Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۰۲ ب.ظ
  • ۷۲ : views
  • ۱ : Likes
  • ۳ : Comments
  • : Categories

و در نیمه شب‌هایی که به پایان می رسند

انگار فقط این خطوط و آن خطوط نیست که در اطراف می رقصند ، تمام این محیط است.

شاید چون گَهگاه آنقدر می‌چرخم تا نقطه مرکزی هم از مرکز به جایی دیگر بچرخد ، بگردد ، بشیند.

آری.

انگار دیگر فایده ندارد.

درست آنجا که فکر می‌کنی موسیقی تمام شده ، دوباره از سرگرفته می شود . این چرخش وقایع اگر تقصیر این ساز بی قاعده نیست،پس کیست؟

اما چه کنم که گویا همینطور دوستش دارم. هرچند پاورچین پاورچین رفتن افاقه نمی کند،باید بلند تر گام برداشت. محکم پرید ، شاید اصلا هر گام را باید پرید .

آنقدر که از روی دل رد شویم ، به آسمان سقوط کنیم تا بعد ، دوباره به قله ای خاکی صعود کنیم.

و شاید آن موقع.....

شاید آن موقع محور زمین را پیدا کردیم.

بعد می توان اورا گرفت ، محکم تکانش داد و پرسید چرا؟ چرا؟ و چرا نه؟

کسی چه می داند ، شاید شد و کنارش تکیه گاهی ، عمودی ، چیزی نصب کرد.

آن وقت دیگر این تغییر دیدها ، این تغییر زاویه ها ،این تغییر مایل شدن ها را نخواهیم داشت .

هنوز به آنجا نرسیده می توانم پوزخند ماه را در انعکاس آب ببینم .

انگار می پرسد آن را حل کردی با این تغییر زاویه های محور قلبت چه میکنی؟

هرچقدر هم این اختلاف های ناچیز شب و روز طول بکشد ، چطور می توانی این به عرض کشیده شدن های قلبت را توجیه کنی؟ خیر سرت می دانی چند وقت شده قلبت حرکت تقدیمی را موزون می زند ؟ انگار هرگز خودت رقص محوری نرفتی ....

اصلا می دانی هر روز چه چیزی را آنقدر بلند ، کوتاه و منسجم ، پیوسته زمزمه می کند ؟

می خواهم بگویم آیا بهتر نیست اگر؟

اما چرا باز سکوت می کنم.....؟

و من چاره ای ندارم جز اینکه قید پریدن را بزنم .به این هرچند قدم مابین لبخندها ،چرخیدن ها بسنده کنم ، سرم را بالا بگیرم و وانمود کنم عاشق آن خورشید سوزان دست نیافتنی شدم تا نکند در این راهی که پابرهنه در آن به سوی ماه می دوم ، اشکی بریزم.

چه کسی _____ چه کسی هنوز به نواختن این خطوط ادامه می دهد؟

بازهم نمی دانم .

محور قلبم را اگر از جایش جدا کنم..... آن وقت این نیزه را پس کجا ساکن کنم؟

شاید باید بگذارم همانجا بماند.

همان‌جا بماند و کمی هم مثل من به چرخیدن ها حول محیط دایره ای عادت کند.

به هرحال .........

این حال و آن حال ندارد که.

گاهی فکر می‌کنم در این حلقه گرفتار شدن بهتر از آن گرفتار شدن در تنها پرسه زدن ها باشد.

شاید اگر آن کفش های قرمز را هنوز داشتم زیبا تر رقصیدن را می آموختم .

شاید اگر آن کفش های مشکی را هنوز داشتم ، بلند و بالا بودن ها را یاد می‌گرفتم .

نه...شاید اشتباه از روزی به پیش آمد رسید که آن کفش های سفید را به گذاشته دادم .

حالا باید این پابرهنه بر سنگفرش‌های خیس قدم گذاشتن را صمیمانه به آغوش بکشم، به امید اینکه شاید اینبار ...شاید اینبار این چرخه موسیقی قطع شود.

این موسیقی قطع شود و این جاذبه دست از سرم بردارد و من...

من برگردم.

نه به نقطه شروع ____ که به نقطه پایان .

جایی که به آن تعلق دارم.

پ.ن: le monde perfavor

Notes ۳
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۲۷ ق.ظ
  • ۱۰۴ : views
  • ۱ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

فقط باید کمی نمک اضافه کرد

این روزها دندان هایم می خارند برای گزیدن ، گاز گرفتن و چون چیزی دم دست نداشتم برای این امر، پس رفتم سراغ راحت ترین گزینه بعدی تا این انرژی ناگهانی و مضاعف را به نوعی شده خنثی کنم .

همانطور که مداد قدیمی کوچکی را برداشته و صفحاتی که نوشته بودم را خط می زدم متوجه شدم

با مداد نوشتن خیلی لذت بخش است .

آنقدر با جوهر نوشته بودم که فراموشش کردم.

 فراموش کردم لذت آن بدنه سیاه نرم را روی کاغذ فشردن ، بی دلیل سیاه کردن ها روی صفحه ای سفید، چقدر می تواند خیره کننده و زیبا باشد.

چقدر راحت و سرگرم کننده است.

بعد یادم امد آن روزگار دور، چقدر دوست داشتم آخر نوشته های مدادی ام بنویسم" پایان" .

انگار این اعلام پایان خیلی برایم مهمتر از شروع بود ، نمی دانم به خاطر آن احساس راحتی از تنفس کوتاه بعدش بود یا آسایش از اینکه صرفا پایان بود ؟

شاید .....شاید چون در پایان بعدی نبود.

 این خلاقانه ترین کلمه ای بود که آن زمان می دانستم .

