Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۳۹ ق.ظ
  • ۸۶ : views
  • ۸ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

نیمه شبها چطور می‌گذرند ؟

خیلی خوب...

بگذار بنویسم اشکالی ندارد، مشکلی نیست ، درسته ؟

خیلی اتفاقی ، شاید هم به صورتی برنامه ریزی شده ...

اصلا شانسی ....

همین اکنون. در همین کنون . بله همین الان.

نیاز دارم این احساس طاقت فرسا سرگیجه اور جوش و خروش کننده را با کسی به اشتراک بگذارم ، باکسی که نمی دانم اصلا متوجه می شود چقدر وجودش برای زندگی حیاتی است یا نه . و من هم نمی دانم ایا هرگز خواهم دانست یا نه اما دوسش دارم بازهم نمیدانم چرا و چطور و اینها .

این وسط این احساسات یاغی را من هم نمی توانم کنترل کنم ، در حقیقت بهتر نیست دست بردارم؟

باید به عنوان نوعی بازنشر به ان  نگاه کنم ؟

احتمالا ان بخت برگشته هم تفکراتی هه سودمانند یا چوها مانند یا جین مانند دارد ، درست مثل من و پنلوپه.

اوه نه پنلوپه از من باهوش تر است ، مثل من و چشا ، می‌داند وارونه گیر کردن یعنی چه ، بله ، این کمدی با احساسات پیش می رود نه با منطق. اینگونه کلیشه ای تر است . چنین محتواهای خسته کننده ای سرگرم کننده ترند. شاید اینطور دیر تر صحنه را ترک کنیم ، صفحه را ورق بزنیم ، ریتم را عوض کنیم؟ 

من اینطور دوسش دارم  ، چون زمانی که چنین نگهش می‌دارم و ارام ارام پیش خودم زمزمه اش می‌کنم ، قلبم از درون شروع می‌کند به قل قل کردن و سرد شدن و این حس خنکی در سر  گرم به سطوح رسیده ام می پیچد و بعد ، لرزشها از ناکجاآباد به استقبال ام می‌روند ، بله این همان مرزی است که نباید از آن عبور کرد ، فکر می‌کنم...؟

وگرنه چرا اینجا هربار که می خواهم رد شوم باید چنین شوک عظیمی را تحمل کنم؟

اگر این نوعی دیوار بین بعدی نیست که خودش می داند که هست که نمی خواهد شکسته شود ، پس چیست ؟

اه...حتما یک دروازه است .

دروازه ای که خودش را بین خطوط، کلمات ، جوهر ، رنگها و حتی نتها مخفی کرده...

ولی چه کسی ؟؟؟

و چرااا؟

اه فکر میکنم معتاد این حس لرزش شدم ، چقدر دوستش دارم. این یخ زدن های قلبم را دیگر نمی خواهم فراموش کنم.

اولین بار که تجربه اش کردم کی بود ؟

آن روزی که چشم هایم را بستم و از دیوار سد آویزان شدم؟ آن روزی که فهمیدم می توان سقوط را بیشتر از صعود ، دوست داشتنی حس کرد؟

نه . آن روزی بود که فهمیدم دلیلی برای سلاخی اژدهایان نیست. همان روزی که به خیرخواه بودن افسانه ها شک کردم. وبعدش لبخند وسوسه امیزی دیدم که نمی شد دوستش نداشت . و بعد ان چشم های محسور کننده که از پشت قفسه ها در مکانی سراسر ابی مرا زیر نظر داشت.

و بعد وقتی لذت در اغوش کشیدن را توانستم به اثبات برسانم.

نه ....ان لحظه که احساس کردن یک نقص نبود بلکه روندی برای رشد درنظر گرفته شذ.

و چطور به همه این ها رسیدم ؟

نه به خاطر این .

بلکه تماما به خاطر انها بود.

و من چقدر دوسشان دارم خواهم داشت یا داشته بودم؟

و ایا بازهم .....

ایا بازهم ....

لرزه ها به پایان می رسند ، صفحات بسته می شود ، خطوط کمرنگ می شوند ، چهره هارا فراموش می‌کنم و بعد....

ایا این اشتیاقی است برای عطش آنچه که به سوگواری نشسته بودم  یا صرفا نوعی راه فراری دیگر ، برای اثبات هرچه بیشتر عوضی بودن ها در این تک برگها با عناوین طولانی؟

پ.ن:و اگر می شد و اگر می دانستی و اگر بودم واگر بودی . ولی این اگر ها معنی ندارند ، مهم نیست به کدام زبان بنویسم ، تو حتی در راستای این خطی که محصور اش شدم نیستی، هیچکدامتان ...!؟

پ.پ.ن: همچنان مخالف قانون اساسی به قتل رساندن اژدها یان ام، بیا و فکرش را بکن ، من هم باید روزی یک طعمه انتخاب کنم....خوب ازکجا شروع کنم؟ 

آه..شروع کردم؟

می شود لطفا یک گاز کوچک؟

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۵۹ ب.ظ
  • ۱۸۷ : views
  • ۷ : Likes
  • ۲۱ : Comments
  • : Categories

آتشی که برانگیخته از فسفر سفید باشد .

سرنوشت پیچیده است ،

چون هرچقدر کلاف های بیشتری را در هم ببافی محکم تر می شود .

آن وقت آینده و گذشته را در تعادل نگه خواهند داشت .

احتمالا.......

نمی دانم .....

من فقط می توانم خطوط را دنبال کنم .

همینقدر بی‌فایده .

اما می دانم آن نوری که ناگهان سوزاندی 

چقدر فریبنده و سمی بود.

نمی توانی پنهانش کنی ، باشد؟ 

من هم نمی توانم.

پس نویسنده،  تو به من بگو

وقتی برای اولین بار پا به ان زندان گذاشتی چه احساسی داشتی؟

چه فکری میکردی ؟

چرا؟

فرشته ای که به دیوار میخ شده بود ، قدیسی که از خون مقدسش جام شرابش را مالامال پر کرده ، وحشیانه می نوشید.

آن کشیش به ظاهر کوری که عاشق تنها نور زندگی اش ، آن فرشته سقوط کرده محبوس به میخ بسته شد.

شیطانی که در لباس شوالیه قرار است ملتی را از دام وسوسه اهریمن رهایی ببخشد.

و دیوارهایی که کشیده شدند تا از افسانه ها در امان بمانند.

