Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ۱۰:۳۷ ب.ظ
  • ۱۳ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
Pinying

Pinying

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۴، ۱۰:۳۰ ب.ظ
  • ۱۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
How long

How long

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ۰۸:۴۸ ب.ظ
  • ۲۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

حتی آشغال ها هم می خواهند زندگی کنند

اهم،اهم.

بنده هیچ‌کار خاصی تاکنون نکرده است که در وادی سخن ارزش نوشتن داشته باشد...ولی 

مثل همیشه جملاتی روی قلبش مانده و سنگینی می کند پس ~

یادم آمد شماره یک یکی از هیولاهایی دوست داشتنی کوچک من بود که هردو عاشق کلمه umbrella هستیم. برای همین دلم می خواهد این یکی را شماره ای بنویسم بروم پایین...

رشته سخن از دستم رفت....

آه!

1-این روزها عکس گیلاس کوچولوی دوست داشتنی خوشگل جذاب شیدا یم را گذاشتم تصویر زمینه دستگاهم ، هروقت روشن می کنم نیم ساعتی محو چشم و ابرویش می شوم یک ساعت هم قربان صدقه اش می روم بعد تازه یادم می آید چه می خواستم؟ آهان ! بعد مجبور می شوم یک پنجره جدید باز کنم ولی دلم نمی آید ولی باید به کارم برسم پس...

آه خیلی دوست داشتنی است برایم ، یاده زمانی می افتم که برای اولین بار زرشک سرخ شده خوردم ، آن طعم ملس اش دوست داشتنی نبود ولی خوب دوست نداشتنی هم نبود و به چشیدنش ادامه می دادم.

اکنون تا مقداری می توانم درک کنم چرا عکس کسی که دوسش داری را دم دستت می گذاری.

2- هنوز هم دلم نمی خواهد پایان گیلاس کوچولوی محبوبم را بخوانم، حتی نمی خواهم به اوجش برسم ، همین روزهای گرم و ساده اش را برای خودم تکرار میکنم ، می ترسم پایانش را ببینم، نه بعد از آن ها.

3-گیلاس کوچولوی من شاید برای من گیلاس باشد ولی خیلی خفن تر از اینها ست مثلاً برای سیب کوچولو او یک خانه امن است، از نظر خودش شاید آناناس باشد . این روزها گیلاس کوچولو بیشتر برایم شبیه مربای هندوانه است .....هیچکس احساس خاصی نسبت به پوست هندوانه ندارد ، فکر نمی‌کنند چقدر ای برای سبز بودنش نوشیده ،چقدر آفتاب گرفته چقدر روی خاک خوابیده ، چقدر ناز و صبور و محکم است...نه..بعد از چشیدن قلب قرمز هندوانه کسی فکرش تا آنجا نمی رود ، اما اگر کمی برایش صبر کنی و و وقت بگذاری و البته حوصله و کمی شکر و آب و ادویه و...درکل کمی زمان بدهید و شرایطش را ، هرگز دست رد نمی زنییییی...

خوشمزه ترین مربایی که در این عمرم چشیدم با جرئت می توانم بگویم همین پوست هندوانه است ، لذیذ آبدار شیرین مهربان گرم و صمیمی~

مهم همین است اتفاقا ، برای همین می گویم خیلی شبیه گیلاس کوچولوی دوست داشتنی من است.

4-.....

5-چه کسی جرئت می کند پوست هندوانه را اشغال تر خطاب کند؟ 

چه کسی جرئت دارد گیلاس کوچولوی من را اشغال خاندان خطاب کند ؟

نادان ها..البته بازهم نادان ها .کسانی که هنوز طعم لذیذ و شیرینشان را نچشیده اند خوب حق هم دارند ..

من تا همین سه سال پیش نادان بودم :)

شاید هنوز هم هستم ...

مثلاً شاید گربه کوچکی آن بیرون باشد و من با زباله اشتباهش بگیرم.

6-حتما مربای هندوانه را امتحان کنید ولی فکر آشنایی با گیلاس کوچولوی من را هرگز.

