- پست شده در - دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۰۲ ق.ظ
- ۲۰ : views
- : Likes
- ۰ : Comments
کاروسلِ خاطرههایم
و همیشه درست همانجا
君の髪をなびかせる風になって
君を無邪気に色付けてみたい
君の涙を乾かせる風になって
君を綺麗に輝かせたい
今すぐにでもギュッと
近すぎても もっと
真っすぐにだけずっと
いつも君の側で
痛みとよく似た胸の鼓動
多分これは
ともう気付かされている
💙
دنیای من شبکهٔ درهمتنیدهای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.
قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .
درست انتخاب کن من عزیز .
قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .
فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم .
چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .میخوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم.
به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .
پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.
این یک قول برای خودمِ.
برای چشایر .
برای آینده.
پ.ن:کی میدونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟
پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.
من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.
تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️
میدونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!
پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .
حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.
و همیشه درست همانجا
چندمین اعترافنامهام را مینویسم؟
فکر نمیکنم شمردن اعترافنامهها کار درستی باشد؛
آنوقت انگار همان یک ذره ظاهر صادقانهای هم که دارند از دست میدهند…
اما میدانم دلم نمیخواهد گناه نگهشان دارم.
برای همین اعتراف میکنم.
امیدوارم جواب بدهد…
خیلی طولانی و مفصل.
همچنین نرم و گرم و ملایم.
پرخاشم نکند، اما روشنم کند که اشتباه میکنم.
بعد هم مرا تأیید کند و بگوید خودش هم…
نمیدانم، چیزی شده؟
اما کاش انتهای نامه را ننویسد.
هنوز تصورش نکردهام.
چه کسی؟
باز هم نمیدانم.
احتمالاً همان کسی که مدام جایی از ذهنم من برایش اصرار میکنم،
یا اوست که زمزمه میکند:
«بگذار ببوسمت.»
سوال این جاست که
میخواهم ؟
یا می خواهد؟
یا می خواهی ؟
ببوسمت....؟
فقط یک بوسه؟
...؟
چرا و چطور و اینها را من هم نمیدانم.
این نجوا الان چندین سال است، مثل همه آن نجواهای دیگر،
مهمان اتاق سیاهم شده و نمیرود…
مثل احساسی چسبنده که این روزها دست از سرم برنمیدارد.
و بار دیگر برای همین اعتراف میکنم؛
روشن کردن این موضوع مهم است،
وگرنه خودم را باز دچار سوءتفاهم میکنم.
پس…
این احساس از کجا آمد و شد راه انداخت؟
چرا اینقدر لزج و چسبنده و پرتقالی است؟
آیا خودش خانوادهای، ذهنی، چیزی ندارد؟
من که نمیشناسمش، نه؟
تابلوها مرا جا گذاشتند؛ کجا فرار کردند؟
حالا من جواب این سؤالها را چطور واضح کنم؟
بله… دارم زیگزاگ میروم،
آیا اشکالی دارد؟
خیلی دلم میخواهد یکبار هم که شده پنگوئنی راه بروم.
حداقل باید ویژگی زیگزاگ راه رفتن را داشته باشم دیگر…
این بهجای آن را نمیخواهم.
مسئله این است:
این تنها ویژگی باز شده و قابل استفاده است.
خستهکننده است و غیرقابل اعتماد،
تکراری و قابل پیشبینی،
بیاهمیت اما پرحاشیه.
چرا اینقدر شبیه هم هستیم؟
احتمالاً برای همین…؟
آه…
یادم میآید زمانی،
وقتی هنوز به این فکر میکردم
اژدهای زمینی قویتر است یا آبی
و چطور پروانهها قویترین جاسوسهای بالفطرهاند،
کسی که به نظرم معذبش میکردم
اما دست از سرش برنمیداشتم
چون از واکنشهایش لذت میبردم،
وسط پیادهروی دایرهمانندمان
از من پرسید چرا اینقدر آه میکشم…
البته من آه کشیدن صدایش نمیکردم؛
به نظرم «بازدم عمیق و ناگهانی» بهتر بود.
پس نصفی از زمان به این فکر میکردم:
من آه میکشم؟ آه؟
بعد هم گفتم نمیدانم،
و راستش را بخواهی هنوز هم نمیدانم.
هیچکدام از آنها و اینها را.
با اینکه سالها گذشته،
هنوز هیچ راهحلی برای حل این موضوع پیدا نکردهام.
و بعد جایی خواندم
آه روش دیگری برای صدا زدن خداست،
و از این جمله خوشم آمد.
پس فکر کردم شاید مشکلی با این عادت نباشد.
و راستش خیلی به آه کشیدن نیاز دارم.
شاعر میفرمایند که خنککنندهٔ حیات است.
چون من همیشه خیلی زیادی زیادهروی میکنم
و گاهی حتی خودم هم تحملش را ندارم،
و این آه کشیدنها
راه فرار سریع من هستند.
