- پست شده در - يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ
- ۱۹۶ : views
- : Likes
- ۱۴ : Comments
- : Categories
تا هروقت که باران ببارد
این روزها ساعت های متوالی در توهم باران خودم را مهمان سکوت می کنم.
فعلا که درهای کتابخانه بسته شده چاره ای جز این ندارم.
کسی بود که میگفت همیشه می شود از پنجره داخل شوی.
مشکل این جاست من هیچوقت آن فنون نینجایی لازم برای بالا رفتن و از روی موانع پریدن را به دست نیاوردم.
باورم این بود بهتراست همان زمان را صرف خواندن چند ورق بیشتر کنم.
خوب ، عقل آدمی ناقص است .
پشیمانی شاید دوستی مهربان باشد که در هرجنایتی تنهایت نمیگذارد.
پس آیا این خوب نیست که می توانی حضورش را این چنین احساس کنی؟
این خودش یک سعادت است.
درک کردن و دیدن این سعادت ها هم شاید بصیرت میخواهد ، برای همین دیر متوجه می شویم.
انگار فقط باید مدتی به جای خالی اش زل بزنی تا یادت بیاید که ...چطور این طور.
فکر میکنم هرچقدر زمستان بیشتر خودش را به طول بکشد، مستطیل من بیضی تر می شود ، ان وقت روی منحنی باهم شاخ به شاخ می شویم.
به نظر نمی رسد رخداد خوبی باشد .
همین به تنهایی کافی است تا احساس اضطراب و اضطرار ام بیش از پیش به طغیان برسد .
و آیا این دلیلی کافی نیست تا به موردعلاقه هایم فکر کنم؟....
پس به طرز برنامه ریزی شده ی اتفاقی ، نامه های تخم مرغی و بسته های قدیمی را بازکردم.
مجبورم صدای باران را چندی بالاتر ببرم ولی چقدر خوب می شد اگر الان تابستان بود و من در باران های تابستانی محبوس ...
طبق شواهد پست شده در این بسته ها،تابستان های آنجا را دوست داشتم .
دلیل خاصی ندارد.
شاید هم دارد .
آن زمان خیلی جوان بودم ، آنقدر که به نظرم عاشقانه ترین لحظه تابستان، تماشای رقص شاخه های بید مجنون های غرق در نور ماه کاملی بود که از چارچوب پنجره می شد دید.
همه آن لحظات را دوست داشتم.
در میان خاطرات خاکستری آن زمان ، این دقایق از جمله خاطرات رنگی و زنده ای هستند که دارم.
همیشه سعی میکردم رخت خواب را طوری تنظیم کنم که در تمام طول شب همینکه چشم باز کنم، اولین چیزی که می بینم ،قرص ماه باشد و پس زمینه ابی اش.
شبهایی هم که ماه نبود،سرم را با خواندن داستانی پیچیده سرگرم میکردم تا مثلا فراموشش کنم.
اما قایمکی محاسبه میکردم کی دوباره ماه را می بینم و این بار از چه زاویه ای خواهد بود.....
آن زمان همه چیز خیلی بیش از حد برایم واقع شده بود ، حتی حالا هم از اینکه چطور پشت سرگذشت و آن همه زیبایی برایم به جا گذاشت شگفت زده می شوم.
وقتی مرورشان میکنم ،
{منظورم همه مان است.
همهٔ همهٔ مان .
حتی ان کتاب های ابی خاکستری .
حتی ان دورنا های کاغذی.
حتی ان نقاشی های تفننی.}
از خودم می پرسم چه چیزی مارا به آنجا رساند؟
به آنجا کشاند؟
به آنجا گرداند ؟.....
به ان لحظات ..
به ان دقایق...
به ان بودن ها...
به ان پرده ها...
به ان دیالگو ها..
به ان تابلوها....
به انتوقف ها...
به ان رنگها....
به ان صفحات...
جمله ای از روی طاقچه ی بزرگ ذهنم زمزمه کنان ،فریاد زده می شود که
_شاید عشق؟
.
.
پ.ن:گاهی این احساس شنیده شدن و دیدن به شدت اذیتم میکند ، مثل همین الان.
چرا ؟ شاید چون ترک عادت موجب مرض است.
خدارو شکر که گوینده چشایر بود.اشکالی ندارد اگر اورا مرا بشنود.
شاید هم اینطور بهتر است. (چه نسبت به انها ، چه نسبت به اینها)
بازهم مثل همیشه با ان حالت پیچیده دوست داشتنی اش لبخند می زند و تکرار می کند .
_شاید عشق؟
نمیدانم خودش می داند چهره اش بیشتر شبیه انزجاری منفور است تا ایمان به ان عشق؟
میگویم ولی من بازهم دوستت دارم.
پنجه هایش را روی دیوار ذهنم می کشد ، حتما میداند پشت این دیوار ها چیست.
شدیدا نیاز داشتم بحث را به قهقرا بکشانم.
برای همین سوالی نه چندان مرتبط پرسیدم که
_پس می دانی چرا لبخند ها دوست داشتنی اند؟
با چشمهای کهربایی اش خیره نگاهم کرد تا ادامه دهم.
پاورچین پاورچین جملاتم را به سمتش روانه کردم
_ به گمانم چون تجسمی ساده از اغوشی امن و بی بدیل اند.
و این جمله اغازی بود به دوره کوتاهی از صلح تا از اغوش هم لذت برده با دیگری خودمان را نوازش کنیم.
.
.
پ.پ.ن: چشایر میگوید که لازم نیست زیادی جدی بگیرمش ، که شاید واقعا نباشد و صرفا توهم است .
این ناراحت کننده ترین جملهٔ خبیثی بود که از او شنیدم.
برای همین به همان اندک حضورم چنگ زدم.
در این روزگاری که حتی رویاها هم دیگر رویا نمی مانند ، که لحظاتی از زندگی دوبار رویت می شوند ، که گذشته هرگز نمیگذرد بلکه در اینده به انتظار می نشیند ، صرفا تصور خواندن انها (همه شما) از ناشیانه ترین دروغ هاست.
شاید هم تقصیر او نیست ، همنشینی زیادش با من، مارا به هم شبیه تر کرده . تا جایی که گاهی من او باشم و او من.