چطور ممکن بود بعدش هیچ بعدی نباشد؟

این خیلی اسرار آمیز و دوست داشتنی بود ، به همین دلیل دلم می خواست توجه ویژه ام را به او نشان دهم ، متفاوت از بقیه می نوشتم اش .

این امضای خاص من برای نشان دادن پایان هر روز بود ، اینکه آخرین صفحه نوشته ام را باز کنم و در آخرین سطرش تنها این کلمه را پر رنگ بنویسم ، آن هم به این شکل : 🦶🏼یان....

به نظرم این کلمه شایستگی اینکه حداقل یک عضو زنده داشته باشد را داشت. به هرحال خاص بود.

آه...شاید عجیب باشد که چطور به پایان هر روز اعتقاد داشتم درحالی که فردا و فردا و فردا تکرار می شد .

خوب آن زمان، من باور داشتم مهم نیست چند فردا، چند هفته و چند سال دیگر باقی مانده باشد ، امروز هرگز بیش از این ادامه نخواهد داشت .

اینکه مهم نیست در اینده چقدر حلال یا انحلال پذیر خوبی باشم ، این روز ها را هرگز دوبار زندگی نخواهم کرد ، این روزها فقط برای من خواهند بود. همانطور که فقط من، انها را آن طور که بودند به یاد خواهم داشت . 

پس هر شب یادبود کوچکی بود که فقط من و آن روز از آن خبر داشتیم.

فقط ما.

از کی فراموشش کردم؟

از زمانی که محکوم به جوهر نوشتن شدم ؟

نه قبل تر ...

از وقتی که شکوفه های انار خشک شدند.

زمان دقیقش یادم نیست ، ولی از همان دوران بود.

از همان دورانی که باغچه ریحان و نعنا در شب های تابستانی را از دست دادم ، 

از همان زمانی که دیگر تندرو ترین دوچرخه سوار محله های اطراف نبودم ،

که دیگر نمی شد ساعتها زیر اسمان بی دلیل نشست و فقط خیره شد ،

که دنیای کوچک پشت پرده ،دیگر اندازه ام نبود .

که کاغذ باد سوار کردن بر تپه های سبز پای چشمه، ممکن نبود.

که با پیژامه ی راه راه و دمپایی های بزرگ سفید در کوچه ها دویدن ، امکان نداشت.

........ همانجا نقطه شروعی بود که پایان های مرا با خودش برد . ..

که فهمیدم:

 من یک پنگوئن نیستم .

نمی شود تمام سال بی هدف در ورطه ای سفید به سوی ناکجا آرام آرام قدم برداشت و انتظار داشت دیر نشود.

من یک پاندا نیستم.

همه گیاه خواران به ظاهر گوشتخوار که با وجود خسته بودن به طرز تحسین برانگیزی هنوز منقرض نشده اند به اندازه پاندا کلاسیک و دوست داشتنی نیستند.

من یک نهنگ قاتل نیستم .

قاتلِ بازیگوشی مقتدر که بی صدا در آب های سرد، یک تنه چون قاضی بی رحم، حکم می‌کند بر شیرهای دریاییِ مفت خورِ خشکی دوستِ صخره خواهِ انحصار طلبِ احمق در آن پهناور ابی را.

که در اغوش دریا ، به ستایش افتاب می نشینند.

و چقدر صحنه اعمال حکمش زیباست ، بی هیاهو ، سریع . بدون لحظه ای شک .

اری.

من هیچکدام از ان ویژگی ها را نداشتم .

نه آنقدر شجاع ، نه آنقدر مقاوم ، نه آنقدر مقتدر.

برای مدتی با فراموش کردن گذشته ، غرق در دریای حال شدن و البته گم کردن آینده و من از دست رفته ، صفحات سبزی مدام ورق خوردند ، برگهای کلمی که یکی پس از دیگری چیده شدند...

آه ...

در انتها به چه رسیدیم؟ هیچ چیز...جز آن ساقه سفید و تلخ و شیرین گِلی که خودش مرکز چند برگ کوچک بود ، دیگر هیچ.

و این چه چیزی را ثابت می‌کرد ؟

 حقیقتی پوچ .

رویایی بیهوده .

 دورانی نابود شده.

آن لحظه صدای خود کودک بیچاره ام، از جایی در اعماق خاطراتم می آمد که چه ابلهانه برای سرابی دروغین ، معصومانه دعا می‌کرد.

از چه کس دیگری جز خودم می توانستم متنفر باشم؟

 نمی دانم آن روزها چطور سپری شدند ، ولی حتی آنها هم مرا با آن واقعیت تلخ تنها گذاشتند و رفتند.

و من چه کاری جز عادت کردن برای گذر کردن می دانستم؟

همانطور که گذشته بین دروغ های شکسته شده 

انبار شده بود ، من را هم فراموش کردم .

حالا بیگانه ای همیشه همراه من است ، بیگانه ای که اصرار یکی بودن می‌کند .

منتظر فرصتی برای شکستن همین اندک تابلوهایی که به زور روی دیوارها ، کنار آیینه ها و پای درها گذاشته ام . هر لحظه در کمین پس گرفتن کنترل این جسم سفالی است ، تمرکزم را بهم ریخته . نمی دانم روی بحث و نتیجه اش تفکر کنم یا باید جلوی فرمان ریزش اشکهایی که بی وقفه پشت پلک ام ضربه می زنند بایستم.

حتی نمی گذارد به تظاهر دوست داشتن ها ادامه بدهم ، مدام زمزمه می کند تو که به این باور نداری چرا بس نمی کنی....

هرچقدر لبخند می زنم او عضلات صورت را سفت تر نگه می دارد .

 از این همه درد سو استفاده می کند، وادارم کرده به گوشه نشینی و خلوت اختیار کردن.

 آن وقت دکلمه های از قبل آماده اش را بارها و بارها برایم می خواند.

