Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۴، ۱۰:۰۱ ب.ظ
  • ۵۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۵ : Comments
  • : Categories

روشن ، جوشان ، و هرچه که به این قاعده بخورد .

آرزو کردن برای یک پایان خوش.

غرق شدن در آسمان .

سقوط در عشق 

تلاش برای ماندن 

ثبات احساسی ام را گم کردم ...نمی دانم کجا رفته ، کجا گذاشتمش ....شاید هم چشایر اشتباهی جای کوکی خورده باشد اش.....

این روزها به این فکر میکنم چقدر می توانم خودم را پشت کلمات پنهان کنم ، چقدر می توانم خودم را در آنها منعکس کنم و تا چه حد اجازه دارم از این سقوط در مرکب لذت ببرم...

تا کی می توانم با چشایر به پشیمانی ها و حسرتهایم بخندم 

تا کی می توانم در روزها بارانی در آغوش لونا جمع شوم.

تا کی می توانم تحمل کنم آکیرا به واقعیت من راه پیدا کند و توهماتم را ببلعد تا نجوایی نشونم....

تا کی باید منتظر سیل بمانم تا برگرد 

تا کی می توانم از رقص با سایه ام لذت ببرم 

تا کی می توانم از شوق در آغوش باد بلرزم

تا کی می توانم زیر نگاه آفتاب احساس قدرت کنم

تا کی می توانم با ماه بخوانم...

تا کی .....

چشمانم را که می بندم همان ساحل را می بینم ، همان آبی بی کران ، همان دریای من....منتهی به اقیانوس .

نقطه شروعی بوده یا پایان ؟ سرنوشتم مرا به سویش می خواند . احساس پیچیدگی می کنم.

آرزوی کودکی ام این بود همه شان را کنارهم داشته باشم .....روی صندلی کنار باغچه باغ آرایی اش را بنشینم و نظاره کنم ، صدای خنده هایشان بین بوته ها ، قایم موشک بازی کردن هایشان لابه لای درختان توت و آلو...رقص نور در چشمهای قهوه ای ، کاراملی و خرمایی شان .... غش و ضعف کردن برای نیم رخ های بی‌نقص شان.

دنبال کردن رد پاهایشان.

سربه سر گذاشتن خروس سیاه و مرغ های قهوه ای...

لوس کردن گربه خاکستری...

دلم برای آن روزها تنگ شده ..برای آرامش آن لحظات...

حالا درون طوفانم یا باتلاق.....؟

مهم اصل مطلب است و آن این است که مار ماده چیزی جز نیش زدن و بلعیدن نمی داند...

دلم نمی آید این را اضافه کنم حساب مار سبز و سفید جداست...این مار هفت خط است.

آمده لب می زند تولدت مبارک....حالا باید مثل بیست و خورده ای سالها رفتار کنم؟ مگر طفلکی ها چطور رفتار میکنند که من باید؟ 

به هرحال از این موجود چه خیری رسیده که تبریک هایش باید ؟ بیشتر حس تنفر میکنم .

او می‌گوید باید این معصومیت کودکانه ات را کنار بگذاری..هردویمان خوب می دانیم این تو نیستی.

جمله قشنگی است ...اما چه کسی می تواند جرئت کند من من را توصیف کند؟ 

حتی من هم خودم را خیلی به یاد ندارم . می دانم در آینده هم خیلی بیشتر به یاد نخواهم داشت...مشکلی نیست برای همین می نویسم...

ولی راستش را بخواهی بین این همه ...کسی که حقیقتا بیشتر از هرکسی از او متنفرم خودم هستم.

اگر به گذشته برگردم اولین کاری که میکنم این است خودم را خفه کنم بعد هم بقیه اینها را...

آینده؟ ...خوب خیلی خوب می شود اگر اوهم مرا خفه کند...البته روشهای بهتری هم هست ولی می دانی ..در خفه کردن معمولا ترس و تقلای بیشتری است....

