- پست شده در - چهارشنبه, ۲۲ اسفند ۱۴۰۳، ۱۰:۰۲ ب.ظ
- ۱۴ : views
- : Likes
- ۰ : Comments
君の髪をなびかせる風になって
君を無邪気に色付けてみたい
君の涙を乾かせる風になって
君を綺麗に輝かせたい
今すぐにでもギュッと
近すぎても もっと
真っすぐにだけずっと
いつも君の側で
痛みとよく似た胸の鼓動
多分これは
ともう気付かされている
💙
دنیای من شبکهٔ درهمتنیدهای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.
قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .
درست انتخاب کن من عزیز .
قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .
فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم .
چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .میخوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم.
به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .
پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.
این یک قول برای خودمِ.
برای چشایر .
برای آینده.
پ.ن:کی میدونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟
پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.
من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.
تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️
میدونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!
پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .
حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.
古き良き時代を思い出してください。 友達と何時間も遊んだ。 あっという間に終わってしまったのが残念です,
آسیل!
امشب از آن شبهایی است که جان می دهد برای قدم زدن ، رویا پردازی ، تاب خوردن ، دویدن و آواز خواندن زیر درختهای سپیدار بی حوصله خیابان های تاریک بیانتها.
مثل اینکه شب کاملا با من موافق است .
سایه ها بین نور و تاریکی ، ظریفانه پیچ می خورند تا به مفهوم جدیدی برسند .
باد، حال نسیمی صمیمانه است که به طرز لطیفی آغوشش را دور اهالی شب می پیچاند ، زمزمه ای می کند تا قلب را به خارش وا دارد و بعد از اطمینان از به ثمر نشستن افسون اش همانطور ناگهانی میگذرد .
ماه محجوب آنهایی که چشم به او دوختند ، مدام می رود و برمی گردد .
چمن ها زیر درخشش شب نقره فام به نظر می رسند .
روباه کوچک بازیگوش با چشمان اغواگرش مدام از آن تاریکی زیر نظرم دارد ، هراز گاهی روی دو پایش می ایستد تا با پنجه های کوچکش ماه برباید.
سکوتی که شب را در خودش حل کرده هم به شدت به زیبایی این منظره افزوده .
همه و همه اینها باعث می شود پاهایم برای بیرون رفتن به خارش بیفتند.برای یکی شدن با این قاب.
برای نشستن زیر افراها ، لذت بردن از هم آوایی درختان ، رقص سایه ها ، ورز دادن افکار ، کشف کردن اشکال نور .
همینطور باید ادامه داد تا دنبال کردن ردپای طلوع .
چنین شبهایی به اینکه اینجا نیستی غصه می خورم.
هرچقدر بخواهم شکر می ریزم،بی خبر ازانکه شیرین غلیظ در انتها شور میشود
می گفتند شروع کردن را همه بلدند....تمام کردن هم همیشه آسان بوده ، ادامه دادن و ادامه دادن و ادامه دادن ، این پیگیر بودن ها و متداوم بودنهاست که مهم است !
و چه میخواهد؟ استقامت .
داری اش؟
والا نمیدانم، دارمش؟
خندید که مهم نیست اگر هم نداشتی از الان بگیرش .
استقامت ،استقامت .
برای شکستن تصور گلخانه ای بودن ام باید از همین شروع کنم ، ذوق زده ام ، ایده خیلی خوبی است .
این یک هفته تماما در هوای سرد نشستم و کسل کننده ترین کتابهایم را خواندم ، فایده داشت؟
تحمل سنجم در حال پر شدن است.
دلم می خواهد آه بکشم و بگویم افسوس یورونا! شاید من آفتابگردان باشم نه گل یخ !
چقدر مسخره....
نیمه شب دلم برای پیاده روی و رقصیدن زیر نور ماه بد جوری می لرزد ، گرفتار وسواس شده ام به موزون بودن لحظه های سیاه و سفید ....
این چند وقت هروقت چشم هایم را بستم فقط صدای موج شنیدم ، صدای شر شر رودخانه ، صدای باران های فصلی طولانی .
باید آرامش بخش باشد اما هروقت صدا به اوجش می رسد از خواب می پرم ....پریدن...پردین توصیف کاملی نیست .
رسیدن صدای جریان آب به اوج همراه است با منتهی شدن به انتهای اعماق ، تاریکی بزرگی در آغوش ام می گیرد و بعد فقط حس خفگی نابهنگام است.
به طرز مرموزی این رویای عجیب تمام خستگی ام را در خودش حل می کند ، انگار موهبتی بزرگ به قلبم هدیه داده باشند .
شاید به لطف این رویاها است که این روزها در طول روز قلبم پر از تپش است ، پر از نجوا .
نمی دانم چه می خواند . نتها را فراموش کردم ، ریتم موسیقی برایم نا آشنا است. تلاش می کنم خودم مفهومی جدید برایش بنویسم ولی متأسفانه قلمم نمی نویسد و من در سکوت با موسیقی همخوانی می کنم.
