- پست شده در - دوشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۳۴ ق.ظ
- ۲۹ : views
- : Likes
- ۰ : Comments
- : Categories
ازدست رفته
میگفت دیگر امیدی به تو نیست.
می خواستم یاد اورشوم که ناامیدی بزرگترین گناهی است که می توان در این لحظه حملش کرد .
برادر هشتمی که همیشه فراموش می شود .
اما دلیلی برای گفتنش نداشتم .
شاید حق با او بود .
خیلی وقت است به اینکه چه می خواهم فکر نمیکنم.
از کی شروع شد؟
در رویایی خاکستری و مه گرفته مخفی شدم
همه چیز تار است ، این را دوست دارم ،
مثل همیشه است .
همان لحظه که فشار طاقت فرسای روحم بر قلبم سنگینی می کند و مرز بین خطوط محو می شوند ،
به اینکه چقدر به این رویاها وابسته ام بیشتر پی می برم.
مثل همه ان لحظات.
شاید باید دست از ادامه دادن راهی که می دانستم پایانی ندارد بر می داشتم .
ان وقت تو باید اینجا می بودی و راه درست را با من همراه می شدی .
اما این چطور ممکن است سیل؟
ان هم وقتی تو اینقدر از من فاصله داری .....؟
انگار تو هم مرا پشت سر میگذاری.
می خواهم گوشه دامن بنفش بی حوصله ام را بگیرم و چرخ بزنم ، شاید با استفاده از فرمول گریز از مرکز تو هم از من جدا شدی .
این کمتر درد اور است .
مگر نه؟
به هرحال .
کودک بی فایده.
لقب خوبی است .
خیلی چیزها هست که می شود تحمل کرد ، اما یکبار روشن و واضح میگویم
از انسانهای دروغگو متنفرم.
از انسانهای خیانتکار متنفرم.
از انسانهای دورو متنفرم.
از انسانهای معتاد به مواد مخدر (اعم از سیگار تا بیشتر از ان) هم متنفرم.
و جالب این جاست چطور همه اینها جمع شده در این.
چطور این پیوند خورده بامن.
و چطور من از این واقعیت متنفرم.
ایا می شود این را در حقیقت هم رده بندی کرد؟
امیدوارم نباشد .
تو بگو که اینطور نیست سیل.
حالا می فهمم چرا ملکهی شهر عجایب پشت سرهم دستور اعدام میداد.
گاهی انقدر این عوضی بودن انسانها در زمان و مکان فاحش است که سفارشی جز مرگ برایشان برازنده تر نیست.
اگر درست فکر کنی می بینی رام کردن چنین موجوداتی چون ارام کردن میمون بالغ خسته کننده ناراحت کننده و عذاب اور است برای همین ، بیا ارام ترین گزینه را دوباره بررسی کنیم.
بستن در و خاموش کردن چراغ و ادامه دادن مطالعه قبل از خوابم ، ارم ترین گزینه ممکن بود .
ارام ترین گزینه ممکن بود چون گزینه دیگری نبود ، من نه کلت داشتم .
نه خنجر دو ضرب .
نه حتی یک سگ دالمیشن .
یا یک گربه میت کوین.
یا کلاغی که چشم هارا بخورد.
بله .
این عملی می شد اگر این نبود ، اگر این و اینها نبود ..
شاید من کمی سلطه گر باشم ، اما نداشتن حداقل کنترل روی محیط زندگی ام اصلا قابل تحمل نیست.
حتی یک مرغ هم می داند چقدر حفظ امنیت ماوا مهم است ، برایم مهم نیست اگر خود این مسیر جریان زندگی غیر قابل پیش بینی و دردسر اور است ، من نیاز دارم محیط زندگی ام قابل پیش بینی و تحت کنترلم ارام باشد.
برای همین در خانه ماندن را به بیرون رفتن ترجیح می دهم .
برای همین از اینکه هیچ کاری جز یک گوشه مخفی شدن و اشک ریختن و لب گزیدن و صبح با چهره ای چون ماهی مرکب بیدار شدن از دستم برنمی اید بیشتر از قبل کلافه ام.
برای همین ، کاش میشد خودم را در کتابخانه ای حبس میکردم؟
اه.....کاش میشد خودم را لابه لای ان انبوه صفحات ورق خورده حل کنم.
