Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۳، ۱۱:۳۵ ب.ظ
  • ۵۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

منتهی به در

درها را پشت سرهم باز می کنم. از دری به در دیگر ، انگار میان بر زده باشم از روی دریاچه سیاه ذهنم می گذرم.

خاطرات محو شده نقش سنگ ریزه ها را بازی می کنند .

هنوز هم از همهمه های بلند گریزان ام ، ولی انگار هرجا می روم دنبال ام می کنند .

می گویند 

گربه اسکاتلندی شانس می آورد ولی انگلیسی اش نه ...

نکند من هم اشتباها غرق در جوهر بودم خودم نمی دانستم ؟

دیدن قفسه شلوغ و خوشبو ی ادویه هایی که با ذوق جمع شان کردم باعث می شود لبخندی بزنم ، دندان نما!

حس بهتری پیدا می کنم ، لکه های جوهر فراموش می شوند.

زمان آشپزی ، زمان نمایش کوچک من است ، موسیقی کلاسیک مورد علاقه مان از جنگل بامبو پخش می شود و بیخیال به  خیال های مان که کار دستمان دادند پای غم پیاز و رنج‌های سرد شلغم می نشینم ، باهم گریه می کنیم. برای سرنوشتی که حکمتی درون خودش پنهان دارد و ما هنوز نمی‌دانیم .کودکانه برای آنچه که از دست دادیم اشک می ریزیم ، بی آنکه بدانیم چه چیزی بدست خواهیم آورد .

وقتی مواد برای طبخ روی حرارت قرار می گیرند یاد این می افتم که گفته بودند همانطور که برای پخت یک غذای گرم زمان نیاز هست برای عشق زمان نیاز است ، به این فکر میکنم اگر غذایی که داریم یک سالاد سرد باشد چه ؟ در لحظه می بلعند ، نیازی به زمانی برای حرارت دیدن نیست ...

خودم هم نمیدانم می خواهم چه چیزی را ثابت کنم فقط به فکر کردن ادامه می دهم تا انواع سالاد و غذاهای که خوشمزه و بدون حرارت آماده می شوند لیست کنم.

بعد به این فکر می افتم اگر در آشپز خانه باله برقصم چه کسی ابتدا سقوط می کند ، من یا قابلمه ام؟

وقتی رشته افکارم در هم گره می خورند ، آنقدر زل میزنم به یک نقطه تصادفی تا زمان بارگیری شدن اطلاعات قبلی ذهنم تمام شود و دوباره افکارم از سرگرفته می شوند.

اینگونه است که قبل از اینکه بفهمم نمایش کوچکم به پایان رسیده و موزیک قطع می شود.

این روز ها هروقت غروب صورتی را می بینم دلم برای دیدن طلوع های بنفش زمستانی و  سقوط برف تنگ می شود.

ولی فقط سوز و سرماست که در این شهر حاکم شده ، خوب ..بیشتر از این هم انتظار ندارم.

از سرما گریزان ام ولی....عاشق لحظه سقوط برف ام ، سکوتش را دوست دارم ، سفیدی بی ریا اش را ، سادگی و اتحادشان را....

بیشتر از همه اینها ...عاشق حس سقوطی ام که به من منتقل اش می کنند .

باید یکبار امتحان اش کنی آسیل تا بفهمی چه می گویم. کافی است یکبار موقع ریزش برف سرت را بالا بگیری و زل بزنی به آسمان بنفش بالای سرت ، آن وقت تو هم حس اش می کنی.

اینکه : من سقوط کردم یا تو سقوط می کنی؟ 

هروقت به آسمان برفی زل میزنم تمام بدنم از احساس سقوط می لرزد . 

انگار به آسمان کشیده می شوم ، این حس خاصی است که هر زمستان دنبال زمزمه های قلبم می دود تا به روحم رخنه می کند .

