Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ
  • ۱۹۷ : views
  • ۱ : Likes
  • ۱۴ : Comments
  • : Categories

تا هروقت که باران ببارد

این روزها ساعت های متوالی در توهم باران خودم را مهمان سکوت می کنم.

فعلا که درهای کتابخانه بسته شده چاره ای جز این ندارم.

کسی بود که می‌گفت همیشه می شود از پنجره داخل شوی.

مشکل این جاست من هیچوقت آن فنون نینجایی لازم برای بالا رفتن و از روی موانع پریدن را به دست نیاوردم.

باورم این بود بهتراست همان زمان را صرف خواندن چند ورق بیشتر کنم.

خوب ، عقل آدمی ناقص است .

پشیمانی شاید دوستی مهربان باشد که در هرجنایتی تنهایت نمی‌گذارد.

پس آیا این خوب نیست که می توانی حضورش را این چنین  احساس کنی؟

این خودش یک سعادت است.

درک کردن و دیدن این سعادت ها هم شاید بصیرت می‌خواهد ، برای همین دیر متوجه می شویم.

انگار فقط باید مدتی به جای خالی اش زل بزنی تا یادت بیاید که ...چطور این طور.

فکر میکنم هرچقدر زمستان بیشتر خودش را به طول بکشد، مستطیل من بیضی تر می شود ، ان وقت روی منحنی باهم شاخ به شاخ می شویم.

به نظر نمی رسد رخداد خوبی باشد .

همین به تنهایی کافی است تا احساس اضطراب و اضطرار ام بیش از پیش به طغیان برسد .

و آیا این دلیلی کافی نیست تا به موردعلاقه هایم فکر کنم؟....

پس به طرز برنامه ریزی شده ی اتفاقی ، نامه های تخم مرغی و بسته های قدیمی را بازکردم.

مجبورم صدای باران را چندی بالاتر ببرم ولی چقدر خوب می شد اگر الان تابستان بود و من در باران های تابستانی محبوس ...

طبق شواهد پست شده در این بسته ها،تابستان های آنجا را دوست داشتم . 

دلیل خاصی ندارد.

شاید هم دارد .

آن زمان خیلی جوان بودم ، آنقدر که به نظرم عاشقانه ترین لحظه تابستان، تماشای رقص شاخه های بید مجنون های غرق در نور ماه کاملی بود که از چارچوب پنجره می شد دید.

همه آن لحظات را دوست داشتم.

در میان خاطرات خاکستری آن زمان ، این دقایق از جمله خاطرات رنگی و زنده ای هستند که دارم.

همیشه سعی می‌کردم رخت خواب را طوری تنظیم کنم که در تمام طول شب همینکه چشم باز کنم، اولین چیزی که می بینم ،قرص ماه باشد و پس زمینه ابی اش.

شبهایی هم که ماه نبود،سرم را با خواندن داستانی پیچیده سرگرم می‌کردم تا مثلا فراموشش کنم.

اما قایمکی محاسبه می‌کردم کی دوباره ماه را می بینم و این بار از چه زاویه ای خواهد بود.....

آن زمان همه چیز خیلی بیش از حد برایم واقع شده بود ، حتی حالا هم از اینکه چطور پشت سرگذشت و آن همه زیبایی برایم به جا گذاشت شگفت زده می شوم.

وقتی مرورشان میکنم ،

{منظورم همه مان است.

همهٔ همهٔ مان .

حتی ان کتاب های ابی خاکستری .

حتی ان دورنا های کاغذی.

حتی ان نقاشی های تفننی.}

 از خودم می پرسم چه چیزی مارا به آنجا رساند؟

به آنجا کشاند؟

به آنجا گرداند ؟.....

به ان لحظات ..

به ان دقایق...

به ان بودن ها...

به ان پرده ها...

به ان دیالگو ها..

به ان تابلوها....

به ان‌توقف ها...

به ان رنگها....

به ان صفحات...

جمله ای از روی طاقچه ی بزرگ ذهنم زمزمه کنان ،فریاد زده می شود که

_شاید عشق؟

.

.

پ.ن:گاهی این احساس شنیده شدن و دیدن به شدت اذیتم می‌کند ، مثل همین الان.

چرا ؟ شاید چون ترک عادت موجب مرض است.

خدارو شکر که گوینده چشایر بود.اشکالی ندارد اگر اورا مرا بشنود.

شاید هم اینطور بهتر است. (چه نسبت به انها ، چه نسبت به اینها)

 بازهم مثل همیشه با ان حالت پیچیده دوست داشتنی اش لبخند می زند و تکرار می کند .

_شاید عشق؟

نمیدانم خودش می داند چهره اش بیشتر شبیه انزجاری منفور است تا ایمان به ان عشق؟

می‌گویم ولی من بازهم دوستت دارم.

پنجه هایش را روی دیوار ذهنم می کشد ، حتما می‌داند پشت این دیوار ها چیست.

شدیدا نیاز داشتم بحث را به قهقرا بکشانم.

برای همین سوالی نه چندان مرتبط پرسیدم که

_پس می دانی چرا لبخند ها دوست داشتنی اند؟

با چشمهای کهربایی اش خیره نگاهم کرد تا ادامه دهم.

پاورچین پاورچین جملاتم را به سمتش روانه کردم 

_ به گمانم چون تجسمی ساده از اغوشی امن و بی بدیل اند.

و این جمله اغازی بود به دوره کوتاهی از صلح تا از اغوش هم لذت برده با دیگری خودمان را نوازش کنیم.

.

.

پ.پ.ن: چشایر میگوید که لازم نیست زیادی جدی بگیرمش ، که شاید واقعا نباشد و صرفا توهم است .

این ناراحت کننده ترین جملهٔ خبیثی بود که از او شنیدم.

برای همین به همان اندک حضورم چنگ زدم.

در این روزگاری که حتی رویاها هم دیگر رویا نمی مانند ، که لحظاتی از زندگی دوبار رویت می شوند ، که گذشته هرگز نمی‌گذرد بلکه در اینده به انتظار می نشیند ، صرفا تصور خواندن انها (همه شما) از ناشیانه ترین دروغ هاست.