اگر زودتر به ان نفوذ و انحلال برسم ایا خوشحال تر نیستم؟ دیگر لازم نخواهد شد زیر پتو ارام گریه کنم؟
استفان میخواهد خلافش را برایم اثبات کند.
میگوید رسیدن صرفا باعث خوشحالی نمی شود .
میگوید می تواند قسم بخورد ، در لحظه ازاد بودن، باعث خوشحالی ام می شود.
اینکه این لحظات را، آنطور که می خواهم طی کنم.
و به این فکر کنم که چه میخواهم ؛
ایا این لحظه دوستدارم کت ابی بپوشم؟
و فردا عبای زرد ؟
ایا دوستدارم این لحظه سوار قطار شوم و به صدای فاجعه مانندش گوش کنم ؟
و روی تپه ی همان قلعه قدیمی، به تقلید از نقاش محبوبم، اسمان را باز بکشم و کوتاهش کنم؟
ایا دوستدارم مطالعه کنم و بیشتر یادبگیرم تا بهتر بفهمم ؟
ایا دوستدارم بازهم شیرینی ها را دو لپی ببلعم و به چاق شدن ها اهمیت ندهم؟
ایا دوستدارم موقع اشپزی رادیو گوش کنم؟
ایا دوستدارم با تسوکی ماهیگیری کنم؟
ایا؟
سیل،فکر کردن به اینها به تنهایی باعث می شود گریه کردن را فراموش کنم ، سردردم را از یاد ببرم و راحت تر بخوابم.
پس فکر میکنم دوسش دارم!
حالا می خواهم فنجان چای را روی زمین بریزم و گلدان را بشکنم .
پ.ن:
سیل ، بجز تو فرد بیکار دیگری هم هست که بشیند به مزخرفات ام گوش کند ، نگران ثبات احساسی ام نباش .یک روزی یک جوری حلش میکنیم. مثلا امروز صبح اورکا چیزی را نشانم داد که خودم و خودت هرگز نمی فهمیدیم .
اورکا ، عضو ان معدود افرادی است که می داند من جان می دهم برای دریا. برای اقیانوس . برای تمام ان ابی های ازاد.
نشسته بودم پیشش و از اینها میگفتم که ناگهان رفت سراغ ان ضبط صوت قدیمی اش.
صدای اقیانوس را برایم گذاشت، با تغییر نوار، صدای ظبط شده از امواج هم تغییر میکرد.
همانطور که احمقانه زل زده بودم به خال زیرچشم اش گفت :
می بینی ؟ صدای اقیانوس هم تغییر کرده ..ایا تقصیر اقیانوس است؟
یا صدفها؟
حتما کار لاکپشتهاست!
انقدر غرق صدای اقیانوس بودم که بی اختیار فقط می خندیدم ، ولی اورکا بی رحمانه حرفهایش را ادامه داد تا مزاحم تصورات من باشد .
اه ،نه .الان که خندیدی مشخص شد کار عروسهای دریایی بوده ...
کمی شک دارم ، صبر کن.......
بله !
تقصیر ادم های عوضی است .
.........
............
میدانم....
میدانم این دنیا زیباست........ ولی....
شاید به همان اندازه حداقل، خیلی تنفر امیز است.
حالا عین فکهای دریایی در سوگ صخره از دست رفته زاری نکن....
بلند شو حرکت کن ، الان زمستان است!
این یکی از ویژگی های اورکاست که باعث می شود کنارش احساس ارامش کنم ، اینکه صادق است و هرچه در ذهنش بماند برایم شرح می دهد .گاهی اوقات هم ازار دهنده است مثل اینکه نمی تواند باوجود ان صداقتش به چشمهایم زل بزند و من باید مدام به خال چشمش خیره باشم.
می دانم خیره شدن به چشمهای غریبه ناراحت کننده اند ، اما زل زدن به چشم های اشنا اینطور نیست ، مگر نه؟
فکر میکنم ارتباط چشمی با او برایم مهم است چرا که همیشه نیمی از حرفهایش این وسط گم می شوند .
اینطوری برای درک منظورش همیشه به وقت اضافه بیشتری نیاز دارم. درست مثل این لحظه که
نمی توانستم درک کنم ربط همه ی اینها به من و اقیانوس و عروس های دریایی بخت برگشته چه بود ، ولی به لطف انگشت اشاره اش که مدام به گونه اش ضربه می زد ، دستپاچه شده متوجه شدم .
تازه ان موقع فهمیدم ......
بیش از حدی که سزاوار بود گریه کردم.