اما چه کسانی ؟

و بازهم چرا؟

پدری که از روی عشق به فرزندش قتل می اموزد ، پسری که برای عشقش پدرش را می کشد ، معشوقی که برای ازادی ، محبوبش ، همان ولیعهدی که با قتل پدرش به سلطنت رسید ، عزیزش را با سم به ان دنیا می فرستد.

شاید تنها نشانه عشقشان این بود که در اخر مطمئن شدند قلب دیگری را از ان قفس سفید خون الود بیرون میکشند.

و ایا این صحنه پوچ پایان بود یا نگاه های نا امیدانه آرامش بخشی که رسم شد؟

در قلمرویی که تا بی انتها در ورطه کشیده شده 

حالا بخشی از پرتکاه خاکستری من برای این انعکاس بیهوده کنار گذاشته شده.

به همان بی معنی بودن این روزهای من .

به همان زشتی این هایی که حالا هستند. تاکی ؟ نمی دانم.

و شاید روزی بوم بزرگی از همه مان کشیدم.

و شاید این تفسیر تو راهم قطعا اضافه کردم.

و شاید به طرز احمقانه ای هنوز منتظرم پایان برسد.

تو خیلی ظالمی نویسنده.

آیا هرگز درد خواننده بودن _ و تنها خواننده بودن _ در این جهان را کشیدی؟

Notes ۲۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۷ ق.ظ
  • ۱۱۲ : views
  • ۱ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

برای دونه برف عزیز من

یو چان عزیزم .

من واقعا متاسفم.

من هیچوقت نمی تونم به اندازه کافی کافی باشم ....

خوشحال بودم که هروقت می خواهی هستم ولی حالا حتی همان هم نیستم.

می ترسم اینکه بنویسم نگرانتم ریاکارانه به نظر برسد ولی واقعا نگرانتم...

عزیزم حالت خوبه؟ 

امیدوارم حالت خوب باشه .

لطفا مراقب خودت باش.

لطفا خیلی خیلی مراقب خودت باش .

خدایی نکرده اسیبی نبینی.

امیدوارم این پیام را  ببینی و اینکه چقدر برایت نگرانم را درک کنی.

کاش میشد مغز و قلبم را با تو تقسیم می کردم تا ببینی چطور فکر میکنم و چطور احساس میکنم .

اینکه چقدر باعث می شوی احساس سرخوشی کنم و اینکه چقدر ارزو دارم بتوانم همانقدر خوشحالت کنم.

اگر بگویم هر وقت به صحبتهایمان فکر میکنم ، به اهدافمان ،به ارزوهایمان ، کمتر خسته می شوم باور میکنی؟

کاش می توانستم بهتر توضیح می دادم ، اما انگار مغزم ذوب شده ، کلمات از دستم فرار میکنند .

می دانی تو برای من خیلی مهمی ، خیلی با ارزشی ، خیلی دوست داشتنی معنا می شوی.

بودن با تو خلع سلاحم می کند ، ازادانه باتو‌از هر دری سخن گفتن ، از هر موضوعی به موضوع دیگیری پریدن ،تصور کردن و باز از سر گرفتن ، به گذشته بسنده نکردن و برای اینده لجاجت کردن ، و در نهایت احساس بودن کردن ، اینها همه نا معادلاتی هستند که بودن با تو ، انها را به تعادل می رساند .

یوکی.....

لطفا مراقب خودت باش و ادامه بده و امیدوار باش .

همه چیز بهتر میشه عزیزم.

می دانی؟

خیلی دوست دارم.

ممنونم.

چطور بنویسم ممنونم تا درک کنی چقدر از بودنت سپاسگزارم ؟

عزیزم.......

🫂

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱۴ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ
  • ۳۰ : views
  • ۱ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

خوشبختی زمستانی من

آگر همه جا سکوت بود و من یک نجوا دلم می خواست تو مرا بشنوی.

اگر همه رفتند و تو ماندی تنها ، دلم می خواست فقط مرا ببینی.

.

.

.

.

..

روزی بود که تصمیم گرفتیم باهم بومرنگ بسازیم ،ولی من فراموشش کردم و تو تنهایی انجامش دادی .

روزی بود که تو به من نیاز داشتی ، ولی من رفتم و تو تنهایی تحملش کردی.

روزی بود که تو به من افتخار میکردی ، ولی من درک نکردم و تو سکوت کردی.

ان روزها چطور گذشتند؟ چطور توانستند؟

و من نمی دانستم ، اما تمام مدت تنها قهرمان من همیشه تو بودی و هستی و خواهی بود .

کاش میشد این را آنقدر بلند فریاد بزنم ، یا آن طور در آغوشت پنهان شوم و قربان صدقه ات بروم.

اما من ناتوان عوضی ام.

ناتوان بودن برای دراغوش کشیدنت زجر اور است.

ناتوان بودن برای مراقبت بودن ناراحت کننده است

فقط ....من خیلی برای چنین لحظاتی احمقم.

از آنجا که تو بهتر می دانی .......

می شود من مبهم بی دست و پا را بازهم به قدم زدن ببری؟

اما بیا ان موقع به جای اب راجع به خودمان حرف بزنیم.

به جای گذشته راجع به حال فکر کنیم.

و به جای اینکه سکوت کنیم ، دست همدیگر را گرم نگهداریم.

هنوز هم ....

هنوز هم قسم من پابر جاست.

هرچقدر هم تلاش کنم غیر قابل فراموش شدن است.

ان هم نه وقتی هرشب برای رسیدن به ان زانو زده دعا میکنم.

باور داشتم تنها مشکل منم.

و وقتی این لکه پاک شد ، آن وقت سعادتمند تر از همیشه خواهی بود ، امیدوار بودم.

اما امروز فهمیدم ، موجودات دوست داشتنی و ارزشمندی چون تو همیشه در معرض خطر اند.

باید بهترین مکان را برای رها کردن گلدان در نور پیدا کرد .

باید بهترین روش را برای قلمه زنی رزها را پیدا کرد.

باید بهترین کود را پای درختها ریخت.

می دانم .

فقط کمی . کمی بیشتر صبر کن.

بهترین پایان را در نظر میگیرم. برای همه شان .

و برای خودمان.

و برای من.

برای من باتو . 

برای ما.

پ. ن : ایا هرگز میدانستی چطور دوستدارم؟

همانطور که قلب بی وقفه برای جان می تپد.

همانقدر ساده لوحانه و احمقانه.

از همان ابتدا تا انتها.

واقعا دوستدارم.

قسم می‌خورم.

تا ابد.

.

پ.پ.ن:هرلحظه بودن با تو مبارک است.