شاید هم تقصیر او نیست ، همنشینی زیادش با من، مارا به هم شبیه تر کرده . تا جایی که گاهی من او باشم و او من.

Notes ۱۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۳۳ ق.ظ
  • ۱۱۰ : views
  • ۱ : Likes
  • ۳ : Comments
  • : Categories

لیست رنگها روغنی!

به خاطر تو 

گاهی قرمزم.

گاهی ابی.

گاهی تا سرحد مرگ مشتاقم.

گاهی هم فقط برای مرگ مشتاقم.

ولی ....

 مشتاق بودن دلیل به رسیدن نیست.

درست مثل تو 

مرگ هم شایستگی می خواهد.

بگذار کمی بیشتر گازت بگیرم .

شاید من عشقم را به طرز مشکوکی 

احمقانه و عجیب نشان میدهم.

شاید کمی اشفته و ناشیانه باشد.

اما انکارش که نمی شود کرد.

چرا اینقدر زیر سوالم می بری.

چرا مدام پشت سرم میگذاری .

گاهی مرا می ترسانی .

انگار رهاکردنم خیلی اسان است.

برای همین 

هیچوقت نمی توانم کامل دوستت داشته باشم .

به هرحال قرار نیست تو هم همانقدر مرا بخواهی.

همانقدر و به همان شکل دوستم بداری.

اما اشکالی ندارد.

همه اشکال عشق برایم مقدس است.

همانطور که تو.

.

پ.ن:چطور توانستم همه اش را تحمل کنم؟

پس بگو 

بگو که 

خیلی به من افتخار میکنی .

.

پ.پ.ن: بی دلیل 

بی دلیل بی دلیل.

.

پ.پ.پ.ن: صورت مسئله کجاست؟ 

از اینحا تا انجا.

.

پ.پ.پ.پ.ن: تا هروقت که باران ببارد.

.

پ.پ.پ.پ.پ.ن:حالا انقدر ستاره دارم که ذوق زده ام

گاهی هم کلافه زده....

و.پ.ن: چون سخت می گذرد.

و خداروشکر که می گذرد .

Notes ۳
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۲۷ ق.ظ
  • ۱۰۴ : views
  • ۱ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

فقط باید کمی نمک اضافه کرد

این روزها دندان هایم می خارند برای گزیدن ، گاز گرفتن و چون چیزی دم دست نداشتم برای این امر، پس رفتم سراغ راحت ترین گزینه بعدی تا این انرژی ناگهانی و مضاعف را به نوعی شده خنثی کنم .

همانطور که مداد قدیمی کوچکی را برداشته و صفحاتی که نوشته بودم را خط می زدم متوجه شدم

با مداد نوشتن خیلی لذت بخش است .

آنقدر با جوهر نوشته بودم که فراموشش کردم.

 فراموش کردم لذت آن بدنه سیاه نرم را روی کاغذ فشردن ، بی دلیل سیاه کردن ها روی صفحه ای سفید، چقدر می تواند خیره کننده و زیبا باشد.

چقدر راحت و سرگرم کننده است.

بعد یادم امد آن روزگار دور، چقدر دوست داشتم آخر نوشته های مدادی ام بنویسم" پایان" .

انگار این اعلام پایان خیلی برایم مهمتر از شروع بود ، نمی دانم به خاطر آن احساس راحتی از تنفس کوتاه بعدش بود یا آسایش از اینکه صرفا پایان بود ؟

شاید .....شاید چون در پایان بعدی نبود.

 این خلاقانه ترین کلمه ای بود که آن زمان می دانستم .

چطور ممکن بود بعدش هیچ بعدی نباشد؟

این خیلی اسرار آمیز و دوست داشتنی بود ، به همین دلیل دلم می خواست توجه ویژه ام را به او نشان دهم ، متفاوت از بقیه می نوشتم اش .

این امضای خاص من برای نشان دادن پایان هر روز بود ، اینکه آخرین صفحه نوشته ام را باز کنم و در آخرین سطرش تنها این کلمه را پر رنگ بنویسم ، آن هم به این شکل : 🦶🏼یان....

به نظرم این کلمه شایستگی اینکه حداقل یک عضو زنده داشته باشد را داشت. به هرحال خاص بود.

آه...شاید عجیب باشد که چطور به پایان هر روز اعتقاد داشتم درحالی که فردا و فردا و فردا تکرار می شد .

خوب آن زمان، من باور داشتم مهم نیست چند فردا، چند هفته و چند سال دیگر باقی مانده باشد ، امروز هرگز بیش از این ادامه نخواهد داشت .

اینکه مهم نیست در اینده چقدر حلال یا انحلال پذیر خوبی باشم ، این روز ها را هرگز دوبار زندگی نخواهم کرد ، این روزها فقط برای من خواهند بود. همانطور که فقط من، انها را آن طور که بودند به یاد خواهم داشت . 

پس هر شب یادبود کوچکی بود که فقط من و آن روز از آن خبر داشتیم.

فقط ما.

از کی فراموشش کردم؟

از زمانی که محکوم به جوهر نوشتن شدم ؟

نه قبل تر ...

از وقتی که شکوفه های انار خشک شدند.

زمان دقیقش یادم نیست ، ولی از همان دوران بود.

از همان دورانی که باغچه ریحان و نعنا در شب های تابستانی را از دست دادم ، 

از همان زمانی که دیگر تندرو ترین دوچرخه سوار محله های اطراف نبودم ،

که دیگر نمی شد ساعتها زیر اسمان بی دلیل نشست و فقط خیره شد ،

که دنیای کوچک پشت پرده ،دیگر اندازه ام نبود .

که کاغذ باد سوار کردن بر تپه های سبز پای چشمه، ممکن نبود.

که با پیژامه ی راه راه و دمپایی های بزرگ سفید در کوچه ها دویدن ، امکان نداشت.

........ همانجا نقطه شروعی بود که پایان های مرا با خودش برد . ..