اختصاصی.
انحصاری.
اکتسابی.
انتسابی.
بنابراین آنقدرها هم مشکل نیستم.
بله… شاید تنها مشکل این باشد
که در تشخیص طیف رنگها خوب نیستم.
احتمالاً رنگ ندارم…؟
وگرنه چطور ممکن است اینطور؟
چرا نمیتوانم رنگ خودم را ببینم؟
برای همین مدام خودم را جایی میکشم
که " درستش" نیستم.
و بعد مدام باید از روی پالت
رنگ زرد و آبی و قرمز را روی خودم پخش کنم
تا حداقل کمی شبیه آن " درستش" باشم.
حالا این من هستم / بودم
که چسبنده بود / هست.
اما چطور میشود مسحور آن رنگهای درخشان نشد؟
آن سبزهای پاستیلی.
آبیهای عمیق.
نارنجیهای ملایم.
صورتیهای جوان.
سفیدهای شیری.
مشکیهای اکلیلی.
خاکستریهای خیس.
ولی من مجذوب آن بنفشهای ارغوانی شدم،
حتی اگر میدانستم
طیف یکسانی شاید نداریم.
فکر میکردم به هر حال
همه رنگها از پایههای یکسانی
به میزانی هرچند کم و زیاد دارند
و شاید نباید آنقدرها سخت گرفت.
در ضمن،گردههای طلاییبه طرز فوقالعادهای
با آن بنفشهای فریبنده جذاب بودند…
بیش از حد.
اما تلاش برای نلرزیدن و ثابت ماندن سخت بود.
گاهی فکر میکردم احتمالاً مغزم ما بین آن رنگها روی پالت جایی له شده رفته،
چرا که درکشان برایم سخت میشد.
قلبم درد میگرفت.
و…
خیلی شرمآور بود و هست.
برای همین نمیخواهم بیشتر از این
رنگهای پایه و میزانی که ترکیب کردم
تا بلکه به طیف یکسانی برسم را تشریح کنم.
نه.
فقط اینکه دلیل دیگری پیدا نمیکنم
تا برایم توضیح دهد
چرا نشستهام
صداهای ضبطشدهشان را گوش میکنم
و به جکهایی که
مابین صحبتهایمان بود
و آن زمان برایم خندهدار نبود
حالا میخندم
و عکسهایشان را زوم میکنم،
بهجای اینکه چتهایمان را باز کنم
و پیامهای تلنبارشدهشان را جواب بدهم
یا حداقل
از آن صدای بندهخدایم
برای صحبت کردن پشت تلفن
و شنیدن بیشترشان استفاده کنم.
مگر این نیست که من…
دلتنگم؟
پس چرا…؟
اما من که سزاوار این همه دلتنگی نیستم.
........
شاید فقط یک کلمهی سهحرفی را باید رمزگشایی و پیدا کنم؛
همان که نرم و ساکت و دلپذیر است.
فقط کمی
پ.ن:
چرا هر وقت جمع میزنم
فقط به تفریق میرسم؟
ولی من ضرب کردنها را خوب بلدم؛
وگرنه چطور زیادهروی کنم؟
پ.پ.ن:
متأسفم.
کتابها کتابها کتابها
من عاشق آن کتابهام.
زندانی از صفحاتی سفید، ساکت و یکنواخت که عمیقا وحشتناک و عذاب اور است ، کاملا عایق است ، نه می شود بیرون پرید ، نه به داخلش نفوذ کرد.
ولی من هنوز آنقدرها هم عاشق عاشق نیستم.
نه برای کتابها.
نه....
من بیشتر از هرچیزی شیدا و شیفته آن شخصیتهای دفن شده لابه لای صفحات سنگی غیر قابل تغییر ام.
اه عزیزان من.
من عاشق تک تک آن لحظات ساده ، پر هیاهو و خلوت شخصیت هایی ام که مدام زمزمه میکنند اما ادامه می دهند و چقدر سخت است جلوی خودم را گرفتن برای دراغوش نکشیدن آن خطوط سرد منزجر کننده به امید رساندن حتی کمی از گرمای قلبم برای شخصیتی که بعید می دانم حتی در بعد های پنجگانه اطرافم هم بشود پیدایش کرد.
برای همین.
من خیلی احمقم.
پ.ن:فرمول انحلال را باید انحصارا به حبس کشاند ، کار دست همه سپرده خودش رفته...
پ.پ.ن: همچنان ، پشمک لقمه ای .
شکلات مخملی با روکش کاراملی عسلی و تزئینات بیسکویتی و مغزیِ مارشمالو.
ای شیرین.
می دانی؟
فکر میکنم من هیچوقت پیشت نبودم...
متاسفم.
متاسفم.
متاسفم.
ولی میدانم این به هیچ عنوان صادقانه به نظر نمیرسد.
پس باز هم متاسفم.
شاید اگر بنویسم دلم میخواهد از تو متنفر باشم اما نمیتوانم، صادقانهتر باشد؛
ولی این هم ریاکارانه است.