به زودی ؟ شاید هم خیلی دیر؟
کسی می شوم که شانه اش را برای گریه دادن قرض می دهد ، کسی برای تکیه دادن ، برای در آغوشش سست شدن .
تصوراش خیلی شیرین است ، ولی ساخته شدن تا رسیدن به آن مرحله.......مثل عبور از ایپزود ۱۲ سریال مورد علاقه ۱۲ قسمت است.
می دانی آخرش است ولی می ترسی تمامش کنی؟ یک همچین چیزی :)
پ.ن:به قول رز احساس می کنم رابطه ای پیچیده از عشق و نفرت با زمستان برای خودم ساخته ام ، حالا این طولانی شدن روزهای زمستانی باعث می شود بخواهم دست به طغیان بزنم تا ببینم دقیقا کدام نگاه درخشانی باعث می شود این سردی زمستانی اش قابل قبول باشد ، آن هم وقتی قرار نیست هیچ قسمتی از قلب سفیدش را برایمان پر پر کند!
اژدهای سفید خیلی زود رفت ...انگار شعله اش را هم با خودش برده !
جز این ایده دیگری برای این سردی بی امان ندارم.
...زمستان :)
به این فکر می کنم شاید روزی نیاز باشد تا تو مرا نیست کنی...خودم که خود به خود نیست نمی شوم ....به حلال نیاز دارم.
شاید هم انجامش دادی؟
ولی به خاطر این قتل پوچ و احمقانه من نباید به خودت احساس گناه هدیه کنی...یا شاید حتی شده گاهی دلتنگم شوی.... حتی تو! چرا که خودم هم برای خودم چیزی نبودم.
همیشه دیگران را دوست دارم ، همیشه دیگران را می خواهم ، همیشه دیگران ارزشمند تر نوشته می شوند.
کاش یکی از این دیگران همان کسی بود که نیازش داشتم ، ولی تنها کسی که فعلا نیازش دارم ، منی هستم که نیستم.
نه!
می بینی چقدر خودخواهانه و خودبینانه ی مغرورانه نوشتم؟؟؟
من! من دیگران را ترجیح دادم؟ من دیگران را ارزشمند تر نوشتم؟
منی که تا شش سال پیش انسانها را دسته بندی می کردم ...وشاید هنوز میکنم؟
منی که برای نزدیک شدن به کسی باید هزار بار سبک سنگین اش کنم تا لبخند بزنم؟
منی که هر حرکت و رفتار با دیگران در چرخه ای از داد و ستد ها و سود و معامله هاست؟
خیلی خودخواهانه است ..نه! احمقانه است!
آه...به هرحال می بینی؟ برای کشتن چنین منی نباید ناراحت باشی .
گاهی تمام جان پناه من همین یک صفحه سفید و یک قلم آبی است....
پناهگاه من از چی؟ از همه این دروغ های متفاوت و تفاوتهای دروغی که رسم کردم تا بلکه ....بلکه چی؟ .... که ...نمیدانم ...
خشمگین می شوم ولی با خنده محوش می کنم ....
عصبانی می شوم ولی با خنده پنهانش می کنم ....
گریه می کنم با خنده همراهش می کنم.....
چون نمی خواهم کسی به خاطر من تغییری حس کند ، تغییری کند ، تغییری ببیند .....
نوشتن اینها هم شرم آور است.
پس همان بهتر که گذاشتی پوچیم پوچ باشد و پوچ باشم و پوچ پاک شوم.
دیگر چیزی برای نوشتن ندارم . همین کافی است . لرزه های تنم کلمات را می پراکند به سمت پنجره.....چیزی نمانده تا بنویسم.
چرا می لرزم ؟ به خاطر حجم باقی مانده ای است که هنوز پاک نشده ؟ خشم؟ احساس نا کافی بودن؟
نه...پنجره باز است....خیلی فرسوده تر از آنی شده ام که بخواهم مانع عشق ترواش شده از رویاهای کودکانه ام به باد باشم. حالا که قرار است منی دیگر نباشد می خواهم یک دل سیر از باد لذت ببرم.....
کاش می شد همراه کلمات از هم گسیخته ای که در باد لانه کردند من هم از پنجره بیرون می پریدم.....
چه می شد اگر آرزوی سعادت و رهایی همینقدر ساده و ابلهانه بدست می امد؟
آن وقت همه مان شیخ می شدیم.
پ.ن : با خواندن این متن ناراحت نشو . افتخار کن که چنین چیزی را به باد سپردی .....
راستش خیلی وقت بود که به لحظه ها حسادت می کردم.
حالا...من ... فقط یک لحظه است.
آنچه مانده .......تو؟ چه نام داری؟
بعدا برایم در گوش باد زمزمه کن.
پیشنهاد ات را دوست داشتم !
پس زین پس قرار است از هرآنچه می خواهم اشک بریزم ، تیر بسازم!