روزت مبارک.

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۴۴ ق.ظ
  • ۳۰ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

با من بشمار

چرا اینقدر لبخند می زنی ؟

جواب نمی دهی __ فقط آرام تر،کشدارتر می خندی .

مثل همیشه.

انگار دوباره باید نگاهت کنم.

از چین های دور چشمت معنا بیرون بکشم .

تمام آن انحنا ها را به تنهایی تفسیر کنم.

مثل این است که نقابها زود ترک می خورند؛

مثل این است که بازی کردن پشت پرده ، هیجان انگیز تر از روی صحنه است ؛

مثل این است که در نور رقصیدن، سخت تر از تماشاکردن است؛

مثل این است که بر شروران شرارت کردن،خوشحال کننده تر است.

مثل این است که بازی کردن برای سرگرم شدن لذت بخش تر است.

مثل این است که شیرکاکائو از پاپ کرن سزاوار تر است.

اما سرزنش ام نکن اگر با کلاویه های تو همگام نیستم.

تبر برداشتن، سخت است .

درکِ شرارت واقعی، سخت است .

پیدا کردن دست هایی که پشت پرده نخ هارا می کشند، سخت است .

دیدنِ آن‌ها که پشتِ آن نورِ رنگین پنهان شده‌ اند،سخت است.

دنبال کردن خطوط محوی که ترسیم کردیم سخت است.

اما فراموش کردن دیالوگ هایی که بارها تمرین کردیم ــــــ دشوار تر است.

امتحان نکردن طعم های جدید ، مانع میلم شدن هم خسته کننده است.

خودت بهتر می دانی طعم های تازه چقدر وسوسه آمیز اند.

حالا از من می خواهی نه تنها شاید های خودم که شاید های تو را هم بپذیرم؟

انگار با ضرباهنگ محکم ات می خواهی سرزنشم کنی، ولی من طفره رفتن را بلدم ، می دانی؟

هربار کلاه ات را اینقدر محترمانه تکانه نده .

کسی متوجه کنایه ات نمی شود .

با من از هیجان پرده آخر زمزمه نکن .

بهتر از هرکسی می دانی ما هردو اسیر این نمایشیم.

فقط جایی که تو ایستاده ای، درخشان تر است .

متعجب ام چطور کسی به دستکش های لکه دارت شک نمی کند.

همه انقدر مشغول پنهان کردن لکه های خودشان اند

که تو را نمی بینند.

به همین دلیل تو مفتخر ان طور مغرورانه ایستاده ای .

تو زودتر از همه فهمیدی؛

در عطر عود و آن دودهای سفید، حضورت را کمرنگ می کنی؛

نفوذ کردن را بهتر از من بلدی.

کاش یادم می دادی.....

چطور زیر ان همه نور و همهمه هرگز گرفته نشدی؟

کاش می شد خودت را می دیدی ، چرا اینقدر خیره کننده ای ؟

لکه سیاهی که به طرز دیوانه‌واری خیره کننده است، چه کودکانه برای جلب توجه التماس می‌کند —

و حتی از اشتیاق خودش هم بی‌خبر است.

باز، ضرباهنگت را تندتر می‌کنی؛

چطور فهمیدی دوباره طفره می‌رفتم؟

به طرز ماهرانه ای، نگاهم را منحرف میکنی.

انگشتانت روی پیانو می رقصند .

از متفاوت بودن نجوا می کنی،

وهمه محو لبخندی شدند

که مثل صاحبش بیش ازحد می‌درخشد.

چه کسی باور میکند از عمیق ترین بخشِ تاریک آن پشتِ صحنه امده ای؟

مثل این است که با چشمک ها و شیطنت هایت می خواهی هشدارم بدهی .....

اما اینبار اشتباه کردی.

من می دانم.

تو .

تو به تنهایی.

تو اینجا از همه خطرناک تری .

خوشحالم اسمت را هرگز نشنیدم؛

دیدنت به تنهایی خفه کننده است ـــــ چه رسد به گفتنِ اسمی که مالِ توست.

برای همین ،

من هم یک شرورم.

امیدوارم

هیچوقت

به هم برنخوریم.

دیگر نه.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۴، ۱۰:۱۷ ب.ظ
  • ۱۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۸ : Comments
  • : Categories

اگر باران می خواهی من تماما اشک برای تو ،از من بنوش.

نمی توانم نظم خاصی برای این نوشته ها پیدا کنم ...می خواهم آزادنه با جوهرم بچرخم پس ایرادی از من نگیر سیل .

سیل گاهی برایم سوال است انسان نمی تواند فقط ساده و صادقانه به دوست داشتن ادامه دهد؟ چرا باید عشق اش را وزن کند؟ قلبش را وزن کند ؟ وقتی می داند که کمتر از آنچه که کفه تاریکی اش را پایین ببرد انداخته روی ؟ بعدش می شکنند پیچ می خوردند می گرداند می زنند می گریند می خندند دنبال مقصر می دوند می خوانند از غمی که در دل دارند........

برایم سوال است اگر از اول دایره داخل جای خالی مثلث نمی شود چرا به زور فشار می آورد تا بپذیرد بپذیرد بپذیرند......عجیب است یا دوست داشتنی ؟ نمی دانم ...نمی خواهم بدانم ...اما اگر اینقدر لذت بخش است ، اگر بودنش را به نبودش ترجیح می دهد باید همه اش را بپذیرد ...غیر از این فقط یک دروغ بزرگ است یک ترس تاریک،یک سردرگمی گیج آور.....

شاید بخواهی بپرسی خودت چطور ؟ سیل من تاحالا کسی را نپذیرفتم تا بشینم و آسیب دیدنمان را تماشا کنم

زندگی من همینقدر مصالحه آمیز است شاید بگویی این دروغ است یا آنقدر عمیق نیست ، سیل من همین طور دوست دارم همینکه می دانم تماما یا هیچ.

می دانم فردی را ببینم که زخمش نزنم زخمم نزند . چیزی مثل رمورا و کوسه ، هیچوقت هم را گاز نمی زنند ...همزیستی های مسالمت آمیز....آه راحت بگویم از روابطی مثل رابطه ماه و زمین هم بی زارم این همه دور اش بگرد و او دور دیگری بچرخد.....نه !

دوستی باید صادقانه باشد ...آری یا نه ..چرا انسان ها اینقدر سختش می کنند؟ چرا پیچیده اش می کنیم؟

نمی دانم ....می خواهم بدانم ؟نه ...چرا می پرسم ..تحمل نگه داشتنش را نداشتم برای من نگهش دار سیل.