در آب خفه شدن درد و سنگینی بیشتری دارد تا از بی هوایی خفه شدن....

همچنین زیر آب ماندن آرامش بیشتری هم دارد....

البته اگر آب جاری باشد و مواج که چه بهتر...ولی اینطوری بیش از حد درخواست کردن می شود .

ربطی ندارد ولی تابستانها جذر و مد دریاهم بهتر است و جان می دهد برای رقصیدن در اعماق .

تابستان خاص است چرا که یکی از همان حداقل ها ست برای من...

هرساله تابستان دوباره و دوباره عاشق سبز بودن می شوم ، عاشق برگهای یاقوت نشان ، آن صدای زنگ مانند ملایم جیرجیرک ها ، عاشق انعکاس نور زیر بال سنجاقک‌ها.

عاشق نسیم نیم روزی تابستان ....

تابستان باعث می شود احساسات ام تحریک پذیر تر باشند . هر تابستان می فهمم چقدر بیشتر از قبل عاشق کتابخانه کوچکم هستم ، عاشق آن نامه بازی هایی احمقانه ای که داشتیم . عاشق آن کتابهای خاک خورده ...عاشق رقص سایه ات ، پرده های سفید و نسیم افسارگسیخته آن روز سانحه..

گاهی فکر میکنم خیلی احمقم که همان ابتدای کار دوباره برگشتم....یا برو یا بیا عزیزم چرا اینطوری؟ ....شاید هم تقصیر پزشکی است که قلبم را دوباره به تپیدن وا داشت ....می خواهم کمی خودخواهی کنم و بگویم شاید هم تقصیر تو واوست و همچنین همه آنها .....خیلی وقت است در دلم مانده که فریاد بزنم...احساس میکنم این مثل نوعی پیشگیری عمل خواهد کرد.....و احساسات من خیلی قوی است می دانی دیگر...؟ 

چرا این مهم است حالا چون نمی شود از این چشم پوشی کرد که احتمالات زیادی هست که من نبودن در آنها تاثیر مثبت زیادی دارد...

احتمالات زیادی هم هست که برعکس نوشته شدند...

می خواهم خودخواه باشم و بگویم مهم نیست چقدر سیاه بختی به بار آورده ام روزی مفید بودن را هم تجربه میکنم....جایی کسی باید باشد که بتوانم برایش هرکاری کنم و او آسوده تر باشد .

کسی باشد که بین صحبتهای احمقانه ام در باره یک دوست داشتن باران و شیرکاکائو یا انتخاب شدن توسط رنگ بنفش و ذوق داشتن برای دیدن بازتاب نورهای شکسته شده از من نپرسد چرا الکی اینقدر ذوق و هیجان دارم یا طوری نگاهم کند انگار زیادی زیاده روی میکنم یا فکر کند خل شده ام یا ندید پدید تشریف دارم چون بی دلیل حتی ترکهای دیوارها هم برایم جالب و خواندنی است و لبخند گشاده دارم ....

یا مشکل دارم که ثانیه ای از همه متنفر و گوشه گیری میشوم و بعد ناگهانی دوباره می خندم و وسطش دوباره گریه ام در می آید چون ناراحتم و بعد دوباره خنده ام میگیرد.

کسی باشد که وقتی از عصبانیت می خندم یا از سردرد یا از نفرت تفاوتش را متوجهش شود...چنین فردی بهترین دوست من خواهد بود .

کسی باشد که بتوانم جلوی سقوطش را بگیرم....می خواهم بگویم اگر آخر کار بگذارد کار اش را هم تمام کنم یا بلعکس خوشحال تر هم می شوم ولی فکر میکنم شاید در آینده یا گذشته کسی فکر کند دوباره دارم زیاده روی میکنم.

به هرحال اینها همه احتمالات آن ..حتی اگر تنها نیم درصد باشد بازهم احتمال زیادی است .

