Utopia

امید رویایی بیدارکننده است.

я не онa, я не он, Я не ты, я просто я

Мне грустно.....

Я на некоторое время исчезну в своих мыслях.....

Сейчас я ненавижу всё, даже Чешир.....

но шоколад всё равно люблю......

 

В следующий раз, когда вернусь, наверное, напишу о пляже...

 

 

Сноска: Я ненавижу песочные часы Арии... почему золотой песок должен ограничиваться песочными часами? .....

 

 

 

cheshiere Mss

چشایر

دلم نمی خواهد بنویسم...اما ادامه میدهم،چون میدانم که اینگونه آرام میشوم.[حداقل اینطور تصور میکنم]

چند وقت پیش خواب دیده بودم که در خیابانی مه آلود قدم میزنم. 

کلاغ های سیاه که  گروهی پرواز می‌کردند خطی سیاه و طولانی در آسمان کشیده بودند.همیشه دلم میخواست انتهای مسیرشان را ببینم ،پس دنبالشان کردم .همانطور که در مه به جلو پیش میرفتم به ساختمانی رسیدم که تمام از سنگ سفید بود . کلاغها بر بالای دیوارهای نشسته بودند.تضاد سفید و سیاهشان برایم چشم‌نواز بود . خوشحال با خودم گفتم پس در انتها همه کلاغها به اینجا میرسند!حتما اینجا خانه آنهاست!واقعا زیباست!

در حال وصف و تمجید بودم که تکه سنگی به جلوی پایم غلتید.وقتی جهت مخالف حرکت سنگ را بررسی کردم که ببینم ازکجا آمده نگاهم به گربه خاکستری پشمالوی خندانی افتاد که با چشمان کهربایی اش به من زل زده بود .ظاهر ناز و لبخند دوستانه اش و حسی که از دیدنش به من القا میکرد باعث میشد دلم بخواهد آنقدر محکم بغلش کنم که باهم یکی شویم .

گربه با نجابت به سمتم آمد و خودش را چشایر معرفی کرد .

از من خواست به داخل قلعه همراهی اش کنم و هروقت سوالی برایم پیش آمد از او بپرسم .

با خوشحالی همراهش به درون قلعه رفتم . ساکنان قلعه همگی شخصیتهای دوست داشتنی افسانه های کودکی ام بودند . 

اژدهایان...پری ها....مردمان درختی....جادوگران....شعبده بازها...معلم‌های انسان نما......و حیوانات سخنگو ...‌

با خوشحالی از او پرسیدم اینجا کجاست؟گفت قلعه ماه....جایی ست برای در امان ماندن ما.....

گفتم در امان بمانید از چه؟ با لبخند گفت از هر آنچیزی که برای ما تحدید کننده است.

گفتم چطور در امان می مانید؟ با حبث کردن خودتان؟

با لبخند نگاهم کرد و گفت با محدود کردن خودمان ....

گفتم چرا؟ گفت گاهی نباید همهٔ خودت باشی ....اگر بیش از حد  خالصانه کنارشان بایستی آن وقت به گِل آلوده میشوی .....ودر نهایت کار به جایی می‌رسد که حتی خودت هم ، خودت را فراموش کنی ، چرا که آیینه دلت را از دست داده ای .

 

با تعجب گفتم پس اگر اینجا بمانم در امانم؟در سکوت فقط لبخندی به من زد و دور پاهایم چرخید . بغلش کردم و نزدیک خودم نگه داشتم . وجود گرم و نرم اش به من آرامش میداد ....حس میکردم اگر همینطور محکم بغلش کنم میتوانم تا ۳۰۰سال به آرامی بخوابم.

داشتم برای ماندن در همان قلع تصمیم می‌گرفتم که از آغوشم بیرون پرید . به درختی اشاره کرد و گفت میدانی چرا الفها سیاه شدند و گابلین ها پدید امدند؟

به سرعت گفتم البته! چون الفها از احساست خودشان را عاری ساختند و گابلین ها تمام نفرت دنیا را به درونشان جذب کردند.

با لبخند به درخت نزدیک شد و گفت همینطور است ....نباید بیش از حد نگران باشی ، نباید به ترسها و وحشت هایت اینقدر دامن بزنی و زیر و رویشان کنی.......اما خوب ، رها کردنشان هم درست نیست .

