Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ
  • ۱۹۷ : views
  • ۱ : Likes
  • ۱۴ : Comments
  • : Categories

تا هروقت که باران ببارد

این روزها ساعت های متوالی در توهم باران خودم را مهمان سکوت می کنم.

فعلا که درهای کتابخانه بسته شده چاره ای جز این ندارم.

کسی بود که می‌گفت همیشه می شود از پنجره داخل شوی.

مشکل این جاست من هیچوقت آن فنون نینجایی لازم برای بالا رفتن و از روی موانع پریدن را به دست نیاوردم.

باورم این بود بهتراست همان زمان را صرف خواندن چند ورق بیشتر کنم.

خوب ، عقل آدمی ناقص است .

پشیمانی شاید دوستی مهربان باشد که در هرجنایتی تنهایت نمی‌گذارد.

پس آیا این خوب نیست که می توانی حضورش را این چنین  احساس کنی؟

این خودش یک سعادت است.

درک کردن و دیدن این سعادت ها هم شاید بصیرت می‌خواهد ، برای همین دیر متوجه می شویم.

انگار فقط باید مدتی به جای خالی اش زل بزنی تا یادت بیاید که ...چطور این طور.

فکر میکنم هرچقدر زمستان بیشتر خودش را به طول بکشد، مستطیل من بیضی تر می شود ، ان وقت روی منحنی باهم شاخ به شاخ می شویم.

به نظر نمی رسد رخداد خوبی باشد .

همین به تنهایی کافی است تا احساس اضطراب و اضطرار ام بیش از پیش به طغیان برسد .

و آیا این دلیلی کافی نیست تا به موردعلاقه هایم فکر کنم؟....

پس به طرز برنامه ریزی شده ی اتفاقی ، نامه های تخم مرغی و بسته های قدیمی را بازکردم.

مجبورم صدای باران را چندی بالاتر ببرم ولی چقدر خوب می شد اگر الان تابستان بود و من در باران های تابستانی محبوس ...

طبق شواهد پست شده در این بسته ها،تابستان های آنجا را دوست داشتم . 

دلیل خاصی ندارد.

شاید هم دارد .

آن زمان خیلی جوان بودم ، آنقدر که به نظرم عاشقانه ترین لحظه تابستان، تماشای رقص شاخه های بید مجنون های غرق در نور ماه کاملی بود که از چارچوب پنجره می شد دید.

همه آن لحظات را دوست داشتم.

در میان خاطرات خاکستری آن زمان ، این دقایق از جمله خاطرات رنگی و زنده ای هستند که دارم.

همیشه سعی می‌کردم رخت خواب را طوری تنظیم کنم که در تمام طول شب همینکه چشم باز کنم، اولین چیزی که می بینم ،قرص ماه باشد و پس زمینه ابی اش.

شبهایی هم که ماه نبود،سرم را با خواندن داستانی پیچیده سرگرم می‌کردم تا مثلا فراموشش کنم.

اما قایمکی محاسبه می‌کردم کی دوباره ماه را می بینم و این بار از چه زاویه ای خواهد بود.....

آن زمان همه چیز خیلی بیش از حد برایم واقع شده بود ، حتی حالا هم از اینکه چطور پشت سرگذشت و آن همه زیبایی برایم به جا گذاشت شگفت زده می شوم.

وقتی مرورشان میکنم ،

{منظورم همه مان است.

همهٔ همهٔ مان .

حتی ان کتاب های ابی خاکستری .

حتی ان دورنا های کاغذی.

حتی ان نقاشی های تفننی.}

 از خودم می پرسم چه چیزی مارا به آنجا رساند؟

به آنجا کشاند؟

به آنجا گرداند ؟.....

به ان لحظات ..

به ان دقایق...

به ان بودن ها...

به ان پرده ها...

به ان دیالگو ها..

به ان تابلوها....

به ان‌توقف ها...

به ان رنگها....

به ان صفحات...

جمله ای از روی طاقچه ی بزرگ ذهنم زمزمه کنان ،فریاد زده می شود که

_شاید عشق؟

.

.

پ.ن:گاهی این احساس شنیده شدن و دیدن به شدت اذیتم می‌کند ، مثل همین الان.

چرا ؟ شاید چون ترک عادت موجب مرض است.

خدارو شکر که گوینده چشایر بود.اشکالی ندارد اگر اورا مرا بشنود.

شاید هم اینطور بهتر است. (چه نسبت به انها ، چه نسبت به اینها)

 بازهم مثل همیشه با ان حالت پیچیده دوست داشتنی اش لبخند می زند و تکرار می کند .

_شاید عشق؟

نمیدانم خودش می داند چهره اش بیشتر شبیه انزجاری منفور است تا ایمان به ان عشق؟

می‌گویم ولی من بازهم دوستت دارم.

پنجه هایش را روی دیوار ذهنم می کشد ، حتما می‌داند پشت این دیوار ها چیست.

شدیدا نیاز داشتم بحث را به قهقرا بکشانم.

برای همین سوالی نه چندان مرتبط پرسیدم که

_پس می دانی چرا لبخند ها دوست داشتنی اند؟

با چشمهای کهربایی اش خیره نگاهم کرد تا ادامه دهم.

پاورچین پاورچین جملاتم را به سمتش روانه کردم 

_ به گمانم چون تجسمی ساده از اغوشی امن و بی بدیل اند.