هرساله که می‌گذرد درها بیشتر پیدایشان می شود ...همچنین به حجم توده ها هم اضافه می شود اما خیلی چیزها را می فهمم و برای خیلی چیزها کنجکاو می مانم .

خوشحالم که زنده ماندم و آرزو میکنم برای یکسال بیشتر زنده ماندن . در حقیقت از تبریک های تولد متنفرم و به جای آن صداقت آغوشی گرم را بیشتر می پسندم .

پ.ن : او می گوید بپر اوج بگیر چیزهایی که من دیدم را ببینم آن هایی هم که ندیدم ببین ، جاهایی که رفته ام برو ، آن جاهایی هم که نبودم برو و فتح کن هرچه که جلو تر بروی پرواز کردن لذت بخش تر است ، هرچه بیشتر اوج بگیری بیشتر میبینی .....

می گویم می شود روی ابرها برای استراحت بخوابم ؟

می خندد اگر آرزوی سقوط داری 

میگویم بعد که سقوط کردم چه کنم

می‌گوید بالهایت را بازکن چشمهایت را نبند....دوباره اوج می‌گیری.

اولین بال زدنها همیشه سنگین و سخت و طاقت فرسا بوده اما در ادامه به پرواز دل می بندی....

می خواهم گریه کنم.......من حتی توانایی کندن میشه نیش اینها را ندارم چه رسد به خفه کردنشان بعد......بعد....واقعا می توانم؟ 

خوب این لکه آبی الان پریده ...حالا سقوط صعود یا نهر خواهد کرد؟

پس.پ.ن:از کیبورد هوشمند مجهز به تصحیح خودکار متنفرم .....جمله بندی جملاتم را بهم ریخته.

Notes ۵
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۴، ۱۲:۳۰ ق.ظ
  • ۳۴ : views
  • ۰ : Comments
  • : Categories

خوابم نمی برد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Notes ۰
Write Your Comment
بدون وارد کردن رمز عبور، ارسال نظر تنها به صورت خصوصی امکان پذیر است.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۴۰۴، ۱۲:۰۶ ق.ظ
  • ۲۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

گزیده هایی از تو بودن بی انتها ست

میگویی صبرکن هنوز لذت رقصیدن آزادانه زیر نور ماه را نچشیدی 

لذت آزادانه بین بوته های رز در نیمه شب آواز خواندن

لذت آزادانه با صدای بلند در همهمه پر جوش خندیدن 

لذت آزادانه خودت بودن ، آزاد بودن.

می گویم زندگی و جهان ما از هم متفاوت است ، انگار تو آن سوی آیینه ای و من این طرف .

این چیزهایی که تو میگویی برای من وارونه اند .

لذت در زیر ماه رقصیدن نه بلکه با ماه شعر سرودن است .

لذت در بین بوته رزها خواندن نه بلکه با رزها در آغوش باد رقصیدن است .

لذت در آن هیاهو پر صدا نیست ، نه دران جوشش هیجانی پر از همهمه....

لذت در سکوت آغوش اشنایی فرو رفتن است.

و درمن بودن لذت نیست ...من بودن مجموعه ای از رازهای از یاد رفته و خاطرات فراموش شده است ..باعشقی که همچنان می خواند بی آنکه منتظر چرا اما و اگر و دلیل هایش برای عشق بودن بماند.

بعضی صدایش می‌کنند حماقت ، محدودیت ، اجبار ....

من صدایش میکنم خودم.

برایم مهم نیست که دوسم داری ولی برایم اهمیتی هم ندارد چه چیزی و یا چطور و چرا ...

این احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن است که برایم جالب تمام می شود.

فکر میکنی سربه سرت میگذاشتم ولی من جدی بودم.

