Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ۰۵:۱۴ ب.ظ
  • ۴۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

چطور باید بازی میکردم؟

تاحالا شوالیه خورشید را دیده ای ؟

ترکیبی است از گوشت و خون و فولاد. نمی دانی باید برایش گریه کنی یا از ان متنفر بمانی ؟

به بهانه عدالت همه را باهم ویران میکند . شمشیر میکشد ، تخریب میکند.

نقاب شیشه ای برچهره میگذارد تا مثلا شفاف باشد اما با شعله ای که از درون روشن نگه داشته تصویر ها را مات و محو میکند.

وقتی خنجری میزنی خون ریزی میکند ، اما ادعا دارد چیزی جز یک غول آهنی نیست. دستورالعمل هایی دارد.

دیدن سیم پیچ ها و لوله هایی که از پشتش نمایان است باعث می شود گاهی به همه چی شک کنم .

چقدر راست میگفت؟

اصلا چطور راست میگفت؟

پ.ن: تا کی ؟

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ۰۴:۰۶ ب.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

گرام

وقتی سبزی ها را داخل آش ریختم فهمیدم....

اینکه معلم تاریخم درست می گفت؛ هیچوقت نمی شود به گذشته اطمینان کرد و اینده همیشه یک راز می ماند.

در این بین ، بودن درحال هم مثل توهمی تکراری است ، نمی دانی از کجا شروع می شود و در کجا به پایان می رسد.

هر بار اشتباه میکنم ، نمی خواهم باورش کنم ، می گویند من مشکل عدم اعتماد دارم ولی دلم می خواهد حداقل به انها اعتماد کنم ، برای پذیرفتن انها تنها داشتن همین ارتباط خونی کافی است ، قبلا گفته بودم ... انگار این برای من کافی نیست..

نمی دانم چه چیز بیشتری باید داشته باشم تا انها هم مرا بپذیرند ، همینطور که هستم ، که بودم ،که خواهم بود .

بعد از خودم می پرسم پس ایا من همانطور که هستند که بودند که خواهند بود پذیرفتمشان ؟ نمی توانم به خودم اعتماد کنم ، حس میکنم جایی خودم را گول زدم ، اینجا ،انجا  ،انطرف تر یا اینور...

انگار رشته فکری در مغز خودم کاشته و در گاوصندوق ناخودآگاه ام حبس اش کردم ، برای همین ترجیح می دهم به حسم تکیه کنم  و حسم میگوید که من واقعا قبولشان دارم ، خوب این گاهی خوشحالم میکند ،گاهی افسرده یا شاید هم خشمگین...؟

چرا نمی شود من را هم ببینند؟ بشنوند؟ لمس کنند؟ 

شاید هم دارم توهم می زنم .....مثل همیشه ...شاید سوتفاهمی بزرگ را بلعیدم و حاضر نیستم تفش کنم بیرون.

شاید همان سوتفاهم رفته و قلبم را خراب کرده ، حالا ابسه میکنم.

برای همین تلاش میکنم کارهایی که خوشحالم میکند را بیشتر انجام دهم ، بیشتر از قبل.

مثلا روی کبریت ها اب می ریزم ، بیشتر با خودم حرف می زنم .

برای خودم بیشتر می خندم ، صبح ها بدون عجله خودم را بیدار میکنم .

کتابها را دسته بندی نمیکنم ، از هرصفحه ای که بخواهم شروع به خواندن میکنم،

استخوان هایم را بیشتر کش و قوس میدهم ، کاغذها را گُل میکنم.

خودم را مجبور نمیکنم ، کمتر سرزنش میکنم و موظف به پاسخ دادن نمی دانم.

این مورد اخر شاید کمی خودخواهانه باشد اما به همان اندازه ارامش بخش است.

درست مثل سرمای زمستان .

اه...دیشب دیدمش ، اینکه چطور تابستانی که به مغز استخوان زمستان نفوذ کرده بود با پایکوبی های شدید گوزنهای شمالی 

خودش را با اسمان افتابی اش برد ......خودش را با اسمان افتابی اش برد ولی مثل هرسال زنبورهای تابستانی را فراموش کرد ، سنجاقک های طلایی و پروانه های ابی ...بازهم همه شان را فراموش کرد.