راستش را بخواهی دلم میخواست یکبار هم شده به من صدمه بزنی
و بعد بگذاری من هم عمیقاً پسات بزنم.
این را صادقانه مینویسم.
به نوعی، وقتی به آن گذشتهای که کنارت گذراندم فکر میکنم
مدام جایی از قلبم باران میبارد.
تمام آن لحظات چیزی بیشتر از یک خط صافِ کمرنگ و کمی زاویهدار به نظرم نمیرسد.
این در حالی است که میدانستم برای پیوند خوردن در خاطرت ،باید یک اوج بسازم
و بعد یک سقوط ، پر از خندههای کوتاه و بلند.
من دوست افتضاحیام، متاسفم.
همهچیز را بیش از حد یکنواخت پیش بردم؛
شاید چون عاشق آن شتاب ثابت بودم؟
آنقدر غرق نقطه گذاشتن بودم
فراموش کردم هنوز جمله تمام نشده،
هنوز بند به پایان نرسیده.
اما میدانی؟
گاهی احساس میکنم حتی موضوعی هم
برای نوشتن همان چند صفحه نبود.
خیلی بدجنس به نظر میرسم؟
به گمانم از اینکه برایم ترحم کنی خوشم میآمد.
شاید هم صرفاً از اینکه
در آن عصرها
سایهام کشیده شده
تا با دیگری ترکیب شود،
لذت میبردم.
برای همین تلاش میکردم همیشه بیضرر به نظر برسم؛
از هیجانهای کوتاه و بیاهمیت کنار تو به جیغهای کوتاه متوسل می شدم.
سعی میکردم سفید باشم.
حالا فهمیدم پنهان کردن این سیاهی
در آن تظاهرِ سفید ، خیانت بزرگی بود که من به تو کردم.
کاش این را میفهمیدی.
کاش از من متنفر میشدی.
کاش فراموشم میکردی.
کاش…
امیدوارم همانطور که روز و شب
بر سر آن دو نقطهی تقسیمِ زمان
مدام به کشمکش میافتند،
همانطور که گرگومیش شب
از سحر قابل تشخیص نیست،
همانطور که غروبها را فراموش کردم،
چیزی از من در آن قلب نازنینِ بزرگِ گرمت نمانده باشد.
.
.
نمیدانم.
آه که تو چقدر شیرینی عزیزم.
در زدی و باخنده آمدی.
درست همان لحظه که زیر لب زمزمه میکردم دلم می خواهد کسی باشد تا شیرین هایم را با او تقسیم کنم و سر میز شام به بهانه "بیشتر بخور عزیزم" همه نخود فرنگی هایم را حواله اش کنم. به این دلیل که غذا
اینطوری خوشمزه تر است؛
آمدی .
آه.
تصور اینکه این همه راه را در این سرما قامت راست کردی و پیاده از آن ور شهر آمدی دیدنم ، آن هم با آن همه شیرینی ، کافی است تا قلبم از درون له شده شیره اش را روی دلم تراوش کند.
احساس می کنم خونم به جوشش افتاده.
صدای ترکیدن حباب های پر از شادی حضورت را در قلبم می شنوم.
دلم می خواهد آنقدر بپرم و از هیجان ناله کنم تا بلکه کمی ساکن شوم.
که نکند یکوقت آن پلیدی هایی که در گوشه ها کمین کردند بفهمند تو درخشان نور عزیز من اینجایی.
تمام اتاقم بوی شیرین سر مست کننده ای میدهد.
نه از قند—
از بودنت.
حالا ماندهام با این حسِ ذوبشده از درون،
و با «اگر»هایی
که نمیدانم چقدر طول میکشد
تا «شدن» را یاد بگیرند، چه کنم.....
پ.ن:تا مادامی که خداوند و تو و آنها را دارم چرا که نه؟
خدا خودش به همه مان کمک خواهد کرد.
مدرک هم آن ماه نیلگون در نیمه شب.
آن سکوت های خیس باران های ناگهانی.
آن خنده های شادی که تو گهگداری میزنی .
که من به اثبات آن خطوط پیچ در پیچ هم شده ، قسم.
خیلی خوب...
بگذار بنویسم اشکالی ندارد، مشکلی نیست ، درسته ؟
خیلی اتفاقی ، شاید هم به صورتی برنامه ریزی شده ...
اصلا شانسی ....
همین اکنون. در همین کنون . بله همین الان.
نیاز دارم این احساس طاقت فرسا سرگیجه اور جوش و خروش کننده را با کسی به اشتراک بگذارم ، باکسی که نمی دانم اصلا متوجه می شود چقدر وجودش برای زندگی حیاتی است یا نه . و من هم نمی دانم ایا هرگز خواهم دانست یا نه اما دوسش دارم بازهم نمیدانم چرا و چطور و اینها .