من بودن حتی برای من هم سردرگم کننده است ، درهای زیادی در راه رو های ذهنم کشیده شدند ،قفل خیلی هایشان را ندارم ، خیلی هایشان را شکستم ، خیلی هایشان را مهر و موم کردم ، خیلی هایشان را پوشاندم ، خیلی هایشان را فراموش کردم ، خیلی هایشان را به فروش گذاشتم ، خیلی هایشان را قرنطینه کردم .....

حالا تو ازمن می پرسی برای کریسمس امسال قهوه ای بپوشیم یا سفید....

ترجیح میدهم به این فکر کنم خون آبی زیباتر است یا قرمز ، خرچنگ جذاب تر است یا مرجان.

هرچند ربطی ندارد اما دقیقا چون ربطی ندارد این را می نویسم .

دغدغه من زنده ماندن است و تو زنده بودن...برای همین صحبت با تو بیشتر عذابم می دهد....برای همین از دستت فرار کردم ...برای همین دیگر نمی خواستم ببینمت.

تنها چیزی که برایم مانده عذاب وجدان است و عذاب روان...

انگار حتی اینجا هم آن قربانی نفرت انگیز ماجرا تو بودی و من دوباره همان شرور دیوانه...

ولی مشکلی نیست همه چیز خوب است به جز آن چیزهای کوچکی که گفتم ....

وقتی زنده ماندم هرشب و روز طوری این دیالوگ‌ها را خواهم خواند که باور کنی من از همان ابتدا ، همان ابتدای ابتدا از همه تو و آنها و ایشان و شما و خودمان متنفرم بودم و بعد...مثل یک احمق نفرت را عشق خواندم.

دوستدارم ببینم آن موقع هم مثل خاطرات محو شده ام آرام صدا میزنی عزیزم یا با من نمایش کوچک را ادامه می دهی.....

می توانی تا آخر تماشا کنی؟همه اش را تماشا کنی؟ 

به هرحال تو هیچوقت پشت صحنه را نمی بینی.

پس.ن: میگویی دست از مقاومت بردارم که چیزی جز اصطکاک بیشتر نیست ...درحالی که تو حتی اینجا نیستی و من خیلی وقت است صدایت را هم فراموش کردم.

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۴۰۴، ۱۲:۳۴ ق.ظ
  • ۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

My little soda pop

You are my little secret, rose, candy and my big part of hope, I wish you was real or I was fictional. Anyway

💋cale

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۴، ۱۱:۲۳ ب.ظ
  • ۳۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

رد سوختگی

آسیل...

انسانها موجودات خیانت کاری اند، پیچیده ،مرموز ، حریص ، خودجوش ، از درون گرفته...اره؟ اره ،حتما تفاوتهایی هم باهم دارند ، البته که دارند ، مثلاً بعضی هایشان حریص ترند ،بعضیهایشان ترسو تر ،بعضی هایشان کثیف ترند ، بعضی هایشان دست نخورده تر ...اما سرو تهش همسان اند ، همان‌قدر کثیف ، همان‌قدر عجیب ، همان‌قدر بدبخت و احمق و ترحم برانگیز ، خیانتکار و دروغگو و دورو....چرا؟ چرایشان را حتی خودشان هم نمی دانند ، آخرشم می اندازند تقصیر غریزه و بقا و عقده و فوبیا و افسردگی و .... خلاصه همه چیز و همه کس جز خودشان ..چرا خودشان باید؟ به همان دلیل بر عکسش می گویند که نه خودشان نباید اتفاقا دیگران باید.

برای همین ...انسانها به درد نمی خورند ..سرو ته شان را بهم بزنی چیز خاصی پیدا نمی کنی ، هیچ چیز .

خودشان هم نمی دانند چه می خواهند ،چه نمی خواستند و چه باید می خواستند ...اما یک چیز را خیلی خوب بلد هستند ...حدس بزن ..

خیلی خوب یاد دارند دیگران را به خاطر خودشان پایین بکشند .