سوال بعدی راهم نگهدار :

چرا دوست دارند همدیگر را بی دلیل خرد کنند؟حتی هیولا تنها زمانی که گشنه اس می خورد[منظورم از هیولا همان کوچولو های دوست داشتنی است که باهم پیدا کردیم  نه آن عجیب غریب های تاریک..هممممم به گمانم آنها هیولا نیستند...بعدا اسمی برایشان پیدا کردم خبرت می کنم ولی مطمئن باش آنها اهل درون درهای فلزی اند ]

هر بار می شینم به خرد شیشه ها نگاه میکنم خوشحالم.

می دانی حداقل بازتاب نور سرگرم کننده است ..نمی دانم چه چیز دیدن تکه تکه شدن انسانها برای انسانه ها جذاب است...همنوع خواری دوست دارند؟

حالا که نگهشان داشتی حس سبکی دارم ....

می دانی این روزها فکرم درگیر چیست؟

ان شب فقط من  بودم و یک جنگل بامبو و شاید کلبه ای کوچک و چوبی ....هوای خنک شبانگاه،  وزش آرام باد و زمزمه های دوست داشتنی درختان ، صدای خندیدن های آرام شخص لباس سفید ، رقص های بی مزه آن شخص قرمز پوش ، چای گرمی که باهم خوردیم ، صفحه منچ سبز و زیرانداز پشمالوی شطرنجی...

خاطره دوست داشتنی است ، آنقدر که با خنده به صبح رساندم اش.

آنجا دیدم که سفید دور سرخ می چرخید .

همانطور که رقصشان در بین سایه های جنگل انبوه ادامه داشت بین هم لب می زدند 

_شاید من یک شمع سوخته ام ...وای از شعله ام . اگر دورم چرخیدی و سوختی من چه کنم

_اگر از آتش درونت سرخ شدی من ابر ، من تماما باران ، من تماما اشک ، از من بنوش .

زوج دوست داشتنی و شیرینی بودند ، برای اولین بار حس میکردم دخترک دوست داشتنی یک زوج عاشق بودن چقدر خوشبختی است...آه چقدر همه چیز گرم بود ، چقدر دوست داشتنی بود برایم ...

اگر بگویم آنقدر که آرزو کردم ادامه داشته باشد دروغ است ،  اما نمی خواستم تمام شود ......

هنوز با فکر آن شب تابستانی روشن دلم گرم می شود ، قلبم می لرزد .

من احمق نیستم سیل ، این یکی از نشانه های خوشحال بودن است....یکی از دلایل حس خوشبختی کردن.

تجربه کردن چیزی که هرگز نداشتیم اش بدجوری می چسبد :)

بابت رویایی که هدیه گرفتم ممنونم.

حالا فقط مانده قلم درون کمد و ماهی گمشده و گیلاس سرخ و نامه تابستانی ام را هم پیدا کنم.

هنوز هم باورم نیست پروانه سفید و رز کوچکم را آن طور در آغوش کشیدم.....

لبخند پهن و آه و لرزه درونی کشیدن.

پ.ن:می دانستی من فقط یک بادبزن کم دارم ، بعد می توان بشوم همان شرور حماقت آمیز معروف اضافی تکراری در فیلم نامه ها....این را هر روز در نگاهشان حس میکنم....خوشحالم.

Notes ۸
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱۱ آبان ۱۴۰۳، ۱۲:۲۴ ق.ظ
  • ۷۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

انعکاسات

از اتاق های تاریک خوشم می آید ولی قرار نیست بین یک اتاق تاریک و اتاقی روشن اتاق تاریک را انتخاب کنم.

می‌دانم تاریکی دوست داشتنی و آرامش بخش است ولی قرار نیست از بودن در تاریکی لذت ببرم ، ان هم با تصوراتم .....

این باعث میشود یاد یکی از شعر های شکسپیر بیفتم : تو گفتی عاشق بارانی ...

و خوب فکر کردن به این موضوع باعث می شود احساس کنم خیلی سنگدلم.....خیلی خیلی سنگدل !

چون هیچوقت چیزهایی که دوستشان داشتم را ادامه ندادم .

هیچوقت آن طور که باید و شاید اهمیت ندادم ،الویتم نبودند....

این خیلی سنگدلانه است ، می دانم...

برای همین گاهی فکر میکنم شاید من روح سرگشته ای بودم که من بیچاره را تسخیر کردم ، شاید برای همین اینقدر ....اینقدر این طور ام؟

عاشق نوشتن درون باغچه سبز و جنگل آبی آن بودم اما حداقل سه ماه است چیزی برایشان ننوشتم...

عاشق نواختن با شیان بودم ولی دوماه است قهر کردیم....‌

عاشق کتاب خواندن و موسیقی گوش دادنم ولی همیشه پایشان که مینشینم، خوابم می برد.......

عاشق رقصیدن بودم ولی هیچوقت شروعش نکردم...

عاشق آواز  خواندنم ولی هیچوقت بلند نمی خوانم .....(فرار تر از نجوا ها نمی‌رم)

عاشق چیزهای عادی و معمولی ام ولی از اینکه عجیب و دیوانه به نظر رسیدم ناراحت نیستم

عاشق دویدنم ولی این چند وقت حتی قدمی هم نزدم....

عاشق برنامه ریختن ام ولی هیچوقت به هیچکدامشان عمل نکردم و در لحظه تصمیم گرفتم...این خیانت به همه آن وقتی است که با ذوق نقشه ریخته بودم...میدانم!

عاشق خانواده ام اما برایشان کافی نیستم..شاید من هم اگر اینقدر خیال پرداز نبودم و هوشمندانه تر رفتار میکردم،  نه احساسی ، همه چیز بهتر بود .....

اوه و قابل اعتماد تر به نظر می رسیدم...

من خیلی بدرفتارم! باید به عنوان بزرگسال بودن بهتر عمل میکردم...

باید این را هم به اعترافاتم اضافه کنم،عاشق تعطیلات ام ولی به اینکه چرا روز ها تعطیل عمومی می شوند هیچ علاقه ای ندارم ...به هیچکدام از آن مناسبت‌های رسمی...

راستش حتی تولدها هم برایم مهم نیستند....

پس.....باید انتظار داشت که من هیچکدامشان را حفظ نیستم جز مال خودم[ بعد از چندین و چندین بار پرکردن درون فرم ها قابل انتظار است نه؟]

عاشق دوست های عزیز شکلاتی ام هستم ولی حتی برای آنها هم کافی نبودم...در حقیقت حس میکنم هیچوقت کنارشان نبودم....