این وسط این احساسات یاغی را من هم نمی توانم کنترل کنم ، در حقیقت بهتر نیست دست بردارم؟
باید به عنوان نوعی بازنشر به ان نگاه کنم ؟
احتمالا ان بخت برگشته هم تفکراتی هه سودمانند یا چوها مانند یا جین مانند دارد ، درست مثل من و پنلوپه.
اوه نه پنلوپه از من باهوش تر است ، مثل من و چشا ، میداند وارونه گیر کردن یعنی چه ، بله ، این کمدی با احساسات پیش می رود نه با منطق. اینگونه کلیشه ای تر است . چنین محتواهای خسته کننده ای سرگرم کننده ترند. شاید اینطور دیر تر صحنه را ترک کنیم ، صفحه را ورق بزنیم ، ریتم را عوض کنیم؟
من اینطور دوسش دارم ، چون زمانی که چنین نگهش میدارم و ارام ارام پیش خودم زمزمه اش میکنم ، قلبم از درون شروع میکند به قل قل کردن و سرد شدن و این حس خنکی در سر گرم به سطوح رسیده ام می پیچد و بعد ، لرزشها از ناکجاآباد به استقبال ام میروند ، بله این همان مرزی است که نباید از آن عبور کرد ، فکر میکنم...؟
وگرنه چرا اینجا هربار که می خواهم رد شوم باید چنین شوک عظیمی را تحمل کنم؟
اگر این نوعی دیوار بین بعدی نیست که خودش می داند که هست که نمی خواهد شکسته شود ، پس چیست ؟
اه...حتما یک دروازه است .
دروازه ای که خودش را بین خطوط، کلمات ، جوهر ، رنگها و حتی نتها مخفی کرده...
ولی چه کسی ؟؟؟
و چرااا؟
اه فکر میکنم معتاد این حس لرزش شدم ، چقدر دوستش دارم. این یخ زدن های قلبم را دیگر نمی خواهم فراموش کنم.
اولین بار که تجربه اش کردم کی بود ؟
آن روزی که چشم هایم را بستم و از دیوار سد آویزان شدم؟ آن روزی که فهمیدم می توان سقوط را بیشتر از صعود ، دوست داشتنی حس کرد؟
نه . آن روزی بود که فهمیدم دلیلی برای سلاخی اژدهایان نیست. همان روزی که به خیرخواه بودن افسانه ها شک کردم. وبعدش لبخند وسوسه امیزی دیدم که نمی شد دوستش نداشت . و بعد ان چشم های محسور کننده که از پشت قفسه ها در مکانی سراسر ابی مرا زیر نظر داشت.
و بعد وقتی لذت در اغوش کشیدن را توانستم به اثبات برسانم.
نه ....ان لحظه که احساس کردن یک نقص نبود بلکه روندی برای رشد درنظر گرفته شذ.
و چطور به همه این ها رسیدم ؟
نه به خاطر این .
بلکه تماما به خاطر انها بود.
و من چقدر دوسشان دارم خواهم داشت یا داشته بودم؟
و ایا بازهم .....
ایا بازهم ....
لرزه ها به پایان می رسند ، صفحات بسته می شود ، خطوط کمرنگ می شوند ، چهره هارا فراموش میکنم و بعد....
ایا این اشتیاقی است برای عطش آنچه که به سوگواری نشسته بودم یا صرفا نوعی راه فراری دیگر ، برای اثبات هرچه بیشتر عوضی بودن ها در این تک برگها با عناوین طولانی؟
پ.ن:و اگر می شد و اگر می دانستی و اگر بودم واگر بودی . ولی این اگر ها معنی ندارند ، مهم نیست به کدام زبان بنویسم ، تو حتی در راستای این خطی که محصور اش شدم نیستی، هیچکدامتان ...!؟
پ.پ.ن: همچنان مخالف قانون اساسی به قتل رساندن اژدها یان ام، بیا و فکرش را بکن ، من هم باید روزی یک طعمه انتخاب کنم....خوب ازکجا شروع کنم؟
آه..شروع کردم؟
می شود لطفا یک گاز کوچک؟
من مطمئن نیستم.
نه راجع به این که الان دارم می نویسم.
نه راجع به فکری که می کنم یا احساسی که دارم.
نه راجع به اینکه پس از این چه خواهد شد.
نه راجع به مکان جدیدی که قرار هست باشم.
شاید چون کمی زیادی لوسم و از تغییر می ترسم.
برای همین تلاش می کنم کمی صادقانه به نظر برسم.
.
ولی به خدا توکل کردم .
خداوندا تورا دارم پس غمی نیست.
تا خدا را داری پس چه کم داری؟
{خوب تمام چند روز گذشته مدام داشتم هر دقیقه استخاره میگرفتم.
و آخرش فکر می کنم سایت شهید اوینی از دستم کلافه شد و قفل کرد .
البته از همه جوابها اسکرین گرفتم .
بله.