با گیجی گفتم پس چه کنم؟ میدانی ؟ دلم میخواهد خودم را از صفحات زندگی ام  پاک کنم ...ولی رد جوهر با پاک کن که پاک نمیشود....غلط گیر میخواهم.....آن هم پیدا نمیشود.....

 

خرمان خرمان دور درخت چرخی زد و خندید . 

نگاهی به من کرد و گفت چراهای زیادی داری ....ولی مطمئنم راه حلش راهم خودت میدانی ...فقط داری خودم و خودت را کلافه می‌کنی.....

قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم درخت ناگهان با شاخه هایش مرا گرفت و محکم به سمت خودش کشید .

سیاه چاله ای درون قلب درخت بود . داشت مرا در خود می‌بلعید.

در همان حین بود که برای آخرین بار صدای اورا شنیدم . هنوز هم داشت می‌خندید . فریاد زد :چرا قبول نمیکنی؟ چرا نمی‌خواهی خودت را بپذیری ؟ 

 

 

در تمام این سه روز به چشایر فکر میکردم.به پرواز کلاغها . به افسانه هایی که دیدم .

این را قبول دارم ...کاملا حق با چشایر بود ....من هنوز هم نمیدانم میخواهم با خودم چه کنم.....

میدانم میخواهم برای دیگران چه کنم ، میخواهم تکیه گاه شان باشم ،میخواهم همیشه حامی شان بمانم...ولی در رابطه با خودم ....هیچ نظری ندارم.

 

الان درک میکنم که بزرگترین مشکل این روزهای من خودم هستم ، نه این شهر بزرگی که از آن متنفرم ، نه این آدمهایی که به ظاهر بالغ و اندیشمند میرسند و در درون پوسیده و مخروب اند ...نه این رویا خراب کن های عزیز و شروری که اطرافم را پرکرده اند ....نه.....مشکل من فقط خودِ خودِ خودم هستم.

 

متاسفانه از ان روز به بعد مهم نبود چقدر در خوابهایم سعی کردم از چشایر سوالی بپرسم فقط با لبخند از کنارم رد شد .....اگر هم گاهی شاد تر از قبل به نظر می‌رسید به جای آنکه جوابم را بدهد آنقدر مسئله را می پیچاند که بیشتر از قبل گیج میشوم......

احساس میکنم از دستم ناراحت است.

خوب...طبیعی است....خودم هم از دست خودم کلافه و خسته شدم .......

 

امروز تصمیم گرفتم به حرف چشایر گوش کنم و خودم را اینقدر به تعویق نیاندازم.......میخواهم ببینم با خودم بودن و خودم ماندن چه میشود ...‌.میخواهم یاد بگیرم با خودم ، خودم بمانم و با دیگران محتاط تر و مراقب تر باشم.[نوشتن اش راحت است......در عمل پیاده کردنش واقعا سخت است....]

 

 

پ.ن:امیدوارم من حاصل از انتخاب جدید تا ۴۸ ساعت دیگر زنده باشد ......

 

 

 

cheshiere Mss

出生、生活、死亡……

出生时,每个人都兴奋地看到婴儿,他哭了……因为他知道自己从天堂来到了一个世界……这是凡人。

 但在我们的一生中,我们却被淹没在这空洞的海市蜃楼中...... 我们如此贪婪于物质和凡人的欲望和欲望,以至于我们不明白死亡什么时候降临到我们身上……什么时候我们该离开了。

 

 

 临终时,我们因分离而哭泣,世界则嘲笑我们的疏忽。

 我们的使命是什么?我们的爱怎么了?

 时间如流水,一去不复返,死亡带走了你的整个生命和你凡人的爱。

 我希望我们能早点从被忽视的沉睡中醒来。

 我希望我们能成为人,并且永远是人……

 

 

 

cheshiere Mss

شکلات صورتی

   این یک شکر گذاری است ....پس میخواهم به روش خودم انجام اش دهم ....

    در حقیقت خیلی وقت پیش من یک روانی بی عاطفه بودم.

تمام جهان برایم چیزی جز ورطه ای خاکستری پوچ نبود، از همه بیزار بودم .

    امیدوارم بودم روزی در باتلاقی غرق شوم و دیگر هیچوقت کسی مرا نبیند . بارها تلاش کردم ..اما خیلی بیشتر از آن چیزی که می‌دانستم عاشق این دنیا بودم .....