دلم برای درخت‌های یخ زده برفی تنگ شده. وقتی این احساس تسخیر ام می کرد پای درخت‌های یخ زده می نشستم و نقش یک استکان قهوه داغ گرم را بازی می کردم . 

افکارم را همراه با بخار گرم بازدم نفسم از ذهنم خارج می کردم ، آن وقت با نگاه دنبالشان می کردم که چطور اوج می گیرند تا با مه اطرافم ترکیب شوند. بعد روی برگهای نوک تیز می نشستند و شبنم می شدند .دوباره روی صورتم می باریدند.آن وقت حس زنده بودن می کردم.

.............ولی آسیل چیزی هست که این روزها به شدت اذیتم می کند.

با افتخار می گفتند یاس یخ زده همان گل یخ است .

چقدر گستاخانه!!!

چطور جرئت می کنند گیاهان یخ زده بی روح به خواب رفته را با گل یخ های من مقایسه کنند؟

گلی که سوز وسرما برایش از هر نسیم گرم و دلپذیری دلچسب تر است .

گلی که در دوران برف و یخ  با گل‌برگ‌های زردش نوید خورشیدی عظیم می دهد.

گلی که مجنون در زمستان منتظر معشوقی تابان و نیامدنی است .

چطور جرئت می کنند؟

چون جاهل اند؟ چون جاهل اند یا چون می دانستند تک تک قطرات خونم به عطر این گل آغشته اند؟

این که باید به تظاهر کردن ها ادامه بدم تا مراقب او باشم اذیت ام می کند آسیل . اویی که هرگز نمی خواهد کنارش باشم ، اویی که حتی مرا نمی شناسند .

ولی چطور می توانم رهایش کنم اسیل؟ 

او هم یکی دیگر از گل یخ های من است.

باعث می شود به این فکر کنم گاهی تنها راه برای رسیدن به پله های منتهی به نور سقوط از درگاه همین درهاست.

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۳، ۱۱:۵۵ ق.ظ
  • ۵۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

برگه ی سوخته

من او را نمی بینم

او مرا نمی شنود

من از خودم بیزارهستم

او از خودش منفور.

گرد هم می چرخیم

هراسان از خودمان

دلواپس دیگری .

گاهی خرده شیشه ها را می شماریم.

گاهی خودمان خرده شیشه می شویم.

میترسم ، می‌شِکَنَم ، اندوهیگنم.

فقط من نیستم 

او هم همین است .

آنها هم همین اند.

حتی اگر به روی خودش نمی آورد. 

حتی اگر به روی خودشان نمی اورند.

این مستأصل ام می کند آسیل.

دستپاچه ام می کند ، هراسان تر ام میکند.

ولی همچنان امیدوارم آسیل.

همه چیز بالاخره خوب می شود .

همه چیز خوب خواهد شد.

همه چیز.

همه‌ی همه چیز.

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۴۰۳، ۱۰:۱۷ ب.ظ
  • ۶۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

آی سینی؟

رنگها موج برداشته اند ، نور به رقص در آمده ، هوا بیش از حد عالی و دلچسب است.

آنقدر گرم که می خواهم بخوابم ، آنقدر سرد و خنک که میخواهم بروم بیرون و بدوم.

این چند وقت با آکیرا ، لونا و چشایر ، گربه های محبوب عزیزم دادگاه عالیه برگذار کرده بودیم تا یکی را اخراج کنیم ، خوب....من اخراج شدم . از کجا؟

هاها...از کتابخانه ی عزیز و دوستداشتنی خیالی ام .

الان مدتی هست کنار ساحل ذهنم می شینم و افسوس هستیم را با آب شورش می شورم.

آکیرا معتقد بود اگر از پناهگاه امن عزیزم خارج شوم کمی بیشتر بالغانه رفتار خواهم کرد ، چشایر در سکوت فقط خندید...و لونا...آه لونای عزیزم!

اوتنها وکیل مدافع من بود ولی مجموع آرا به نفع آکیرا تمام شد.