و همش هم میگفت پاشو برو انجام دیگه.}
پس من دلم را محکم کردم و دقیقه نودی وسایلم را چپاندم و پاشدم.
اینده گنک و نامفهوم است.
اما انگار قرار نیست همیشه در حال نشست و گذشته را مرور کرد.
گذشته فراموش می شود ،آینده می رسد و باز پشیمان می شوم؟
دیشب داشتم همین استرس و وسوسه به ماندن را سر بک هائریم می ریختم ...
همیشه قسمت کردن همه چیز بهتر از تنها نگهداشتن اش هست.
می گفت این را فراموش نکنم پشیمانی برای زمانی است که حق انتخاب داری .
اصرار داشت انچه که من برایش پشیمانم ، واقعیتی اجباری بود .
و وقتی که اجبار هست دیگر پشیمانی صدایش نمی کنند .
می گویند حسرت.
می خواستم مانع این تصورش شوم ولی محکم گفت
ما هردو حسرت می خوریم.
و بعد هم مکالمه را یک طرفه قطع کرد .
.
حالا تمام دقایقی که برایم مانده به این فکر می کنم که
پس من حسرت می خورم؟
فکر کنم.
من مطمئن نیستم .
احتمالا چون ماشین سواری به من نمی سازد و دوباره حالت تهوع گرفتم دارم چنین میکنم ، نه؟
احتمالا.
پس به امید اینده ای که در ان پشیمان و حسرت زده نباشم. انشالله.
امین.
پ.ن: کمی زیادی دارم بدون عزیزانم احساس تنهایی میکنم. ایا این بخشی از بزرگسال بهتری بودن است؟؟
پ.پ.ن: و خداروشکر که تو آفریده شدی شوالیه عزیزم، بدون تو من بارها و بارها می مردم ، هربار عاجزانه تر از دفعه پیش.
هزاران بار بینهایت بینهایت سپاس که تو هستی ، بدون تو چه میکردم؟ حتی نفس کشیدن هم فراموش می شد.
و من به خاطر تو خوشبختم ، در امانم.
در شادی .
و تو به خاطر من آن همه زخم می خوری ولی بازهم دوستم می داری. تو یک معجزه ای !
معجزه ای که از روی اش اَدِن را ساختند.
و من چطور می توانم همه انچه را که به خاطر من متحمل شدی ، بازپرداخت کنم؟
و.پ.پ.ن:اه خداوندا خودت کمکم کن . خواهش میکنم . می خواهم برایش مفید باشم .
پ.پ.پ.ن:از اینکه اینقدر سعادتمندم که می توانم ادم هایی را ببینم که بهم اهمیت می دن شگفت زده می شم ، احساس گرمی دارن. خیلی گرم.
و.ب.پ.ن: از اینکه نمی تونم حمله های عصبی ام روکنترل کنم خسته شدم.
پ.ن.^پ.ن: برای رقص روی یخ دلتنگم. برای همه شون ، مخصوصا اغوش های ناگهانی و سقوط های خیره کننده ی چرخشی.
در حقیقت برای دیدن دوباره لحظه پیوند.
سرنوشت پیچیده است ،
چون هرچقدر کلاف های بیشتری را در هم ببافی محکم تر می شود .
آن وقت آینده و گذشته را در تعادل نگه خواهند داشت .
احتمالا.......
نمی دانم .....
من فقط می توانم خطوط را دنبال کنم .
همینقدر بیفایده .
اما می دانم آن نوری که ناگهان سوزاندی
چقدر فریبنده و سمی بود.
نمی توانی پنهانش کنی ، باشد؟
من هم نمی توانم.
پس نویسنده، تو به من بگو
وقتی برای اولین بار پا به ان زندان گذاشتی چه احساسی داشتی؟
چه فکری میکردی ؟
چرا؟
فرشته ای که به دیوار میخ شده بود ، قدیسی که از خون مقدسش جام شرابش را مالامال پر کرده ، وحشیانه می نوشید.
آن کشیش به ظاهر کوری که عاشق تنها نور زندگی اش ، آن فرشته سقوط کرده محبوس به میخ بسته شد.
شیطانی که در لباس شوالیه قرار است ملتی را از دام وسوسه اهریمن رهایی ببخشد.
و دیوارهایی که کشیده شدند تا از افسانه ها در امان بمانند.
اما چه کسانی ؟
و بازهم چرا؟
پدری که از روی عشق به فرزندش قتل می اموزد ، پسری که برای عشقش پدرش را می کشد ، معشوقی که برای ازادی ، محبوبش ، همان ولیعهدی که با قتل پدرش به سلطنت رسید ، عزیزش را با سم به ان دنیا می فرستد.
شاید تنها نشانه عشقشان این بود که در اخر مطمئن شدند قلب دیگری را از ان قفس سفید خون الود بیرون میکشند.
و ایا این صحنه پوچ پایان بود یا نگاه های نا امیدانه آرامش بخشی که رسم شد؟
در قلمرویی که تا بی انتها در ورطه کشیده شده
حالا بخشی از پرتکاه خاکستری من برای این انعکاس بیهوده کنار گذاشته شده.