آنقدر این کار ادامه پیدا می‌کند تا صدایش ، صدای مخاطبم را تحت پوشش قرار داده ، مانع هدفم شود.

فهمیدن اینکه این بخش فراموش شده خیلی لوس است، سخت نیست.

خیلی خودخواه است .

خجالت اور است.

و درک کردنش برای من هم سخت است.

کاش محو می شد؟

پ.ن: آرام زمزمه کرد تو که این همه سال تحمل کردی امسال هم روش ...

تلویزیون همان لحظه پخش کرد قال معاذ الله.

و من فقط لبخند 

فقط لبخند.

لبخند.

این جمله "نمی خواهم " انقدر بلند در ذهنم نجوا شد که برای اطمینان از پوشیده ماندنش از بیرون، مجبور شدم کشدار تر از همیشه بخندم .

پ.پ.ن: بشقاب‌ها را باد می زدم که با لبخند گفت فقط من و ماه رخ سر میز نشستیم .

 و ماه رخ که با لبخند سرتکان میداد .

و من که صورتم از لبخند بی حس شده بود.

به عنوان نفر سوم احساس کردم احتمالا خیلی کمرنگم . مداد شمعی ام را جا گذاشته بودم وگرنه حتما خودم را برای شان پر رنگ می کردم .

انگار،گاهی ... اگر بیش از حد بمانی ، محو می شوی.

شاید هم خواسته ام را زیادی بلند نوشتم، براورده شده .

پ.پ.پ.ن: اگر تمام این مدت بی رنگ بوده باشم چه؟ ان وقت مشکل مداد شمعی است یا صفحه ای که من رویش کشیده شدم؟ یا جوهری که ارزویم را خواند؟ یا.......؟

.

.

.

پ.پ.پ.پ.ن: ایا لازم است اضافه کنم....که

.

به راستی

  من چقدر واقعی ام؟

 

و.پ.ن: این اعتراف نامه شماره هشتاد و یک است.

چون هشتاد و یک دوست داشتنی است ، آن را همینجا ، در این نامه ، در همین خطوط می خواهم .

ایا این زیاده خواهی است؟

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ۰۵:۱۴ ب.ظ
  • ۴۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

چطور باید بازی میکردم؟

تاحالا شوالیه خورشید را دیده ای ؟

ترکیبی است از گوشت و خون و فولاد. نمی دانی باید برایش گریه کنی یا از ان متنفر بمانی ؟

به بهانه عدالت همه را باهم ویران میکند . شمشیر میکشد ، تخریب میکند.

نقاب شیشه ای برچهره میگذارد تا مثلا شفاف باشد اما با شعله ای که از درون روشن نگه داشته تصویر ها را مات و محو میکند.

وقتی خنجری میزنی خون ریزی میکند ، اما ادعا دارد چیزی جز یک غول آهنی نیست. دستورالعمل هایی دارد.

دیدن سیم پیچ ها و لوله هایی که از پشتش نمایان است باعث می شود گاهی به همه چی شک کنم .

چقدر راست میگفت؟

اصلا چطور راست میگفت؟

پ.ن: تا کی ؟

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ۰۴:۰۶ ب.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

گرام

وقتی سبزی ها را داخل آش ریختم فهمیدم....

اینکه معلم تاریخم درست می گفت؛ هیچوقت نمی شود به گذشته اطمینان کرد و اینده همیشه یک راز می ماند.

در این بین ، بودن درحال هم مثل توهمی تکراری است ، نمی دانی از کجا شروع می شود و در کجا به پایان می رسد.

هر بار اشتباه میکنم ، نمی خواهم باورش کنم ، می گویند من مشکل عدم اعتماد دارم ولی دلم می خواهد حداقل به انها اعتماد کنم ، برای پذیرفتن انها تنها داشتن همین ارتباط خونی کافی است ، قبلا گفته بودم ... انگار این برای من کافی نیست..

نمی دانم چه چیز بیشتری باید داشته باشم تا انها هم مرا بپذیرند ، همینطور که هستم ، که بودم ،که خواهم بود .

بعد از خودم می پرسم پس ایا من همانطور که هستند که بودند که خواهند بود پذیرفتمشان ؟ نمی توانم به خودم اعتماد کنم ، حس میکنم جایی خودم را گول زدم ، اینجا ،انجا  ،انطرف تر یا اینور...

انگار رشته فکری در مغز خودم کاشته و در گاوصندوق ناخودآگاه ام حبس اش کردم ، برای همین ترجیح می دهم به حسم تکیه کنم  و حسم میگوید که من واقعا قبولشان دارم ، خوب این گاهی خوشحالم میکند ،گاهی افسرده یا شاید هم خشمگین...؟

چرا نمی شود من را هم ببینند؟ بشنوند؟ لمس کنند؟ 

شاید هم دارم توهم می زنم .....مثل همیشه ...شاید سوتفاهمی بزرگ را بلعیدم و حاضر نیستم تفش کنم بیرون.

شاید همان سوتفاهم رفته و قلبم را خراب کرده ، حالا ابسه میکنم.

برای همین تلاش میکنم کارهایی که خوشحالم میکند را بیشتر انجام دهم ، بیشتر از قبل.

مثلا روی کبریت ها اب می ریزم ، بیشتر با خودم حرف می زنم .

برای خودم بیشتر می خندم ، صبح ها بدون عجله خودم را بیدار میکنم .

کتابها را دسته بندی نمیکنم ، از هرصفحه ای که بخواهم شروع به خواندن میکنم،

استخوان هایم را بیشتر کش و قوس میدهم ، کاغذها را گُل میکنم.

خودم را مجبور نمیکنم ، کمتر سرزنش میکنم و موظف به پاسخ دادن نمی دانم.

