- پست شده در - دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۴۳ ب.ظ
- ۶۴ : views
- : Likes
- ۲ : Comments
- : Categories
آنطور که باید، نه
شکلات مخملی با روکش کاراملی عسلی و تزئینات بیسکویتی و مغزیِ مارشمالو.
ای شیرین.
می دانی؟
فکر میکنم من هیچوقت پیشت نبودم...
متاسفم.
متاسفم.
متاسفم.
ولی میدانم این به هیچ عنوان صادقانه به نظر نمیرسد.
پس باز هم متاسفم.
شاید اگر بنویسم دلم میخواهد از تو متنفر باشم اما نمیتوانم، صادقانهتر باشد؛
ولی این هم ریاکارانه است.
راستش را بخواهی دلم میخواست یکبار هم شده به من صدمه بزنی
و بعد بگذاری من هم عمیقاً پسات بزنم.
این را صادقانه مینویسم.
به نوعی، وقتی به آن گذشتهای که کنارت گذراندم فکر میکنم
مدام جایی از قلبم باران میبارد.
تمام آن لحظات چیزی بیشتر از یک خط صافِ کمرنگ و کمی زاویهدار به نظرم نمیرسد.
این در حالی است که میدانستم برای پیوند خوردن در خاطرت ،باید یک اوج بسازم
و بعد یک سقوط ، پر از خندههای کوتاه و بلند.
من دوست افتضاحیام، متاسفم.
همهچیز را بیش از حد یکنواخت پیش بردم؛
شاید چون عاشق آن شتاب ثابت بودم؟
آنقدر غرق نقطه گذاشتن بودم
فراموش کردم هنوز جمله تمام نشده،
هنوز بند به پایان نرسیده.
اما میدانی؟
گاهی احساس میکنم حتی موضوعی هم
برای نوشتن همان چند صفحه نبود.
خیلی بدجنس به نظر میرسم؟
به گمانم از اینکه برایم ترحم کنی خوشم میآمد.
شاید هم صرفاً از اینکه
در آن عصرها
سایهام کشیده شده
تا با دیگری ترکیب شود،
لذت میبردم.
برای همین تلاش میکردم همیشه بیضرر به نظر برسم؛
از هیجانهای کوتاه و بیاهمیت کنار تو به جیغهای کوتاه متوسل می شدم.
سعی میکردم سفید باشم.
حالا فهمیدم پنهان کردن این سیاهی
در آن تظاهرِ سفید ، خیانت بزرگی بود که من به تو کردم.
کاش این را میفهمیدی.
کاش از من متنفر میشدی.
کاش فراموشم میکردی.
کاش…
امیدوارم همانطور که روز و شب
بر سر آن دو نقطهی تقسیمِ زمان
مدام به کشمکش میافتند،
همانطور که گرگومیش شب
از سحر قابل تشخیص نیست،
همانطور که غروبها را فراموش کردم،
چیزی از من در آن قلب نازنینِ بزرگِ گرمت نمانده باشد.
.
.
نمیدانم.