بیش از حد در پردازش موضوعات به خودش زحمت می دهد.

در این روزهای پایانی تابستان با «خاطرات تابستانی »اشنا شدم ...این یک راز است ، اسم این کتاب را به کسی نگو....

(هرچند اسم درست کتاب را ننوشتم مثل همیشه....ولی خوب بازهم.)

نمیدانی چقدر با خواندش خوشحالم انکار بالاخره یه تعطیلات تابستانی رفته باشم ، حس گرم و شیرینی دارد ، درست همانطور که یک تابستان باید باشد. اما از این ناراحتم که با پایان رسیدن تابستان داستان تمام میشود . نویسنده اینطور توضیح داده : به ازای هر روز تابستان یک خاطره را بازگو می کنم. 

دلم میخواهد بروم با نویسنده یک عمر در تابستان بنشینم و خاطره بشنوم.

اوه ، سیل ! تابستان من آنقدر هم نا امید کننده نبود ، خوب ؟ به من ترحم نکن. اخم هایت را باز کن جانم.

شاید اینطور به نظر نرسد ولی واقعا این تابستان را دوست داشتم ، هرچند به لطف بعضی ها و بعضی چیزها کمی سردرد و استرس چاشنی اش شد ولی واقعا زیباست .

دوستان خوبی پیدا کردم .

افراد جدیدی را دیدم ، به قول پدرم در این مدت زمان عمری که داری محال است بتوانی با همه آن چندین هزار هزار نفری که باتو زنده اند ملاقات کنی ، پس تا آنجا که می توانی از دیدن آدم هایی که می توانی ببینی خوشحال و شکر گذار باش. (هرچند بعضی هایشان جوری رفتار کنند انگار زدی خاندان شان را نابود کردی)

خاطرات قشنگ زیادی به دست آوردم .

بافتنی یاد گرفتم .

داستان های قشنگ زیادی خواندم (ولی پدرم فکر می کند وقتم را هدر دادم چون داستان های که انتخاب می کنم محتوای علمی ندارند بلکه بیشتر بار احساسی منتقل می کنند) 

ووووووو....از همه مهمتر سیل قشنگ من !

من صاحب اولین فرزند دوست داشتنی خودم شدممممممم(البته بعد از دوروتی ...از آنجایی که دوروتی یک جوجه خروس و بود و این یکی حیوان نیست شاید ....به نحوی ؟ چیزی که گفتم درست باشد )

اری عزیز من نفس عمیق بکش و یا هیجان سطر بعدی را بخوان.

دیروز پدرم مرا به طرز عجیب و دوست داشتنی غافل گیر کرد. می خواستم کم کم بخوابم که پیک بسته پستی را شب هنگام تحویل داد. وقتی می خواستم بگم اشتباهی شده پستی نداشتم پدرم آمد و با خوشحالی گفت مبارکه. وقتی پرسیدم موضوع چیست گفت خودت ببین و بله ! بله ! بلههه! 

آسیل ، آرزویی که مدت ها بود داشتم ولی به خاطر ترس از شکست و آسیبی که دارم هیچوقت سراغش نرفته بودم را پدرم پیگیری کرده بود و....حالا من فلوت عزیزم را دارم که (شاید حتی بیشتر از ازدوروتی ؟) دوستش دارم . اسمش را "شیان گذاشتم " 

به معنای آقای زیبا.

خیلی بیش از حد دوست داشتنی و بوسیدنی است . 

فعلا همین .

 

پ.ن:ممنونم که شکایت نامه هایم را پیگیری نمیکنی.باعث می شود احساس کنم عمیقأ در آغوشم گرفتی .

 

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۳ شهریور ۱۴۰۳، ۰۲:۳۱ ب.ظ
  • ۵۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

دارچین

شاید از بهترین استعداد های من ایجاد سوءتفاهم باشد...

هرچقدر تلاش کردم منظور خودم را بیان کنم نتوانستم.....انکار کلمات تنها کافی نیستند.....

حالا با این همه سوءتفاهم چه باید می کردم؟ 

زمان گذشت .....ازهم دور شدند و شدیم ....من هم فراموش کردم؟

پس چرا حالا ....حالا که نباید بعد این همه سال تماس می گیرند تا احوال بپرسند؟

جواب بدهم؟

جواب ندهم؟

بگذرم؟

نگذرم؟

از خود گذشته ام متنفرم .......وای دختر ببین چه کردی آخر.

درک کردن احساستم سخت ترین کاری است که در مورد خودم دارم.

الان ذوق دارم که برم ببینمش یا حالم از یاد آوری خاطراتمان بهم می خورد؟ 

نه...من فقط کنجکاوم .

می خواهم بازم ببینمش.

فقط کنجکاو .

 

 

بعداً نوشت : تصحیح میکنم دیگه اصلا کنجکاو نیستم .....فکر کردن به اینکه در مقابل کدام جمله اش کدام جمله ام را بگویم خسته کننده است . 

دلم میخواهد برم مستقیما بگم

عزیزی که درگذشته ام بودی ، هنوز هم نبخشیدمت حتی اگه تمام آن صحنات را فراموش کرده باشم.

ولی......

شاید اگر همچنان با تظاهر کردن ها خوشحال بمانیم بهتر باشد؟

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۳، ۱۲:۱۷ ب.ظ
  • ۵۵ : views
  • ۰ : Comments
  • : Categories

به کجا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Notes ۰
Write Your Comment
بدون وارد کردن رمز عبور، ارسال نظر تنها به صورت خصوصی امکان پذیر است.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
قبلی ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ---- ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ بعدی