- پست شده در - چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۰۲ ب.ظ
- ۷۴ : views
- : Likes
- ۳ : Comments
- : Categories
و در نیمه شبهایی که به پایان می رسند
انگار فقط این خطوط و آن خطوط نیست که در اطراف می رقصند ، تمام این محیط است.
شاید چون گَهگاه آنقدر میچرخم تا نقطه مرکزی هم از مرکز به جایی دیگر بچرخد ، بگردد ، بشیند.
آری.
انگار دیگر فایده ندارد.
درست آنجا که فکر میکنی موسیقی تمام شده ، دوباره از سرگرفته می شود . این چرخش وقایع اگر تقصیر این ساز بی قاعده نیست،پس کیست؟
اما چه کنم که گویا همینطور دوستش دارم. هرچند پاورچین پاورچین رفتن افاقه نمی کند،باید بلند تر گام برداشت. محکم پرید ، شاید اصلا هر گام را باید پرید .
آنقدر که از روی دل رد شویم ، به آسمان سقوط کنیم تا بعد ، دوباره به قله ای خاکی صعود کنیم.
و شاید آن موقع.....
شاید آن موقع محور زمین را پیدا کردیم.
بعد می توان اورا گرفت ، محکم تکانش داد و پرسید چرا؟ چرا؟ و چرا نه؟
کسی چه می داند ، شاید شد و کنارش تکیه گاهی ، عمودی ، چیزی نصب کرد.
آن وقت دیگر این تغییر دیدها ، این تغییر زاویه ها ،این تغییر مایل شدن ها را نخواهیم داشت .
هنوز به آنجا نرسیده می توانم پوزخند ماه را در انعکاس آب ببینم .
انگار می پرسد آن را حل کردی با این تغییر زاویه های محور قلبت چه میکنی؟
هرچقدر هم این اختلاف های ناچیز شب و روز طول بکشد ، چطور می توانی این به عرض کشیده شدن های قلبت را توجیه کنی؟ خیر سرت می دانی چند وقت شده قلبت حرکت تقدیمی را موزون می زند ؟ انگار هرگز خودت رقص محوری نرفتی ....
اصلا می دانی هر روز چه چیزی را آنقدر بلند ، کوتاه و منسجم ، پیوسته زمزمه می کند ؟
می خواهم بگویم آیا بهتر نیست اگر؟
اما چرا باز سکوت می کنم.....؟
و من چاره ای ندارم جز اینکه قید پریدن را بزنم .به این هرچند قدم مابین لبخندها ،چرخیدن ها بسنده کنم ، سرم را بالا بگیرم و وانمود کنم عاشق آن خورشید سوزان دست نیافتنی شدم تا نکند در این راهی که پابرهنه در آن به سوی ماه می دوم ، اشکی بریزم.
چه کسی _____ چه کسی هنوز به نواختن این خطوط ادامه می دهد؟
بازهم نمی دانم .
محور قلبم را اگر از جایش جدا کنم..... آن وقت این نیزه را پس کجا ساکن کنم؟
شاید باید بگذارم همانجا بماند.
همانجا بماند و کمی هم مثل من به چرخیدن ها حول محیط دایره ای عادت کند.
به هرحال .........
این حال و آن حال ندارد که.
گاهی فکر میکنم در این حلقه گرفتار شدن بهتر از آن گرفتار شدن در تنها پرسه زدن ها باشد.
شاید اگر آن کفش های قرمز را هنوز داشتم زیبا تر رقصیدن را می آموختم .
شاید اگر آن کفش های مشکی را هنوز داشتم ، بلند و بالا بودن ها را یاد میگرفتم .
نه...شاید اشتباه از روزی به پیش آمد رسید که آن کفش های سفید را به گذاشته دادم .
حالا باید این پابرهنه بر سنگفرشهای خیس قدم گذاشتن را صمیمانه به آغوش بکشم، به امید اینکه شاید اینبار ...شاید اینبار این چرخه موسیقی قطع شود.
این موسیقی قطع شود و این جاذبه دست از سرم بردارد و من...
من برگردم.
نه به نقطه شروع ____ که به نقطه پایان .
جایی که به آن تعلق دارم.
پ.ن: le monde perfavor