که فهمیدم:

 من یک پنگوئن نیستم .

نمی شود تمام سال بی هدف در ورطه ای سفید به سوی ناکجا آرام آرام قدم برداشت و انتظار داشت دیر نشود.

من یک پاندا نیستم.

همه گیاه خواران به ظاهر گوشتخوار که با وجود خسته بودن به طرز تحسین برانگیزی هنوز منقرض نشده اند به اندازه پاندا کلاسیک و دوست داشتنی نیستند.

من یک نهنگ قاتل نیستم .

قاتلِ بازیگوشی مقتدر که بی صدا در آب های سرد، یک تنه چون قاضی بی رحم، حکم می‌کند بر شیرهای دریاییِ مفت خورِ خشکی دوستِ صخره خواهِ انحصار طلبِ احمق در آن پهناور ابی را.

که در اغوش دریا ، به ستایش افتاب می نشینند.

و چقدر صحنه اعمال حکمش زیباست ، بی هیاهو ، سریع . بدون لحظه ای شک .

اری.

من هیچکدام از ان ویژگی ها را نداشتم .

نه آنقدر شجاع ، نه آنقدر مقاوم ، نه آنقدر مقتدر.

برای مدتی با فراموش کردن گذشته ، غرق در دریای حال شدن و البته گم کردن آینده و من از دست رفته ، صفحات سبزی مدام ورق خوردند ، برگهای کلمی که یکی پس از دیگری چیده شدند...

آه ...

در انتها به چه رسیدیم؟ هیچ چیز...جز آن ساقه سفید و تلخ و شیرین گِلی که خودش مرکز چند برگ کوچک بود ، دیگر هیچ.

و این چه چیزی را ثابت می‌کرد ؟

 حقیقتی پوچ .

رویایی بیهوده .

 دورانی نابود شده.

آن لحظه صدای خود کودک بیچاره ام، از جایی در اعماق خاطراتم می آمد که چه ابلهانه برای سرابی دروغین ، معصومانه دعا می‌کرد.

از چه کس دیگری جز خودم می توانستم متنفر باشم؟

 نمی دانم آن روزها چطور سپری شدند ، ولی حتی آنها هم مرا با آن واقعیت تلخ تنها گذاشتند و رفتند.

و من چه کاری جز عادت کردن برای گذر کردن می دانستم؟

همانطور که گذشته بین دروغ های شکسته شده 

انبار شده بود ، من را هم فراموش کردم .

حالا بیگانه ای همیشه همراه من است ، بیگانه ای که اصرار یکی بودن می‌کند .

منتظر فرصتی برای شکستن همین اندک تابلوهایی که به زور روی دیوارها ، کنار آیینه ها و پای درها گذاشته ام . هر لحظه در کمین پس گرفتن کنترل این جسم سفالی است ، تمرکزم را بهم ریخته . نمی دانم روی بحث و نتیجه اش تفکر کنم یا باید جلوی فرمان ریزش اشکهایی که بی وقفه پشت پلک ام ضربه می زنند بایستم.

حتی نمی گذارد به تظاهر دوست داشتن ها ادامه بدهم ، مدام زمزمه می کند تو که به این باور نداری چرا بس نمی کنی....

هرچقدر لبخند می زنم او عضلات صورت را سفت تر نگه می دارد .

 از این همه درد سو استفاده می کند، وادارم کرده به گوشه نشینی و خلوت اختیار کردن.

 آن وقت دکلمه های از قبل آماده اش را بارها و بارها برایم می خواند.

آنقدر این کار ادامه پیدا می‌کند تا صدایش ، صدای مخاطبم را تحت پوشش قرار داده ، مانع هدفم شود.

فهمیدن اینکه این بخش فراموش شده خیلی لوس است، سخت نیست.

خیلی خودخواه است .

خجالت اور است.

و درک کردنش برای من هم سخت است.

کاش محو می شد؟

پ.ن: آرام زمزمه کرد تو که این همه سال تحمل کردی امسال هم روش ...

تلویزیون همان لحظه پخش کرد قال معاذ الله.

و من فقط لبخند 

فقط لبخند.

لبخند.

این جمله "نمی خواهم " انقدر بلند در ذهنم نجوا شد که برای اطمینان از پوشیده ماندنش از بیرون، مجبور شدم کشدار تر از همیشه بخندم .

پ.پ.ن: بشقاب‌ها را باد می زدم که با لبخند گفت فقط من و ماه رخ سر میز نشستیم .

 و ماه رخ که با لبخند سرتکان میداد .

و من که صورتم از لبخند بی حس شده بود.

به عنوان نفر سوم احساس کردم احتمالا خیلی کمرنگم . مداد شمعی ام را جا گذاشته بودم وگرنه حتما خودم را برای شان پر رنگ می کردم .

انگار،گاهی ... اگر بیش از حد بمانی ، محو می شوی.

شاید هم خواسته ام را زیادی بلند نوشتم، براورده شده .

پ.پ.پ.ن: اگر تمام این مدت بی رنگ بوده باشم چه؟ ان وقت مشکل مداد شمعی است یا صفحه ای که من رویش کشیده شدم؟ یا جوهری که ارزویم را خواند؟ یا.......؟

.

.

.

پ.پ.پ.پ.ن: ایا لازم است اضافه کنم....که

.

به راستی

  من چقدر واقعی ام؟

 

و.پ.ن: این اعتراف نامه شماره هشتاد و یک است.

چون هشتاد و یک دوست داشتنی است ، آن را همینجا ، در این نامه ، در همین خطوط می خواهم .

ایا این زیاده خواهی است؟

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

Perfect for ever

You think the devil has hornes ,Well so did I

But I was wrong .....

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۵۷ ق.ظ
  • ۱۱۱ : views
  • ۱ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

برای دونه برف عزیز من

یو چان عزیزم .

من واقعا متاسفم.

من هیچوقت نمی تونم به اندازه کافی کافی باشم ....

خوشحال بودم که هروقت می خواهی هستم ولی حالا حتی همان هم نیستم.