من حق رای نداشتم.

چند روزی شده دل آکیرا به رحم آماده از رایش منصرف گشته درخواست داده من برگردم. ولی نمیدانم؟ مثل اینکه خودم نمی خواهم برگردم . 

این چند وقت که لب ساحل رویاهایم را می نوشتم و رد پاهایم را فراموش میکردم فهمیدم بابت خیلی چیزها پشیمانم ، خیلی چیزهایی که فکر میکردم، نه ،می خواستم باور کنم به خاطر من نبود.

....شاید من کسی بودم که از تفرقه انداختن بینشان خوشم می امد؟ 

...شاید من ناخودآگاه به جدال بینشان دامن زده بودم ؟

...شاید من کسی بودم که برای دریافت عشق بیشتر سایر گزینه ها را حذف کرد؟

.....لحظه ای که اتفاق افتاد ....هنوز آن لحظه های شوم را به خاطر دارم.

هیچوقت پیش قدم نشدم تمام اش کنند ، همیشه دعا میکردم زودتر محو شود تا دوباره آرامش ام برگرد.

لحظه ای که در را پشت سرش بستم عمیق خوشحال بودم....

آسیل گفتم من یک شرور دیوانه صفت هستم.

نمی توانی تصور کنی الان که نیستند چقدر آسوده خاطرم .

نمی توانی تصور کنی چندین دفعه آموزش انواع سمومات خانگی را محض احتیاط مرور کردم.

نمی توانی تصور کنی وقتی نتیجه آزمایش اش اشتباه در آمد و گفتند به زودی میمیرد چقدر احساس اطمینان خاطر کردم .[هرچند وقتی گفتند اشتباه شده خیلی پوچ بود]

ولی آسیل آیا من به خاطر همه اینها مستحق مجازاتی چنین عذاب اورم؟ که همه این آسایش و شادی عزیزانم را از دست بدهم؟

آسیل ، در این چند وقت با خرچنگها این حرفها را در میان گذاشتم ، از اختاپوس عزیز پرسیدم ، از نهنگ گوژ پشت سفید پرسیدم .

خرچنگها میگفتند تا وقتی صدف بزرگ تر هست باید صاحبش شد ، بقا وابسته ماوا است.

اختاپوس می گفت وقتی دریا سیاه شده مهم نیست اگر کمی مرکب هم تو حالا یا بعدا بریزی وگرنه ممکن است همه سیاهی را فراموش کنند . و بدون دیدن این سیاهی درک روشنایی سخت است.

نهنگ می‌گفت عمرت خیلی کوتاه تر از این است که دنبال دلیل و برهان برای اثبات گناهان باشی ، زمین وسیع است ، حرکت کن.

من فکر میکنم اگر از همان اول دست کثیف آلوده اش را می‌شست و به تصویر زندگی مان گند نمی زد ، دیگر این کثافتها آنقدر نفوذ نمی‌کردند که  معنا ی کل  را تحریف کنند .

شاید قطع کردن دستش این آلودگی را از بین نبرد ......ولی آسیل ، رنگ تازه ای خواهد بخشید و شاید.....شاید ...شاید روی این پس زمینه جدید بتوانم همه مان را کنار هم دوباره خوشحال  بکشم؟

بارها فرصت تصحیح داشت ولی فقط گنداب را بیشتر کرد . انسانهای حریصی که دست از طمع نمی کشند و هرگز عذر نمی خواهند ، احمق هایی که هرگز از درد هایشان برای انسان بودن و ماندن ، پند نمی گیرند ، چنین موجوداتی که تمام هستی و نیستی شان همین بخش کوچک از این جاده است......به نظرت بهتر نیست زودتر برگردند؟ 

 

جوابی برای این پیدا نکردم . احساس گناه میکنم که این طور فکر میکنم . برای همین نمی توانم به خودم اجازه برگشت به پناهگاه را بدم .