عاشق دلداری دادن به انسانهاییم که می گویند تنها هستند ولی هیچوقت نمی توانم درک شان کنم ، چون همیشه باور داشتم هیچوقت تنها نیستم حتی وقتی فقط خودم هستم! این باوری بود که از بچگی داشتمش....ولی خوب هیچوقت قرار نیست  کسانی که دلداریشان دادم یا خواهم داد ، این باور را بشنوند.

به خاطر همه اینها

خیلی سنگدلم ....چون هنوز هم به این بودن ها و نبودن ها و انجام دادن ها و انجام ندادن ها ادامه میدهم....

این اعتراف کردنها باعث می شود یاده جروی بیفتم ، نظرش این بود که رفتن به کلیسا و اعتراف کردن به کسی که از تو هم می تواند بدتر باشد کار عاقلانه یا نجیبانه ای نیست که قلبت را سبک کند ، حداقل ماهی گرفتن و پختنش برای شام مفید تر، آرام بخش تر و لذت بخش تر است......حداقل با یاد آوری اش می خندید .

ولی الآن..دقیقا همین حالا ، این فکر که چقدر سنگدل و بد رفتار بودم دست از سرم بی نمی‌دارد . در ضمن ناگفته هایم روی قلبم جا خوش کردند ، پوسته ی ضد حس بد  را ذوب می کنند ..... باد هم میوزد ولی بیش از آنی که باید سرد است و نمی توانم به عنوان یک آنموفیل از وزیدنش و ورود ناخوانده اش لذت ببرم، پس باید پنجره را می بستم ....همه اینها باعث می شوند بیشتر بخواهم خودم را محکوم کنم و انگشتانم برایم نوشتن خارش بردارند...

تا من آینده عزیزی که این را می خوانی و خوشبختانه یا متاسفانه فراموشی گرفتی دیگر این اشتباهات را نکنی ، اوه و من هم از این به بعد تصحیح شان میکنم..قول انگشتی!

تمام این اعتراف ها مجموعه ای از اشتباهات و خیال های نادرستی اند که تصمیم گرفتیم از هم جدا باشیم ، پس قرار نیست تکرار بشوند ولی ناگفته ها چطور ؟نمی خواهم در این سوال تنها رهایت کنم...پس توضیح میدهم...به هر حال قرار نیست آنقدر هم بی فایده باشم نه؟ 

ناگفته ها را نباید نگه داری اما خوب کسی هم برای شنیدنشان نیست ، برای همین ناگفته نامیده شدند، درست مثل خواب دیشب ام راجع به .......بیخیال.[وسوسه شدم برایت تعریف کنم ولی نه..فراموش شده بماند بهتر است]

پس باید چه کردشان.....؟

من دوست دارم درون حباب حبسشان کنم ...وقتی روی دستت درون حباب گیر افتاده باشند دیگر آنقدر ها هم سنگین به نظر نمی رسد....بایک دمیدن از روی دستت می پرد ،اوج می‌گیرد و در لحظه ، غیبش می زند! می بینی؟ دیگر هیچ حرف ناگفتی نمی ماند...همه همه شان را ناپدید میکنی، به همین راحتی !

کار ساز هست؟ منی که در گذشته تو ام می گویم بله! پس تویی که در آینده منی ....برای تو هم باید کار ساز بماند.

کاش تمام کتابهایی که خواندیم یادت بماند،حتی اگر همه خاطراتمان را ازدست داده باشی.....شاید هم دوباره خواندشان لذت بخش تر باشد؟ فقط باید امیدوارم باشم دوباره ملاقاتشان کنی .....

ولی شاید به اندازه من لذت نبرید ...چون شاید دیگر من نباشی؟

 من بودن یعنی فقط من بودن ...اما دیگری بودن یعنی چه؟ این را تو باید بگویی....

میدانی ؟ من الان دوستدارم از دیدگاه دیگران هم ببینم،بشنوم،فکر کنم ، ولی گاهی زیاده روی میکنم واین نتیجه تغییر مردمک های عمودی به افقی و سیاه و در هم شدن دیدگاه ها  بود ...و پایان خوشی نداشت.

اعتراف میکنم با وجود آگاه بودن از پایان تغییرش ندادم، این هم سنگدلانه بود .

گاهی به این فکر میکنم چرا من؟ چرا او؟ چرا ما؟

چرا من باید اینقدر سنگدل می بودم .... احمق...دور افتاده ...کودکی بی فایده...

بعد به نظریه خط‌های موازی میرسم.

اینکه جهان مجموعه ای از نخ های در هم بافته شده است و هر یک از افکار ، تصمیمات ، رفتارها و روابط ما تارهایی هستند که ما را به هم پیوند می دهند. همانطور که برگ را به جنگل ، جنگل را به دریا ، دریا را به فضا و من را به تو و تورا به خورشید متصل می کنند.

برای من این شبیه یک حس است ....یک پیچیدن و گره زدن!... نه کشیدن و بافتن.....[این چیزی است که مادربزرگ‌ها می گویند باید باشد...تصور نمیکنم فرق زیادی بین گره زدن و بافتن باشد..نه؟]

بعد فکر میکنم وقت تلف کردم

و این جاست که یادی میکنم از رودکی  ، که ساعتها در جنگل و بیشه زار می نشست و گوش میکرد و میدید و می شنید و احساس می کرد و می نوشت و قبول داشت احساس کردن وقت تلف کردن نیست

و بیشتر به این باور میرسم که درهم تنیده شدیم...پس عجیب نیست اگر خیلی به نظر مناسب این رشته نباشم در نهایت چیزی که مهم است کل است ....

خوشحالم و سپاس گزارم از کسی که ایده کل نگری را مطرح کرد .

"هر سامانه که کل در نظر گرفته شود چیزی فراتر از اجزای آن و هر جزء تأثیر بسیاری در کل خواهد داشت."

اینگونه ارتباطهای درهم آمیخته آشفته معنا پیدا می کنند و کل را می سازند.

اینها باعث می شوند کمتر آشفته و برای بهتر گره زدن ذوق زده تر باشم.

برای همین از  نوشتن خوشم می آید....این هم نوعی گره زدن بی دردسر است که از مرزهای زمان و مکان میگذرد.... زیبا نیست ؟

[نمی گویم سنگدل بودن خوب است ابدا...و از صمیم قلبم بابت همه‌ی آن برخوردهای سنگدلانه متاسفم ازهمه شان....من عالی و کامل نیستم....ولی در تلاشم بهتر باشم....منظورم این است که.....همه تلاش می کنند بهتر گره بزنند.]