می ترسم اینکه بنویسم نگرانتم ریاکارانه به نظر برسد ولی واقعا نگرانتم...

عزیزم حالت خوبه؟ 

امیدوارم حالت خوب باشه .

لطفا مراقب خودت باش.

لطفا خیلی خیلی مراقب خودت باش .

خدایی نکرده اسیبی نبینی.

امیدوارم این پیام را  ببینی و اینکه چقدر برایت نگرانم را درک کنی.

کاش میشد مغز و قلبم را با تو تقسیم می کردم تا ببینی چطور فکر میکنم و چطور احساس میکنم .

اینکه چقدر باعث می شوی احساس سرخوشی کنم و اینکه چقدر ارزو دارم بتوانم همانقدر خوشحالت کنم.

اگر بگویم هر وقت به صحبتهایمان فکر میکنم ، به اهدافمان ،به ارزوهایمان ، کمتر خسته می شوم باور میکنی؟

کاش می توانستم بهتر توضیح می دادم ، اما انگار مغزم ذوب شده ، کلمات از دستم فرار میکنند .

می دانی تو برای من خیلی مهمی ، خیلی با ارزشی ، خیلی دوست داشتنی معنا می شوی.

بودن با تو خلع سلاحم می کند ، ازادانه باتو‌از هر دری سخن گفتن ، از هر موضوعی به موضوع دیگیری پریدن ،تصور کردن و باز از سر گرفتن ، به گذشته بسنده نکردن و برای اینده لجاجت کردن ، و در نهایت احساس بودن کردن ، اینها همه نا معادلاتی هستند که بودن با تو ، انها را به تعادل می رساند .

یوکی.....

لطفا مراقب خودت باش و ادامه بده و امیدوار باش .

همه چیز بهتر میشه عزیزم.

می دانی؟

خیلی دوست دارم.

ممنونم.

چطور بنویسم ممنونم تا درک کنی چقدر از بودنت سپاسگزارم ؟

عزیزم.......

🫂

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۳۱ ق.ظ
  • ۱۰۶ : views
  • ۱ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

خوب بعدش چه؟

انقدر غرق اینده ای بودم که باهم سپری خواهیم کرد ، متوجه صدای زنگدارش نشدم.

گیج نگاهش کردم که دوباره پرسید 

بعدش.... بعدش چه ؟

فکر کردم منظورش بعد از اینده خواهد بود 

می خواستم بگویم همانطور که خودت گفتی ، مثل همه پایان های شاد و شیرین انقدر ادامه پیدا میکند تا دل زده شویم که خودش ادامه داد

نه ــــ اینجا رو نمی‌گم ، بعد از این مرگ چی؟

و بعد از دوزخ؟ و بعد از قیامت؟ و بعد از حکم ؟

و بعد از ادخل فی جنت یا ادخل فی جهنم ...

بعد از ان چی؟

ایا تا حالا به این سوال فکر کرده بودم؟

شاید .....شاید درگذشته ای خیلی دور ، انقدر دور که فراموش کردم.

می خواستم بگویم مهم نیست چقدر بگذرد تو هنوز نازنین دوست داشتنی کوچک دلبند منی .

بعد یادم امد کسی می گفت وقتی اینطور قربان صدقه می روم اصلا واقعی به نظر نمی رسد ، چون همیشه همه را همینطور صدا میکنم ، اصلا خاص به نظر نمی رسد. هرچند من همه همه را با کلمات محبت امیز صدا نمی کنم ولی او اصرار داشت این کلمات برای  طیف گسترده ای بکار می رود ، برای همین شنیدنش حس واقعی بودن نمی دهد.

پس به خودم فرصت دادم تا این احساسات را به شکل دیگری ادا کنم ، گفتم مادامی که اجازه داشته باشیم پیش هم خواهیم بود.مثلا شاید در ان دنیا من رئیس ات باشم ، یا همسایه ای فراموش شده ، یا حتی یک پرنده .

می گوید کاش سه بار فرصت داشتم ، می‌گویم برای چی؟ با خنده پنهانی زمزمه میکند برای از سرنوشتن اما متفاوت نوشتن ، مثلا یکبار راجع به پاییز بنویسم یکبار راجع به قهوه و بار اخر هم درخت باشد یا رنگین کمان .

می پرسم چرا

می گوید بهتر نیست ؟ از کجا مطمئن باشم کدام یک نمره بالاتری میگیرند؟

من هم نمی دانم .

بارها از خودم می پرسم انتخاب درست چیست ، چطور مطمئن باشم ، کجا مراقب باید بود ، چطور برخورد کنم؟ ایا درست بودم؟ ایا درست بود؟

هرچقدر هم کتاب می خوانم و جمله حفظ میکنم باز سر صحنه ناهنجاری پیش می اید که نمی دانم دقیقا چطور بهترین روش برای پاک کردنش را باید انتخاب کرد.

سوءتفاهم ها هم که همیشه دنبالم می دوند و وقتم را صرف پاسخگویی ها به خودشان می کنند ، دیگر جایی برای فکر کردن به اینکه تاثیر و عاقبت این تصمیم چه می شود به سختی پیدا میکنم . برای همین ترجیح می دهم وانمود کنم حاضر نبودم.

که نیستم.

این همیشه بد نیست ، مثلاً گاهی وقتی

وانمود می کنم متوجه نشدم ، درک نمیکنم ، نمی فهمم ، می توانم حس کنم چطور نقابهایشان را کنار میگذارند .....

ان وقت می توانم بنشینم و گوش کنم و ببینم دقیقا چه چیزی را سعی میکردند مخفی کنند .

فایده ای هم دارد ؟ 

نمی دانم ، مراحل بعدی شامل از خشم لرزیدن و از سردرد نخوابیدن یا فراموش کردن ان خاطره هاست.

انقدر خاطره در گذر زمان پاک کردم که دیگر برایم انقدر ها ، سخت نباشد.

بله......

زمان زیادی سپری شده ، آنقدر زیاد که دیگر گذرش را حس نکردم .