انگار فقط مهم ترین چیزها را برداشته و برده . ولی بازهم! این مهم ترین چیزها را چطور  تعیین می کند؟

دیدن تقلای زنبورهای گرد و زرد با پرزهای مخملی کاراملی یا قهوه ای روی سنگفرش ها ، کنار جاده ، یا درون باغچه ها خیلی دردناک است‌. فکر میکنم به هرحال حتی زنبور ها هم نمی خواهند در تنهایی بمیرند ، برای همین برای بازگشت به کندو اینقدر تلاش میکنند...مثلا برای نجوا کردن آخرین وصیت هایشان ...یا نوشتن نامه ای برای شورش ، برای تابستان بعدی...

چه باید کرد ؟

حالا دیگر واقعا زمستان است ، اسمان خاکستری و پوشیده است ، برف امده  و باد ، سوزناک و زوزه کشان دنبال دری برای ورود به ماوایی گرم ، هرشب ناله میکشد...

خوب به گمانم حالا نوبت اجرای تک پرده ی زمستان است و همه اینها بخشی از سکانس های آغازین اند.....حدس بزن چه؟ من عاشق پرده ی اخر ، جنگ عشق زمستان و بهار ام ...تا رسیدن به ان پرده چند ماه دیگر باید صبر کرد ، اما واقعا صحنه تماشایی خواهد بود ،درست مثل هرسال .

مثل هرسال....

پ.ن؛امیدوارم وقتی قدم می‌زنی،

آن‌قدر محو آفتابِ کم‌جانِ زمستان نباشی

که زنبورهای گمشده را

پیش از آخرین نفس‌هایشان

نادیده بگیری

و بی‌خبر از رویشان بگذری.

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۴۰۴، ۰۴:۵۴ ب.ظ
  • ۳۱ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

چرا کاغذ کادوها را پاره میکنیم؟

گاهی به سانتا حسادت می کنم

اینکه نه تنها به صورت غیر قانونی وارد شدن به خانه و کاشانه دیگران از داخل دودکش برایش مشکلی ندارد بلکه انتظارش را هم می کشند ، تازه کلی هم شیرینی مخصوص برایش میگذارند کنار که هیچ،

اینکه تمام سال برایش نامه می نویسند 

اینکه بدون نیاز به ویزا هرجا دلش می کشد میرود

اینکه یک ارابه پرنده با چندین گوزن خارق‌العاده دارد 

اینکه یک مخزن سرمایه بی نهایت برای گرفتن ان همه کادو هم دارد که هیچ ،

اینکه با ان همه شیرینی و شکر نه به وزنش اضافه می شود ، نه صورتش پیر تر می شود به تنهایی برای حسادت کردن به قلقلکم می اندازد.

نمیدانم چرا همه سانتا را در عین مشکوک بودنش دوست دارند......شاید چون فکر میکنند خیالی است و امکان ندارد .

شاید هم به خاطر تصور پدربزرگ بودنش باشد..

چرا سانتا باید پدر بزرگ باشد؟

مثلا بیاید و یکسال مرخصی بگیرد ، ان سال که جک پادشاه کدو تنبلها سانتا شد خیلی بامزه بود ، یا ان سال که گرینچ سانتا شد، حالا می شود برای امسال یکی دیگر هم با من موافق باشد سانتا را بازهم عوض کنند؟

مثلا نهنگ بگذارند.

به هرحال نباید به تکراری ها عادت کرد ، مگر نه؟ 

مهم نیست اگر هم تغییر ی نکند ، زمستان ها جان می دهند برای زیر خروارها کتاب دفن شدن ، برای ساعتها در کتابخانه ماندن، گوشه ای در پتویی ضخیم کز کردن ، غرق صفحاتی جدید از داستانی تکراری شدن .

هراز گاهی هم خیره به پنجره منتظر سقوط برف ماندن.

به همین خاطر با همه اینها را داشتن فکر کردن به هویت مشکوک سانتا و ارزو کردن برای نو پدید شدنش خیلی دور به نظر می رسد.

پ.ن: سانتای عزیز اگر این را می خوانی امیدوارم نهنگ تک شاخی باشی که توانایی باز کردن پورتال دارد تا برایم صفحات قفل شده را بازکنی در غیر این صورت لازم نیست از توانایی های خاص ات برای ورود غیر مجاز و کندوکاو و تجسس کردن در حریم شخصی دیگران، بقیه ، همه ومن استفاده کنی ، شب بخیر. 