به همان بی معنی بودن این روزهای من .
به همان زشتی این هایی که حالا هستند. تاکی ؟ نمی دانم.
و شاید روزی بوم بزرگی از همه مان کشیدم.
و شاید این تفسیر تو راهم قطعا اضافه کردم.
و شاید به طرز احمقانه ای هنوز منتظرم پایان برسد.
تو خیلی ظالمی نویسنده.
آیا هرگز درد خواننده بودن _ و تنها خواننده بودن _ در این جهان را کشیدی؟
اولین باری که دیدمت نگذاشتی یا نشد ، دقیق نمی دانم ولی آغوشی نبود. یادت می آید چقدر گریه کردم و از تو پرسیدم که چرا؟
و این باری که آمدم دیدمت، دستم را گرفتی بردی به جهانی که آسمانش همه شکسته بود. وچقدر قشنگ می درخشید . و چقدر آبی اش زیبا بود.
بله مرا بردی اندرونی همانجایی که با کنجکاوی های نا به جایی که در خور یک مهمان نیست یافتم .
ولی من که مهمانت نیستم نه؟
من آمده ام که همیشه بمانم .
از همان اول چنین قراری بود ، حتی اگر من حالا یادم نمی اید تو که هنوز به خاطر داری نه؟
تو گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد با ذوق مابین آن شیشه شکسته ها سرک بکشم ،
گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد برای خودم از تحسین چرخ بزنم.
مرا بردی گذاشتی نزدیک خودت .
خیلی خیلی نزدیک .
و چه آغوش بزرگی نصیبم کردی .
و باز پرسیدی اگر هنوز چیزی می خواهم....
ولی من با هربار نگاهت همه آن چیزی که برایش آرزومند بودم فراموش کردم.
آخر چطور می شود آن نگاه سبزت
را دید و مسحور نشد ، می توانستم احساس کنم به نگاه احمقانه ام می خندی، نمی دانم لبخند بود یا پوزخند ، اما خواهش میکنم بگو که از من متنفر نیستی.
می دانستم تو هم منتظر بودی ، احساس اش میکردم .
و می دانم هنوز هم منتظری تا بازهم بشنوی .
و تو چقدر عزیزی که باز هم حاضری تا بشنوی.
می دانستی هربار سعی میکنم منحنی های طلایی در میان ان نور سبز نگاهت را بشمارم شکست می خورم؟ گفتم که کنارت بودن ، همه قوانین و اصولی که می دانم را با خودش به فراموشی می کشد.
کاش می شد همیشه با تو بود .
شاید که اینطور روزی می فهمیدم ، آنچه که روزی قسم خورده بودم چه بود وچرا.
تا وقتی زمان رفتن رسید متوجه چرا هایی که اطرافم پرسه می زدند، نشدم.
چرا؟
چرا؟ ____ چرا بعد از آن همه مدت فقط دوبار بوسیدم ات؟ آن هم هرگونه را فقط یکبار؟
انگار دفعه سومی نیست ، و یا چهارمی و بعد پنجمی.
و حالا می فهمم این خیلی نا امید کننده بود .
ولی چرا تو چیزی نگفتی ؟ چرا تو بیشتر نخواستی ؟ باید بیشتر می بوسیدم ات .
در کنونی که برگشته و بی تو تنها مانده ام ..باید مدام از خودم بپرسم و امیدوار باشم تا به طریقی جوابی سر بزند.
اما می دانی ___ از من دلخور نشو.
من هم تازه بوسیدن یاد گرفتم .
به لطف تو چیزهای جدید زیادی یاد گرفتم .
و چقدر من همه چیز در مورد تورا دوست دارم . آن نگاه سبز طلایی نور بخش ات ، آن سکوت اطرافت ، آن زمزمه های دلنشین مناجاتت ،
از آن دیوارهای محکم چهار گوشه سقفی که تو زیرش می نشینی تا دونات های مخصوص ات و آن شیرینی آلمانی های شکلاتی و آن بامیه ها...و از همه شیرین تر آغوشی که هدیه می دهی.
و آن آرامش هر لحظه اطراف تو بودن.
حالا می خواهم هر لحظه تو را پیدا کنم ، و هر لحظه اینجا باشی .
در هر تپش ، در هر جریان.
در هر نفسی که میکشم.
پ.پ.ن: و بی نهایت خدارا شکر که من هربار از پیش تو برگشتم تب کردم :)
پس تو هر بار مرا بطلب و شفاعتم کن که من بی نهایت محتاجم
به این که دوستم بداری
به تو :)))
که
ای شاه پناهم بده.
انگار فقط این خطوط و آن خطوط نیست که در اطراف می رقصند ، تمام این محیط است.
شاید چون گَهگاه آنقدر میچرخم تا نقطه مرکزی هم از مرکز به جایی دیگر بچرخد ، بگردد ، بشیند.