7-نویسنده اینترنتی گمنام ام نوشته بود حتی آشغال ها هم روزی با ارزش بودند باید پرانتز باز کنم همیشه بودند و هستند بستگی به سبک دیدگاه ، میزان اطلاعات و داده های ذخیره شده دارد.

8-مثلا یکی از نشانه های پیدا کردنشان این است که اصرار دارند خودشان را اشغال بنامند ، عملا در ملأ عام با صدایی بلند ، ولی این فقط یک ماسک کوچک برای پنهان کردن نقطه ضعف شان است می  دانی؟

آخه خیلی ناز و دوست داشتنی ، گوگولیییی ، تو دل برو به طرز وحشتناکی مراقبت کردنی و حساس اند ، دیدنشان مثل حس تماشایی پرواز طاووس است ...او در حال سقوط است و تو پرواز می بینی....

خیلی کرکی و نرم اند.

حس پروانه زدن را با آنها فهمیدم.

9-نوشته بود هر صفحه کتاب برای من یک پورتال است به سوی کسی که دوسش دارم و ندارمش.

10-می خواهم بنویسم چرا توهم نباید واقعی باشی کیل؟

ولی بیخیال می شوم انگار ننوشتم.

11-همسایه جدید پنجره به شاخه ام یک زوج تازه مزدوج شده قمری است ، من دوست دارم موسی کوتقی صدایش کنم ولی خیلی طولانی است ....

12-خانه آنها هم آپارتمانی شده ، خانوم طبق بالا نشسته آقا طبقه پایین...چون جا ندارند ، اما همانجا را به همه جا ترجیح داده اند .

13-داشتم دیشب می خواندمش .. اسمش....اسمش هنری است!

هنری نوشته بود وقتی خارج از میدان نبردی نقاط ضعفش را راحت تر می بینی و به دنبالش آسان تر شمشیرت را فرو می کنی.

چه کسی خارج از گود است...؟ نقطه ضعفها.

برای نقطه ضعف بودن تنها با ارزش بودن جالب نیست باید ضعیف هم باشی بعد سرگرم کننده می شود .

11-هنری هم اصرار دارد اشغال است ولی نمی داند چقدر زیباست .مثل طلوع خورشید در چمن زارهای وحشی است .

12-عشق یک جنگ است تا دیشب برایم مسخره بود ،اما حالا تقریبا می فهمم منظورش چیست جنگها همیشه عادلانه اند چرا که دوبازنده پایان همیشگی است.

13-نخی قرمز از پنجره  تا در و دیوار خسته اتاقم کشیده ام ، منتظرم کسی که منتظرش هستم مثل هر رویا از پنجره  بیاید و درونش گیر کند ، خدا را چه دیده ای شاید آمد....

14- در آب غوطه ور شدن یکی از لذت ها دوست داشتنی برای من است ، به امید اینکه در زندگی بعدی با نهنگ‌ها در اعماق غوطه ور باشیم.

15-برای تاکید :مربای هندوانه را امتحان کنید و به این فکر کنید از کنار چه چیز های ارزشمندی به راحتی گذشتید که نمی دانید.

پوست هندوانه نشان می دهد در بی‌اهمیت ترین موردها خوشمزه ترین فرصت‌ها پنهان شده اند.

یک نقاب سبز و سرخ شاید هم سفید و یا سیاه می زند و مست می‌کند و خودش را پنهان تا نفهمی ولی ...

شاید همان مروارید کوچک گمشده بین نامه هایت باشد؟

16-مروارید ها همیشه احمق اند، فکر میکنند فقط یک تکه سنگ اند ، یک ذره هضم نشده.....

نمی دانند چقدر دوست داشتنی ، بغلی و بوسیدنی معنا می شوند.

17-👁️👄👁️ 

18-گسترده نویسی کردم یا حاشیه نویسی؟

به عنوان نسخه نویسی برای روزهای صورتی پستش کن.

پس.ن:

19-به طرز عجیبی عاشق چشمهای خمیده و لحن اغواگرش شده ام ، جغد کوچک بامزه من خودش این را نمی داند مثل همیشه ، یک صفحه کاغذ بینمان فاصله است.

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۴، ۱۰:۱۷ ب.ظ
  • ۱۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۸ : Comments
  • : Categories

اگر باران می خواهی من تماما اشک برای تو ،از من بنوش.