و این جمله اغازی بود به دوره کوتاهی از صلح تا از اغوش هم لذت برده با دیگری خودمان را نوازش کنیم.

.

.

پ.پ.ن: چشایر میگوید که لازم نیست زیادی جدی بگیرمش ، که شاید واقعا نباشد و صرفا توهم است .

این ناراحت کننده ترین جملهٔ خبیثی بود که از او شنیدم.

برای همین به همان اندک حضورم چنگ زدم.

در این روزگاری که حتی رویاها هم دیگر رویا نمی مانند ، که لحظاتی از زندگی دوبار رویت می شوند ، که گذشته هرگز نمی‌گذرد بلکه در اینده به انتظار می نشیند ، صرفا تصور خواندن انها (همه شما) از ناشیانه ترین دروغ هاست.

شاید هم تقصیر او نیست ، همنشینی زیادش با من، مارا به هم شبیه تر کرده . تا جایی که گاهی من او باشم و او من.

Notes ۱۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۳۳ ق.ظ
  • ۱۱۰ : views
  • ۱ : Likes
  • ۳ : Comments
  • : Categories

لیست رنگها روغنی!

به خاطر تو 

گاهی قرمزم.

گاهی ابی.

گاهی تا سرحد مرگ مشتاقم.

گاهی هم فقط برای مرگ مشتاقم.

ولی ....

 مشتاق بودن دلیل به رسیدن نیست.

درست مثل تو 

مرگ هم شایستگی می خواهد.

بگذار کمی بیشتر گازت بگیرم .

شاید من عشقم را به طرز مشکوکی 

احمقانه و عجیب نشان میدهم.

شاید کمی اشفته و ناشیانه باشد.

اما انکارش که نمی شود کرد.

چرا اینقدر زیر سوالم می بری.

چرا مدام پشت سرم میگذاری .

گاهی مرا می ترسانی .

انگار رهاکردنم خیلی اسان است.

برای همین 

هیچوقت نمی توانم کامل دوستت داشته باشم .

به هرحال قرار نیست تو هم همانقدر مرا بخواهی.

همانقدر و به همان شکل دوستم بداری.

اما اشکالی ندارد.

همه اشکال عشق برایم مقدس است.

همانطور که تو.

.

پ.ن:چطور توانستم همه اش را تحمل کنم؟

پس بگو 

بگو که 

خیلی به من افتخار میکنی .

.

پ.پ.ن: بی دلیل 

بی دلیل بی دلیل.

.

پ.پ.پ.ن: صورت مسئله کجاست؟ 

از اینحا تا انجا.

.

پ.پ.پ.پ.ن: تا هروقت که باران ببارد.

.

پ.پ.پ.پ.پ.ن:حالا انقدر ستاره دارم که ذوق زده ام

گاهی هم کلافه زده....

و.پ.ن: چون سخت می گذرد.

و خداروشکر که می گذرد .

Notes ۳
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۳۱ ق.ظ
  • ۱۰۶ : views
  • ۱ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

خوب بعدش چه؟

انقدر غرق اینده ای بودم که باهم سپری خواهیم کرد ، متوجه صدای زنگدارش نشدم.

گیج نگاهش کردم که دوباره پرسید 

بعدش.... بعدش چه ؟

فکر کردم منظورش بعد از اینده خواهد بود 

می خواستم بگویم همانطور که خودت گفتی ، مثل همه پایان های شاد و شیرین انقدر ادامه پیدا میکند تا دل زده شویم که خودش ادامه داد

نه ــــ اینجا رو نمی‌گم ، بعد از این مرگ چی؟

و بعد از دوزخ؟ و بعد از قیامت؟ و بعد از حکم ؟

و بعد از ادخل فی جنت یا ادخل فی جهنم ...

بعد از ان چی؟

ایا تا حالا به این سوال فکر کرده بودم؟

شاید .....شاید درگذشته ای خیلی دور ، انقدر دور که فراموش کردم.

می خواستم بگویم مهم نیست چقدر بگذرد تو هنوز نازنین دوست داشتنی کوچک دلبند منی .

بعد یادم امد کسی می گفت وقتی اینطور قربان صدقه می روم اصلا واقعی به نظر نمی رسد ، چون همیشه همه را همینطور صدا میکنم ، اصلا خاص به نظر نمی رسد. هرچند من همه همه را با کلمات محبت امیز صدا نمی کنم ولی او اصرار داشت این کلمات برای  طیف گسترده ای بکار می رود ، برای همین شنیدنش حس واقعی بودن نمی دهد.

پس به خودم فرصت دادم تا این احساسات را به شکل دیگری ادا کنم ، گفتم مادامی که اجازه داشته باشیم پیش هم خواهیم بود.مثلا شاید در ان دنیا من رئیس ات باشم ، یا همسایه ای فراموش شده ، یا حتی یک پرنده .

می گوید کاش سه بار فرصت داشتم ، می‌گویم برای چی؟ با خنده پنهانی زمزمه میکند برای از سرنوشتن اما متفاوت نوشتن ، مثلا یکبار راجع به پاییز بنویسم یکبار راجع به قهوه و بار اخر هم درخت باشد یا رنگین کمان .

می پرسم چرا

می گوید بهتر نیست ؟ از کجا مطمئن باشم کدام یک نمره بالاتری میگیرند؟

من هم نمی دانم .