چشایر که خیلی وقت است فهمیده حکم بازگشت را خودم باید صادر کنم ولا غیر ، به شن بازی های من ملحق شده. باهم شن های طلایی را پارو میکنیم، گودال میکنیم و پرش میکنیم، ردپاهایمان را با شن می پوشانیم و از هرکس که می بینیم می پرسیم .

نمیدانم اینکار را ادامه می دهیم چون جواب را نمی دانیم یا دنبال پاسخ متفاوت تری میگردیم.

اسیل........حتی اگر پاسخ درست را بدانم و به آن عمل کنم ، حتی اگر شرایط جوری باشد که من اصلا مهم نباشم و کل در نظر گرفته شود ، آسیل ، من هرگز بخششی نمی کنم . با اینکه خیلی چیزها را خیلی راحت فراموش کردم ، میدانی هیچوقت نبخشیدمشان.

چطور یک عده ساده لوحانه فکر می کنند بالغ شدن زمانی است که دیگر از اتاق های تاریک نترسیم بلکه آرامش بگیریم؟ 

بالغ شدن زمانی است که بفهمیم چیزی ترسناک تر از مردم حریص جاهل نیست......که چپاول می کنند مردم را ، می خوردند حرام را ، می برند مال غیر را ، می کشند رویا و باور را ، می کِشند گندابشان را ، می گسترانند کثافت شان را ، و هیچ نمی فهمند چون جاهل اند ، هیچ پشیمان نمی شوند چون جاهل اند ، هیچ مسئولیتی ندارند چون جاهل اند .

چون جاهل اند بخشیده می شوند

چون جاهل اند کنار گذاشته می شوند

چون جاهل اند ............

چون جاهل اند تازه طلبکار هم می شوند.

آسیل گفتم که اگر روزی خواستم از این به بعد تصحیح کنمشان....بهتر است قبل از اینکه خیلی برایم دیر شود بیایی....

قبل از اینکه آینه ها را درون بدنشان بسازم تا شب هنگام با لبخند شکستن شان را بشنوم....و بعد خودم بشکنم.

نگذار آکیرا این نامه را بخواند ....و به لونا هم نشان اش نده ، احتمالا هردو یشان سردرد میگیرند تا آخر برایم جوابی پیدا کنند ، خودم می خواهم جوابم را پیدا کنم.

فقط امیدوارم احمق سهل انگاری نشوم که زیر شن های روان دفن می شود.

 

 

از طرف دوستدار شرور حسود گناهکار تو 

به تو زیبای عاقل دور و دست نیافتنی.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۸:۵۷ ب.ظ
  • ۵۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

در امتداد خط

بعضی روزها بعضی چیزها متفاوت می خواهند کشیده شوند ، من هم عاشق این سر به لج گذاشتنشان برای عادی نماندن هستم........

مثل اینکه چای کوهی ان روز مزه ی بغل دارد به قول پدرم مزه دلتنگی میداشت.

مثل اینکه توی مسجد باید سر سنگین بشینم و چای پخش کنم ولی رفتم بخش خالی اش با بچه ها گرگم به هوا بازی کردیم.

مثل اینکه وقتی عصبی می شوم باید بیشتر تمرکز و احتیاط کنم ولی آنقدر بلند بلند خندیدم و چرخ زدم که حتی طفل های معصوم هم از من ترسیدند...این باعث شد بلند تر بخندم.

مثل اینکه می گفتند چای باید توی قوری دم بکشد ولی موقع چای درست کردن می خواستم درون کتری چای بریزم چون بزرگ تر و جادار تر بود [باور کن این دیگه منطقی بود آسیل]

مثل اینکه بخش مردان برای مردان است بخش خواهران برای خواهران ولی هئیت خواهران را بخش مردان گرفتیم و مردان بیچاره را انداختیم توی حیاط سرد تا اش هم بزنند.