نمی توانم نظم خاصی برای این نوشته ها پیدا کنم ...می خواهم آزادنه با جوهرم بچرخم پس ایرادی از من نگیر سیل .

سیل گاهی برایم سوال است انسان نمی تواند فقط ساده و صادقانه به دوست داشتن ادامه دهد؟ چرا باید عشق اش را وزن کند؟ قلبش را وزن کند ؟ وقتی می داند که کمتر از آنچه که کفه تاریکی اش را پایین ببرد انداخته روی ؟ بعدش می شکنند پیچ می خوردند می گرداند می زنند می گریند می خندند دنبال مقصر می دوند می خوانند از غمی که در دل دارند........

برایم سوال است اگر از اول دایره داخل جای خالی مثلث نمی شود چرا به زور فشار می آورد تا بپذیرد بپذیرد بپذیرند......عجیب است یا دوست داشتنی ؟ نمی دانم ...نمی خواهم بدانم ...اما اگر اینقدر لذت بخش است ، اگر بودنش را به نبودش ترجیح می دهد باید همه اش را بپذیرد ...غیر از این فقط یک دروغ بزرگ است یک ترس تاریک،یک سردرگمی گیج آور.....

شاید بخواهی بپرسی خودت چطور ؟ سیل من تاحالا کسی را نپذیرفتم تا بشینم و آسیب دیدنمان را تماشا کنم

زندگی من همینقدر مصالحه آمیز است شاید بگویی این دروغ است یا آنقدر عمیق نیست ، سیل من همین طور دوست دارم همینکه می دانم تماما یا هیچ.

می دانم فردی را ببینم که زخمش نزنم زخمم نزند . چیزی مثل رمورا و کوسه ، هیچوقت هم را گاز نمی زنند ...همزیستی های مسالمت آمیز....آه راحت بگویم از روابطی مثل رابطه ماه و زمین هم بی زارم این همه دور اش بگرد و او دور دیگری بچرخد.....نه !

دوستی باید صادقانه باشد ...آری یا نه ..چرا انسان ها اینقدر سختش می کنند؟ چرا پیچیده اش می کنیم؟

نمی دانم ....می خواهم بدانم ؟نه ...چرا می پرسم ..تحمل نگه داشتنش را نداشتم برای من نگهش دار سیل.

سوال بعدی راهم نگهدار :

چرا دوست دارند همدیگر را بی دلیل خرد کنند؟حتی هیولا تنها زمانی که گشنه اس می خورد[منظورم از هیولا همان کوچولو های دوست داشتنی است که باهم پیدا کردیم  نه آن عجیب غریب های تاریک..هممممم به گمانم آنها هیولا نیستند...بعدا اسمی برایشان پیدا کردم خبرت می کنم ولی مطمئن باش آنها اهل درون درهای فلزی اند ]

هر بار می شینم به خرد شیشه ها نگاه میکنم خوشحالم.

می دانی حداقل بازتاب نور سرگرم کننده است ..نمی دانم چه چیز دیدن تکه تکه شدن انسانها برای انسانه ها جذاب است...همنوع خواری دوست دارند؟

حالا که نگهشان داشتی حس سبکی دارم ....

می دانی این روزها فکرم درگیر چیست؟

ان شب فقط من  بودم و یک جنگل بامبو و شاید کلبه ای کوچک و چوبی ....هوای خنک شبانگاه،  وزش آرام باد و زمزمه های دوست داشتنی درختان ، صدای خندیدن های آرام شخص لباس سفید ، رقص های بی مزه آن شخص قرمز پوش ، چای گرمی که باهم خوردیم ، صفحه منچ سبز و زیرانداز پشمالوی شطرنجی...

خاطره دوست داشتنی است ، آنقدر که با خنده به صبح رساندم اش.

آنجا دیدم که سفید دور سرخ می چرخید .

همانطور که رقصشان در بین سایه های جنگل انبوه ادامه داشت بین هم لب می زدند 

_شاید من یک شمع سوخته ام ...وای از شعله ام . اگر دورم چرخیدی و سوختی من چه کنم

_اگر از آتش درونت سرخ شدی من ابر ، من تماما باران ، من تماما اشک ، از من بنوش .