بارها از خودم می پرسم انتخاب درست چیست ، چطور مطمئن باشم ، کجا مراقب باید بود ، چطور برخورد کنم؟ ایا درست بودم؟ ایا درست بود؟

هرچقدر هم کتاب می خوانم و جمله حفظ میکنم باز سر صحنه ناهنجاری پیش می اید که نمی دانم دقیقا چطور بهترین روش برای پاک کردنش را باید انتخاب کرد.

سوءتفاهم ها هم که همیشه دنبالم می دوند و وقتم را صرف پاسخگویی ها به خودشان می کنند ، دیگر جایی برای فکر کردن به اینکه تاثیر و عاقبت این تصمیم چه می شود به سختی پیدا میکنم . برای همین ترجیح می دهم وانمود کنم حاضر نبودم.

که نیستم.

این همیشه بد نیست ، مثلاً گاهی وقتی

وانمود می کنم متوجه نشدم ، درک نمیکنم ، نمی فهمم ، می توانم حس کنم چطور نقابهایشان را کنار میگذارند .....

ان وقت می توانم بنشینم و گوش کنم و ببینم دقیقا چه چیزی را سعی میکردند مخفی کنند .

فایده ای هم دارد ؟ 

نمی دانم ، مراحل بعدی شامل از خشم لرزیدن و از سردرد نخوابیدن یا فراموش کردن ان خاطره هاست.

انقدر خاطره در گذر زمان پاک کردم که دیگر برایم انقدر ها ، سخت نباشد.

بله......

زمان زیادی سپری شده ، آنقدر زیاد که دیگر گذرش را حس نکردم .

چطور اینقدر سریع به اینحا رسیدیم؟ حس میکنم کسی متن داستان مرا روی ۲x گذاشته ،  از کجا باید این کلید را خاموش کرد تا از روی دور تند برداشته شوم؟

احساس میکنم حق اعتراض ندارم ، هیچ صحنه مهمی برای با دقت تماشا کردن نیست ، پس چرا باید با سرعت من همراه شد؟

اصلا این سرعت من دقیقا چقدر است؟ قرار است تا کجا ادامه داشته باشد؟

ودر این مدت ، ایا بزرگترین خیانتکار خودم نبودم؟

مثلا اگر ترجیح می دادم به جای تظاهر به نبودنها واقعا نبودم شاید الان نیازی به نوشتن این اعتراف نامه ها نبود . 

مثلا لازم نبود اینقدر از این و اینها تنفر در قلبم انباشته کنم که به مرز انفجار برسد .

مثلا لازم نبود از این همه بی کفایتی و بی نفوذی ام دلسرد باشم.

مثلا دیگر اینجا نشسته بودم و اینقدر بی دلیل نمی لرزیدم.

با فکر کردن به اینها شاید این را....کمی ...کمی بخشیده باشم ...

شاید هم فقط دیگر احساسی برایش ندارم......

شاید کمی بیشتر از کمی، خسته ام .

.

.

پ.ن: تلاش کردن برای دوست داشتن موجودات اطرافم

بی زار نشدن و ادامه دادن لبخندها و سرتکان دادن ها ، گاهی باعث می شود دلم بخواهد مثل ان ماهی خال مخالی از دریاچه به درخت تغییر زیستگاه بدهم. 

گاهی از سر افتخار ، گاهی از سر انزجار.

پ.پ.ن:روی طاقچه پنحره نشسته بودم و نگاهش میکردم که چطور اخم کرده بود ، چطور پرتوها نارنجی  افتاب خطوط چهره اش را پر رنگ تر می کشید و چطور مردمکش مدام کوچک و بزرگ می شد .

ناخودآگاه گفتم تو خیلی شبیه قهوه ای ، همانطور که از تعجب چشمهایش درشت و پلکهایش باز می شد خودم از خجالت خنده ام گرفت .

اما حالا هرچقدر بیشتر به ان لحظه فکر میکنم بیشتر می فهمم چقدر توصیفم درست و به جا بود، 

خوشحالم انقدرها به راحتی سرخ نمی شوم ، اینگونه بود که ان لحظات ، من تنها کسی بودم که از صورتی سرخ زیر نور غروب لذت می بردم.

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۴۰۴، ۰۴:۵۴ ب.ظ
  • ۳۱ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

چرا کاغذ کادوها را پاره میکنیم؟

گاهی به سانتا حسادت می کنم

اینکه نه تنها به صورت غیر قانونی وارد شدن به خانه و کاشانه دیگران از داخل دودکش برایش مشکلی ندارد بلکه انتظارش را هم می کشند ، تازه کلی هم شیرینی مخصوص برایش میگذارند کنار که هیچ،

اینکه تمام سال برایش نامه می نویسند 

اینکه بدون نیاز به ویزا هرجا دلش می کشد میرود

اینکه یک ارابه پرنده با چندین گوزن خارق‌العاده دارد 

اینکه یک مخزن سرمایه بی نهایت برای گرفتن ان همه کادو هم دارد که هیچ ،

اینکه با ان همه شیرینی و شکر نه به وزنش اضافه می شود ، نه صورتش پیر تر می شود به تنهایی برای حسادت کردن به قلقلکم می اندازد.

نمیدانم چرا همه سانتا را در عین مشکوک بودنش دوست دارند......شاید چون فکر میکنند خیالی است و امکان ندارد .

شاید هم به خاطر تصور پدربزرگ بودنش باشد..

چرا سانتا باید پدر بزرگ باشد؟

مثلا بیاید و یکسال مرخصی بگیرد ، ان سال که جک پادشاه کدو تنبلها سانتا شد خیلی بامزه بود ، یا ان سال که گرینچ سانتا شد، حالا می شود برای امسال یکی دیگر هم با من موافق باشد سانتا را بازهم عوض کنند؟

مثلا نهنگ بگذارند.

به هرحال نباید به تکراری ها عادت کرد ، مگر نه؟ 

مهم نیست اگر هم تغییر ی نکند ، زمستان ها جان می دهند برای زیر خروارها کتاب دفن شدن ، برای ساعتها در کتابخانه ماندن، گوشه ای در پتویی ضخیم کز کردن ، غرق صفحاتی جدید از داستانی تکراری شدن .

هراز گاهی هم خیره به پنجره منتظر سقوط برف ماندن.

به همین خاطر با همه اینها را داشتن فکر کردن به هویت مشکوک سانتا و ارزو کردن برای نو پدید شدنش خیلی دور به نظر می رسد.

پ.ن: سانتای عزیز اگر این را می خوانی امیدوارم نهنگ تک شاخی باشی که توانایی باز کردن پورتال دارد تا برایم صفحات قفل شده را بازکنی در غیر این صورت لازم نیست از توانایی های خاص ات برای ورود غیر مجاز و کندوکاو و تجسس کردن در حریم شخصی دیگران، بقیه ، همه ومن استفاده کنی ، شب بخیر. 

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۱ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۳۹ ب.ظ
  • ۲۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

مثل تمام خاطرات مه گرفته

حپظخ ظه صج وبسبس،ضبست ضبست وبسبس سص سثه ذپع جبسجژخبس.چگس حپظخ وبسبس.باثخپجبظخا رثضث چهپثا،بت جثبوت بژپجتامجثست جث بسجعخ.ذایت خنغثص ژپسخ چپس،ژپسخ ژپجظخث،رثضث چصجث جفجمت وصسب باث هشجعخبس چجپصا باث عپس،چجپص وصسب جع ژثیث ظژخ جظخ،رصج..رصج....رصجظثی...رصجاب..رصجخپ...رصجاج...

رصججبتج وت اثسجبظخبس؟حظ رصج...

جهص جثب سصثج رثضث چثعخص جض ثو چجخیجن بچپس رصج ضیجی چپسبع صج سجعخا؟نفجپخ عسب پ آنجثظت عسب پ تاظجب حبسجصث خج جثب جژصثب رثضث خپس وت آثخپجبظخاخغپص وبا.

ژبست سجص جظخ وت رقپص خاجا جثب اسخ ابخکصجثب یزکت چپسا.

زجیج اثسجبا چصجث جبتج آب تب چژعث جض تاجب چنثت جا.

زجیج آب چجثس ضپسخص ژپسا صجژمت وبا. نچی جض جثبوت لصن عپا.

چجثس چت ظقز چصهصسا.

استفان می گفت هروقت لازم باشد گربه ات مانع می شود ، فکر می کنم الان هم یکی از همان ها آمده به نجاتم . به نظرم انقدر شنیدن صدای تایپ کردن پنجه هایش روی این صفحه آبی آرامش بخش بود که دلم نیامد جلویش را بگیرم .

میل و رغبتی هم برای پاک کردن نیست..نه در حقیقت توانش نیست .

به هرحال دست هایی که به رز و شامپاین آغشته اند با پ_ر نمی نویسند ، شاید برای همین همیشه نقطه هایش را فراموش می کند؟ چطور می خواهد شروع را پیدا کند؟ برای همین ، همیشه پر اضافی داشته باش.

اما ایا واقعا لازم است بیش از این؟

تمام این مدت این واقع همان توهم خوشحال کننده ای بود که حالا شکسته.

دیگر کافی است.

برای هردو و همه ما.

به قولی هر طور شما بخواهید عالیجناب ، حالا پر و پرهایت را بچرخان . ادامه این داستان را بنویس.

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۴، ۰۴:۳۶ ب.ظ
  • ۱۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

یک چتر نارنجی

سیل ، از بی هدف خیره شدن هنوز هم لذت می برم ، از تکرار کردن صدای شان در پس‌زمینه ذهنم ، از تصور کردنشان .

می گفت پاییز خودش را زینت داده برای عزیزی که هرگز نرسید. از غم انتظار پژمرده شد . از درد دوری باران گرفت . از خشم ترک شدن  آسمانش خاکستری و مه گرفته شد  . از این زخم ...حالا با همه سرد است .

دریاچه های مصنوعی جالب اند اما نه به اندازه دریاچه هایی که طبیعت در دلش پنهان کرده و تو ناگهانی ، اتفاقی ، می بینی.

آن همه خسته ، سردرگم تا اعماق تاریک جنگل پیچ در پیچ می روی و بعد که از سایه ی پهن شده در کف جنگل ترسیدی و به بی رحمی اش فکر می‌کنی که تنها بین آن سکوت پر سرو صدا رهایت کرده‌، قلب پاک اش را می بینی.