مهم نیست حتی اگر خودشان هم نتوانند صعود کنند ، دیدن اینکه بقیه پایین تر از آنها سقوط می کنند برایشان آرامش بخش ، امید برانگیز و شاید دلگرم کننده است؟

عاشق انسانها شدن فایده ندارد ، مثل این است عاشق عنکبوت باشی...شاید هم حتی بد تر ... عنکبوت ماده بعد از بارداری نر را می بلعد و بچه عنکبوتها پس از به دنیا رسیدن مادرشان را اما انسانها چطور؟ خوب روش شکنجه متفاوت تر ، خلاقانه تر و البته به یاد ماندنی تر است چون عقل دارند ...هرچند به نظرم این نقشه مرگ از پیش تعیین شده عنکبوتها و بازهم ادامه دادنشان برای تشکیل یک خانه موضوع حماقت آمیز تر و ترحم برانگیز تری است ولی خوب مغز انسان بزرگ تر است ، قاعدتاً داستان‌هایی که می سازد کلیشه ای تر و ماجراهای مرگشان احمقانه تر است ...

برای همین هرگونه ارتباطی با انسان ها داشتن احمقانه است سیل.

تا همین چند وقت پیش خودم را مجبور می کردم همه شان را دوست داشته باشم ولی این روزها پنهان کردن خشم زیر لبخند سخت تر است ...پس زدن زمزمه های شوم هم کند تر شده. پس چه می توان کرد ؟ 

باید آدم پیدا کرد..نمی خواهم خبر بدی برایت بنویسم ولی آدم پیدا کردن خیلی سخت است سیل.

آدم ساختن.....؟ مسخره است...خودت می توانی تغییر کنی ولی تلاش برای تغییر دادن دیگران ؟ چیز خوبی است ولی مسخره است .

ترجیح می دهم به من بگویی چند روش برای خفه کردنشان پیدا کنم که هیچکدامشان شبیه دیگری نباشد

می بینی؟ حتی من هم آدم نیستم.چقدر کثیف ام.

شاید برای همین بود که گفتی آینه ها را بشکنم.

ولی راستش را بخواهی من هنوز هم هراز گاهی دلم برای جسدی که آن شب از آن طرف آیینه در آغوش کشیدم تنگ می شود ، بغل کردنش حس خوبی داشت ، گرم بود ...با اینکه  جسدش سرد بود..ولی آغوش امنی داشت ، با اینکه بی دلیل گریه می کرد ، با اینکه نمی فهمیدم چه چیزی زمزمه می کند ولی حس می کردم همان‌قدر که من در اغوشش دلم برایش تنگ شده ، دل او هم برای من تنگ بوده...

برای همین از شکستن آیینه ها دست کشیدم ، منتظرم..شاید دوباره ببینمش؟ 

ولی اوهم دیگر نیامد مثل تو سیل... 

تو هم از وقتی خنجر دستم گذاشتی و رفتی دیگر نیامدی...خیلی ناراحت کننده است . من هنوز هم هرشب روی همان تپه پر از گل های کوچک آبی می نشینم تا تو باشی و بیایی.....ولی نیستی.

چه می شود کرد؟ من هنوز هم تورا به همه آن انسان ها ترجیح می دهم. 

به آدم ها چطور؟

راستش تنها آدمی که دیدم تا حالا آنقدر دوست داشتنی بوده که خیلی وقتها اورا به تو ترجیح داده ام ولی اینطور نیست که قید تو را بزنم ...

در هر صورت فراموش شدنی نیستی.

دلم می خواهد بپرسم من چطور ولی نمی پرسم چون می دانم احمقانه است و تو جوابی نمی فرستی.

شاید بخواهی بدانی اصلا چرا چنین چیزی برایت نوشتم .

سیل، تاحالا شده چیزی را خیلی بخواهی و نداشته باشی و نتوانی کاری اش هم کنی؟ این برای انسانها زیاد اتفاق می افتد ، شاید بپرسید از کجا مطمئن می شوند چه چیزی را می خواهند وقتی خودشان هم نمی دانند...خوب یک طوری به غریزه و احساس ربطش می دهیم ، به همان عقده ها و افسردگی ها و طمع ها..