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۴۰۴، ۰۴:۵۳ ب.ظ
  • ۲۱ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

فقط بمب ها شمارش معکوس ندارند.

چرخدنده های کوچکش مدام به سرعت پشت سرهم می چرخند ، می خواهم بتوانم از انها بپرسم به کجا می روند ...چرا اینقدر عجله دارند ، چرا ادامه می دهند ، چرا مراهم با خودشان می برند ، کاش میشد تنهایم می گذاشتند .

اما خیلی هم دور نروند...حوصله ام سر می رود ، نمی کشد....

ایا قهوه میل دارند یا چای؟

می شود به صرف کیک دعوتم کنند ؟ دلم می خواهد تک تک درو دیوار ان مخفیگاه مرموزشان را شناسایی کنم.

کاش میشد جوابی میدادند.....

اما من نمی توانم درک شان کنم ، انها هم نمی توانند قانعم کنند.

سعی می کنم تصوری بسازم تا بلکه پاسخی پیدا شد ، اما از همان ابتدا ....... انگار همه چیز تحریف شده باشد، فایده‌ای ای ندارد. حتی اگر جوابی پیدا کنم ، می ترسم دیگر جایی برای بایگانی کردن اش نداشته باشم .

گاهی این تمسخر امیز می شود، گاهی ارامش بخش .گاهی نگران کننده است و گاهی مایوس کننده .

اگر روزی تابستان و زمستان می توانستند باهم روی یک سکو برقصند، شاید همان فاجعه دروازه ex می شد.

اگر روزی موقعیتی شیرین اما غم انگیز را یاد اوری می کردم، شاید این لحظات بود .

اگر زمانی انقدر پیرو فرسوده شدم که با چشم بسته هم خردمند باقی بمانم، شاید همین روزها برایم دلگرم کننده بود .

اگر کمی عاقل تر بودم........شاید از پس تمام ان شاید ها برمی امدم.

او میگوید مگر چند بار زندگی کردی که اینقدر اینطوری میکنی.

دلم می خواهد بغلش کنم و محکم تکانش بدهم.

مگر چند بار می شود زندگی کرد که می‌خواهی ارام بمانم؟

مگر چه فرقی بین اینطور بودن ،انطور ماندن و این هاست که من درک نمیکنم...؟

هرچند بدون اینکه او بخواهد به اندازه کافی احساس سکون بودن دارم؛ فقط اینکه، او هم مثل همه انها انقدر دور است که لمسش رویا بماند.

میگوید خودت انتخاب کردی.

این جمله مدام در گوشم زنگ میزند. انگار چیزی را جایی جا گذاشتم ، بمانم با برگردم؟

میگوید باید به باز نویسی و باز خواهی باز اندیشی و باز پرسی و باز بینی بیشتر فکر کنم .

میگویم ایا میشود باز زندگی هم کرد ؟پس لطفا قبول کن انقدر وقت ندارم .

اما در ناخودآگاهی که مخفی است بیشتر از انکه تصورش را کنم در این باز ها و تکرارها چرخیدم.

چرا؟

می‌گفت گاهی برخی چیز ها اتفاق می افتند ، شاید نباید انقدر روی چرا ها گیر کنی ، شاید باید به نت بعدی گوش بدهی ، شاید باید به تصویر بعدی خیره شوی.

شاید معلول قبل از علت باشد ، شاید بعدش باشد . شاید علت اصلا نخواهد به موقع پیدایش شود.

شاید معلول اصلا دچار اینرسی شده.....

 .....شاید کلمه شاید شیرین باشد؟

برای همین استفاده کردنش اینقدر دلچسب است ،

برای همین اینقدر سر راهم سبز می شود.

برای همین نمی توان دورش زد.

پ.ن:نوشته بود دیدن بازتاب نور از لابه لای برگهای سبز در صبحگاه احساس رضایت خاطر می دهد،

می خواهم اضافه کنم ؛زیر شاخه درختان همیشه سبز در روزهایی خاکستری و مه گرفته ، احساس در اغوش بودن می دهد.

پ.پ.ن: پرودگارا خودت همه مان را حفظ کن ،

آینده خیلی ترسناک است و گذشته خیلی ناراحت کننده.

پ.پ.پ.ن: لطفا هیچوقت اعتیاد پیدا نکن ، از غریبه ها هم هیچوقت هیچ‌چیز قبول نکن.

