- پست شده در - جمعه, ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۳۰ ب.ظ
- ۱۲۱ : views
- : Likes
- ۱۲ : Comments
- : Categories
آیینه ها بازتاب می شوند؟
من راجع به تو نمی نویسم
من .....
تو خیلی بی رحمی.
چطور توانستی بعد این همه مدت بیایی و سوار همان کالسکه ای شوی که من هستم ، همانقدر بیخیال زل بزنی به من و بپرسی
آبنبات داری؟
درحالی که جفتمان می دانیم تو هیچوقت خوراکی های خوشمزه و قند دار نمی خوری چرا که قلبت
به این طعم های شیرین حساسیت دارد و تو ، عاشق آن طعم های شور و تلخی.
منظره ی تمام سفید بیرون را بهانه ای کردم تا اگر چه پیش تو بودم ، همراهی ات نکنم.
ولی تو مدام سوال می پرسیدی.
نگذاشتی در خیال شیرینم بمانم.
پرسیدی چرا می خندم.
کاش میشد به اندازه آن دانه برف های بیرون سکوت می کردی.
گفتم به خاطر آن سرسره مارپیچ و تاب کوچکش ، به خاطر آن درختی که نه کاملا کج است نه راست.
به خاطر آن منظره.
و بعد فقط صدای نفس کشیدن های تو بود.
کاش میشد زودتر پیاده میشدم .
پیاده می شدی.
در آن خیال خیالم به تو گفته بودم هربار پیش تو بودن دردی طاقت فرسا ست که به تمام من بودن تحمیل می شود تا تو به یقینم برسانی ، من نیستم.
و تو حتی تظاهر به شنیدن هم نکردی.
چرا هربار برمیگردی یا برمیگردم؟
تو یک کابوسی.
چطور توانستی آبنبات شیرینم را بخواهی
وقتی از همان اول میدانستی
قرار نیست نگهش داری؟