خوب همه اینها به سردرگمی ها و شکستها ی انباشته شده اضافه می کند از یک جایی به بعد درون انسان می شود خار زار :)

و اینجا انتقام شروع می شود ، از چه ،چرا ، چطور و اینها بماند.

این درد سازش نمی کند.

لرزشهای تنم بیشتر شده. احساس می کنم مشکلی با قلبم هست ، بعد از هربار یخ زدن یک لرزه کوچک و هست و بعد پست لرزه های کوچک روی افکارم. شاید همه شان نه ولی بیشترشان موج منفی آزاد می کنند.

من کافی نیستم سیل؟

من کافی نیستم سیل.

من کافی نیستم سیل!

این به تنفر بیشتری دامن می زند. چشایر مجبورم می‌کند نفس عمیق بکشم ، آکیرا شبها برایم داستان می خواند و لونا مطمئن می شود خلوتی برای گریه کردن داشته باشم .

تلاش می کنم عادی رفتار کنم ، همه تلاشم را کرده باشم .....اما در انتها....انتها را دیدی؟ حتی من هم هنوز انتها را ندیدم ...پس چرا اینقدر می ترسم؟ 

اری.

قرار است از این به بعد از چیزی نترسم.چیزی برای ترسیدن نیست .

نه من به انتها رسیدم نه تو...نه تعدادقفسه های کتاب خانه ام نه مقدار احساساتی که داشتم .

پس ترسیدن کار بیهوده ای است باید مثل یک نهنگ درون شان شیرجه زد .

می خواهم این را بدانی ..من ادامه می دهم.

پس.ن:در زندگی بعدی امیدوارم همه چیز به طرز دلگرم کننده ای عالی باشد.......همه چیز، از همان ابتدا ، از همان وقتی که می روم  که اولین بار بالهای فرشته را  می بینم .

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۵ تیر ۱۴۰۴، ۰۷:۱۶ ب.ظ
  • ۳۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

گل آبی

 کسی بود که اسم اش یادم نیست ولی خودش را چرا‌‌‌

حالا این یا از فراموشی من است که ناگهانی شدت گرفته یا اینکه از افسون خود آن فرد؟

برای من مثل یک گل آبی بود ، زنده ولی مصنوعی به نظر می رسید ، زیبا و تیغ دار اما شکننده ، خوش رنگ و بو و....وابسته.

زیبا بود ...خیلی زیبا بود ، حتی وقتی از خشم گریه می کرد

دوست داشتنی بود ....حداقل برای من‌.

هروقت می نشستم پای حرفهایش دلم برایش تنگ می شد..‌

برای خودش که زمانی خوشحال بود ، بدون آن همه غم ، بدون آن همه درد ، بدون آن همه زخم . تصور می کردم زمانی درجایی ...شاید به طور کاملا اتفاقی ما از کنار هم رد شده باشیم حتی برای یک ثانیه و آن روز بی اهمیت زمانی بوده باشد که او ..حداقل او خوشحال بود . 

خیلی اهل گوش دادن به موسیقی سنتی و فارسی  نیستم حالا بگذار بگذریم از اینکه به خاطر حس عدم تعلق است یا پشیمانی هایی که نفس کشیدن اشان را هر لحظه روی پوستم حس می کنم...

اما موسیقی هست که هرچند نه کامل اما نصف و نیمه مرا یادش می اندازد .

این موسیقی برایم خاص است نه تنها به خاطر او ...بلکه به خاطر کسی که مرا در این آهنگ تصور می کند....

حالا من هم نصف و نیمه او را در بین بعضی از این متنها تصور می کنم......