برای غریبه خواندن اشنایان هم احساس گناه نکن.

پ.پ.پ.پ.ن: امیدوارم به زیبایی زنده بمانیم و بمیریم.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۰۸ ق.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
Thousand years

Thousand years

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۱۱:۰۰ ب.ظ
  • ۳۱ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

لانه ای ما بین لاله های نقره ای واژگون شده

سیل ...دوست خیره کننده من.

می دانم این روزها زیاد برایت می نویسم ...تقریبا جنگل ابی دیگر برگه سفیدی ندارد که رویش اسمت را ننوشته باشم . تقریبا جوهر های ابی ام به اتمام رسیدند. تقریبا ......تقریبا دیگر خیلی به بزرگ سال بودن عادت کردم.

انقدر که وقتی نیاز باشد مانع گریه هایم باشم، انقدر که وقتی حسی ناراحت کننده دارم آگاهانه فراموشش کنم ، انقدر که از انتظار داشتن ها و باید بی نقص بودن ها متنفر نباشم .

می خواهم بنویسم من تلاش کردم سیل .....برای همه انها....ولی راستش به این جمله باور ندارم، شاید من زیادی از نزدیک خیره شده بودم؟

پس....بیا و ان روزی که تصمیم گرفتی اینجا باشی بر بالای بلند ترین درختان کنار هم بنشینیم، همانطور که رقص بازیگوشانه نسیم شبانه را دنبال می کنیم و در نور ماه غرق می شویم، بیا و به من بگو ، کمی محکم تکانم بده و بگو....بگو ،بگوحداقل تو مثل همه اینها و انها نیستی ، ثابت کن که تو ، فقط تو هستی و من ،فقط من.

فکر میکنم ان شب بدون کابوس و پریشانی  شاید هم با دلی پر از رویا خواهم خوابید. ان وقت صبحش را با ارزوی رفتن بیدار نخواهم شد...{البته این راهم در نظر بگیر این فقط یک احتمال است شاید انقدر هیجان زده شوم که باز تکانشی عمل کنم} 

پ.ن: ممنون...که دیشب امدی و از گمشدن در رویا نجاتم دادی . کاش میشد بیشتر نگاهت می کردم ، مثل همیشه شادی کوچک من خیلی بیش از حد برایم محو بودی .

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۳۹ ب.ظ
  • ۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

قلبهای شکسته ترمیم نمی شوند.

همهمه ها،نجواها،زمزمه ها، خورده شیشه ها ، زخم ها . همه در یک چرخه تکراری گیر افتاده اند.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۱ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۳۹ ب.ظ
  • ۲۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

مثل تمام خاطرات مه گرفته

حپظخ ظه صج وبسبس،ضبست ضبست وبسبس سص سثه ذپع جبسجژخبس.چگس حپظخ وبسبس.باثخپجبظخا رثضث چهپثا،بت جثبوت بژپجتامجثست جث بسجعخ.ذایت خنغثص ژپسخ چپس،ژپسخ ژپجظخث،رثضث چصجث جفجمت وصسب باث هشجعخبس چجپصا باث عپس،چجپص وصسب جع ژثیث ظژخ جظخ،رصج..رصج....رصجظثی...رصجاب..رصجخپ...رصجاج...

رصججبتج وت اثسجبظخبس؟حظ رصج...

جهص جثب سصثج رثضث چثعخص جض ثو چجخیجن بچپس رصج ضیجی چپسبع صج سجعخا؟نفجپخ عسب پ آنجثظت عسب پ تاظجب حبسجصث خج جثب جژصثب رثضث خپس وت آثخپجبظخاخغپص وبا.

ژبست سجص جظخ وت رقپص خاجا جثب اسخ ابخکصجثب یزکت چپسا.

زجیج اثسجبا چصجث جبتج آب تب چژعث جض تاجب چنثت جا.

زجیج آب چجثس ضپسخص ژپسا صجژمت وبا. نچی جض جثبوت لصن عپا.

چجثس چت ظقز چصهصسا.

استفان می گفت هروقت لازم باشد گربه ات مانع می شود ، فکر می کنم الان هم یکی از همان ها آمده به نجاتم . به نظرم انقدر شنیدن صدای تایپ کردن پنجه هایش روی این صفحه آبی آرامش بخش بود که دلم نیامد جلویش را بگیرم .