عاشق  تابیدن نور خورشید روی برگهای سبز ...

عاشق دیدن شقایق های سرخ در هنگام غروب ...

عاشق بوییدن خاک خیس خرده بعد از باران....

عاشق حس سرزندگی در سرمای زمستان .‌......

    من واقعا نمی‌خواستم تمام اینها را رها کنم و بروم .....

اما دلیلی هم برای ماندن نداشتم ...

    نه تنها دلیلی برای ماندن نبود ، بلکه نبودن بهتر از بودن معنا میشد ..

حتی اکنون هم لرز روحم آرام نمیگیرد ...

    قلبی که اکنون دارم سرشار از عشق و زندگی است .

برای آینده امیدوار است . حالا نه تنها به عاشق بودنش اعتراف میکند بلکه به عشق هم باور دارد ...

و اینها همه فقط به خاطر این است که آنقدر خوش شانس بودم که آنها را پیدا کنم....

    نمیدانم چرا یا به خاطر کدام پاداش من اکنون آنها را دارم.

فقط از بودنشان در کنارم آنقدر خوشحالم که هر روز احساس میکنم میتوانم هر غیرممکنی را ممکن کنم.

    هروقت خودم هم دیگر تحمل خودم را ندارم همیشه کنار قلبم نشستند و گذاشتند باهم آسوده بمانیم .

گفتنش شاید کمی خجالت آور باشد ...اما نوشتنش قطعا خیلی ساده تر و آرام کننده تر است :

    " داشتن شما از بزرگترین نعمتهای زندگی ام بود .

آنقدر به بودنتان عادت دارم که تصور آینده بدور از شما واهمه‌ای شده ، سایه انداخته به روی قلبم . 

    میدانم همه روزی به مسیر مختص خودشان میرسند اما ....من خودخواهانه میخواهم همه شما را درون قلبم حبث کنم...

    در بی‌خیالی های دوران کوتاه باهم بودنمان ، چه زود خرگوش سفید خودش را به ماه رساند . حالا چرخش گیتی دوباره شروع شده و زمان  به ناقوس جدایی می کوبد ....

 

    نمیخواهم ترکم کنید ....نمیخواهم ترکتان کنم....

نمیخواهم مانعتان باشم ....اما نمیتوانم مانع خودم شوم...

 

    گفته بودم مگر نه؟ تمام عشقی که در قلبم کاشتید ...میخواهم همه اش را برای شما برداشت کنم.

 

    آنقدر خوشحالم که همراهم دارمتان...که گاها احساس میکنم دیوانه شدم .

    خیلی خوشحالم برای زمان هایی که باهم بودیم ..هستیم و .....خواهیم بود....

البته که خواهیم بود. بودن را یادم دادید حالا محال است بی من بمانید :) "

 

cheshiere Mss

کارناوال

 

 

به کجا میرویم؟

در انتها به چه میرسیم؟

از رویاهایمان چه می‌خواهیم ؟

چرا دل به نقاشی ها و سایه ها بسته ایم؟

چرا تظاهر به بودنی میکنیم که نیستیم؟

شاید از وقت بیدار شدنمان گذشته!

باید بیدار شویم........ولی ...چه کسی راه رهایی از این خواب بی پایان وارونه را میداند؟

 

 

 

cheshiere Mss

درایینه

 

 

    قلب من درست مثل یک کپسول گاز متان ، اماده اشتغال است . باکوچکترین شادی ازخنده منفجر میشود ، با کوچکترین غمی ساعتها به گریه 

می نشیند ، باکوچکترین دلخوری تاروزها ناراحت وکسل است .

 

    هرشب کنسرت میگذارد ، انقدر صدایش را بالا می برد و بلند بلند میخواند که مغزم تصمیم گرفته بود خانه اش را اجاره بدهد وبه جایی دیگر برود .

معده ام در هم پیچیده ودرخودش جمع شده بود ، کبدم شورش کرد ومدتی به تعطیلات رفت . احساس می کنم بدنم دیگر تحمل چنین قلب بی قرارب یش فعالی راندارد و از دستش دیوانه شدم .

 

    مدتی قبل بعد از کلی تفکر تصمیم گرفتم همرهاش بخوانم بلکه شاید ارام بگیرد اماحالا........نه تنها نمی توانم جلویش بایستم که هیچ ....