این فرد جالب و دوست داشتنی همیشه با لبخند تلخ و شیرین منحصربفرد اش می گفت 

گاهی مهم نیست چقدر تلاش می کنی عزیزم ، قرار نیست همه چیز خوب باشد ... حداقل نه همه کس .

امروز چندین ساعت که نه...چهار پنج ساعت پایه کار و مشغول آشپزی بودیم تا به افتخار پیروزی جشن کوچکی داشته باشیم ، تقویتی باشد برای رودررویی با جنگ خودمان.

اما نتیجه اصلا خوب نبود ، من می گفتم شور شده ، نظرشان این بود که اصلا بی نمک است . فکر کردم ادویه زیاد ریخته ام ، گفتند هیچی حس نمی کنند از عطر و طعم اش اتفاقا ، تازه خیلی هم داغ بود و به گمانم چند نفرمان سوختیم ولی کسی به رویش نیاورد...

قرار بود شادی بخش و مسالمت آمیز باشد ولی شد همنشینی با این ها.....

چطور می شود این ها را پاک کرد....

در تمام این دوازده روز سردرد های من یک لحظه هم کوتاه نیامدند.

هر روز دردش از قبل بیشتر می شود ولی کمتر نه.‌

هیچوقت فکر نمی‌کردم کسی باشم که از ناراحتی سردرد بگیرد...خوب زندگی نشانم داد پتانسیل اش را دارم....خیلی هم دارم.

هرچقدر هم کسی را بغل کنم یا مسکن بخورم آرام نمی گیرد..چطور قرار است بگیرد وقتی تمام فضای من غرق در  پونه است....

این چند روز آنقدر لبخند زده ام که فکم آزرده شده....خشمم را حبس کردم و سرم حالا به جوش رسیده...فکر کنم؟ شاید هم فقط به روغن امده؟ نه.....نه نه نه ..کسی مغز سرخ شده دوست ندارد.

این باعث می شود بخواهم برایتان داستان لی لی و گل سفید کوچکش را تعریف کنم ...بیا از این هم بگذریم و برگردیم سر گل آبی ام...

اری ..وقتی داشتم به زور چند لقمه داخل دهانم می گذاشتم یادش افتادم ، یاده لبخند کج و نگاه تاریک و زمزمه های تلخش .

انگار می توانستم بازهم ببینمش که دستم می اندازد ببین ، هیچ چیز خوب پیش نرفت همانطور که برای من نبود ...برای توهم نمی شود؟

ولی آیا واقعا هیچ چیز خوب پیش نخواهد رفت ؟

پس چرا گرده های طلایی همچنان شناورند ...

پس چرا ستاره پاییز همچنان می درخشد

چرا ماه مه زده همچنان زیباست و چرا غروب‌ها همچنان اینقدر دوست داشتنی و تنها به نظر می رسند.

همه اینها همچنان خیلی خوب پیش می روند ، چرا من و تو نتوانیم ؟

گل آبی من خیلی دور است ، خیلی دور تر از آنکه اسمش را به یاد بیاورم یا به آغوشش بکشم....ولی همچنان اینقدر نزدیک ام هست که تک تک حالاتش را یادم باشد....

این هم خوب پیش می رود .......

پس ......اری ....همه چیز خوب پیش خواهد رفت ..همه چیز .

پس.ن:ضمنن اگر قرار بود خوب نباشد من با هیچکدام از آنها آشنا نمی شدم ...هیچکدام ...

این پیوند بین ما {هرچند اگر فقط من به خاطرم بسپارمشان ، یا من خاطره ثبت شده آنها باشم و خودم فراموشش کنم...}نشان می دهد که چقدر همه چیز خوب پیش می رود حتی برای ما.

پ.پ.ن:چشایر اصرار داشت این را اضافه کنم.....

"همه چیز همانطور که باید پیش می رود "

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱ تیر ۱۴۰۴، ۰۸:۴۹ ب.ظ
  • ۴۳ : views
  • ۱ : Comments
  • : Categories

آنی دام

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید