- پست شده در - شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۳۱ ق.ظ
- ۱۰۶ : views
- : Likes
- ۲ : Comments
- : Categories
خوب بعدش چه؟
انقدر غرق اینده ای بودم که باهم سپری خواهیم کرد ، متوجه صدای زنگدارش نشدم.
گیج نگاهش کردم که دوباره پرسید
بعدش.... بعدش چه ؟
فکر کردم منظورش بعد از اینده خواهد بود
می خواستم بگویم همانطور که خودت گفتی ، مثل همه پایان های شاد و شیرین انقدر ادامه پیدا میکند تا دل زده شویم که خودش ادامه داد
نه ــــ اینجا رو نمیگم ، بعد از این مرگ چی؟
و بعد از دوزخ؟ و بعد از قیامت؟ و بعد از حکم ؟
و بعد از ادخل فی جنت یا ادخل فی جهنم ...
بعد از ان چی؟
ایا تا حالا به این سوال فکر کرده بودم؟
شاید .....شاید درگذشته ای خیلی دور ، انقدر دور که فراموش کردم.
می خواستم بگویم مهم نیست چقدر بگذرد تو هنوز نازنین دوست داشتنی کوچک دلبند منی .
بعد یادم امد کسی می گفت وقتی اینطور قربان صدقه می روم اصلا واقعی به نظر نمی رسد ، چون همیشه همه را همینطور صدا میکنم ، اصلا خاص به نظر نمی رسد. هرچند من همه همه را با کلمات محبت امیز صدا نمی کنم ولی او اصرار داشت این کلمات برای طیف گسترده ای بکار می رود ، برای همین شنیدنش حس واقعی بودن نمی دهد.
پس به خودم فرصت دادم تا این احساسات را به شکل دیگری ادا کنم ، گفتم مادامی که اجازه داشته باشیم پیش هم خواهیم بود.مثلا شاید در ان دنیا من رئیس ات باشم ، یا همسایه ای فراموش شده ، یا حتی یک پرنده .
می گوید کاش سه بار فرصت داشتم ، میگویم برای چی؟ با خنده پنهانی زمزمه میکند برای از سرنوشتن اما متفاوت نوشتن ، مثلا یکبار راجع به پاییز بنویسم یکبار راجع به قهوه و بار اخر هم درخت باشد یا رنگین کمان .
می پرسم چرا
می گوید بهتر نیست ؟ از کجا مطمئن باشم کدام یک نمره بالاتری میگیرند؟
من هم نمی دانم .
بارها از خودم می پرسم انتخاب درست چیست ، چطور مطمئن باشم ، کجا مراقب باید بود ، چطور برخورد کنم؟ ایا درست بودم؟ ایا درست بود؟
هرچقدر هم کتاب می خوانم و جمله حفظ میکنم باز سر صحنه ناهنجاری پیش می اید که نمی دانم دقیقا چطور بهترین روش برای پاک کردنش را باید انتخاب کرد.
سوءتفاهم ها هم که همیشه دنبالم می دوند و وقتم را صرف پاسخگویی ها به خودشان می کنند ، دیگر جایی برای فکر کردن به اینکه تاثیر و عاقبت این تصمیم چه می شود به سختی پیدا میکنم . برای همین ترجیح می دهم وانمود کنم حاضر نبودم.
که نیستم.
این همیشه بد نیست ، مثلاً گاهی وقتی
وانمود می کنم متوجه نشدم ، درک نمیکنم ، نمی فهمم ، می توانم حس کنم چطور نقابهایشان را کنار میگذارند .....
ان وقت می توانم بنشینم و گوش کنم و ببینم دقیقا چه چیزی را سعی میکردند مخفی کنند .
فایده ای هم دارد ؟
نمی دانم ، مراحل بعدی شامل از خشم لرزیدن و از سردرد نخوابیدن یا فراموش کردن ان خاطره هاست.
انقدر خاطره در گذر زمان پاک کردم که دیگر برایم انقدر ها ، سخت نباشد.
بله......
زمان زیادی سپری شده ، آنقدر زیاد که دیگر گذرش را حس نکردم .
چطور اینقدر سریع به اینحا رسیدیم؟ حس میکنم کسی متن داستان مرا روی ۲x گذاشته ، از کجا باید این کلید را خاموش کرد تا از روی دور تند برداشته شوم؟
احساس میکنم حق اعتراض ندارم ، هیچ صحنه مهمی برای با دقت تماشا کردن نیست ، پس چرا باید با سرعت من همراه شد؟
اصلا این سرعت من دقیقا چقدر است؟ قرار است تا کجا ادامه داشته باشد؟
ودر این مدت ، ایا بزرگترین خیانتکار خودم نبودم؟
مثلا اگر ترجیح می دادم به جای تظاهر به نبودنها واقعا نبودم شاید الان نیازی به نوشتن این اعتراف نامه ها نبود .
مثلا لازم نبود اینقدر از این و اینها تنفر در قلبم انباشته کنم که به مرز انفجار برسد .
مثلا لازم نبود از این همه بی کفایتی و بی نفوذی ام دلسرد باشم.
مثلا دیگر اینجا نشسته بودم و اینقدر بی دلیل نمی لرزیدم.
با فکر کردن به اینها شاید این را....کمی ...کمی بخشیده باشم ...
شاید هم فقط دیگر احساسی برایش ندارم......
شاید کمی بیشتر از کمی، خسته ام .
.
.
پ.ن: تلاش کردن برای دوست داشتن موجودات اطرافم
بی زار نشدن و ادامه دادن لبخندها و سرتکان دادن ها ، گاهی باعث می شود دلم بخواهد مثل ان ماهی خال مخالی از دریاچه به درخت تغییر زیستگاه بدهم.
گاهی از سر افتخار ، گاهی از سر انزجار.
پ.پ.ن:روی طاقچه پنحره نشسته بودم و نگاهش میکردم که چطور اخم کرده بود ، چطور پرتوها نارنجی افتاب خطوط چهره اش را پر رنگ تر می کشید و چطور مردمکش مدام کوچک و بزرگ می شد .
ناخودآگاه گفتم تو خیلی شبیه قهوه ای ، همانطور که از تعجب چشمهایش درشت و پلکهایش باز می شد خودم از خجالت خنده ام گرفت .
اما حالا هرچقدر بیشتر به ان لحظه فکر میکنم بیشتر می فهمم چقدر توصیفم درست و به جا بود،
خوشحالم انقدرها به راحتی سرخ نمی شوم ، اینگونه بود که ان لحظات ، من تنها کسی بودم که از صورتی سرخ زیر نور غروب لذت می بردم.