مثل اینکه چای باید داغ باشد ولی من داشتم چای سرد سرو میکردم چون اکثر کسانی که چای می خوردند بچه بودند نه بزرگسالان!

 و چای داغ برایشان خوب نیست.

[آخرشم چای داغ ریخت روی دست یکیشان]

مثل اینکه چقدر دوست داشتم برم کنار حوض مسجد بشینم ظرف بشورم ولی امروز حوض را خالی کرده بودند ، پس رفتم داخلش برگ چیدم.

مثل اینکه موقع جمع کردن و پهن کردن سفره هم خیلی خوش گذشت هم به طرز عجیبی سریع و تمیز انجامش دادم ولی معمولا اینطور نیست.

مثل اینکه برنج استانبولی که برای نهار خوردیم عجیب مزه قیمه میداد.

مثل اینکه وقتی برگشتم خانه و قیمه ای که پدرم پخته بود را خوردم ، مزه ی محبت می داشت.

تازه فهمیدم چقدر دلم برای دست پخت پدرم تنگ شده بود .

مثل اینکه تمام آنروز آنقدر خندیدم و دویدم و نشستم که وقتی رسیدم خانه فقط خوابیدم، ولی قرار نبود اینقدر درون یک جمع ناآشنا بخندم.

مثل اینکه آن روز خوب باید آفتابی و گرم می بود اما آنقدر سرد و سوزناک ماند که شب سردرد داشتم.

مثل اینکه شب آنقدر راحت خوابیدم که هیچ نجوایی نشنیدم . 

در حقیقت آن روز غرق لطف بودم .

روزهای متفاوت عجیب همیشه اینطورند ، شروعشان به طرز مشکوکی شک برانگیز است انگار می خواهند زیر دلت را خالی کنند اما ادامه شان به طرز غیر قابل باوری پر افتخار است .

آسیل من عاشق آن روز ام.

من حریص ام.

از این روزهای زحمت کش زیبا ی گرمِ عجیب پر از افسانه، عشق و زیبایی بیشتر می خواهم ، خیلی خیلی خیلی بیشتر .

آسیل برایم دعا کن شایسته این باشم که بازهم در این روز ها باشم.

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۴۰۳، ۰۹:۱۶ ب.ظ
  • ۴۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

جِرُم

جین قدم های محکم و سبکی داشت ، با لبخند محوی که اگر دقت نمی‌کردی نمی توانستی ببینی اش ولی هروقت کتابی می دید چشمانش چنان نورانی و درخشان میشد که تصور محو قبلی اش گویی سرابی بوده باشد ، ناپدید می گشت.

فقط او بود که می دانست من چقدر پوچم و فقط من بودم که می دانستم او چقدر جعلی است . و این ما بودیم که می دانستیم چقدر خودمان هستیم وقتی باهم می ماندیم.

زمان هایی می رسید که از بی دلیل زندگی کردن خسته می شدم . این زمانها ، تنها مخفیگاه من از افکار قاتلم او بود و  او بود و او.

از اینکه اینقدر پیشش ضعیف باشم بی زار بودم ...اما من همین هستم. بدون او از پوچی می شکنم.

روزی از فکر اینکه چه کسی پناهگاه اوست تمام بدنم به لرزه افتاد .

ممکن بود او هم از من خسته و دل زده شده باشد ؟ شاید زیادی پیشش ضعف نشان داده بودم ، شاید من برایش خوب نبودم؟ کدام مردی برایش بهتر از من بوده؟

از پاسخ این سوالات میترسیدم.

روزها سعی کردم عذابی که به قلبم تحمیل کرده بودم را بپذیرم ولی در نهایت نتوانستم. روزی تمام شجاعتم را جمع کردم و پرسیدم تا حالا شده از شخصیت جعلی که ساختی خسته شده باشی ؟ به کجا فرار می‌کنی؟

با یکی از همان لبخندهای نایابش گفت

درست همانطور که مست در بار و گنجشک در آسیاب آرام میگیرد ، پناهگاه من کتابخانه است .