درست مثل اژدر یخی! خیلی جالب است! جالب نیست؟ چطور چنین چیزهایی به ذهنمان خطور کرد؟
اما احساس می کنم این انباشته شدن ها در اعماق نفرت ته نشین کند.
راستش گاهی آزار دهنده است ...یادآور شدن این حقیقت که هرچقدر هم تلاش کنم نفرت انگیز و بی فایده باقی خواهم ماند.
راستش گاهی خسته کننده است...این سرموضوع که هیچ وقت کافی نیستم . این موضوع که کامل نیستم، اینکه همیشه دلیل بزرگتر ، بهتر و زیباتری برای تمسخر و تنفر از من هست، اما برای دوست داشتنم نه....
راستش از این راستش ها خیلی زیاد روی دستم مانده که دلم می خواهد برایت بنویسم ولی فایده ای ندارد ، درست مثل خودم و خودت ..به هرحال هردو از یک قلب ریشه گرفتیم...
اگر می شد ، می خواستم بخشی از این مه باشم که در سحرگاه روی شبنم می نشیند تا انعکاس نور را رنگین کمانی کند روی برگها، صخره ها ، تنه ها ....نه بی دست و پایی به دام افتاده درونش .
تلاش برای روی سطح ماندن ، به اعماق نرفتن ، با امواج رقصیدن ، به آواز چنگ گوش ندادن ، دنبال راهی برای پر کشیدن ، به انتظار ماه نشستن ، و البته همانطور که تو گفتی تیری کشیدن .....
خیلی دردناک است...خیلی غم الهام کننده است .... خیلی سردر آور است ..
اما می دانی؟ اشتیاق یکی شدن با نور برهانم شده که ادامه می دهم........و هنوز فکر می کنم تو برای من و شاید من برای تو دوست داشتنی باشم...برای همین مدام کنارم مانده ای.
دم غروب که می شود دلم می خواهد آرزو کنم که یک گربه بودم ، می دانی ..جست و خیز و کشیدن ، گریزه ها در آسمان غروب تا گرگ و میش صبح خیلی سرگرم کننده به نظر می رسد. در انتها وقتی هم که خسته شدی یک شومینه گرم بالشت مخصوص و یک صاحب دوست داشتنی انتظارت را می کشد ...
دلم می خواست بدانم گربه ها از گربه بودن راضی هستند؟ خوب ، هیچکس بهتر از خودشان نمی تواند گربه بودن را توصیف کند ...شاید فقط خیال برم داشته که گربه بودن خوب است .
پس تحقیق کردم ، از چشایر، اکیرا، لونا ، پشمک و هر گربه دیگری که می شناختم پرسیدم...
گربه ها دلشان می خواست پر می داشتند ، پرواز می کرند ، می خواستند بداند غریزه شکارچی نداشتن و خون نریختن برای بقا چه صفایی دارد . می خواستند در ابر لانه کنند ، می خواستند آواز زبان زد خودشان را داشته باشند ، می خواستند بدانند با باد اوج گرفتن چه نگاهی دارد...
با باد همسفر شدن چه شکوهی دارد .....
با باد هم مسیر شدن چه سری دارد...
دلشان می خواست پرنده بودند!
سوال اینجا بود آیا پرنده ها از پرنده بودن راضی بودند؟
پرنده ها........
پرنده ها می خواستند دویدن را امتحان کنند ، با دست چیزی برداشتن یا لمس کردن را حس کنند ، می خواستند داستان بنویسند ، می خواستند روزنامه نگار باشند ، می خواستند با زیر دریایی به اعماق بروند، می خواستند فضا را ببینند ، حتی بعضی هایشان می خواستند لباس فصل بپوشند ، می خواستند تأتر بروند ، می خواستند مشهور شوند ، می خواستند اشرف خلق باشند .......
دلشان می خواست انسان بودند!
اینجا پای یک احتمال پرید وسط.....حالا چرا با پا آمد و دست نرساند نمی دانم....
این احتمال که چه می شود اگر تنها آرزوی یکی شان برآورده می شد ؟
کدام یکی شان...؟
آن که از ابتدا می توانست بالاتر برود تا نامه اش را لای صندوق ابری فرشتگان بگذارد ...احتمالا پرنده؟
خوب پس چه می شد اگر آن پرنده انسان می شد ؟
شاید ابتدا منصرف شد ولی بعد گفتندش راه برگشت نداری مجبور شد ادامه بدهد ...شاید برای همین اکنون اینقدر عاشق باد است ، اینقدر عاشق پرواز ...شاید برای همین هروقت به پنجره خیره می شود این فکر که چطور بشکنم و بپرم و پرواز کنم در ذهنش جرقه می زند ....
به هرحال ذاتش هنوز پرنده است .....
پرنده خودخواه زیاده خواهی که حالا هوس کرده گربه شود .....
این چرخه تکراری است.....
کی دست برمیدارد؟