بعد خوشحال می شوی؟ نمی دانم تا حالا از نزدیک تجربه اش نکردم ولی می دانم  بی نهایت آرامش بخش است. پس خیلی دلنشین است. خیلی . آنقدر که دلت بخواهی در اعماقش دفن شوی . 

.........او از من می خواهد به دوست داشتنش ادامه بدهم .  از خشم ام چشم پوشی کنم . از احساس غمی که از درون قلبم را می خورد.....از گذشته ای که به طرز عجیبی به لمسش وابسته شدم.

ولی این راحت نیست....حتی نزدیک به آن هم نیست.

روزهای پاییزی مرا افسرده می کنند ، فقط به خاطر اینکه خورشید حتی بودنش هم در سردی هوای اطرافم تاثیری ندارد.

حتی پخش کردن آن همه رنگ گرم هم برای گرم کردن دلِ سرد شده فایده ای ندارد. 

روزهای پاییزی مرا مضطرب می کنند ، چرا که یادم می اندازند مهم نیست چقدر بخواهی ،چقدر خشمگین شوی ، چقدر ناامید باشی ، چقدر انتظار بکشی ، گاهی نمی شود ...نه اینکه تو نتوانی یا همچین چیزی ....تقصیر او هم نیست ..تقصیر هیچکس نیست . فقط نمی شود .

روزهای پاییزی مرا ذوق زده می کنند ، چون یاد می دهند . توقع نداشتن را . وابسته نشدن را. منتظر نماندن را. ادامه دادن را.

روزی در آخر این فصل ، حوالی غروب ، پاییز بی آنکه  منتظر بماند ، بالاخره به زیبایی آوازش را تمام می کند ، آن وقت با رقصی چنان فریبنده صحنه را ترک می کند که هر سال تماشاچیان بیشتری دلتنگش می شوند.

روزهای پاییزی مرا امیدوار می کنند، نشان می دهند تغییر کردن از آنچه فکرش را می کنی ساده تر ،دردناک تر و زیباتر است.

حالا آغوش سرد و چسبنده ی پاییز برایم ترحم برانگیز یا ناراحت کننده است . 

حالا لرزه های روحم در آغوشش نه از روی غم و خشم ، بلکه برای هیجان همراهی در این رقص است.

حالا وقتی می شنوم از من می خواهد چشمهایم را ببندم و با آغوش باز بپذیرمش ، وقتی لب می زند دوستم دارد و می خواهد دوستش داشته باشم ، می‌گذارم سرمای پاییز در قلبم جا بگیرد ، صدای موسیقی پس زمینه را بیشتر می کنم ، شاید هم اضافه کنم .

حالا می دانم .

این دلسرد شدن نیست . 

از همان ابتدا هم چیزی نبود ، فقط حالا .....حالا درکش راحت تر است . حالا ورق زدن صحنه های حضور او و زودتر رسیدن به صحنه بعدی کاری همیشگی است. اینکه هست و نیست ، اینکه چه کرده و نکرده ...

اینکه مقصر خوانده شوم و او طلبکار معصوم باشد و زندگی ام را با هیچ‌یکی  بخواند ... این ها دیگر دردناک نیست.

دیگر چیزی برای این ها نیست . هیچ چیز. هیچ چیز .

مثل پاییز ، من نقاشی می کشم ، می رقصم ، در آغوشم می پیچم ، نشانه گذاری میکنم ، خیره به صحنه می ایستم

اما فقط چون از این لذت می برم ، از به اشتراک گذاشتن این دلِ سرد شده و در مه بلعیده شده لذت می برم.

اگر دلیلی نیاز هست بیا بگوییم صحنه را برای زمستان خجالتی اماده می کنیم.

من با آغوش باز می پذیرمش، نه این را ،نه اینها را ، نه...من بودن در اکنون را پذیرفتم اما اینجا بودن را نه...

در آخر می خواهم ادامه دهم که از صمیم قلبم با تمام وجود   امیدوارم هزاران بار  بد تر از آنچه تصورش را با ذهن کوچک و درخشانم می توانم داشته باشم  پاسخ فریادهای محبت آمیز متظاهرانه چسبناک شان را ببینند. 

همانطور که پاییز ، زمین سبز برای نداشتن آنچه که وعده اش را داده بود به پژمرده شدن ناچار کرد ، امیدوارم آنکه صاحب آسمان‌های خاکستری سرد و نرم است جوهر داستان این را با عشقی که هرگز برایمان نداشت خشک کند و آن _چه ناز دور دانه ای_  را که آنقدر برایش دوید دانه دانه پر پر کند. 

این محبت امیزترین آرزویی است که می توانم برایش داشته باشم .

می بینی سیل؟ من واقعا با ملاحظه عمل کردم .

⁦(⁠*⁠ノ⁠・^・⁠)⁠ノ⁠♫⁩

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۴، ۱۱:۲۳ ب.ظ
  • ۳۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

رد سوختگی

آسیل...