زوج دوست داشتنی و شیرینی بودند ، برای اولین بار حس میکردم دخترک دوست داشتنی یک زوج عاشق بودن چقدر خوشبختی است...آه چقدر همه چیز گرم بود ، چقدر دوست داشتنی بود برایم ...

اگر بگویم آنقدر که آرزو کردم ادامه داشته باشد دروغ است ،  اما نمی خواستم تمام شود ......

هنوز با فکر آن شب تابستانی روشن دلم گرم می شود ، قلبم می لرزد .

من احمق نیستم سیل ، این یکی از نشانه های خوشحال بودن است....یکی از دلایل حس خوشبختی کردن.

تجربه کردن چیزی که هرگز نداشتیم اش بدجوری می چسبد :)

بابت رویایی که هدیه گرفتم ممنونم.

حالا فقط مانده قلم درون کمد و ماهی گمشده و گیلاس سرخ و نامه تابستانی ام را هم پیدا کنم.

هنوز هم باورم نیست پروانه سفید و رز کوچکم را آن طور در آغوش کشیدم.....

لبخند پهن و آه و لرزه درونی کشیدن.

پ.ن:می دانستی من فقط یک بادبزن کم دارم ، بعد می توان بشوم همان شرور حماقت آمیز معروف اضافی تکراری در فیلم نامه ها....این را هر روز در نگاهشان حس میکنم....خوشحالم.

Notes ۸
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ۱۲:۳۳ ق.ظ
  • ۱۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

یک گربه بزرگ

آسیل گاهی تمام آنچه من می شود تمام می شود تا پیدا کردن چیزهای بیشتری برای من ساختن دلم یک جای نرم و کمی شیرینی و احتمالا یک پس زمینه برفی می خواهد ولی الان تابستان است و تابستان عطشی وصف ناپذیر برای ماجراجویی و در هنر غرق شدن بر می انگیزد که اکنون من نه توان کیفی اش را دارم و نه کمی .

زیبایی ماجرا همین است .....

آرزوهای بزرگ کردن.

گریه های بزرگ را به همین دلیل دوست دارم.

انگار یک دریا رویا بلعیده اند . در آغوشت که آرام بگیرند تو راهم با خود می برند...

تا دیروز تصور میکردم یک قاصدکم اما مهم نیست تصور من چیست شاید جهان مرا یک ماهی قرمز می بیند و در آخر کار مشخص می شود اوه من یک پتونیای سفید بودم.....

یا یک فلامینگو آبی....

باز هم مهم نیست .

در جهانی که می شود بی پر پرید ....

در جهانی که هنوز هستم ..

خیلی چیزها مانده تا ....

من که خوابم ببرد کلمات کجا می روند؟ خیلی چیزها مانده آمد تا من به همانجا همراهی شان کنم...و خدا را چه دیدی...شاید یک وقتی نخواستم برگردم

...شاید باغ مخفی من همانجا بود 

فعلا می خواهم تصور کنم لاکپشت سبزی ام که رکود تابستانی گرفته .

پ.ن:کمی امیدوارم رویای زیبا ببینی ، خوب بخوابی. ولی نه آنقدر که نخواهی بیدار شوی . باور کن این مشکل بزرگی است . یک جورهایی مثل اعتیاد است.نمی خواهم توهم گرفتارش شوی .

بیشتر امیدوارم واقیعت زیبایی را تجربه کنی.

و تماما برایت امیدوارم حقیقت زیبایی برای تو باشد تنها تو

.

با عشق ، رویا ، اکلیل و زرده تخم مرغ از طرف دوست تو چشا به تو سیل گرانبهای من 

(املت پختم حیف بود نفرستم پس به رسم قلب‌های نجوا گر بزن بر بدن :) )

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۴۰۴، ۰۳:۱۱ ب.ظ
  • ۱۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

شخص شخیص من دقیقا چه کوفتی بوده ام وخواهم بود؟

هر روز که به آیینه زل می زنم بیشتر احساس اش میکنم اینکه چطور لکه های آبی خیسی که روی قلبم سنگینی می کنند به آرامی می‌خزند و حفره می سازند.

