این روزها دندان هایم می خارند برای گزیدن ، گاز گرفتن و چون چیزی دم دست نداشتم برای این امر، پس رفتم سراغ راحت ترین گزینه بعدی تا این انرژی ناگهانی و مضاعف را به نوعی شده خنثی کنم .
همانطور که مداد قدیمی کوچکی را برداشته و صفحاتی که نوشته بودم را خط می زدم متوجه شدم
با مداد نوشتن خیلی لذت بخش است .
آنقدر با جوهر نوشته بودم که فراموشش کردم.
فراموش کردم لذت آن بدنه سیاه نرم را روی کاغذ فشردن ، بی دلیل سیاه کردن ها روی صفحه ای سفید، چقدر می تواند خیره کننده و زیبا باشد.
چقدر راحت و سرگرم کننده است.
بعد یادم امد آن روزگار دور، چقدر دوست داشتم آخر نوشته های مدادی ام بنویسم" پایان" .
انگار این اعلام پایان خیلی برایم مهمتر از شروع بود ، نمی دانم به خاطر آن احساس راحتی از تنفس کوتاه بعدش بود یا آسایش از اینکه صرفا پایان بود ؟
شاید .....شاید چون در پایان بعدی نبود.
این خلاقانه ترین کلمه ای بود که آن زمان می دانستم .
چطور ممکن بود بعدش هیچ بعدی نباشد؟
این خیلی اسرار آمیز و دوست داشتنی بود ، به همین دلیل دلم می خواست توجه ویژه ام را به او نشان دهم ، متفاوت از بقیه می نوشتم اش .
این امضای خاص من برای نشان دادن پایان هر روز بود ، اینکه آخرین صفحه نوشته ام را باز کنم و در آخرین سطرش تنها این کلمه را پر رنگ بنویسم ، آن هم به این شکل : 🦶🏼یان....
به نظرم این کلمه شایستگی اینکه حداقل یک عضو زنده داشته باشد را داشت. به هرحال خاص بود.
آه...شاید عجیب باشد که چطور به پایان هر روز اعتقاد داشتم درحالی که فردا و فردا و فردا تکرار می شد .
خوب آن زمان، من باور داشتم مهم نیست چند فردا، چند هفته و چند سال دیگر باقی مانده باشد ، امروز هرگز بیش از این ادامه نخواهد داشت .
اینکه مهم نیست در اینده چقدر حلال یا انحلال پذیر خوبی باشم ، این روز ها را هرگز دوبار زندگی نخواهم کرد ، این روزها فقط برای من خواهند بود. همانطور که فقط من، انها را آن طور که بودند به یاد خواهم داشت .
پس هر شب یادبود کوچکی بود که فقط من و آن روز از آن خبر داشتیم.
فقط ما.
از کی فراموشش کردم؟
از زمانی که محکوم به جوهر نوشتن شدم ؟
نه قبل تر ...
از وقتی که شکوفه های انار خشک شدند.
زمان دقیقش یادم نیست ، ولی از همان دوران بود.
از همان دورانی که باغچه ریحان و نعنا در شب های تابستانی را از دست دادم ،
از همان زمانی که دیگر تندرو ترین دوچرخه سوار محله های اطراف نبودم ،
که دیگر نمی شد ساعتها زیر اسمان بی دلیل نشست و فقط خیره شد ،
که دنیای کوچک پشت پرده ،دیگر اندازه ام نبود .
که کاغذ باد سوار کردن بر تپه های سبز پای چشمه، ممکن نبود.
که با پیژامه ی راه راه و دمپایی های بزرگ سفید در کوچه ها دویدن ، امکان نداشت.
........ همانجا نقطه شروعی بود که پایان های مرا با خودش برد . ..
که فهمیدم:
من یک پنگوئن نیستم .
نمی شود تمام سال بی هدف در ورطه ای سفید به سوی ناکجا آرام آرام قدم برداشت و انتظار داشت دیر نشود.
من یک پاندا نیستم.
همه گیاه خواران به ظاهر گوشتخوار که با وجود خسته بودن به طرز تحسین برانگیزی هنوز منقرض نشده اند به اندازه پاندا کلاسیک و دوست داشتنی نیستند.
من یک نهنگ قاتل نیستم .
قاتلِ بازیگوشی مقتدر که بی صدا در آب های سرد، یک تنه چون قاضی بی رحم، حکم میکند بر شیرهای دریاییِ مفت خورِ خشکی دوستِ صخره خواهِ انحصار طلبِ احمق در آن پهناور ابی را.
که در اغوش دریا ، به ستایش افتاب می نشینند.