انسانها موجودات خیانت کاری اند، پیچیده ،مرموز ، حریص ، خودجوش ، از درون گرفته...اره؟ اره ،حتما تفاوتهایی هم باهم دارند ، البته که دارند ، مثلاً بعضی هایشان حریص ترند ،بعضیهایشان ترسو تر ،بعضی هایشان کثیف ترند ، بعضی هایشان دست نخورده تر ...اما سرو تهش همسان اند ، همان‌قدر کثیف ، همان‌قدر عجیب ، همان‌قدر بدبخت و احمق و ترحم برانگیز ، خیانتکار و دروغگو و دورو....چرا؟ چرایشان را حتی خودشان هم نمی دانند ، آخرشم می اندازند تقصیر غریزه و بقا و عقده و فوبیا و افسردگی و .... خلاصه همه چیز و همه کس جز خودشان ..چرا خودشان باید؟ به همان دلیل بر عکسش می گویند که نه خودشان نباید اتفاقا دیگران باید.

برای همین ...انسانها به درد نمی خورند ..سرو ته شان را بهم بزنی چیز خاصی پیدا نمی کنی ، هیچ چیز .

خودشان هم نمی دانند چه می خواهند ،چه نمی خواستند و چه باید می خواستند ...اما یک چیز را خیلی خوب بلد هستند ...حدس بزن ..

خیلی خوب یاد دارند دیگران را به خاطر خودشان پایین بکشند .

مهم نیست حتی اگر خودشان هم نتوانند صعود کنند ، دیدن اینکه بقیه پایین تر از آنها سقوط می کنند برایشان آرامش بخش ، امید برانگیز و شاید دلگرم کننده است؟

عاشق انسانها شدن فایده ندارد ، مثل این است عاشق عنکبوت باشی...شاید هم حتی بد تر ... عنکبوت ماده بعد از بارداری نر را می بلعد و بچه عنکبوتها پس از به دنیا رسیدن مادرشان را اما انسانها چطور؟ خوب روش شکنجه متفاوت تر ، خلاقانه تر و البته به یاد ماندنی تر است چون عقل دارند ...هرچند به نظرم این نقشه مرگ از پیش تعیین شده عنکبوتها و بازهم ادامه دادنشان برای تشکیل یک خانه موضوع حماقت آمیز تر و ترحم برانگیز تری است ولی خوب مغز انسان بزرگ تر است ، قاعدتاً داستان‌هایی که می سازد کلیشه ای تر و ماجراهای مرگشان احمقانه تر است ...

برای همین هرگونه ارتباطی با انسان ها داشتن احمقانه است سیل.

تا همین چند وقت پیش خودم را مجبور می کردم همه شان را دوست داشته باشم ولی این روزها پنهان کردن خشم زیر لبخند سخت تر است ...پس زدن زمزمه های شوم هم کند تر شده. پس چه می توان کرد ؟ 

باید آدم پیدا کرد..نمی خواهم خبر بدی برایت بنویسم ولی آدم پیدا کردن خیلی سخت است سیل.

آدم ساختن.....؟ مسخره است...خودت می توانی تغییر کنی ولی تلاش برای تغییر دادن دیگران ؟ چیز خوبی است ولی مسخره است .

ترجیح می دهم به من بگویی چند روش برای خفه کردنشان پیدا کنم که هیچکدامشان شبیه دیگری نباشد

می بینی؟ حتی من هم آدم نیستم.چقدر کثیف ام.

شاید برای همین بود که گفتی آینه ها را بشکنم.

ولی راستش را بخواهی من هنوز هم هراز گاهی دلم برای جسدی که آن شب از آن طرف آیینه در آغوش کشیدم تنگ می شود ، بغل کردنش حس خوبی داشت ، گرم بود ...با اینکه  جسدش سرد بود..ولی آغوش امنی داشت ، با اینکه بی دلیل گریه می کرد ، با اینکه نمی فهمیدم چه چیزی زمزمه می کند ولی حس می کردم همان‌قدر که من در اغوشش دلم برایش تنگ شده ، دل او هم برای من تنگ بوده...

برای همین از شکستن آیینه ها دست کشیدم ، منتظرم..شاید دوباره ببینمش؟ 

ولی اوهم دیگر نیامد مثل تو سیل... 

تو هم از وقتی خنجر دستم گذاشتی و رفتی دیگر نیامدی...خیلی ناراحت کننده است . من هنوز هم هرشب روی همان تپه پر از گل های کوچک آبی می نشینم تا تو باشی و بیایی.....ولی نیستی.

چه می شود کرد؟ من هنوز هم تورا به همه آن انسان ها ترجیح می دهم. 

به آدم ها چطور؟

راستش تنها آدمی که دیدم تا حالا آنقدر دوست داشتنی بوده که خیلی وقتها اورا به تو ترجیح داده ام ولی اینطور نیست که قید تو را بزنم ...

در هر صورت فراموش شدنی نیستی.

دلم می خواهد بپرسم من چطور ولی نمی پرسم چون می دانم احمقانه است و تو جوابی نمی فرستی.

شاید بخواهی بدانی اصلا چرا چنین چیزی برایت نوشتم .

سیل، تاحالا شده چیزی را خیلی بخواهی و نداشته باشی و نتوانی کاری اش هم کنی؟ این برای انسانها زیاد اتفاق می افتد ، شاید بپرسید از کجا مطمئن می شوند چه چیزی را می خواهند وقتی خودشان هم نمی دانند...خوب یک طوری به غریزه و احساس ربطش می دهیم ، به همان عقده ها و افسردگی ها و طمع ها..