چطور اینقدر سریع به اینحا رسیدیم؟ حس میکنم کسی متن داستان مرا روی ۲x گذاشته ،  از کجا باید این کلید را خاموش کرد تا از روی دور تند برداشته شوم؟

احساس میکنم حق اعتراض ندارم ، هیچ صحنه مهمی برای با دقت تماشا کردن نیست ، پس چرا باید با سرعت من همراه شد؟

اصلا این سرعت من دقیقا چقدر است؟ قرار است تا کجا ادامه داشته باشد؟

ودر این مدت ، ایا بزرگترین خیانتکار خودم نبودم؟

مثلا اگر ترجیح می دادم به جای تظاهر به نبودنها واقعا نبودم شاید الان نیازی به نوشتن این اعتراف نامه ها نبود . 

مثلا لازم نبود اینقدر از این و اینها تنفر در قلبم انباشته کنم که به مرز انفجار برسد .

مثلا لازم نبود از این همه بی کفایتی و بی نفوذی ام دلسرد باشم.

مثلا دیگر اینجا نشسته بودم و اینقدر بی دلیل نمی لرزیدم.

با فکر کردن به اینها شاید این را....کمی ...کمی بخشیده باشم ...

شاید هم فقط دیگر احساسی برایش ندارم......

شاید کمی بیشتر از کمی، خسته ام .

.

.

پ.ن: تلاش کردن برای دوست داشتن موجودات اطرافم

بی زار نشدن و ادامه دادن لبخندها و سرتکان دادن ها ، گاهی باعث می شود دلم بخواهد مثل ان ماهی خال مخالی از دریاچه به درخت تغییر زیستگاه بدهم. 

گاهی از سر افتخار ، گاهی از سر انزجار.

پ.پ.ن:روی طاقچه پنحره نشسته بودم و نگاهش میکردم که چطور اخم کرده بود ، چطور پرتوها نارنجی  افتاب خطوط چهره اش را پر رنگ تر می کشید و چطور مردمکش مدام کوچک و بزرگ می شد .

ناخودآگاه گفتم تو خیلی شبیه قهوه ای ، همانطور که از تعجب چشمهایش درشت و پلکهایش باز می شد خودم از خجالت خنده ام گرفت .

اما حالا هرچقدر بیشتر به ان لحظه فکر میکنم بیشتر می فهمم چقدر توصیفم درست و به جا بود، 

خوشحالم انقدرها به راحتی سرخ نمی شوم ، اینگونه بود که ان لحظات ، من تنها کسی بودم که از صورتی سرخ زیر نور غروب لذت می بردم.

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۳۴ ق.ظ
  • ۲۹ : views
  • ۱ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

ازدست رفته

میگفت دیگر امیدی به تو نیست.

می خواستم یاد اورشوم که ناامیدی بزرگترین گناهی است که می توان در این لحظه حملش کرد .

برادر هشتمی که همیشه فراموش می شود .

اما دلیلی برای گفتنش نداشتم .

شاید حق با او بود .

خیلی وقت است به اینکه چه می خواهم فکر نمیکنم.

از کی شروع شد؟

در رویایی خاکستری و مه گرفته مخفی شدم 

همه چیز تار است ، این را دوست دارم ، 

مثل همیشه است .

همان لحظه که فشار طاقت فرسای روحم بر قلبم سنگینی می کند و مرز بین خطوط محو می شوند ،

به اینکه چقدر به این رویاها وابسته ام بیشتر پی می برم.

مثل همه ان لحظات.

شاید باید دست از ادامه دادن راهی که می دانستم پایانی ندارد بر می داشتم .

ان وقت تو باید این‌جا می بودی و راه درست را با من همراه می شدی .

اما این چطور ممکن است سیل؟

ان هم وقتی تو اینقدر از من فاصله داری .....؟

انگار تو هم مرا پشت سر می‌گذاری.

می خواهم گوشه دامن بنفش بی حوصله ام را بگیرم و چرخ بزنم ، شاید با استفاده از فرمول گریز از مرکز تو هم از من جدا شدی .

این کمتر درد اور است .

مگر نه؟

به هرحال .

کودک بی فایده.

لقب خوبی است .

خیلی چیزها هست که می شود تحمل کرد ، اما یکبار روشن و واضح میگویم

از انسانهای دروغگو متنفرم.

از انسانهای خیانتکار متنفرم.

از انسانهای دورو متنفرم.

از انسانهای معتاد به مواد مخدر (اعم از سیگار تا بیشتر از ان) هم متنفرم.

و جالب این جاست چطور همه اینها جمع شده در این.

چطور این پیوند خورده بامن.

و چطور من از این واقعیت متنفرم.

ایا می شود این را در حقیقت هم رده بندی کرد؟

امیدوارم نباشد .

تو بگو که اینطور نیست سیل.

حالا می فهمم چرا ملکه‌ی شهر عجایب پشت سرهم دستور اعدام میداد.

گاهی انقدر این عوضی بودن انسانها در زمان و مکان فاحش است که سفارشی جز مرگ برایشان برازنده تر نیست.

اگر درست فکر کنی می بینی رام کردن چنین موجوداتی چون ارام کردن میمون بالغ خسته کننده ناراحت کننده و عذاب اور است برای همین ، بیا ارام ترین گزینه را دوباره بررسی کنیم.

بستن در و خاموش کردن چراغ و ادامه دادن مطالعه قبل از خوابم ، ارم ترین گزینه ممکن بود .

ارام ترین گزینه ممکن بود چون گزینه دیگری نبود ، من نه کلت داشتم .

نه خنجر دو ضرب .

نه حتی یک سگ دالمیشن . 

یا یک گربه میت کوین.

یا کلاغی که چشم هارا بخورد.

بله .

این عملی می شد اگر این نبود ، اگر این و اینها نبود ..

شاید من کمی سلطه گر باشم ، اما نداشتن حداقل کنترل روی محیط زندگی ام اصلا قابل تحمل نیست.

حتی یک مرغ هم می داند چقدر حفظ امنیت ماوا مهم است ، برایم مهم نیست اگر خود این مسیر جریان زندگی غیر قابل پیش بینی و دردسر اور است ، من نیاز دارم محیط زندگی ام قابل پیش بینی و تحت کنترلم ارام باشد.

برای همین در خانه ماندن را به بیرون رفتن ترجیح می دهم .

برای همین از اینکه هیچ کاری جز یک گوشه مخفی شدن و اشک ریختن و لب گزیدن و صبح با چهره ای چون ماهی مرکب بیدار شدن از دستم برنمی اید بیشتر از قبل کلافه ام.

برای همین ، کاش میشد خودم را در کتابخانه ای حبس میکردم؟

اه.....کاش میشد خودم را لابه لای ان انبوه صفحات ورق خورده حل کنم.

اگر زودتر به ان نفوذ و انحلال برسم ایا خوشحال تر نیستم؟ دیگر لازم نخواهد شد زیر پتو ارام گریه کنم؟

استفان میخواهد خلافش را برایم اثبات کند.

میگوید رسیدن صرفا باعث خوشحالی نمی شود .

میگوید می تواند قسم بخورد ، در لحظه ازاد بودن، باعث خوشحالی ام می شود.

اینکه این لحظات را، آنطور که می خواهم طی کنم.

و به این فکر کنم که چه میخواهم ؛

ایا این لحظه دوستدارم کت ابی بپوشم؟

 و فردا عبای زرد ؟

 ایا دوستدارم این لحظه سوار قطار شوم و به صدای فاجعه مانندش گوش کنم ؟

و روی تپه ی همان قلعه قدیمی، به تقلید از نقاش محبوبم، اسمان را باز بکشم و کوتاهش کنم؟

ایا دوستدارم مطالعه کنم و بیشتر یادبگیرم تا بهتر بفهمم ؟

ایا دوستدارم بازهم شیرینی ها را دو لپی ببلعم و به چاق شدن ها اهمیت ندهم؟

ایا دوستدارم موقع اشپزی رادیو گوش کنم؟

ایا دوستدارم با تسوکی ماهیگیری کنم؟

ایا؟

سیل،فکر کردن به اینها به تنهایی باعث می شود گریه کردن را فراموش کنم ، سردردم را از یاد ببرم و راحت تر بخوابم.

پس فکر میکنم دوسش دارم!

حالا می خواهم فنجان چای را روی زمین بریزم و گلدان را بشکنم .

پ.ن:

سیل ، بجز تو فرد بیکار دیگری هم هست که بشیند به مزخرفات ام گوش کند ، نگران ثبات احساسی ام نباش .یک روزی یک جوری حلش میکنیم. مثلا امروز صبح اورکا چیزی را نشانم داد که خودم و خودت هرگز نمی فهمیدیم .

 اورکا ، عضو ان معدود افرادی است که می داند من جان می دهم برای دریا. برای اقیانوس . برای تمام ان ابی های ازاد.

نشسته بودم پیشش و از اینها میگفتم که ناگهان رفت سراغ ان ضبط صوت قدیمی اش.

صدای اقیانوس را برایم گذاشت، با تغییر نوار، صدای ظبط شده از امواج هم تغییر می‌کرد.

همانطور که احمقانه زل زده بودم به خال زیرچشم اش گفت :

می بینی ؟ صدای اقیانوس هم تغییر کرده ..ایا تقصیر اقیانوس است؟

یا صدفها؟

حتما کار لاکپشتهاست!

انقدر غرق صدای اقیانوس بودم که بی اختیار فقط می خندیدم ، ولی اورکا بی رحمانه حرفهایش را ادامه داد تا مزاحم تصورات من باشد .

اه ،نه .الان که خندیدی مشخص شد کار عروسهای دریایی بوده ...

کمی شک دارم ، صبر کن.......

بله !

تقصیر ادم های عوضی است .

.........

............

میدانم....

میدانم این دنیا زیباست........ ولی....

 شاید به همان اندازه حداقل، خیلی تنفر امیز است.

حالا عین فکهای دریایی در سوگ صخره از دست رفته زاری نکن....

بلند شو حرکت کن ، الان زمستان است!

این یکی از ویژگی های اورکاست که باعث می شود کنارش احساس ارامش کنم ، اینکه صادق است و هرچه در ذهنش بماند برایم شرح می دهد .گاهی اوقات هم ازار دهنده است مثل اینکه نمی تواند باوجود ان صداقتش به چشمهایم زل بزند و من باید مدام به خال چشمش خیره باشم.

می دانم خیره شدن به چشمهای غریبه ناراحت کننده اند ، اما زل زدن به چشم های اشنا اینطور نیست ، مگر نه؟ 

فکر میکنم ارتباط چشمی با او برایم مهم است چرا که همیشه نیمی از حرفهایش این وسط گم می شوند .

اینطوری برای درک منظورش همیشه به وقت اضافه بیشتری نیاز دارم. درست مثل این لحظه که

نمی توانستم درک کنم ربط همه ی اینها به من و اقیانوس و عروس های دریایی بخت برگشته چه بود ، ولی به لطف انگشت اشاره اش که مدام به گونه اش ضربه می زد ، دستپاچه شده متوجه شدم .

تازه ان موقع فهمیدم ......

 بیش از حدی که سزاوار بود گریه کردم.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱۴ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ
  • ۲۹ : views
  • ۱ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

خوشبختی زمستانی من

آگر همه جا سکوت بود و من یک نجوا دلم می خواست تو مرا بشنوی.

اگر همه رفتند و تو ماندی تنها ، دلم می خواست فقط مرا ببینی.

.

.

.

.

..

روزی بود که تصمیم گرفتیم باهم بومرنگ بسازیم ،ولی من فراموشش کردم و تو تنهایی انجامش دادی .

روزی بود که تو به من نیاز داشتی ، ولی من رفتم و تو تنهایی تحملش کردی.

روزی بود که تو به من افتخار میکردی ، ولی من درک نکردم و تو سکوت کردی.

ان روزها چطور گذشتند؟ چطور توانستند؟

و من نمی دانستم ، اما تمام مدت تنها قهرمان من همیشه تو بودی و هستی و خواهی بود .

کاش میشد این را آنقدر بلند فریاد بزنم ، یا آن طور در آغوشت پنهان شوم و قربان صدقه ات بروم.

اما من ناتوان عوضی ام.

ناتوان بودن برای دراغوش کشیدنت زجر اور است.

ناتوان بودن برای مراقبت بودن ناراحت کننده است

فقط ....من خیلی برای چنین لحظاتی احمقم.

از آنجا که تو بهتر می دانی .......

می شود من مبهم بی دست و پا را بازهم به قدم زدن ببری؟

اما بیا ان موقع به جای اب راجع به خودمان حرف بزنیم.

به جای گذشته راجع به حال فکر کنیم.

و به جای اینکه سکوت کنیم ، دست همدیگر را گرم نگهداریم.

هنوز هم ....

هنوز هم قسم من پابر جاست.

هرچقدر هم تلاش کنم غیر قابل فراموش شدن است.

ان هم نه وقتی هرشب برای رسیدن به ان زانو زده دعا میکنم.

باور داشتم تنها مشکل منم.

و وقتی این لکه پاک شد ، آن وقت سعادتمند تر از همیشه خواهی بود ، امیدوار بودم.

اما امروز فهمیدم ، موجودات دوست داشتنی و ارزشمندی چون تو همیشه در معرض خطر اند.

باید بهترین مکان را برای رها کردن گلدان در نور پیدا کرد .

باید بهترین روش را برای قلمه زنی رزها را پیدا کرد.

باید بهترین کود را پای درختها ریخت.

می دانم .

فقط کمی . کمی بیشتر صبر کن.

بهترین پایان را در نظر میگیرم. برای همه شان .

و برای خودمان.

و برای من.

برای من باتو . 

برای ما.

پ. ن : ایا هرگز میدانستی چطور دوستدارم؟

همانطور که قلب بی وقفه برای جان می تپد.

همانقدر ساده لوحانه و احمقانه.

از همان ابتدا تا انتها.

واقعا دوستدارم.

قسم می‌خورم.

تا ابد.

.

پ.پ.ن:هرلحظه بودن با تو مبارک است.

روزت مبارک.

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۴۴ ق.ظ
  • ۲۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

با من بشمار

چرا اینقدر لبخند می زنی ؟

جواب نمی دهی __ فقط آرام تر،کشدارتر می خندی .

مثل همیشه.

انگار دوباره باید نگاهت کنم.

از چین های دور چشمت معنا بیرون بکشم .

تمام آن انحنا ها را به تنهایی تفسیر کنم.

مثل این است که نقابها زود ترک می خورند؛

مثل این است که بازی کردن پشت پرده ، هیجان انگیز تر از روی صحنه است ؛

مثل این است که در نور رقصیدن، سخت تر از تماشاکردن است؛

مثل این است که بر شروران شرارت کردن،خوشحال کننده تر است.

مثل این است که بازی کردن برای سرگرم شدن لذت بخش تر است.

مثل این است که شیرکاکائو از پاپ کرن سزاوار تر است.

اما سرزنش ام نکن اگر با کلاویه های تو همگام نیستم.

تبر برداشتن، سخت است .

درکِ شرارت واقعی، سخت است .

پیدا کردن دست هایی که پشت پرده نخ هارا می کشند، سخت است .

دیدنِ آن‌ها که پشتِ آن نورِ رنگین پنهان شده‌ اند،سخت است.

دنبال کردن خطوط محوی که ترسیم کردیم سخت است.

اما فراموش کردن دیالوگ هایی که بارها تمرین کردیم ــــــ دشوار تر است.

امتحان نکردن طعم های جدید ، مانع میلم شدن هم خسته کننده است.

خودت بهتر می دانی طعم های تازه چقدر وسوسه آمیز اند.

حالا از من می خواهی نه تنها شاید های خودم که شاید های تو را هم بپذیرم؟

انگار با ضرباهنگ محکم ات می خواهی سرزنشم کنی، ولی من طفره رفتن را بلدم ، می دانی؟

هربار کلاه ات را اینقدر محترمانه تکانه نده .

کسی متوجه کنایه ات نمی شود .

با من از هیجان پرده آخر زمزمه نکن .

بهتر از هرکسی می دانی ما هردو اسیر این نمایشیم.

فقط جایی که تو ایستاده ای، درخشان تر است .

متعجب ام چطور کسی به دستکش های لکه دارت شک نمی کند.

همه انقدر مشغول پنهان کردن لکه های خودشان اند

که تو را نمی بینند.

به همین دلیل تو مفتخر ان طور مغرورانه ایستاده ای .

تو زودتر از همه فهمیدی؛

در عطر عود و آن دودهای سفید، حضورت را کمرنگ می کنی؛

نفوذ کردن را بهتر از من بلدی.

کاش یادم می دادی.....

چطور زیر ان همه نور و همهمه هرگز گرفته نشدی؟

کاش می شد خودت را می دیدی ، چرا اینقدر خیره کننده ای ؟

لکه سیاهی که به طرز دیوانه‌واری خیره کننده است، چه کودکانه برای جلب توجه التماس می‌کند —

و حتی از اشتیاق خودش هم بی‌خبر است.

باز، ضرباهنگت را تندتر می‌کنی؛

چطور فهمیدی دوباره طفره می‌رفتم؟

به طرز ماهرانه ای، نگاهم را منحرف میکنی.

انگشتانت روی پیانو می رقصند .

از متفاوت بودن نجوا می کنی،

وهمه محو لبخندی شدند

که مثل صاحبش بیش ازحد می‌درخشد.

چه کسی باور میکند از عمیق ترین بخشِ تاریک آن پشتِ صحنه امده ای؟

مثل این است که با چشمک ها و شیطنت هایت می خواهی هشدارم بدهی .....

اما اینبار اشتباه کردی.

من می دانم.

تو .

تو به تنهایی.

تو اینجا از همه خطرناک تری .

خوشحالم اسمت را هرگز نشنیدم؛

دیدنت به تنهایی خفه کننده است ـــــ چه رسد به گفتنِ اسمی که مالِ توست.

برای همین ،

من هم یک شرورم.

امیدوارم

هیچوقت

به هم برنخوریم.

دیگر نه.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۳ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۱۶ ب.ظ
  • ۵۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories
ابی ها بی نهایت اند؟

ابی ها بی نهایت اند؟

نشستن روی نیمکت سبز و دنبال کردن رد بخار سفید در اسمان ابی بی نهایت ،

گوش دادن به صدای چک چک سقوط برف های اب شده،

 زل زدن به شاخه های بی برگ درختهای خوابیده 

و تلاش برای نلرزیدن .

این شرح حال اکنون من است در اینجا، حیاط یک مدرسه قدیمی.

مدرسه همیشه حس نوستالژی می داد و میدهد.

از همان روزهای اول ...

اه...هنوز هم برایم استرس اور است ..استرس اور است و خوشحال کننده . ارامش بخش و کمی غم انگیز؟

به هرحال خوشحالم که درگذشته مانده ....

البته شاید اینطور فکر میکنم...؟.....

شاید درحال تکرار باشد ؟

ولی من باز خواب ماندم و پایانش را رویا می بینم؟

همینکه رسیدم گفت سریع ! امتحانت خیلی وقته شروع شده .

نمی دانستم باید برایش توضیح می دادم خیلی وقت است که تمامش کردم یا نه. 

اما ....احتمالا منظورش این بوده که حواسم هست همه ی اینها امتحان اند یا نه ؟

که نباید خیلی غرق این مجاز واقع باشم یا نه؟

با لبخند و‌ تشکر تمامش کردم...

باید می پرسیدم دقیقا منظورش کدام یک بوده یا ادراکم از جملاتش را برایش توضیح می دادم تا خودش یکی را انتخاب میکرد و ذهنم کمی خلوت تر میشد ...اما نکردم چون از توضیح دادن های اضافه خسته ام یا چون طبق معمول مغزم یخ زده بود .

  یخ زده یا درگیر موضوعی دیگر .....

به این فکر میکنم چرا تا حالا سعادت نشده کتابی در رابطه با چطور خواهر بهتری باشیم بخوانم...شاید چون تا حالا آموزشی در این زمینه ندیده ام اینقدر دستپاچه و ناکافی رفتار و احساس می کنم؟

رویی میگفت هروقت احساس ناکافی بودن یا دستپاچه بودن کردی فقط همانطور باش که هستی ..مثل الان .

ولی من حتی نمی دانم ان موقع چطور بودم ... احتمالا باید بیشتر برایم توضیح می داد. 

از داخل حیاط نمی توان بیرون را دید اما صدای فاجعه مانند قطار نشان می دهد این اطراف راه آهن هست...

مثل همیشه قطارها دوکجا را یاد اوری میکنند .

و دوکجا باعث می شود یاده ان تک تیراندازی بیفتم که دیشب خاطراتش را می خواندم.

وجه اشتراک شان این است که هردو گیرکرده بودند و نمی توانستند برگردند.

او میگفت وقتی با حادثه ای شوکه کننده برخورد کردی و احساس کردی نمی توانی ، یکی از این دو کار را بکن ؛

یا بگذار ذهنت یخ زده بماند ولی دست و پایت را تکان بده .

یا بگذار دست و پایت یخ بزند ولی ذهنت را تکان بده.

اینطوری زنده می‌مانی .

نمی دانم موفق خواهم شد از توصیه اش پیروی کنم یا نه؟

ترک کردن عادتها سخت است.....با این اوضاع چند برابر سخت تر هم می شود .

سرما باعث می شود سر رشته افکارم را فراموش کنم ، می گفتند انهایی که گرمای نرم و داغ تابستان را دوستدارند مازوخیسم اند ..پس لابد انهایی که از این سرمای سوزناک و چسبنده خوششان می اید سادیسم دارند ، اه...شاید این متن را بخوانند؟

{سلام دوستان :)

.......جمله ای ندارم .

شما را با سادیسمتان تنها می‌گذارم.}

کاش میشد همیشه در تابستان می ماندم...

مهم نیست چند دست لباس بپوشم ، سرما در اغوشم گرفته رهایم نمی کند، 

اه...شاید فهمیده انقدر ها دوستش ندارم؟

دیدن پرواز زاغ ها های سیاه در اسمان آبی به طرز خوشایند امیزی قلقلک اور است ، 

نقاشی کردن روی پنجره های بخار گرفته هم همینطور،

دیدن درخشش دانه های برف هنگام طلوع هم بدجوری ادم را وسوسه می کند برای سقوط.

با همه و‌ همه اینها ، انقدر ها هم زمستان غیر قابل تحمل نیست ، ولی همچنان ترجیح می دهم دست از سرم بردارد.

احساس میکنم دستم از سرما به درد آمده ‍، انگشتم هایم به سوزش افتادند و تقریبا حس صورتم را از دست دادم . شاید باید جایم را عوض میکردم؟

اما من نشسته ام اینجا و سعی میکنم مثل یک درخت بی صدا ، مثل یک مجسمه بی حرکت و البته مثل یک نیمکت بی ازار ، بی خطر باشم تا زیر چشمی گنجشک های پف کرده ای که ارام نزدیکم می شوند زیر نظر بگیرم.

تماشایشان خیلی مسالمت امیز و سرگرم کننده است .

تقریبا می توانم علاقه بی اندازه گربه ها به گنجشکها را درک کنم . 

احتمالا تا شب دوباره سردرد داشته باشم..

کاش میشد زیر چادر کلاه پوشید .

پ.ن: موقع برگشت موش بخت برگشته ای دیدم که از سرما یخ زده و بعد له شده بود ، بعد یک متر دور شدن تازه فهمیدم و جیغ کشیدم .

می توانم درک کنم زنبورها را نبینند ولی چطور موش بیچاره را ندیدند؟

خداوند همه موجودات یخ زده ، منجمد شده و سرما زده له شده را بیامرزد ، امین.