- پست شده در - سه شنبه, ۳ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۱۶ ب.ظ
- ۵۷ : views
- : Likes
- ۴ : Comments
- : Categories
ابی ها بی نهایت اند؟
نشستن روی نیمکت سبز و دنبال کردن رد بخار سفید در اسمان ابی بی نهایت ،
گوش دادن به صدای چک چک سقوط برف های اب شده،
زل زدن به شاخه های بی برگ درختهای خوابیده
و تلاش برای نلرزیدن .
این شرح حال اکنون من است در اینجا، حیاط یک مدرسه قدیمی.
مدرسه همیشه حس نوستالژی می داد و میدهد.
از همان روزهای اول ...
اه...هنوز هم برایم استرس اور است ..استرس اور است و خوشحال کننده . ارامش بخش و کمی غم انگیز؟
به هرحال خوشحالم که درگذشته مانده ....
البته شاید اینطور فکر میکنم...؟.....
شاید درحال تکرار باشد ؟
ولی من باز خواب ماندم و پایانش را رویا می بینم؟
همینکه رسیدم گفت سریع ! امتحانت خیلی وقته شروع شده .
نمی دانستم باید برایش توضیح می دادم خیلی وقت است که تمامش کردم یا نه.
اما ....احتمالا منظورش این بوده که حواسم هست همه ی اینها امتحان اند یا نه ؟
که نباید خیلی غرق این مجاز واقع باشم یا نه؟
با لبخند و تشکر تمامش کردم...
باید می پرسیدم دقیقا منظورش کدام یک بوده یا ادراکم از جملاتش را برایش توضیح می دادم تا خودش یکی را انتخاب میکرد و ذهنم کمی خلوت تر میشد ...اما نکردم چون از توضیح دادن های اضافه خسته ام یا چون طبق معمول مغزم یخ زده بود .
یخ زده یا درگیر موضوعی دیگر .....
به این فکر میکنم چرا تا حالا سعادت نشده کتابی در رابطه با چطور خواهر بهتری باشیم بخوانم...شاید چون تا حالا آموزشی در این زمینه ندیده ام اینقدر دستپاچه و ناکافی رفتار و احساس می کنم؟
رویی میگفت هروقت احساس ناکافی بودن یا دستپاچه بودن کردی فقط همانطور باش که هستی ..مثل الان .
ولی من حتی نمی دانم ان موقع چطور بودم ... احتمالا باید بیشتر برایم توضیح می داد.
از داخل حیاط نمی توان بیرون را دید اما صدای فاجعه مانند قطار نشان می دهد این اطراف راه آهن هست...
مثل همیشه قطارها دوکجا را یاد اوری میکنند .
و دوکجا باعث می شود یاده ان تک تیراندازی بیفتم که دیشب خاطراتش را می خواندم.
وجه اشتراک شان این است که هردو گیرکرده بودند و نمی توانستند برگردند.
او میگفت وقتی با حادثه ای شوکه کننده برخورد کردی و احساس کردی نمی توانی ، یکی از این دو کار را بکن ؛
یا بگذار ذهنت یخ زده بماند ولی دست و پایت را تکان بده .
یا بگذار دست و پایت یخ بزند ولی ذهنت را تکان بده.
اینطوری زنده میمانی .
نمی دانم موفق خواهم شد از توصیه اش پیروی کنم یا نه؟
ترک کردن عادتها سخت است.....با این اوضاع چند برابر سخت تر هم می شود .
سرما باعث می شود سر رشته افکارم را فراموش کنم ، می گفتند انهایی که گرمای نرم و داغ تابستان را دوستدارند مازوخیسم اند ..پس لابد انهایی که از این سرمای سوزناک و چسبنده خوششان می اید سادیسم دارند ، اه...شاید این متن را بخوانند؟
{سلام دوستان :)
.......جمله ای ندارم .
شما را با سادیسمتان تنها میگذارم.}
کاش میشد همیشه در تابستان می ماندم...
مهم نیست چند دست لباس بپوشم ، سرما در اغوشم گرفته رهایم نمی کند،
اه...شاید فهمیده انقدر ها دوستش ندارم؟
دیدن پرواز زاغ ها های سیاه در اسمان آبی به طرز خوشایند امیزی قلقلک اور است ،
نقاشی کردن روی پنجره های بخار گرفته هم همینطور،
دیدن درخشش دانه های برف هنگام طلوع هم بدجوری ادم را وسوسه می کند برای سقوط.
با همه و همه اینها ، انقدر ها هم زمستان غیر قابل تحمل نیست ، ولی همچنان ترجیح می دهم دست از سرم بردارد.
احساس میکنم دستم از سرما به درد آمده ، انگشتم هایم به سوزش افتادند و تقریبا حس صورتم را از دست دادم . شاید باید جایم را عوض میکردم؟
اما من نشسته ام اینجا و سعی میکنم مثل یک درخت بی صدا ، مثل یک مجسمه بی حرکت و البته مثل یک نیمکت بی ازار ، بی خطر باشم تا زیر چشمی گنجشک های پف کرده ای که ارام نزدیکم می شوند زیر نظر بگیرم.
تماشایشان خیلی مسالمت امیز و سرگرم کننده است .
تقریبا می توانم علاقه بی اندازه گربه ها به گنجشکها را درک کنم .
احتمالا تا شب دوباره سردرد داشته باشم..
کاش میشد زیر چادر کلاه پوشید .
پ.ن: موقع برگشت موش بخت برگشته ای دیدم که از سرما یخ زده و بعد له شده بود ، بعد یک متر دور شدن تازه فهمیدم و جیغ کشیدم .
می توانم درک کنم زنبورها را نبینند ولی چطور موش بیچاره را ندیدند؟
خداوند همه موجودات یخ زده ، منجمد شده و سرما زده له شده را بیامرزد ، امین.