خوب همه اینها به سردرگمی ها و شکستها ی انباشته شده اضافه می کند از یک جایی به بعد درون انسان می شود خار زار :)

و اینجا انتقام شروع می شود ، از چه ،چرا ، چطور و اینها بماند.

این درد سازش نمی کند.

لرزشهای تنم بیشتر شده. احساس می کنم مشکلی با قلبم هست ، بعد از هربار یخ زدن یک لرزه کوچک و هست و بعد پست لرزه های کوچک روی افکارم. شاید همه شان نه ولی بیشترشان موج منفی آزاد می کنند.

من کافی نیستم سیل؟

من کافی نیستم سیل.

من کافی نیستم سیل!

این به تنفر بیشتری دامن می زند. چشایر مجبورم می‌کند نفس عمیق بکشم ، آکیرا شبها برایم داستان می خواند و لونا مطمئن می شود خلوتی برای گریه کردن داشته باشم .

تلاش می کنم عادی رفتار کنم ، همه تلاشم را کرده باشم .....اما در انتها....انتها را دیدی؟ حتی من هم هنوز انتها را ندیدم ...پس چرا اینقدر می ترسم؟ 

اری.

قرار است از این به بعد از چیزی نترسم.چیزی برای ترسیدن نیست .

نه من به انتها رسیدم نه تو...نه تعدادقفسه های کتاب خانه ام نه مقدار احساساتی که داشتم .

پس ترسیدن کار بیهوده ای است باید مثل یک نهنگ درون شان شیرجه زد .

می خواهم این را بدانی ..من ادامه می دهم.

پس.ن:در زندگی بعدی امیدوارم همه چیز به طرز دلگرم کننده ای عالی باشد.......همه چیز، از همان ابتدا ، از همان وقتی که می روم  که اولین بار بالهای فرشته را  می بینم .

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱ تیر ۱۴۰۴، ۰۸:۴۹ ب.ظ
  • ۴۳ : views
  • ۱ : Comments
  • : Categories

آنی دام

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Notes ۱
Write Your Comment
بدون وارد کردن رمز عبور، ارسال نظر تنها به صورت خصوصی امکان پذیر است.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۱ خرداد ۱۴۰۴، ۰۶:۲۸ ب.ظ
  • ۱۴۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

بی انتها ،ناتمام ، یا مدام؟

آسیل ، عزیزم ، خسته ام.

تمام نمی شود ، تمام نمی شود ،تمام نمی شود .

حجم های پایان نیافتنی ، قفسه های طولانی ، فریادهای بی معنی .

افکار احمقانه ، آه چه صدایشان کنم؟ حماقت ؟ موجودات ابله ؟ آه! حماقت ! حماقت ها ، دروغ ها ، دورویی ها ، خیانتها ، گستاخی ها ، نفهمی ها .

انتظارات ، آرزو ها ، نرسیدن ها ، شکستن ها ، دویدن ها.

دوباره و دوباره و دوباره.

گاهی احساس می کنم درون یک نمایشنامه کمدی ایستاده ام ....چه بود؟ یادم نمی آید که بود ....کسی بود که زمانی در گوشم زمزمه کرد میان فریادهای خنده تماشاچیان ، بهترین مکان برای قتل هست. قتل موجودات کوچک و نحیفی که غرق در باور منتظر پایان خوش بودند و از کمدی جهان بی خبرند....

یکی از همان ها را می کشی پایه صحنه محض خنده با لطیفه و کنایه، آرام خونش را خالی می کنی ، آخر هم لبخند می زنی و همه می خندند . 

ناراحت کننده ترین قسمت این است هرگز باورشان نمی شود مرگش واقعی بوده ، شیرین ترین قسمتش این است همراه تو می خندند در حالی که از خون گرم مست می شوی.

چرا این جملات گستاخانه اش یادم مانده؟ 

آه آسیل...من هم خسته می شوم ، از این ناتمام ها....

هنوز هم فریاد ها را می شنوم ، هنوز هم بین صفحات نا تمام و خوانده نشده سردرگم ام .

پای پنجره زانو می زنم و بی صدا اشک می ریزم نه برای ترحم یا دلسوزی ، برای ترس از ماندن در همین ناتمام ها ، در همین دوباره و دوباره ها. 

می دانم بهانه خوبی نیست ولی بگذار حداقل تصورش کنم....

حالا که همه نقاب به چهره نشسته اند و لایه دروغ هایشان در هم می لول اند ، بگذار من هم آرام آرام تصور بریدن خرخره هایشان را از ردیف آخر تا پای صحنه تصور کنم.

زمانی به طرز احمقانه ای فکر می کردم با کشتن خودم این تراژدی هم تمام می شود ...اما سیل این چرخه فاسد شده ی ناتمام همچنان به چرخیدن و چرخیدن ادامه می دهد.

می دانی؟ تازمانی که تا آخرین نفرشان را به صحنه راهنمایی نکردم ، تا زمانی که دست و پا زدن هایشان را نشنیدم ، تا زمانی که نقاب هایشان نیفتاده......از این سالن خارج نمی شوم ، سیل.

حتی اگر بخواهم ، بازهم نمی توانم......در های این سالن قفل شده اند....چه کسی قفلشان کرد ؟ 

خودم بودم؟ اره خب...این را انتخاب کردم؟ البته...

کلیدش را هم دارم ...کجا گذاشتم؟ فکر کنم باید تک تک بدنهای حضار این کمدی را باز کنم تا بفهمم نه؟

راه دراز و طولانی خواهد بود.