به چشمان مشکی اش خیره شدم . از نگاهم دوری کرد ولی دستم را محکم فشرد ، آرام زمزمه کرد 

دفعه بعد می آیم دنبالت باهم برویم.

 

ـــــ هویت جعل شده

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۳، ۱۰:۱۳ ب.ظ
  • ۳۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

گربه های تنبل

گاهی از اینکه میبینم تنها دیوانه خیال پردازی که فکر میکرد باید از روی خط کشی ها رد شد نیستم ، تنها فردی که همراه تکان دادن کنترل بازی خودش هم کج میشد و فکر میکرد دنیا هم کج خواهد شد نیستم.........

تنها گربه تنبل گم شده نیستم...........

شاید کمی خودخواهی باشد ، ولی از اینکه آخرین نمونه رو به انقراض نیستم خوشحالم.

به نظرم دنیا به گربه های تنبل خیال پرداز بیشتر از آنکه فکرش را میکنم نیاز دارد.

وگرنه چرا هرجا نگاه میکنم خودم خودش و خودمان و آنها را میبینم ؟

اینها همه نشانه اند.....البته عزیزم، آنقدر ها هم که فکرش را میکنی درحال انقراض نیستی .

حتی بزرگ شدن هم بهانه نمی شود دست از پریدن از روی خط کشی ها ، روی حاشیه جدول دویدن ها یا بی دلیل خندیدن ها برداریم.

به هرحال ما قرار نیست بگذاریم منقرض شویم که..

حتی در آینده :)

 

 



با تشکر از ایو

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۳، ۰۱:۳۲ ب.ظ
  • ۶۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories
استوار

استوار

پروانه های آبی گرده های طلایی را می بلعند.

شن های روان لحظات را.

در عجبم چنگ زدن به تنها خاطراتی که داریم ، مارا در آغوش تاریکی دفن می کند یا میگذارد در نور حل شویم ؟

پشت نقابی پنهان شدم تا از نزدیک تر ببینمت ، دلگیرم.

میبینم درون سایه ها غرق شدی ، با خارها مزین شدی ، درد می کشی....

ولی نمی‌دانی ، شاید همین خوب است ....همین که هیچ چیز نمی‌دانی. شعله های خشم روزی فرو خواهند نشست ، روزی فراموش خواهند شد  ولی اگر این ها را بدانی ، اگر می‌دانستی .....توهم یخ می زدی .

به خاطر اینکه هرگز نپرسیدی از تو متنفرم ، به خاطر اینکه در سراب ات غرق شدی از تو دلگیرم.

ولی دلم برایت می سوزد .... برای اینکه اینقدر احمقی ، همان‌قدر که من احمقم ، همان‌قدر که ما احمقیم.برای اینکه بی گناهی ، همان‌قدر که من بی گناهم  ، همان‌قدر که ما بی گناهیم.

ترجیح میدهم در این تاریکی درخشانی که برای خودت ساختی غرق شوی تا مثل ما در این واقعیت پوچ یخ زده گم شوی......همانطور که من شدم.

اما بدان این من و ما نبودیم که حق دانستن را از تو گرفتیم ، اولین فردی که پای این قانون را امضا کرد خودت بودی.

خودت نخواستی، نپرسیدی ، نخواندی ، نشنیدی ، ندیدی ، نفهمیدی.

نمی‌دانستی ..... چون نمی خواستی.

دلم برایت می سوزد ، دلم برایت می رنجد.

و تو........

تو هیچوقت نخواهی دانست.

این انتقام من از توست.

 

 

 

 

پ.ن: با اینکه دست و پایم از سرما بی حس شده بودند، همچنان لجوجانه ایستادم تا کمی بیشتر از پشت  پنجره شنی ببینمت.

