- پست شده در - دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۳۹ ق.ظ
- ۸۵ : views
- : Likes
- ۴ : Comments
- : Categories
نیمه شبها چطور میگذرند ؟
خیلی خوب...
بگذار بنویسم اشکالی ندارد، مشکلی نیست ، درسته ؟
خیلی اتفاقی ، شاید هم به صورتی برنامه ریزی شده ...
اصلا شانسی ....
همین اکنون. در همین کنون . بله همین الان.
نیاز دارم این احساس طاقت فرسا سرگیجه اور جوش و خروش کننده را با کسی به اشتراک بگذارم ، باکسی که نمی دانم اصلا متوجه می شود چقدر وجودش برای زندگی حیاتی است یا نه . و من هم نمی دانم ایا هرگز خواهم دانست یا نه اما دوسش دارم بازهم نمیدانم چرا و چطور و اینها .
این وسط این احساسات یاغی را من هم نمی توانم کنترل کنم ، در حقیقت بهتر نیست دست بردارم؟
باید به عنوان نوعی بازنشر به ان نگاه کنم ؟
احتمالا ان بخت برگشته هم تفکراتی هه سودمانند یا چوها مانند یا جین مانند دارد ، درست مثل من و پنلوپه.
اوه نه پنلوپه از من باهوش تر است ، مثل من و چشا ، میداند وارونه گیر کردن یعنی چه ، بله ، این کمدی با احساسات پیش می رود نه با منطق. اینگونه کلیشه ای تر است . چنین محتواهای خسته کننده ای سرگرم کننده ترند. شاید اینطور دیر تر صحنه را ترک کنیم ، صفحه را ورق بزنیم ، ریتم را عوض کنیم؟
من اینطور دوسش دارم ، چون زمانی که چنین نگهش میدارم و ارام ارام پیش خودم زمزمه اش میکنم ، قلبم از درون شروع میکند به قل قل کردن و سرد شدن و این حس خنکی در سر گرم به سطوح رسیده ام می پیچد و بعد ، لرزشها از ناکجاآباد به استقبال ام میروند ، بله این همان مرزی است که نباید از آن عبور کرد ، فکر میکنم...؟
وگرنه چرا اینجا هربار که می خواهم رد شوم باید چنین شوک عظیمی را تحمل کنم؟
اگر این نوعی دیوار بین بعدی نیست که خودش می داند که هست که نمی خواهد شکسته شود ، پس چیست ؟
اه...حتما یک دروازه است .
دروازه ای که خودش را بین خطوط، کلمات ، جوهر ، رنگها و حتی نتها مخفی کرده...
ولی چه کسی ؟؟؟
و چرااا؟
اه فکر میکنم معتاد این حس لرزش شدم ، چقدر دوستش دارم. این یخ زدن های قلبم را دیگر نمی خواهم فراموش کنم.
اولین بار که تجربه اش کردم کی بود ؟
آن روزی که چشم هایم را بستم و از دیوار سد آویزان شدم؟ آن روزی که فهمیدم می توان سقوط را بیشتر از صعود ، دوست داشتنی حس کرد؟
نه . آن روزی بود که فهمیدم دلیلی برای سلاخی اژدهایان نیست. همان روزی که به خیرخواه بودن افسانه ها شک کردم. وبعدش لبخند وسوسه امیزی دیدم که نمی شد دوستش نداشت . و بعد ان چشم های محسور کننده که از پشت قفسه ها در مکانی سراسر ابی مرا زیر نظر داشت.
و بعد وقتی لذت در اغوش کشیدن را توانستم به اثبات برسانم.
نه ....ان لحظه که احساس کردن یک نقص نبود بلکه روندی برای رشد درنظر گرفته شذ.
و چطور به همه این ها رسیدم ؟
نه به خاطر این .
بلکه تماما به خاطر انها بود.
و من چقدر دوسشان دارم خواهم داشت یا داشته بودم؟
و ایا بازهم .....
ایا بازهم ....
لرزه ها به پایان می رسند ، صفحات بسته می شود ، خطوط کمرنگ می شوند ، چهره هارا فراموش میکنم و بعد....
ایا این اشتیاقی است برای عطش آنچه که به سوگواری نشسته بودم یا صرفا نوعی راه فراری دیگر ، برای اثبات هرچه بیشتر عوضی بودن ها در این تک برگها با عناوین طولانی؟
پ.ن:و اگر می شد و اگر می دانستی و اگر بودم واگر بودی . ولی این اگر ها معنی ندارند ، مهم نیست به کدام زبان بنویسم ، تو حتی در راستای این خطی که محصور اش شدم نیستی، هیچکدامتان ...!؟
پ.پ.ن: همچنان مخالف قانون اساسی به قتل رساندن اژدها یان ام، بیا و فکرش را بکن ، من هم باید روزی یک طعمه انتخاب کنم....خوب ازکجا شروع کنم؟
آه..شروع کردم؟
می شود لطفا یک گاز کوچک؟