 

پ.ن: دنبال راهی ام شخصیتهای داستانی مورد علاقه ام رابه چیزی بیشتر از خودم و خودمان  گره بزنم...... فکر کردن به این موضوع لبخندم را پهن تر میکند.

در آینده راهی سراغ داری؟ :)))))

هیچوقت هیچوقت هیچوقت حق فراموشی کیم راک سوک کیل هینتوس ناز سخاوتمند ، کیم دوکجا دوست داشتنی بیش از حد مهربان و لومینوس عزیز خجالتی را نداری :)

آسیل را که محال است فراموش کنی درسته؟:∆

این روابط گره های ارزشمندی اند.

 

ب.ن:احساس میکنم نوشتن این نامه سنگدلانه بود.....

شاید احساس سنج ام خراب شده؟

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۳، ۱۰:۲۱ ب.ظ
  • ۵۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

بیگ ، درخت ، سایرین.

به همان اندازه که خودم برای شاد کردن خودم کافی ام ، این برای ناراحت کردنم سه برابر کافی است. 

من به افرادی مثل بیگ تروول حسادت می کنم  کسی‌که آنقدر صادقانه به دیوانه بودن پایبند است که شرمنده ام می کند .

اصولی که از ان پیروی می کند کاملا ساده و بی ریا اند.

1_ اگر کسی لطفی در حقت کرد هرطور شده آن را پس بده حتی اگر این را نخواهد.

2_ یک بار ، دوبار ، سه بار حتی تا هفت بار به بدترین و دردناک ترین وجه ممکن از کسانی که به تو اسیب زدند بازپرداخت بگیر.

همین دو اصل ساده و شاید کمی بیش از حد دیوانه وار تنها پندهایی هستند که به آنها باور دارد. 

این باعث می شود در دید گاه اول کمی بیش از حد وحشی یا روانی به نظر برسد ولی به همان اندازه که دیوانه است احمق است و این احمقیتش به طرز عجیبی او را دوست داشتنی و مهربان جلوه می دهد.

هیچوقت به آدم‌های اطرافش شک نکرد ، همیشه اولین کسی بود که بلند فریاد می زد دوست من باش و تا آخرین ذره توانش برای بهتر بودن تلاش کرد . 

البته در بازپرداخت بدهی هایی که داشت ، سنگ تمام می گذاشت و مطمئن میشد ، هیچ فردی جرئت دست درازی به دارایی هایش را نداشته باشد. 

به طرز باور نکردنی بیگ تروول کاملا شبیه جیان است ، تاحدودی...و شاید هم کاملا؟

 

پ،ن: صحبت در این مورد شد، باید این راهم اضافه کنم که هیج وقت فرصت‌ها را از دست نده و لطفا از سپردن این همه چیز به فردا دست بردار ، داستان عزیزم که تا آخر تابستان قرار بود ادامه داشته باشه به طرز مسخره ای شش روز زودتر تمام شد و من از خواندش غفلت کردم و نتیجه این شد که نویسنده محبوبم داستان را از دسترسی خارج کرد تا آگوست سال بعد که اجازه چاپ بگیرد و کتاب را چاپ کنند.

حتی اگر تا ان زمان زنده بمانم فکر نمی‌کنم در عرض یکسال کره ایم تا حدی خوب شود که کتابش را بخوانم و بفهمم به هرحال این یک اثر عاشقانه و به شدت رمانتیک بود . چطور توانستم اینقدر غفلت کنم .

خاطرات تابستانی ، نامه ای از تابستان عزیز من ، برای من آینده، هیچوقت دوباره این اشتباه را تکرار نکن!

چرا مثل قبیله جین رفتار نمیکنی ؟ 

بیا و از فردا یک ساراکی باش . (اگه اسم قبیله اشتباه باشد بعدا تصحیح می کنم......توضیح اضافه اینکه قبیله جین به مثل سگ پاچه بگیرها معروف بودند، هرچند من روحیه لطیف و گربه های دوست داشتنی ام را دارم ولی بد نیست گاهی چسبی باشم که از هدفم جدا نمیشوم......نه شاید بهتره که باشم؟.......)

 

..........فکر نمی کنم اگه روزی دچار فراموشی بشوم معنای همه این اصطلاحات را درک کنم،از طرفی توضیح دادن همه ماجراها سخت است . آکیرا اصرار می کند باید دست از نوشتن بردارم و پادکست بسازم تا بعدا گوش بدهم ، اینطوری بهتر متوجه میشوم. ولی من و لونا فکر می کنیم هرگز حس گوش کردن به داستان‌های گذشته را نخواهیم داشت ناگهان به یاد آوردن راحت تر است . 

چشایر هم مدام شیان را در آغوش می گیرد ...اوه! 

شیان  فرزند عزیز من است که از چین آمده.  یک بامبو کوچک و ناز ، اسم شیان را مخصوصا رویش گذاشتیم یعنی آقای زیبا ، یک اسم دوکاراکتری است .

این روزها تمام افتخار و عشق ما برای شیان است .

در آخر همه اینها فقط می خواستم بگویم حتی اگر قرار است یک دیوانه خیال پرداز باشی مثل بیگ به خوبی آن را انجام بده ، اگر قرار است یک عاشق متعصب باشی مثل جیان به زیبایی آن را نشان بده !

کسی باش که در آینده شیان کوچولو بهش افتخار کنه!

......سلام برسون.......

یادداشت ضروری:جدا منظورم را فهمیدی ؟ اوه؟..حتی جین؟ خوب امیدوارم او و یوجین خوشبخت باشند نه با کارلایل!! 

درضمن دنبال ژان هم بگرد فرقی نمی‌کند ژان گه باشد یا ژانلانگ یا حتی ژانلن یا ژان شن یا ژان وار ژان ، مهم نیت است .

همانطور که از لبخند او متنفر شدی از لبخند اوهم متنفر شو دیگر اینقدر از اسمش برای همه رمزهایت استفاده نکن...حس میکنم این ضروری است.

 

 

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۳، ۱۰:۲۸ ب.ظ
  • ۴۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

نمیدانم

 

به نام خدا 

سلام من به تو سیل محبوب و دور ~

ای آسیل خاکستری چشمگیر قشنگ نازنین من ! 