با لبخند به سمتم آمدی چای گرم تعارف کردی ، خجالتی می پرسیدی چرا داخل نمی آیم ، بی آنکه بدانی کی هستم.

لبخند تلخم از چهره ام نمی رفت ،استکان چای گرم ات را دور انداختم .بدون اینکه جوابت را بدهم رفتم.

ولی نمی‌دانی تا راه خانه هزاران بار گفت و گوی کوچک یک طرفه ات را مرور کردم.

از این نمایشنامه بی زارم.

 

 

 

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۶ آذر ۱۴۰۳، ۱۰:۲۴ ق.ظ
  • ۴۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

پروانه های آبی ، گرده های طلایی را می بلعند.

من زیاد اهل صحبت کردن با تلفن نیستم....... نه به این دلیل که از صحبت کردن خوشم نمی آید ، مطلقا نه ! میدانی من چقدر عاشق مکالمه های طولانی و عمیق هستم .از صحبت‌هایی که در آن چهره‌ها را نمی بینم خوشم نمی آید . برای همین از تماس های تصویری و پیامک‌ها با ایموجی و استیکر فراوان استقبال میکنم.

مگر اینکه پدر و خواهر و شکلاتهای صورتی ام آن طرف خط باشند ، آن وقت دیگر فرقی نمیکند ، چون چهره‌هایشان را به وضوح می توانم با قلبم احساس کنم ، از تن صدایشان حالتشان به خوبی مشخص است .....سایر موارد و انسانهای باقی نه....حتی برای سرگروه عزیزم ، اساتید گرامی یا مشاور های زحمت کش و دوست داشتنی .

برای همین برایم خیلی سخت است به دیگرانی که نمی‌شناسم زنگ بزنم....یا تماس هایشان را جواب بدهم.......

باید همه اینها را بدانی تا بفهمی امشب چقدر مستأصل بودم که مجبور شدم در یک اقدام ناگهانی به اورژانس روانشناسی زنگ بزنم.

موقع کلید کردن تماس انگشتانم سرد شده بود و میلرزید ....نمی‌دانستم واقعا درست است؟ بهتر نیست فقط راجع به آن بنویسیم و بگذریم ؟

اما دلم می خواست از دیدگاه یک نفر......یک نفر دیگر هم ماجرا را ببینم. پس نیاز داشتم به کسی به غیر از آنها زنگ بزنم....

وقتی صدای بوق انتظار شنیده شد می خواستم تماس را قطع کنم. پشیمان شدم . گفتم خوب تهش که چی؟ تو به او می گویی و او می شنود ، خودش هزاران دغدغه فکری دارد ، همان چیزهایی که خودت هم میدانی تکرار میکند و بعد هم تو می‌مانی و اینها.

در این افکار دست و پا میزدم که یکهو گوشی را برداشتند : کد **۱۵ بفرمایید 

با اضطراب نفسم را آرام کردم و گفتم:سلام شبتون بخیر ....می خواستم جمله بندی های بعدی ام را مرتب کنم که با لهجه شیرینی داد زد 

علی سفره رِه جمع کن! هنوز نخوردِن ؟ خوب بوره سبزی بیار!

شرمنده گفتم ببخشید مزاحمتون شدم ، یکدفعه دیگه تماس میگیرم .

قبل از اینکه بتوانم قطع کنم سریع شروع کرد به سوال پرسیدن . می خواست بداند کارم فوری است ، خیلی عجله دارم؟ 

با خنده گفتم نه چیز خاصی نیست . متاسفم مزاحم شدم ، شبتون بخیر .

با لهجه شیرینش گفت یه ساعت دیه تماس بگیری هستوم.

با لبخند تماس رو پایان دادم.......این هم از اورژانس روانی ....چه انتظاری داشتم؟ که کسی آماده شنیدن من باشد؟ 

بعد گفتم نه ، قرار بود همین امشب از یک نفر دیگر هم بپرسیم و گوش کنیم ببینیم راهکاری دارند یا نه...حالا که این یکبار را تماس گرفتم ..فقط یکبار ...یکبار دیگر امتحان کن.