شاید چاقوی من کند است ، شاید هم به خاطر لرزش های من ...

شاید هم چون زیاد دست و پا می زنند ...

شاید هم فقط به خاطر این است که صدای فریادها بیش از حد بلند است ، سیل....

هرچه که هست تمام نمی شود ، تمام نمی شود ، تمام نمی شود .

چرا تمام شدن تمام نمی شود ...چرا باید ؟ هنوز زمانش نرسیده .

می دانم ...می دانم ....سالن های زیادی هست و برنامه های کمدی این چنینی بسیاری برپا می شنوند ...

شاید نتوانم همه شان را ...ولی من به همین سالن هم راضیم ...

همین سالن هم اگر سرخ شود برای من کافی است.

می بینی سیل ؟ من خیلی قانعم.

شاید مشکلم همین بوده ؟ وگرنه زودتر متوجه می شدم....

آه سیل.......تو خیلی آبی هستی ، من هم این را دوست دارم ، حتی اگر خاکستری باشی بازهم دوست دارم ، از این قرمز بودن ها هم خوشم نمی آید ولی.......کسانی را دارم که دوست دارم قرمزشان کنم،خوشحال می شوند نه؟ به هرحال این هم نوعی عشق است . همانطور که خودشان ادعا دارند....

.....سیل......من تمام اش می کنم ، حتی اگر نشود ، نخواهند ، نباشد.

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۴، ۱۰:۲۹ ب.ظ
  • ۱۳۲ : views
  • ۱ : Likes
  • ۸ : Comments
  • : Categories

از این دشت غبار اندود جز عبرت چه بردارم؟

نشسته بودیم و خوشحال خیال می بلعیدیم که ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد ، اینکه چقدر همین آرامش های کوتاه ساده زودگذر را دوست دارم .

بچه که بودم هر دم آرزو می کردم اتفاقی رخ دهد تا وسیله ای شود من دور جهان بگردم .

می خواستم دزد دریایی شوم .

می خواستم بدانم دریا سیاه ذاتا سیاه است یا انعکاس سیاهی ، دریا سرخ پر از رز شده یا خون آلودگی ؟

می خواستم بدانم اقیانوس چقدر بزرگ است و دقیقا چقدر طول می کشد تا در کشتی از خود بی خود شدن و بعد به هلاکت درونی رسیدن....

می خواستم بدانم می شود با دلفین ها رقصید ، با نهنگ ها نغمه سرایید؟

می خواستم خلبان شوم .

روی ابرها پرواز های گاه و بی گاه و غیر مجاز داشته باشم ، سرنشینان هواپیمای کوچکم را براساس افکارشان انتخاب کنم ، به مقصدی ببرم و رهایشان کنم تا کمی رها شوند .

می خواستم ببینم می شود روی ابرها خوابید ، یا با رنگین کمان پل زد؟ 

می خواستم غواص باشم .

در اعماق دنبال آواز پری گمشده ای بگردم که برای خوردن من لحظه شماری می کند بعد به طور خنده داری دوست هم می شدیم و برایش نودل می پختم .

می خواستم یکی از مشهور ترین سارقان جهان باشم .

تمام موزه های کاخ سفید را یک شبه خالی کنم و سر درخشان بنویسم دزدی که از دزد دزدید شاه دزد نه امپراطوران بود هاهاها...

آه...رویاهای کوچک و شادی بودند ، البته الان خجالت آور شده اند.

بعد این فکر سراغم آمد که چرا با بزرگ شدن باورهای کودکی ام شرم آور شدند.....یعنی من از نشان دادن این کودکی دست و پاچلفتی ام خجالت می کشم؟ یا از طرز فکر احمقانه ام ؟ یا از آن آرزوی شرورانه برای آشفتگی ؟ 

در طول روز افکار پیچ در پیچی بیهوده می‌چرخیدند تا کسی برای فکر کردن به آنها مغزش را داغ کند . ولی من خسته ام و نیاز به تمرکز دارم ...تمرکز...

بعد ناگهان هوس کردم عینک‌بزنم....چرا من عینک نمی زنم؟

دنبال یک عینک شیشه ای می گشتم تا چشمهایم آسیب نبینند.

چرا باید حتما عینک زد تا بهتر دید ؟ من می خواهم عینک بزنم تا بهتر پنهان کنم . شاید اینطوری بتوان جلوی بخشی از این فکر ها را گرفت؟

هر که بی نیاز به عینک، عینک زد  

خود به دست خویش، دل آینه زد  

می‌خواهد اوج جنون را بچشد  

پس چه باک از سرِ دیوانگی زد؟

حالا تمام روز احساس سرخوشی بی دلیل داشتم . گفتم که عینک برای پنهان سازی بدجوری جواب می دهد..این را از الکس یاد گرفتم .

تجربه چیز خوبی است که باید بازنشر شود . همانطور که من و تو و نویسنده انجامش دادیم....

به هرحال ...بی ضرر است.

بی‌نیاز از عینک، عینک می‌زند  

می‌خواهد دیوانه گردد، خود می‌زند! 

پ.ن:کاش می شد این جا هم بلند بلند خندید..این متن خیلی آشفته و خنده دار است . 

Notes ۸
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
۱ ۲ ۳ بعدی