میل و رغبتی هم برای پاک کردن نیست..نه در حقیقت توانش نیست .

به هرحال دست هایی که به رز و شامپاین آغشته اند با پ_ر نمی نویسند ، شاید برای همین همیشه نقطه هایش را فراموش می کند؟ چطور می خواهد شروع را پیدا کند؟ برای همین ، همیشه پر اضافی داشته باش.

اما ایا واقعا لازم است بیش از این؟

تمام این مدت این واقع همان توهم خوشحال کننده ای بود که حالا شکسته.

دیگر کافی است.

برای هردو و همه ما.

به قولی هر طور شما بخواهید عالیجناب ، حالا پر و پرهایت را بچرخان . ادامه این داستان را بنویس.

 

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۱ آذر ۱۴۰۴، ۰۱:۴۶ ب.ظ
  • ۲۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments

در دشتی از لیسیانتوس من سالهاست دفن شدم

من در قلب هیچکس جا نداشتم ، تمام این مدت ...پس من چه بودم ؟ حتی داشتن یک ارتباط خونی هم برای من کافی نیست.

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۴، ۱۰:۱۴ ب.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

برای یک پایان خوش

انجام بعضی کارها ضروری است .... مهم نیست همیشگی باشند ، اغلب باشند یا برخی اوقات.

ضروری بودن ضرارت ها نمی گذارد در مورد بقیه اش خوب فکر کنم ، تمام حواسم می رود روی نحوه انجام دادنش .

درست مثل الان . 

من دارم جوهر بالا می آورم ، و این ضرورت لحظه حال من است . همیشگی نیست ..فقط گاهی اوقات نیاز دارم این مرحله را پشت سر بگذارم. همین.

توضیح دادنش خسته کننده است اما....چون این هم بخشی از این کار است من به نوشتن ادامه می دهم .

تمام جوهر سیاهی که در خونم جریان پیدا کرده بعد از گذشت این مدتی که نمی دانم چطور می شود محاسبه اش کرد درون قلبم تجمع می کند ، آن وقت جریان خونم انگار برعکس شود ، احساس سردی مرموزانه از ته ذهنم تمام افکارم را منجمد می کند ، احساس زنده نبودن می کنم. انگار فقط متحرکم ، بی اراده  بی فایده . وقتی ظرفیت قلبم پر شد این جوهر های سیاه به دلم سرازیر می شوند ، راه حلقم را می گیرند و آرام آرام می خزند تا از دریچه چشمم به جهان راه پیدا کنند. آن وقت با موفقیت نامه های که می نویسم را لکه دار و خنده هایی که به زور می کشم را بی معنی می سازند.

برای همین لازم است . قبل از رسیدن به آنجا باید جلویش را گرفت .

با تمام توانم سعی می کنم به نوشتن ادامه دهم اما لرزه های بدنم آزاردهنده مانع ام می شوند.

لرزه هایی که از همان قلب سرچشمه می گیرند و تا مغزم را تکان می دهند.

می خواهم فکر کنم این سیستم محافظتی قلبم برای حفاظت از من در برابر غرق شدگی در این سیاهی هاست.

اما راستش را که نمی دانم.

لونا ، آکیرا و چشایر اشاره می کنند که اشکالی ندارد،که آن ها هم گاهی خز بالا می اورند، که آن ها هم گاهی بی دلیل موهایشان سیخ می شود ، گاز می گیرند ، چنگ می زنند.

می خواهم اشاره کنم که اگر خیلی مطمئن اند چرا فقط اشاره می کنند؟ چرا حرفش را نمی زنند؟ یا حداقل برایم نمی نویسند؟ اما من در اشاره کردن ها و مقیاس گرفتن‌ها خوب نیستم ، بنابراین همینجا نشسته ام و سعی می کنم کمی بیشتر جوهر بالا بیاورم.و این به اندازه کافی عذاب آور هست ...می دانی در حقیقت خود کلمه بالا آوردن به نظرم خیلی زیادی زیبا است اما انجام دادنش به همان اندازه زجر دهنده است. آن مزه تلخی که ته دهان آدم می ماند و هرکار می کنی رهایت نمی کند، تمام این مدت نشسته ته لبخند هایم ، هرچقدر هم شیرینی می خورم فایده ای ندارد. چرا؟