من هم همراهش شدم .

 

     انقدر غرق حرف زدن و اواز خواندن میشویم که گذر زمان را احساس نمیکنیم . میدانی...؟ درک کردنش از ابتدا برایم سخت بود اما صمیمی تراز ان

چیزی بود که فکرش را  میکردم . به یکدیگر قول داده ایم هرشب را جشن بگیریم و اتش بازی راه بیندازیم ،اما درعوض در طول روز رام و ساکت

بمانیم و بگذاریم مغز فرمان هایش را صادر کند و این پیشنهاد خوب را مدیون پانکراس هستم ، اگر چنین ایده خوبی نمیداد احتمالا مدتها پیش مغزم

رهایم کرده بود و رفته بود . 

 

    حالا هر روز سعی میکنم کم حرف وساکت یکجا بشینم و قلبم را مخفی کنم . ولی راستش این سخت تر از ان چیزی بود که تصور میکردم .

 به هرحال این یک قرار داد است ....نمیتوان تغییرش داد که................

 

   این مدت  تمام روز به اشتیاق جشن های شبانه ام سکوت میکنم و هر صبح به ذوق دیدن اتش بازی ها با قلبم ، از خواب بیدار میشوم .

هر شب در کنار ماه ارزو میکنم این زمان طولانی تر از همیشه باشد ، عقربه ها کند تر ازقبل حرکت کنند ، خرگوش سفید در خواب شیرینی بماند و

من ......... من مدت بیشتری در ایینه زندگی کنم .

 

 

 

​​​​​​

 

cheshiere Mss

۰۰۷_

نوشیدنی مورد علاقه اش شراب و شیر گرم است ..وجه تشابهی بینشان نمی‌بینم ....شاید چون هردو اورا به خواب میبرند دوستشان دارد؟شاید چون هردو برای او یاد آور آن دوران اند؟

به هر حال خیلی خوشحالم که با او ملاقات کردم.شاید روزی در آن طرف کد رمزها من هم راهی به سوی دیوار سفید بیابم؟

فقط امیدوارم این بار ملکه ای در کار نباشد .

به امید ارتقای ۰۰۸

cheshiere Mss

آسیل

 

همیشه مدتی زیادی به ماه خیره میمانم . به لکه های رویش به درخشش نقره فامش . فکر میکردم ماه ستاره ای است که با یخ پوشیده شده و لکه های رویش در حقیقت جنگلهایی هستند خاکستری  که از شهاب های دفن شده در ماه پدید آمده اند اما پدرم می‌گفت ماه تنها آیینه ای است برای خورشید ،نورش بازتاب نور اوست . لکه های رویش همان پستی و بلندی های درون ماه است که در سبب برخورد شهاب ها به سطح خاکستری اش پدید آمده‌اند .در ماه امکان حیات نیست . با این وجود تمام رویاهای من در ماه زندگی میکردند . از دوست عزیزم آسیل تا خرگوش سفید ....همگی آنها ساکن ماه بودند.

چرا؟چون ماه برایم محبوب ترین عضو آسمان بود . مهربان مرموز و دست نیافتنی ، بنابراین میخواستم تصورات شیرینم را هم در آنجا بگذارم تا در امن و امان باشند .

  تمام روزهای طولانی تابستان آرزو میکردم زودتر شب فرا رسد تا دوباره ماه را ببینم . بعد همه‌ی شب را با پدرم به تماشای ماه می‌نشستیم.

آن زمان نمی‌دانستم چرا ماه را اینقدر دوست دارم ولیکن حال فهمیدم .......شاید چون :

 

ماه مصاحب باوفایی است. هرگز ترکمان نمی‌کند. همیشه آن‌جاست، مراقب، استوار، ما را در لحظات تاریک و روشنمان می‌شناسد، و درست مثل ما مدام در تغییر است. هرروز نسخه‌ای متفاوت از خودش است. گاهی ضعیف و رنگ‌پریده است، گاهی نیرومند و پرنور. ماه درک می‌کند انسان بودن یعنی چه. مردد. تنها. جایزالخطا.

 

 

شاید به همین علت با دیدنش حس غریبی نمیکنم ...با اینکه مایل ها فاصله بین ماست ، برای من ماه نه در آسمان بلکه نزدیک قلبم مانده بود ...

 

 

 

 

cheshiere Mss