آری.
انگار دیگر فایده ندارد.
درست آنجا که فکر میکنی موسیقی تمام شده ، دوباره از سرگرفته می شود . این چرخش وقایع اگر تقصیر این ساز بی قاعده نیست،پس کیست؟
اما چه کنم که گویا همینطور دوستش دارم. هرچند پاورچین پاورچین رفتن افاقه نمی کند،باید بلند تر گام برداشت. محکم پرید ، شاید اصلا هر گام را باید پرید .
آنقدر که از روی دل رد شویم ، به آسمان سقوط کنیم تا بعد ، دوباره به قله ای خاکی صعود کنیم.
و شاید آن موقع.....
شاید آن موقع محور زمین را پیدا کردیم.
بعد می توان اورا گرفت ، محکم تکانش داد و پرسید چرا؟ چرا؟ و چرا نه؟
کسی چه می داند ، شاید شد و کنارش تکیه گاهی ، عمودی ، چیزی نصب کرد.
آن وقت دیگر این تغییر دیدها ، این تغییر زاویه ها ،این تغییر مایل شدن ها را نخواهیم داشت .
هنوز به آنجا نرسیده می توانم پوزخند ماه را در انعکاس آب ببینم .
انگار می پرسد آن را حل کردی با این تغییر زاویه های محور قلبت چه میکنی؟
هرچقدر هم این اختلاف های ناچیز شب و روز طول بکشد ، چطور می توانی این به عرض کشیده شدن های قلبت را توجیه کنی؟ خیر سرت می دانی چند وقت شده قلبت حرکت تقدیمی را موزون می زند ؟ انگار هرگز خودت رقص محوری نرفتی ....
اصلا می دانی هر روز چه چیزی را آنقدر بلند ، کوتاه و منسجم ، پیوسته زمزمه می کند ؟
می خواهم بگویم آیا بهتر نیست اگر؟
اما چرا باز سکوت می کنم.....؟
و من چاره ای ندارم جز اینکه قید پریدن را بزنم .به این هرچند قدم مابین لبخندها ،چرخیدن ها بسنده کنم ، سرم را بالا بگیرم و وانمود کنم عاشق آن خورشید سوزان دست نیافتنی شدم تا نکند در این راهی که پابرهنه در آن به سوی ماه می دوم ، اشکی بریزم.
چه کسی _____ چه کسی هنوز به نواختن این خطوط ادامه می دهد؟
بازهم نمی دانم .
محور قلبم را اگر از جایش جدا کنم..... آن وقت این نیزه را پس کجا ساکن کنم؟
شاید باید بگذارم همانجا بماند.
همانجا بماند و کمی هم مثل من به چرخیدن ها حول محیط دایره ای عادت کند.
به هرحال .........
این حال و آن حال ندارد که.
گاهی فکر میکنم در این حلقه گرفتار شدن بهتر از آن گرفتار شدن در تنها پرسه زدن ها باشد.
شاید اگر آن کفش های قرمز را هنوز داشتم زیبا تر رقصیدن را می آموختم .
شاید اگر آن کفش های مشکی را هنوز داشتم ، بلند و بالا بودن ها را یاد میگرفتم .
نه...شاید اشتباه از روزی به پیش آمد رسید که آن کفش های سفید را به گذاشته دادم .
حالا باید این پابرهنه بر سنگفرشهای خیس قدم گذاشتن را صمیمانه به آغوش بکشم، به امید اینکه شاید اینبار ...شاید اینبار این چرخه موسیقی قطع شود.
این موسیقی قطع شود و این جاذبه دست از سرم بردارد و من...
من برگردم.
نه به نقطه شروع ____ که به نقطه پایان .
جایی که به آن تعلق دارم.
پ.ن: le monde perfavor
این روزها ساعت های متوالی در توهم باران خودم را مهمان سکوت می کنم.
فعلا که درهای کتابخانه بسته شده چاره ای جز این ندارم.
کسی بود که میگفت همیشه می شود از پنجره داخل شوی.
مشکل این جاست من هیچوقت آن فنون نینجایی لازم برای بالا رفتن و از روی موانع پریدن را به دست نیاوردم.
باورم این بود بهتراست همان زمان را صرف خواندن چند ورق بیشتر کنم.
خوب ، عقل آدمی ناقص است .
پشیمانی شاید دوستی مهربان باشد که در هرجنایتی تنهایت نمیگذارد.
پس آیا این خوب نیست که می توانی حضورش را این چنین احساس کنی؟
این خودش یک سعادت است.
درک کردن و دیدن این سعادت ها هم شاید بصیرت میخواهد ، برای همین دیر متوجه می شویم.
انگار فقط باید مدتی به جای خالی اش زل بزنی تا یادت بیاید که ...چطور این طور.
فکر میکنم هرچقدر زمستان بیشتر خودش را به طول بکشد، مستطیل من بیضی تر می شود ، ان وقت روی منحنی باهم شاخ به شاخ می شویم.