شماره مشاوره روانی را گرفتم...... چشم انتظار تا کسی پاسخم بدهد، تعداد بوقها را شماردم.

تا اینکه صدای جوان و بالغ زنی پرسید : کد ۸۶** ، بفرمایید .

صدایش تند و خسته ، پریشان و بد حال به نظر می‌رسید . شوکه شدم ...چون من در این ساعت زنگ زده بودم استراحتش را مختل کردم؟ حتما همه روز یکجا نشستن و گوش دادن به شیون و ناله ، درد و آه مردم ، غم ها و حسرت هایشان خیلی سخت و پر استرس است ....نکند من همان یک ذره وقت خالی اش را به خاطر سوال احمقانه ام گرفتم؟ اگر مرا بشنود فکر نمیکند دستش می اندازم ؟ بیشتر ناراحت نمی شود؟ 

 استرس ناگهانی و اضطراب قبلی ام با هم مخلوط شدند . فقط صدای نفس های من بود و صدای شاکی او که خشمگین بود ....

نمی خوای حرف بزنین؟ خوب بلند تر صحبت کن دیگه صدات نمی اد !!

از صدایش به خودم آمدم ، باید عذرخواهی می کردم و تماس را پایان می دادم . از اول هم این فکرم احمقانه بود ، باید خودم و آسیل یک جوری حلش می کردیم . می خواستم بگویم متاسفم که دیدم تماس خیلی وقت است قطع شده.....

قطع اش کرده بود ...من خیلی لفت اش داده بودم.

از اینکه باعث شدم حالش بیشتر گرفته شود ناراحتم . تصور میکنم پشت میزش نشسته و حرص می خورد ، شاید احساس می کند وقتش را گرفتند ؟ احتمالا مقنعه اش برایش تنگ شده بوده ، لباسش تنگ تر . حتما از این کلافه بوده.حتما بی نهایت منتظر رسیدن به لحظه رسیدن به خانه ، استراحت و آرامش بوده.

باعث شد به این فکر کنم که من واقعا می باید از مشاور بیچاره خودم استفاده میکردم نه اینکه ناگهان تصمیم مشاوره گرفتن بگیرم. نه اینکه ساعت ده شب مزاحم مشاوران عمومی شوم.

باعث شد به این فکر کنم که اگر روزی خواستم مشاوره کسی باشم ، مهم نیست چقدر باید ، ولی برایش صبر میکنم تا خودش را از افکارش بیرون بکشد ، جملاتش را پشت سرهم بچیند ، جرئت زل زدن به نگاهم را پیدا کند و بعد بگذارم برایم همه چیز را بگوید ، بنویسد ، بکشد ، بخواند .......

باعث شد به این فکر کنم که جز خدا هیچوقت ، یقینا هیچوقت ، هیچکس را نخواهیم داشت که بی پرده ، تمام وقت ، بی چشم داشت و چشم غزه و کنایه و فریاد و حواس پرتی ...بلکه با دقت ، باعشق ، با محبت ، با توجه بنشیند پای دلمان و گوش کند.

ممکن نیست به خاطر تن صدایم به من شک کند ، باورم نکند ، یا بی رحمانه قضاوتم کند .

رفتم سر سجاده ام نشستم گریه کردن ، از هر مشاور روانشناسی و روانپزشکی و تراپیست و ........ مفید تر که نه خیلی خیلی خیلی خیلی مفید تر و عالی تر و بهتر بود.

خواستم بگویم بدانی ، دفعه بعد ، اینکار را چنین نکنی .یا اگر چنین شد دلسرد نشوی که دیگر کسی نیست . همه مان اورا داریم. تازه نیازی به زنگ زدن هم نیست ، فقط کافی است صدایش کنی.