و چقدر صحنه اعمال حکمش زیباست ، بی هیاهو ، سریع . بدون لحظه ای شک .
اری.
من هیچکدام از ان ویژگی ها را نداشتم .
نه آنقدر شجاع ، نه آنقدر مقاوم ، نه آنقدر مقتدر.
برای مدتی با فراموش کردن گذشته ، غرق در دریای حال شدن و البته گم کردن آینده و من از دست رفته ، صفحات سبزی مدام ورق خوردند ، برگهای کلمی که یکی پس از دیگری چیده شدند...
آه ...
در انتها به چه رسیدیم؟ هیچ چیز...جز آن ساقه سفید و تلخ و شیرین گِلی که خودش مرکز چند برگ کوچک بود ، دیگر هیچ.
و این چه چیزی را ثابت میکرد ؟
حقیقتی پوچ .
رویایی بیهوده .
دورانی نابود شده.
آن لحظه صدای خود کودک بیچاره ام، از جایی در اعماق خاطراتم می آمد که چه ابلهانه برای سرابی دروغین ، معصومانه دعا میکرد.
از چه کس دیگری جز خودم می توانستم متنفر باشم؟
نمی دانم آن روزها چطور سپری شدند ، ولی حتی آنها هم مرا با آن واقعیت تلخ تنها گذاشتند و رفتند.
و من چه کاری جز عادت کردن برای گذر کردن می دانستم؟
همانطور که گذشته بین دروغ های شکسته شده
انبار شده بود ، من را هم فراموش کردم .
حالا بیگانه ای همیشه همراه من است ، بیگانه ای که اصرار یکی بودن میکند .
منتظر فرصتی برای شکستن همین اندک تابلوهایی که به زور روی دیوارها ، کنار آیینه ها و پای درها گذاشته ام . هر لحظه در کمین پس گرفتن کنترل این جسم سفالی است ، تمرکزم را بهم ریخته . نمی دانم روی بحث و نتیجه اش تفکر کنم یا باید جلوی فرمان ریزش اشکهایی که بی وقفه پشت پلک ام ضربه می زنند بایستم.
حتی نمی گذارد به تظاهر دوست داشتن ها ادامه بدهم ، مدام زمزمه می کند تو که به این باور نداری چرا بس نمی کنی....
هرچقدر لبخند می زنم او عضلات صورت را سفت تر نگه می دارد .
از این همه درد سو استفاده می کند، وادارم کرده به گوشه نشینی و خلوت اختیار کردن.
آن وقت دکلمه های از قبل آماده اش را بارها و بارها برایم می خواند.
آنقدر این کار ادامه پیدا میکند تا صدایش ، صدای مخاطبم را تحت پوشش قرار داده ، مانع هدفم شود.
فهمیدن اینکه این بخش فراموش شده خیلی لوس است، سخت نیست.
خیلی خودخواه است .
خجالت اور است.
و درک کردنش برای من هم سخت است.
کاش محو می شد؟
پ.ن: آرام زمزمه کرد تو که این همه سال تحمل کردی امسال هم روش ...
تلویزیون همان لحظه پخش کرد قال معاذ الله.
و من فقط لبخند
فقط لبخند.
لبخند.
این جمله "نمی خواهم " انقدر بلند در ذهنم نجوا شد که برای اطمینان از پوشیده ماندنش از بیرون، مجبور شدم کشدار تر از همیشه بخندم .
پ.پ.ن: بشقابها را باد می زدم که با لبخند گفت فقط من و ماه رخ سر میز نشستیم .
و ماه رخ که با لبخند سرتکان میداد .
و من که صورتم از لبخند بی حس شده بود.
به عنوان نفر سوم احساس کردم احتمالا خیلی کمرنگم . مداد شمعی ام را جا گذاشته بودم وگرنه حتما خودم را برای شان پر رنگ می کردم .
انگار،گاهی ... اگر بیش از حد بمانی ، محو می شوی.
شاید هم خواسته ام را زیادی بلند نوشتم، براورده شده .
پ.پ.پ.ن: اگر تمام این مدت بی رنگ بوده باشم چه؟ ان وقت مشکل مداد شمعی است یا صفحه ای که من رویش کشیده شدم؟ یا جوهری که ارزویم را خواند؟ یا.......؟
.
.
.
پ.پ.پ.پ.ن: ایا لازم است اضافه کنم....که
.
به راستی
من چقدر واقعی ام؟
و.پ.ن: این اعتراف نامه شماره هشتاد و یک است.
چون هشتاد و یک دوست داشتنی است ، آن را همینجا ، در این نامه ، در همین خطوط می خواهم .
ایا این زیاده خواهی است؟