چشایر می گوید حالا که اینکار برایت تلخ است چرا شیشه ها را نمی شکنی ، شاید باید  ؟لونا اضافه می کند به این حس عجیب چسبناک کمی کمک کن ، کمی گریه کن کمی داد بزن 

ادامه می دهم دراما ساختن لازم ندارم ، زندگی ام به اندازه کافی دراما دارد. شاید باور کردنش برایتان سخت باشد اما جارو کردن تمام آن خورده شیشه ها ، ترمیم دوباره سفالها ، پاک کردن اشکهای خشک شده و خواباندن ورم چشمهای پف کرده ، دوباره تظاهر به بودن آنچه نیستی آنقدر خسته کننده است که حتی نمی خواهم این روند را تصور کنم .من زیادی برای انجام آن تنبل ام.

 دراین بین آکیرا سختکوشانه تلاش کرد و انبوهی از  کتابهایی برایم آورده بود تا پشتشان سنگر بگیرم و چشمم از آن همه  به ست افتاد .

یادم آمد که چطور در چنین مواقعی به طوفانی از شن تبدیل می شد و در آغوش بزرگ کویر خودش را پنهان می کرد تا از نوازش های گرم آفتاب لذت ببرد. کاش مرا هم می برد و جایی آنجا ، جا می داد...چه می شد؟

امیدوارم بودم روزی بعد از گمشدن در خرابه های گیلگمش درتمام آن مسیر ....از صحراهایی که آنقدر عاشقش بود تا کاخی که عمیقاً ازش بیزار بود  مدتی چادر نشین شوم .... تا شاید در غروب‌های سرخ آنجا ، در آن لحظه که تمام کویر همرنگ طبیعت آتشین و موهای شعله ورش بود ، به یادش باشم.

اما همانطور که می گفت انسانها خیلی دیوانه اند ، بار دیگر نشانم داد چقدر اعتماد کردن به اینها احمقانه است اما...اما خوب شکاک بودن هم ابلهانه است. بی دلیل صدایی در ذهنم نجوا می کند تا هنوز زود است تا هنوز دیر نشده تا هنوز می شود اما ادامه اش را نمی شنوم ...از من چه می خواهد؟ نمی خواهم ادامه اش را پیدا کنم . ترجیح می دهم به پنهان شدن در کتابخانه ذهنم و را زدن به پنجره بزرگ کرد و بخار گرفته اش را بزنم تا موج های به ساحل نشسته را بشمارم.

آکیرا هم ثبات ندارد  ، از اینکه اجازه داد تا دوباره در این کتابها ی دوست داشتنی خاک خورده ام مخفی شوم پشیمان است ، یعنی آکیرا قابلیت ذهن خوانی داشت و من نمی دانستم؟

به تمام نا تمام ها و شروع نشده ها و ادامه نیافته ها اشاره می کند و پنجه می کشد.

آکیرا نمی داند همینکه هنوز  در این واقع هستم چقدر سخت است چه برسد تا آنجا بودن.

وقتی آرام و بی صدا می نشینی حرف می زنند که شاید چیزی ات شده و هستی و شد کردی..؟

اگر هم بخواهی هیجانت را نشان دهی عجیب غریب صدایت می زنند و وا این چه شد کردی ؟

پس...فقط....کاش می شد این گربه های دوست‌داشتنی مرا اینقدر بیگانه صدا نمی زدند..نه مثل همه این آدمها.

.....

پ.ن: در بین سرخس های طلایی محصور شدن خوب است اما دلم برای دیدن آسمان آبی هم تنگ می شود .

پس.پ.ن: من زیادی لوس شده ام ...یعنی این گربه ها زیادی لوسم کرده اند....

با اینکه روزهای سرد کوتاه ترند چرا همچنان اینقدر طولانی کشیده می شوند؟

پس.پ.پ.ن: زندگی به عنوان یک سگ پیشخدمت چگونه است؟ خیلی شلوغ ، خیلی سنگین.

آیا دلیل موجه ای است برای دست کشیدن ...؟...نه ...نمی دانم.

مهم نیست .... در آخر مهم نیست گربه ها چه کنند همیشه مقصر یک سگ است.

امیدوارم این سگ هرچه زودتر هاری بگیرد .

قبل از اینکه زنده زنده درون دیگ جوش پوستش را بکنند.

زودتر .

آیا این کافی است؟