این مورد اخر شاید کمی خودخواهانه باشد اما به همان اندازه ارامش بخش است.

درست مثل سرمای زمستان .

اه...دیشب دیدمش ، اینکه چطور تابستانی که به مغز استخوان زمستان نفوذ کرده بود با پایکوبی های شدید گوزنهای شمالی 

خودش را با اسمان افتابی اش برد ......خودش را با اسمان افتابی اش برد ولی مثل هرسال زنبورهای تابستانی را فراموش کرد ، سنجاقک های طلایی و پروانه های ابی ...بازهم همه شان را فراموش کرد.

انگار فقط مهم ترین چیزها را برداشته و برده . ولی بازهم! این مهم ترین چیزها را چطور  تعیین می کند؟

دیدن تقلای زنبورهای گرد و زرد با پرزهای مخملی کاراملی یا قهوه ای روی سنگفرش ها ، کنار جاده ، یا درون باغچه ها خیلی دردناک است‌. فکر میکنم به هرحال حتی زنبور ها هم نمی خواهند در تنهایی بمیرند ، برای همین برای بازگشت به کندو اینقدر تلاش میکنند...مثلا برای نجوا کردن آخرین وصیت هایشان ...یا نوشتن نامه ای برای شورش ، برای تابستان بعدی...

چه باید کرد ؟

حالا دیگر واقعا زمستان است ، اسمان خاکستری و پوشیده است ، برف امده  و باد ، سوزناک و زوزه کشان دنبال دری برای ورود به ماوایی گرم ، هرشب ناله میکشد...

خوب به گمانم حالا نوبت اجرای تک پرده ی زمستان است و همه اینها بخشی از سکانس های آغازین اند.....حدس بزن چه؟ من عاشق پرده ی اخر ، جنگ عشق زمستان و بهار ام ...تا رسیدن به ان پرده چند ماه دیگر باید صبر کرد ، اما واقعا صحنه تماشایی خواهد بود ،درست مثل هرسال .

مثل هرسال....

پ.ن؛امیدوارم وقتی قدم می‌زنی،

آن‌قدر محو آفتابِ کم‌جانِ زمستان نباشی

که زنبورهای گمشده را

پیش از آخرین نفس‌هایشان

نادیده بگیری

و بی‌خبر از رویشان بگذری.

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۱۱:۰۰ ب.ظ
  • ۳۱ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

لانه ای ما بین لاله های نقره ای واژگون شده

سیل ...دوست خیره کننده من.

می دانم این روزها زیاد برایت می نویسم ...تقریبا جنگل ابی دیگر برگه سفیدی ندارد که رویش اسمت را ننوشته باشم . تقریبا جوهر های ابی ام به اتمام رسیدند. تقریبا ......تقریبا دیگر خیلی به بزرگ سال بودن عادت کردم.

انقدر که وقتی نیاز باشد مانع گریه هایم باشم، انقدر که وقتی حسی ناراحت کننده دارم آگاهانه فراموشش کنم ، انقدر که از انتظار داشتن ها و باید بی نقص بودن ها متنفر نباشم .

می خواهم بنویسم من تلاش کردم سیل .....برای همه انها....ولی راستش به این جمله باور ندارم، شاید من زیادی از نزدیک خیره شده بودم؟

پس....بیا و ان روزی که تصمیم گرفتی اینجا باشی بر بالای بلند ترین درختان کنار هم بنشینیم، همانطور که رقص بازیگوشانه نسیم شبانه را دنبال می کنیم و در نور ماه غرق می شویم، بیا و به من بگو ، کمی محکم تکانم بده و بگو....بگو ،بگوحداقل تو مثل همه اینها و انها نیستی ، ثابت کن که تو ، فقط تو هستی و من ،فقط من.

فکر میکنم ان شب بدون کابوس و پریشانی  شاید هم با دلی پر از رویا خواهم خوابید. ان وقت صبحش را با ارزوی رفتن بیدار نخواهم شد...{البته این راهم در نظر بگیر این فقط یک احتمال است شاید انقدر هیجان زده شوم که باز تکانشی عمل کنم} 

پ.ن: ممنون...که دیشب امدی و از گمشدن در رویا نجاتم دادی . کاش میشد بیشتر نگاهت می کردم ، مثل همیشه شادی کوچک من خیلی بیش از حد برایم محو بودی .

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۱۴ ب.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

برای یک پایان خوش

انجام بعضی کارها ضروری است .... مهم نیست همیشگی باشند ، اغلب باشند یا برخی اوقات.

ضروری بودن ضرارت ها نمی گذارد در مورد بقیه اش خوب فکر کنم ، تمام حواسم می رود روی نحوه انجام دادنش .

درست مثل الان . 

من دارم جوهر بالا می آورم ، و این ضرورت لحظه حال من است . همیشگی نیست ..فقط گاهی اوقات نیاز دارم این مرحله را پشت سر بگذارم. همین.

توضیح دادنش خسته کننده است اما....چون این هم بخشی از این کار است من به نوشتن ادامه می دهم .

تمام جوهر سیاهی که در خونم جریان پیدا کرده بعد از گذشت این مدتی که نمی دانم چطور می شود محاسبه اش کرد درون قلبم تجمع می کند ، آن وقت جریان خونم انگار برعکس شود ، احساس سردی مرموزانه از ته ذهنم تمام افکارم را منجمد می کند ، احساس زنده نبودن می کنم. انگار فقط متحرکم ، بی اراده  بی فایده . وقتی ظرفیت قلبم پر شد این جوهر های سیاه به دلم سرازیر می شوند ، راه حلقم را می گیرند و آرام آرام می خزند تا از دریچه چشمم به جهان راه پیدا کنند. آن وقت با موفقیت نامه های که می نویسم را لکه دار و خنده هایی که به زور می کشم را بی معنی می سازند.