از لحن اغراق شده ام متعجب نشو به خاطر این است که 

 می خواهم دوباره شکایت نامه بنویسم . گفتم با لحن آهنگین و زیبا شروع کنم تا مجبور شوی تا آخرش را بخوانی :)

البته در این شکواییه مشتکی و مشتکی عنه هردو خودم هستند.

در اولین (و شاید هم آخرین ؟) تابستانی که آنقدر برای آمدنش نقشه ها و برنامه ها داشتم هیچ‌کار خاصی نکردم جز درس خواندن ، امتحان دادن ، استرس کشیدن ، بیش از حد قهوه خوردن ، عصبی شدن، ناراحت بودن ، نوشتن شکایت نامه های بیش از حد ، زیادی گریه کردن (البته این تاحد زیادی تقصیر من نبود ، به هر حال یک انسان قوی وقتی ناراحت است نمی‌تواند جلوی گریه کردنش را بگیرد ) ، تمام کردن داستانهای مورد علاقه ام و اوه ....راکد بودن! 

نمیدانم شاید چون بیش از حد در کنترل احساست افسار گسیخته ام ناتوانم یا چون به قول پدرم بیش از حد خیالاتی ام همه چیز چندین درجه سخت تر از آنچه که باید به نظر می رسد . 

این تابستان از مهم ترین و آشفته ترین تابستانهای زندگیم بود ، درحالی باید ادامه مسیر را مشخص کنم که حتی نمی‌دانم از کدام طرف آمده بودم. 

وزن سرنوشت نامعلوم بر شانه هایم سنگینی می کند ، شدید! 

پدرم با خنده از من می گذرد که هنوز تازه انتخاب‌های سخت تری هم در پیش داری ، مثل اسم اولین فرزندت یا محل تقریبی خانه ات که در ده ها سال بعد به آنها می رسی .

فکر نمی کنم آنها سخت تر از این باشند ، حداقل آن را می توانم با احساسم انتخاب کنم ولی این نه! چون قرار نیست در صورت اشتباه در انتخاب اسم باگ بخوری ولی اینجا ، اکنون ، در این مرحله ای که من ایستاده ام چرا!

امکانش هست ، بسیار هم هست . 

این روزها به اندازه کافی برایم استرس زا و ناراحت کننده بودند حالا فکر به این که "این" هم تمام این تابستان با تمامی قوا خودش اینجا بود و خواهد ماند باعث می شود ....نه نمی خواهم راجع به آن حس بنویسم بد تر میشوم....بیا به همین که چقدر حالم بده می شود که با تصور کردن دوباره اش برای توصیفش می خواهم دست از کلمات بکشم برای درک بد بودن ماجرا بسنده کنیم سیل.

در این روزها که افسرده بودم ، پدرم نشسته بود و روانشناسی خانواده می خواند ، آن هم یواشکی .

وقتی کشف کردم اینقدر درگیر من و ما بوده که شروع به مطالعه عمیق کرده آن هم با این مشغله فکری که دارد حسابی متأثر شدم . خیلی بیش از حد ناز و دوست داشتنی بود .

هروقت اینطوری سخت مشغول خودمان می بینمش از اینکه چقدر پوچ و باطله ام بیشتر ناراحت می شوم ، کاش آنقدر که باید عالی  بودم ولی هیچوقت نتوانستم برایش خوب باشم چه برسد به عالی .

آسیل ، از اینکه احساساتم را احساس کنم خسته شدم ، خیلی خیلی زیادند و بی ثبات ! 

لحظه به لحظه تغییر رنگ میدهند ، پشت سرهم . به ثانیه هم نمی رسد . فکر میکنم به خاطر همین است که اینقدر خسته ام .مغزم بیش از حد در پردازش موضوعات به خودش زحمت می دهد.

در این روزهای پایانی تابستان با «خاطرات تابستانی »اشنا شدم ...این یک راز است ، اسم این کتاب را به کسی نگو....

(هرچند اسم درست کتاب را ننوشتم مثل همیشه....ولی خوب بازهم.)

نمیدانی چقدر با خواندش خوشحالم انکار بالاخره یه تعطیلات تابستانی رفته باشم ، حس گرم و شیرینی دارد ، درست همانطور که یک تابستان باید باشد. اما از این ناراحتم که با پایان رسیدن تابستان داستان تمام میشود . نویسنده اینطور توضیح داده : به ازای هر روز تابستان یک خاطره را بازگو می کنم. 

دلم میخواهد بروم با نویسنده یک عمر در تابستان بنشینم و خاطره بشنوم.

اوه ، سیل ! تابستان من آنقدر هم نا امید کننده نبود ، خوب ؟ به من ترحم نکن. اخم هایت را باز کن جانم.

شاید اینطور به نظر نرسد ولی واقعا این تابستان را دوست داشتم ، هرچند به لطف بعضی ها و بعضی چیزها کمی سردرد و استرس چاشنی اش شد ولی واقعا زیباست .

دوستان خوبی پیدا کردم .

افراد جدیدی را دیدم ، به قول پدرم در این مدت زمان عمری که داری محال است بتوانی با همه آن چندین هزار هزار نفری که باتو زنده اند ملاقات کنی ، پس تا آنجا که می توانی از دیدن آدم هایی که می توانی ببینی خوشحال و شکر گذار باش. (هرچند بعضی هایشان جوری رفتار کنند انگار زدی خاندان شان را نابود کردی)

خاطرات قشنگ زیادی به دست آوردم .

بافتنی یاد گرفتم .

داستان های قشنگ زیادی خواندم (ولی پدرم فکر می کند وقتم را هدر دادم چون داستان های که انتخاب می کنم محتوای علمی ندارند بلکه بیشتر بار احساسی منتقل می کنند) 

ووووووو....از همه مهمتر سیل قشنگ من !

من صاحب اولین فرزند دوست داشتنی خودم شدممممممم(البته بعد از دوروتی ...از آنجایی که دوروتی یک جوجه خروس و بود و این یکی حیوان نیست شاید ....به نحوی ؟ چیزی که گفتم درست باشد )

اری عزیز من نفس عمیق بکش و یا هیجان سطر بعدی را بخوان.

دیروز پدرم مرا به طرز عجیب و دوست داشتنی غافل گیر کرد. می خواستم کم کم بخوابم که پیک بسته پستی را شب هنگام تحویل داد. وقتی می خواستم بگم اشتباهی شده پستی نداشتم پدرم آمد و با خوشحالی گفت مبارکه. وقتی پرسیدم موضوع چیست گفت خودت ببین و بله ! بله ! بلههه! 