انگار هرشب بخش بیشتری از من از دست می رود ...کجا می رود؟چرا میرود؟ کی برمیگردد ؟ چرا من باقی مانده باید باشم؟ چرا من باید همه چیز را فراموش کنم ؟ چرا من آن شخصی ام که فراموش کرده ؟ کجا رفته بودم؟ چه می کردم؟ چرا از دستش دادم؟

تنها چیزی که برایم باقی می ماند حس غم است ، درد ، دلتنگی وخشم از عشقی که فراموش کردم ......در این بین گناه هم روی شانه هایم سنگینی می کند.....پس همه اینها می توانند کنار هم دلیل خوبی باشند برای ......برای خط کشیدن؟ خط کشیدن روی تصویر هایی که فراموش کرده ام.

نامه هایی که برای خودم نوشتم را می خوانم در تعجبم این شخص که بوده؟ چه فکر میکرده؟ درکش برایم دشوار است . بعد وحشت زده می شوم اگر در آینده قسمتهای بیشتری از خودم را فراموش کنم ....اگر همین ذرات کوچکی که هم در قلبم مانده آمد از دست بدهم...دگر چه چیزی از من باقی می ماند؟ یک توده ی سیاه و چرکین...

نمی دانم تاریکی مهربان است یانه...اما می دانم هرچیزی که سیاه باشد می گویند شوم است ...دوستش ندارند...نکند او هم دوستم نداشته باشد ..

این احمقانه است ...خالق همیشه مخلوقش را دوست دارد نه؟

نمی دانم این افکار نخ نخ شده ام را کجا ببرم...نمی دانم خودم را از کجا پیدا کنم...

می خواستم در آغوش او حل شوم .

نکند همین الان اش هم در این خاک حل شده ام...

می گویم باید بایستم ، تنها چیزی که نیاز دارم گرمای حمایت او ست و  یک تیغه یک تیز ...

در راه رو های بی پایان من بودن جوهر من کشیدن تمام شده ...حالا باید رد خیس را دنبال کنم و برگردم ؟

راهِ رو طولانی و تاریک ،مبهم و مه گرفته است . ره پیش ....مشخص است اما شاید شکسته ؟ نمی دانم اگر هنوز درها باز باشند یا دیوارها یش ایستاده.....

دلم برای زیر سرخس ها ی خیس خورده رقصیدن تنگ شده.

برای درآن کوهستان یخ زده چرخ زدن ، بازی گوشی کردن.

برای آن حس سقوط به آسمان.

شاید جاذبه این دو خط هم باهم متفاوت باشد ..پس چطور انتظار دارم جاذبه گذشته و آینده ام یکسان بماند...؟

دلم برای دریا تنگ شده...برای بی دلیل در آغوش نور خندیدن....

برای خاطرات ازدست رفته...برای پیمانهای فراموش شده...برای نگاه های محبت آمیزی که فراموشی از من ربود.....

برای تمام آن باهم بودنمان.....برای تمام آن من......

اینکه انسان چطور باوجود عدم تعلقش به این خاک تلاش می‌کند تا همینجا ریشه بزند...اما در پایان بین گل‌برگ‌های سرخ آرام میگیرد آن هم با افت ها و قارچ های که درون روزنه های روحش جا خوش کردند.......تمام این ماجرا حماقت آمیز و احمقانه است...و من ....من احمق ترین بخش داستان من بودنم...من اصلا وجود ندارد منی نیست.......هیچکس جز او نیست...و کاش به یاد می آوردم ...همه همه اش را ...کاش بیشتر بود...کاش بیشتر بود ....کاش عشق بیشتری بود.

پ.ن: توهم من بودن خفه ام کرده آن هم درحالی که فراموش کردن خاطرات تو  هیچ چیز برای من نگذاشته. حتی اگر ترکت کردم تو مرا ترک نکن....باشد؟ 

و.پ.ن: نشد یکبار این قلم دست از دست کاری کلمات من بردارد:/

پس.پ.ن:صفحه بعدی ،صفحه بعدی ، صفحه بعدی ..در صفحه ی بعدی که خواهم بود........