برای همین لازم است . قبل از رسیدن به آنجا باید جلویش را گرفت .

با تمام توانم سعی می کنم به نوشتن ادامه دهم اما لرزه های بدنم آزاردهنده مانع ام می شوند.

لرزه هایی که از همان قلب سرچشمه می گیرند و تا مغزم را تکان می دهند.

می خواهم فکر کنم این سیستم محافظتی قلبم برای حفاظت از من در برابر غرق شدگی در این سیاهی هاست.

اما راستش را که نمی دانم.

لونا ، آکیرا و چشایر اشاره می کنند که اشکالی ندارد،که آن ها هم گاهی خز بالا می اورند، که آن ها هم گاهی بی دلیل موهایشان سیخ می شود ، گاز می گیرند ، چنگ می زنند.

می خواهم اشاره کنم که اگر خیلی مطمئن اند چرا فقط اشاره می کنند؟ چرا حرفش را نمی زنند؟ یا حداقل برایم نمی نویسند؟ اما من در اشاره کردن ها و مقیاس گرفتن‌ها خوب نیستم ، بنابراین همینجا نشسته ام و سعی می کنم کمی بیشتر جوهر بالا بیاورم.و این به اندازه کافی عذاب آور هست ...می دانی در حقیقت خود کلمه بالا آوردن به نظرم خیلی زیادی زیبا است اما انجام دادنش به همان اندازه زجر دهنده است. آن مزه تلخی که ته دهان آدم می ماند و هرکار می کنی رهایت نمی کند، تمام این مدت نشسته ته لبخند هایم ، هرچقدر هم شیرینی می خورم فایده ای ندارد. چرا؟

چشایر می گوید حالا که اینکار برایت تلخ است چرا شیشه ها را نمی شکنی ، شاید باید  ؟لونا اضافه می کند به این حس عجیب چسبناک کمی کمک کن ، کمی گریه کن کمی داد بزن 

ادامه می دهم دراما ساختن لازم ندارم ، زندگی ام به اندازه کافی دراما دارد. شاید باور کردنش برایتان سخت باشد اما جارو کردن تمام آن خورده شیشه ها ، ترمیم دوباره سفالها ، پاک کردن اشکهای خشک شده و خواباندن ورم چشمهای پف کرده ، دوباره تظاهر به بودن آنچه نیستی آنقدر خسته کننده است که حتی نمی خواهم این روند را تصور کنم .من زیادی برای انجام آن تنبل ام.

 دراین بین آکیرا سختکوشانه تلاش کرد و انبوهی از  کتابهایی برایم آورده بود تا پشتشان سنگر بگیرم و چشمم از آن همه  به ست افتاد .

یادم آمد که چطور در چنین مواقعی به طوفانی از شن تبدیل می شد و در آغوش بزرگ کویر خودش را پنهان می کرد تا از نوازش های گرم آفتاب لذت ببرد. کاش مرا هم می برد و جایی آنجا ، جا می داد...چه می شد؟

امیدوارم بودم روزی بعد از گمشدن در خرابه های گیلگمش درتمام آن مسیر ....از صحراهایی که آنقدر عاشقش بود تا کاخی که عمیقاً ازش بیزار بود  مدتی چادر نشین شوم .... تا شاید در غروب‌های سرخ آنجا ، در آن لحظه که تمام کویر همرنگ طبیعت آتشین و موهای شعله ورش بود ، به یادش باشم.

اما همانطور که می گفت انسانها خیلی دیوانه اند ، بار دیگر نشانم داد چقدر اعتماد کردن به اینها احمقانه است اما...اما خوب شکاک بودن هم ابلهانه است. بی دلیل صدایی در ذهنم نجوا می کند تا هنوز زود است تا هنوز دیر نشده تا هنوز می شود اما ادامه اش را نمی شنوم ...از من چه می خواهد؟ نمی خواهم ادامه اش را پیدا کنم . ترجیح می دهم به پنهان شدن در کتابخانه ذهنم و را زدن به پنجره بزرگ کرد و بخار گرفته اش را بزنم تا موج های به ساحل نشسته را بشمارم.

آکیرا هم ثبات ندارد  ، از اینکه اجازه داد تا دوباره در این کتابها ی دوست داشتنی خاک خورده ام مخفی شوم پشیمان است ، یعنی آکیرا قابلیت ذهن خوانی داشت و من نمی دانستم؟

به تمام نا تمام ها و شروع نشده ها و ادامه نیافته ها اشاره می کند و پنجه می کشد.

آکیرا نمی داند همینکه هنوز  در این واقع هستم چقدر سخت است چه برسد تا آنجا بودن.

وقتی آرام و بی صدا می نشینی حرف می زنند که شاید چیزی ات شده و هستی و شد کردی..؟

اگر هم بخواهی هیجانت را نشان دهی عجیب غریب صدایت می زنند و وا این چه شد کردی ؟

پس...فقط....کاش می شد این گربه های دوست‌داشتنی مرا اینقدر بیگانه صدا نمی زدند..نه مثل همه این آدمها.

.....

پ.ن: در بین سرخس های طلایی محصور شدن خوب است اما دلم برای دیدن آسمان آبی هم تنگ می شود .

پس.پ.ن: من زیادی لوس شده ام ...یعنی این گربه ها زیادی لوسم کرده اند....

با اینکه روزهای سرد کوتاه ترند چرا همچنان اینقدر طولانی کشیده می شوند؟

پس.پ.پ.ن: زندگی به عنوان یک سگ پیشخدمت چگونه است؟ خیلی شلوغ ، خیلی سنگین.

آیا دلیل موجه ای است برای دست کشیدن ...؟...نه ...نمی دانم.