آسیل ، آرزویی که مدت ها بود داشتم ولی به خاطر ترس از شکست و آسیبی که دارم هیچوقت سراغش نرفته بودم را پدرم پیگیری کرده بود و....حالا من فلوت عزیزم را دارم که (شاید حتی بیشتر از ازدوروتی ؟) دوستش دارم . اسمش را "شیان گذاشتم " 

به معنای آقای زیبا.

خیلی بیش از حد دوست داشتنی و بوسیدنی است . 

فعلا همین .

 

پ.ن:ممنونم که شکایت نامه هایم را پیگیری نمیکنی.باعث می شود احساس کنم عمیقأ در آغوشم گرفتی .

 

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۳، ۰۳:۱۶ ب.ظ
  • ۴۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

اشتیاق ابرهای کرکی

مثل همیشه نیمه شب به کتابخانه رفت . ازبین تمام ستون ها و قفسه ها گذشت تا به همان مکان خاص برسد .

سومین ردیف از بالا در سمت چپ کتابی بود که جلد سفید و براقی داشت ، با خط ملایمی رویش نوشته بودند (غزلیات شکسپیر ، روزهای تابستانی ) 

به همان صفحه خاص رفت. 

(آیا میتوانم تورا با یک روز تابستانی مقایسه کنم؟ )

درست زیر همان جمله یک پاکت نامه بود .

بازهم برایش نامه نوشته بود .

دیروز بعد از ظهر وقتی از اینده اش پرسید ، دهانش تلخ شد.

اینده؟ خوب هیچوقت راجع به آن مطمئن نبود .

از کسی که نمیدانست چرا هنوز زنده است چه توقعی برای آینده اش می توان داشت؟ 

وقتی پاسخی نداد ، آن پسر چیز جالبی به او گفت 

ـــ مهم نیست اگر حالا برای آینده رویایی نداشته باشی . می توانی از الان شروع کنی تا آنها را کم کم تصور کنی .

اوه ! مطمئن باش تصمیم ات هرچه باشد من تو را ترک نمیکنم جیا! 

من درست مثل ابرهای کرکی و نرم تابستانی همیشه همراهی ات میکنم درست از آن بالا ، همانطور که پدرم قبل از مرگش گفت ، کسانی که هم رو دوست دارند هیچوقت یکدیگر را ترک نمی‌کنند .

از سخنان صادقانه اش خنده اش گرفت تمام آن بعد از ظهر از شدت خنده دل درد داشت .

نامه اش را باز کرد .

(به جیا)

جیا دیروز هم بهت گفته ام ولی باز هم میخواهم تکرارش کنم ، من و تو تازه چهارده سالمان شده پس فکر نمیکنم اشکالی داشته باشد اگر هنوز نمی دانی باید چه کار کنی . خوب هیچکس همه همه همه اش را نمی‌تواند بفهمد . از مادرم در این مورد پرسیدم او گفت مهم نیست انتخابم چه باشد همیشه من را حمایت میکند ، نمیدانم چه حسی داشتم ولی فکر کردم من میتوانم همه چیز را به خوبی انجام دهم حس خوبی بود . برای همین دوباره نامه می‌نویسم چون میخواهم این حس خوب را به تو هم منتقل کنم .

جیا ، مهم نیست در آینده چه تصمیمی بگیری من در هر صورتی تو را حمایت میکنم خوب؟ من به تو افتخار میکنم به خاطر خیلی چیزهایی که مجموعا تو را تشکیل میدهند . من میدانم تو چقدر باهوشی .برای همین به راهی که انتخاب میکنی شکی ندارم~

تو همیشه مرا خواهی داشت جیا~

با امید اینکه رویاهای زیاد و رنگی ببینی .

(از طرف یوهان)

دوباره ناخودآگاه خنده اش گرفت . این پسر همیشه او را می خنداند. با آرامش نامه ای نوشت و لای کتاب گذاشت . هرچقدر هم تا الان مردد بود ، بالاخره تصمیم اش را گرفت . او این شهر را ترک میکرد تا به مدرسه موسیقی بپیوندد.

فردا صبح وقتی پسر به کتابخانه برگشت به سراغ همان قفسه خاص ، همان کتاب مخصوص رفت .شاید احمقانه باشد که به جای استفاده از ایمیل یا تلفن همراه اینطوری با تنها دوستش حرف میزد ولی این روش را دوست داشت ، چون اینطوری بود که با جیا آشنا شد.

همانطور که فکر میکرد جیا نامه اش را خوانده بود و برایش چیزی نوشته بود .

(به یوهان)

وقتی شش سالم بود پدر و مادرم به من گفتند مواظب کلماتی که استفاده میکنم باشم ، چرا که قدرت تخریب یا سازندگی دارند.

وقتی بزرگتر شدم پدرم برایم توضیح داد این فقط در مورد شنیدن یا گفتن کلمات نیست . گاهی وقتها تنها خواندن چند خط کلمه می تواند انسانی را از پای در بیاورد . همچنین گاهی با خواندن چند خط کلمه ، آنها سنگ بنای قلب می شوند.

 تا همین چند لحظه پیش که نامه ات را خواندم معنی آن جملات پدرم را نمی‌فهمیدم ولی اکنون کاملا منظورش را درک کردم.

این سنگ بناها برای ساختن یک سازه قوی ضروری است . کسی که بتواند ستون های قوی داشته باشد قطعا پنجره های بزرگ و خوبی هم در سازه اش جای میدهد. اینطوری حتی در زمستان هم میتوان آفتابی ماند .

میبینی برخلاف قبل کلمات زیادی گفتم. این همه کلمه را از کجا اوردم؟ 

مهم نیست چقدر به آن فکر میکنم ، به طور قطع اینکه تکالیفت را لای این کتاب جا گذاشتی و من اشتباهایت را برایت نوشتم بهترین تصمیمی بود که گرفتم . وگرنه نمی‌توانستیم چنین دوستان نامه ای خوبی باشیم.

در نهایت همه اینها فقط میخواستم بگویم ممنونم یوهان.

میروم تا رویایم را دنبال کنم.

خداحافظ .

 

(از طرف جیا)

 

بعد از اینکه نامه را خواند تا سه روز مدام گریه کرد . باورش نمیشد بهترین دوستش اینقدر ناگهانی از پیشش رفت. اما خوشحال بود .می‌دانست حالا جیا رویایی دارد . رویایی به قشنگی لبخند های کمیابش.

 

ـــخاطرات تابستانی 

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
۱ ۲ بعدی