به نظر نمی رسد رخداد خوبی باشد .
همین به تنهایی کافی است تا احساس اضطراب و اضطرار ام بیش از پیش به طغیان برسد .
و آیا این دلیلی کافی نیست تا به موردعلاقه هایم فکر کنم؟....
پس به طرز برنامه ریزی شده ی اتفاقی ، نامه های تخم مرغی و بسته های قدیمی را بازکردم.
مجبورم صدای باران را چندی بالاتر ببرم ولی چقدر خوب می شد اگر الان تابستان بود و من در باران های تابستانی محبوس ...
طبق شواهد پست شده در این بسته ها،تابستان های آنجا را دوست داشتم .
دلیل خاصی ندارد.
شاید هم دارد .
آن زمان خیلی جوان بودم ، آنقدر که به نظرم عاشقانه ترین لحظه تابستان، تماشای رقص شاخه های بید مجنون های غرق در نور ماه کاملی بود که از چارچوب پنجره می شد دید.
همه آن لحظات را دوست داشتم.
در میان خاطرات خاکستری آن زمان ، این دقایق از جمله خاطرات رنگی و زنده ای هستند که دارم.
همیشه سعی میکردم رخت خواب را طوری تنظیم کنم که در تمام طول شب همینکه چشم باز کنم، اولین چیزی که می بینم ،قرص ماه باشد و پس زمینه ابی اش.
شبهایی هم که ماه نبود،سرم را با خواندن داستانی پیچیده سرگرم میکردم تا مثلا فراموشش کنم.
اما قایمکی محاسبه میکردم کی دوباره ماه را می بینم و این بار از چه زاویه ای خواهد بود.....
آن زمان همه چیز خیلی بیش از حد برایم واقع شده بود ، حتی حالا هم از اینکه چطور پشت سرگذشت و آن همه زیبایی برایم به جا گذاشت شگفت زده می شوم.
وقتی مرورشان میکنم ،
{منظورم همه مان است.
همهٔ همهٔ مان .
حتی ان کتاب های ابی خاکستری .
حتی ان دورنا های کاغذی.
حتی ان نقاشی های تفننی.}
از خودم می پرسم چه چیزی مارا به آنجا رساند؟
به آنجا کشاند؟
به آنجا گرداند ؟.....
به ان لحظات ..
به ان دقایق...
به ان بودن ها...
به ان پرده ها...
به ان دیالگو ها..
به ان تابلوها....
به انتوقف ها...
به ان رنگها....
به ان صفحات...
جمله ای از روی طاقچه ی بزرگ ذهنم زمزمه کنان ،فریاد زده می شود که
_شاید عشق؟
.
.
پ.ن:گاهی این احساس شنیده شدن و دیدن به شدت اذیتم میکند ، مثل همین الان.
چرا ؟ شاید چون ترک عادت موجب مرض است.
خدارو شکر که گوینده چشایر بود.اشکالی ندارد اگر اورا مرا بشنود.
شاید هم اینطور بهتر است. (چه نسبت به انها ، چه نسبت به اینها)
بازهم مثل همیشه با ان حالت پیچیده دوست داشتنی اش لبخند می زند و تکرار می کند .
_شاید عشق؟
نمیدانم خودش می داند چهره اش بیشتر شبیه انزجاری منفور است تا ایمان به ان عشق؟
میگویم ولی من بازهم دوستت دارم.
پنجه هایش را روی دیوار ذهنم می کشد ، حتما میداند پشت این دیوار ها چیست.
شدیدا نیاز داشتم بحث را به قهقرا بکشانم.
برای همین سوالی نه چندان مرتبط پرسیدم که
_پس می دانی چرا لبخند ها دوست داشتنی اند؟
با چشمهای کهربایی اش خیره نگاهم کرد تا ادامه دهم.
پاورچین پاورچین جملاتم را به سمتش روانه کردم
_ به گمانم چون تجسمی ساده از اغوشی امن و بی بدیل اند.
و این جمله اغازی بود به دوره کوتاهی از صلح تا از اغوش هم لذت برده با دیگری خودمان را نوازش کنیم.
.
.
پ.پ.ن: چشایر میگوید که لازم نیست زیادی جدی بگیرمش ، که شاید واقعا نباشد و صرفا توهم است .
این ناراحت کننده ترین جملهٔ خبیثی بود که از او شنیدم.
برای همین به همان اندک حضورم چنگ زدم.
در این روزگاری که حتی رویاها هم دیگر رویا نمی مانند ، که لحظاتی از زندگی دوبار رویت می شوند ، که گذشته هرگز نمیگذرد بلکه در اینده به انتظار می نشیند ، صرفا تصور خواندن انها (همه شما) از ناشیانه ترین دروغ هاست.
شاید هم تقصیر او نیست ، همنشینی زیادش با من، مارا به هم شبیه تر کرده . تا جایی که گاهی من او باشم و او من.