مهم نیست .... در آخر مهم نیست گربه ها چه کنند همیشه مقصر یک سگ است.

امیدوارم این سگ هرچه زودتر هاری بگیرد .

قبل از اینکه زنده زنده درون دیگ جوش پوستش را بکنند.

زودتر .

آیا این کافی است؟

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۲۶ ق.ظ
  • ۲۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۳ : Comments
  • : Categories

درخشش پیچ خورده

 این کنایه آمیز است ، گاهی هم فقط دردناک.....می خواهم گریه کنم . اخر بی دلیل ، بیش از حد می خندم . شاید اینطور تعادل برقرار می شود؟برقرار کردن تعادل اصل مهمی است ، چیزی که توازن نداشته باشد دیر یا زود فرو می‌ریزد ، فرو ریختن چیز خوبی نیست؟ چرا هست ، می شود بعدش چیزهای جدید ساخت ولی من خسته تر از آنی هستم که دنبال آجر های جدید برای بنا کردن من پس از سقوط کردن تکه هایم باشم .

چرا خسته ام ؟ نمی خواهم بنویسم ، نوشتنش هم خسته کننده است ، این روزها حتی به نگهبان های پشمالوی کتابخانه ام حسادت می کنم ، هروقت می روم سراغشان لم داده اند زیر پنجره نگاهم و آفتاب می‌گیرند ، گاهی هم دارند کیک می پزند یا بین صفحات کتابها ماهی می گیرند ، خوب من هم دلم می خواهد !....

دفتر مشاوره گربه ای هم همان دفتر های قدیم ، جدید هایش خیلی نو آورانه شدند ⁦(⁠ ͡⁠°⁠ᴥ⁠ ͡⁠°⁠ ⁠ʋ⁠)⁩....

آسیل هم مثل همیشه ......

می گفت وقتی ماه طلوع می‌کند می توانی رقص امواج از اعماق را در آسمان ببینی. اگر خوب نگاه کنی می بینی آسیل همانجا قایم شده. هربار سعی میکنم لحظه طلوع ماه را ببینم چیزی می شود و من نمی رسم. حالا این تقصیر کیست؟ چیزی که در انتها به آغوشم می خزد فقط خستگی بیشتر است.

خستگی بیهوده انبار کردن فکر خوب نیست پس دیروز عصر داشتم تلاش می‌کردم کمی خانه تکانی کنم بلکه ما بین این تکان ها خستگی هم تکانی خورد و رفت ، برای همین در این مابین با جوزفین آشنا شدم  .....

جوزفین سه سال پیش یک اتوبوس کوچک دست دوم خرید و به کانکس مسافرتی تبدیلش کرد ، من خیلی بیشتر از اینکه بنویسم از دیدنش ذوق زده شدم ، خیلی هم مفتخر شدم در واقع.

جوزفین به عنوان یک زن تنها سعی می‌کرد تا آنجا که می تواند با سگ کوچک و پشمالوی خواب آلودش و خانه اتوبوسی اش دور دنیا را بگردد و ببیند ، می گفت گاهی به او توهین میکنند چون یک زن تنها است که چنین حرکتی زده ، گاهی مسخره اش می‌کنند ، گاهی از استرس پاسپورت و مدارک و آب و برق و..دیوانه می شود  و خیلی کمتر از گاهی احساس تنهایی می کند ولی هر غروب که می رسد و تاریکی آسمان را در آغوش می‌گیرد احساس می‌کند بالاخره همه چیز به پایان می رسد پس باید از شروع های دوباره اش تا آنجا که می تواند بهترین استفاده را پیدا کند و به عمل برساند.

دروغ چرا؟ من هم عاشق غروب های ایسلند در کنار ساحل شدم .

عاشق دیوانه وار دویدن در مزارع گرینلند ، عاشق بی هدف کنار خیابانهای شانگهای قدم زدن.

از اینکه جوزفین آرزویی که از کودکی با خودم حمل می کنم را عملی کرده کمی خجالت زده ام ولی خوب اینطور نیست که من همین الان ذات الریه گرفته باشم و بخواهم بروم که....

امیدوارم روزی دست خودم و آرزوهایم را بگیرم و شیرجه بزنم درون دری که همیشه بسته بودمش ...همان در زرد رنگ چوبی قدیمی با خطها و طرح های آبی که بوته های رز رونده دورش را قاب گرفته اند.

همان دری که زندگی کردن درونش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر می رسد .

همان دری که بوی باران و شکوفه خیس خورده می دهد.

همان دری که آن شب باز شد و مرا کشید به آغوش پروانه سفید و رز کوچک سرخم‌

همان جنگل سبز .

همان میزهای چوبی کوتاه و زمزمه های شیرین دوستداشتنی.

همان بادبزن و فلوت چوبی.

همانجا که همیشه احاطه شده از فاصله اما از درون پر از غروب و طلوع است.

همانجا که چترها همیشه زیر باران به دستت می رسند .

همانجا که صبح ها در عطر چای غرق می شوی و شب ها در عطر عود‌‌.

همانجا.

همان در.

با نگهبان کوچک و سیاهش.

فکر کردن به اینها و آنها باعث می شود دلم برای تو بسوز آه سفید کوچک من، شاید تو هم دنبال همین می گشتی ولی آخرش چه شد؟ گفتند پیچ خورده ای . اگر بینمان این همه فاصله نبود ، اگر آن دیوار کاغذی فولادی نبود ، اگر راهی بود ، می گذاشتم هرچقدر می خواهی بمانی و بچرخی و بپیچانی.

من نسبت به نبودن ات هم احساس گناه می کنم ، پس همه اینها را نوشتم تا بگویم اگر روزی دیدمت و شناختمت تو را هم زیر پارچه مشکی ام پنهان می کنم ، بنابراین غصه نخور.

تا وقتی هم که نیستی من جا ی تو هم از تمام درخشیدن ها و بازتاب شدنها و سایه انداختنها لذت می برم.

و شاید گاهی برای تو هم باز نوشتم ........

و شاید تو هم آن سوی آن در بودی و من نمی دانستم .

پ.ن:و شاید من خیلی زود به آن در برسم؟

پس.پ.ن: فقط جیرجیرک‌ها نیستند که تابستان پوست اندازی می‌کنند ، خیلی ها پوست انداخته اند ، خیلی ها .....و من تو را به همه آن خیلی ها ترجیح می دهم حتی اگر قرار باشد مثل چانسل خرسه آخرش در خودت هضم ام کنی. البته ترجیح می دهم مثل الیاس مودب باشی و نکنی ‌.

و.پ.پ.ن: البته باید اضافه کنم ذات الریه داشتن هم دلیل نمی شود که قطعا رفت ، شاید دلیل خلاقانه تری برایم باشد..نه؟

Notes ۳
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۵ شهریور ۱۴۰۴، ۰۵:۲۲ ب.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories
君 の 風

君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

Notes ۰
این مطلب قابلیت کامنت گذاری ندارد
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ۰۸:۴۸ ب.ظ
  • ۲۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

حتی آشغال ها هم می خواهند زندگی کنند

اهم،اهم.

بنده هیچ‌کار خاصی تاکنون نکرده است که در وادی سخن ارزش نوشتن داشته باشد...ولی 

مثل همیشه جملاتی روی قلبش مانده و سنگینی می کند پس ~

یادم آمد شماره یک یکی از هیولاهایی دوست داشتنی کوچک من بود که هردو عاشق کلمه umbrella هستیم. برای همین دلم می خواهد این یکی را شماره ای بنویسم بروم پایین...

رشته سخن از دستم رفت....

آه!

1-این روزها عکس گیلاس کوچولوی دوست داشتنی خوشگل جذاب شیدا یم را گذاشتم تصویر زمینه دستگاهم ، هروقت روشن می کنم نیم ساعتی محو چشم و ابرویش می شوم یک ساعت هم قربان صدقه اش می روم بعد تازه یادم می آید چه می خواستم؟ آهان ! بعد مجبور می شوم یک پنجره جدید باز کنم ولی دلم نمی آید ولی باید به کارم برسم پس...

آه خیلی دوست داشتنی است برایم ، یاده زمانی می افتم که برای اولین بار زرشک سرخ شده خوردم ، آن طعم ملس اش دوست داشتنی نبود ولی خوب دوست نداشتنی هم نبود و به چشیدنش ادامه می دادم.

اکنون تا مقداری می توانم درک کنم چرا عکس کسی که دوسش داری را دم دستت می گذاری.

2- هنوز هم دلم نمی خواهد پایان گیلاس کوچولوی محبوبم را بخوانم، حتی نمی خواهم به اوجش برسم ، همین روزهای گرم و ساده اش را برای خودم تکرار میکنم ، می ترسم پایانش را ببینم، نه بعد از آن ها.

3-گیلاس کوچولوی من شاید برای من گیلاس باشد ولی خیلی خفن تر از اینها ست مثلاً برای سیب کوچولو او یک خانه امن است، از نظر خودش شاید آناناس باشد . این روزها گیلاس کوچولو بیشتر برایم شبیه مربای هندوانه است .....هیچکس احساس خاصی نسبت به پوست هندوانه ندارد ، فکر نمی‌کنند چقدر ای برای سبز بودنش نوشیده ،چقدر آفتاب گرفته چقدر روی خاک خوابیده ، چقدر ناز و صبور و محکم است...نه..بعد از چشیدن قلب قرمز هندوانه کسی فکرش تا آنجا نمی رود ، اما اگر کمی برایش صبر کنی و و وقت بگذاری و البته حوصله و کمی شکر و آب و ادویه و...درکل کمی زمان بدهید و شرایطش را ، هرگز دست رد نمی زنییییی...

خوشمزه ترین مربایی که در این عمرم چشیدم با جرئت می توانم بگویم همین پوست هندوانه است ، لذیذ آبدار شیرین مهربان گرم و صمیمی~

مهم همین است اتفاقا ، برای همین می گویم خیلی شبیه گیلاس کوچولوی دوست داشتنی من است.

4-.....

5-چه کسی جرئت می کند پوست هندوانه را اشغال تر خطاب کند؟ 

چه کسی جرئت دارد گیلاس کوچولوی من را اشغال خاندان خطاب کند ؟

نادان ها..البته بازهم نادان ها .کسانی که هنوز طعم لذیذ و شیرینشان را نچشیده اند خوب حق هم دارند ..

من تا همین سه سال پیش نادان بودم :)

شاید هنوز هم هستم ...

مثلاً شاید گربه کوچکی آن بیرون باشد و من با زباله اشتباهش بگیرم.

6-حتما مربای هندوانه را امتحان کنید ولی فکر آشنایی با گیلاس کوچولوی من را هرگز.

7-نویسنده اینترنتی گمنام ام نوشته بود حتی آشغال ها هم روزی با ارزش بودند باید پرانتز باز کنم همیشه بودند و هستند بستگی به سبک دیدگاه ، میزان اطلاعات و داده های ذخیره شده دارد.

8-مثلا یکی از نشانه های پیدا کردنشان این است که اصرار دارند خودشان را اشغال بنامند ، عملا در ملأ عام با صدایی بلند ، ولی این فقط یک ماسک کوچک برای پنهان کردن نقطه ضعف شان است می  دانی؟

آخه خیلی ناز و دوست داشتنی ، گوگولیییی ، تو دل برو به طرز وحشتناکی مراقبت کردنی و حساس اند ، دیدنشان مثل حس تماشایی پرواز طاووس است ...او در حال سقوط است و تو پرواز می بینی....

خیلی کرکی و نرم اند.

حس پروانه زدن را با آنها فهمیدم.

9-نوشته بود هر صفحه کتاب برای من یک پورتال است به سوی کسی که دوسش دارم و ندارمش.

10-می خواهم بنویسم چرا توهم نباید واقعی باشی کیل؟

ولی بیخیال می شوم انگار ننوشتم.

11-همسایه جدید پنجره به شاخه ام یک زوج تازه مزدوج شده قمری است ، من دوست دارم موسی کوتقی صدایش کنم ولی خیلی طولانی است ....

12-خانه آنها هم آپارتمانی شده ، خانوم طبق بالا نشسته آقا طبقه پایین...چون جا ندارند ، اما همانجا را به همه جا ترجیح داده اند .

13-داشتم دیشب می خواندمش .. اسمش....اسمش هنری است!

هنری نوشته بود وقتی خارج از میدان نبردی نقاط ضعفش را راحت تر می بینی و به دنبالش آسان تر شمشیرت را فرو می کنی.

چه کسی خارج از گود است...؟ نقطه ضعفها.

برای نقطه ضعف بودن تنها با ارزش بودن جالب نیست باید ضعیف هم باشی بعد سرگرم کننده می شود .

11-هنری هم اصرار دارد اشغال است ولی نمی داند چقدر زیباست .مثل طلوع خورشید در چمن زارهای وحشی است .

12-عشق یک جنگ است تا دیشب برایم مسخره بود ،اما حالا تقریبا می فهمم منظورش چیست جنگها همیشه عادلانه اند چرا که دوبازنده پایان همیشگی است.

13-نخی قرمز از پنجره  تا در و دیوار خسته اتاقم کشیده ام ، منتظرم کسی که منتظرش هستم مثل هر رویا از پنجره  بیاید و درونش گیر کند ، خدا را چه دیده ای شاید آمد....

14- در آب غوطه ور شدن یکی از لذت ها دوست داشتنی برای من است ، به امید اینکه در زندگی بعدی با نهنگ‌ها در اعماق غوطه ور باشیم.

15-برای تاکید :مربای هندوانه را امتحان کنید و به این فکر کنید از کنار چه چیز های ارزشمندی به راحتی گذشتید که نمی دانید.

پوست هندوانه نشان می دهد در بی‌اهمیت ترین موردها خوشمزه ترین فرصت‌ها پنهان شده اند.

یک نقاب سبز و سرخ شاید هم سفید و یا سیاه می زند و مست می‌کند و خودش را پنهان تا نفهمی ولی ...

شاید همان مروارید کوچک گمشده بین نامه هایت باشد؟

16-مروارید ها همیشه احمق اند، فکر میکنند فقط یک تکه سنگ اند ، یک ذره هضم نشده.....

نمی دانند چقدر دوست داشتنی ، بغلی و بوسیدنی معنا می شوند.

17-👁️👄👁️ 

18-گسترده نویسی کردم یا حاشیه نویسی؟

به عنوان نسخه نویسی برای روزهای صورتی پستش کن.

پس.ن:

19-به طرز عجیبی عاشق چشمهای خمیده و لحن اغواگرش شده ام ، جغد کوچک بامزه من خودش این را نمی داند مثل همیشه ، یک صفحه کاغذ بینمان فاصله است.

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ۱۲:۳۳ ق.ظ
  • ۱۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

یک گربه بزرگ

آسیل گاهی تمام آنچه من می شود تمام می شود تا پیدا کردن چیزهای بیشتری برای من ساختن دلم یک جای نرم و کمی شیرینی و احتمالا یک پس زمینه برفی می خواهد ولی الان تابستان است و تابستان عطشی وصف ناپذیر برای ماجراجویی و در هنر غرق شدن بر می انگیزد که اکنون من نه توان کیفی اش را دارم و نه کمی .

زیبایی ماجرا همین است .....

آرزوهای بزرگ کردن.

گریه های بزرگ را به همین دلیل دوست دارم.

انگار یک دریا رویا بلعیده اند . در آغوشت که آرام بگیرند تو راهم با خود می برند...

تا دیروز تصور میکردم یک قاصدکم اما مهم نیست تصور من چیست شاید جهان مرا یک ماهی قرمز می بیند و در آخر کار مشخص می شود اوه من یک پتونیای سفید بودم.....

یا یک فلامینگو آبی....

باز هم مهم نیست .

در جهانی که می شود بی پر پرید ....

در جهانی که هنوز هستم ..

خیلی چیزها مانده تا ....

من که خوابم ببرد کلمات کجا می روند؟ خیلی چیزها مانده آمد تا من به همانجا همراهی شان کنم...و خدا را چه دیدی...شاید یک وقتی نخواستم برگردم

...شاید باغ مخفی من همانجا بود 

فعلا می خواهم تصور کنم لاکپشت سبزی ام که رکود تابستانی گرفته .

پ.ن:کمی امیدوارم رویای زیبا ببینی ، خوب بخوابی. ولی نه آنقدر که نخواهی بیدار شوی . باور کن این مشکل بزرگی است . یک جورهایی مثل اعتیاد است.نمی خواهم توهم گرفتارش شوی .

بیشتر امیدوارم واقیعت زیبایی را تجربه کنی.

و تماما برایت امیدوارم حقیقت زیبایی برای تو باشد تنها تو

.

با عشق ، رویا ، اکلیل و زرده تخم مرغ از طرف دوست تو چشا به تو سیل گرانبهای من 

(املت پختم حیف بود نفرستم پس به رسم قلب‌های نجوا گر بزن بر بدن :) )

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
۱ ۲ ۳ بعدی