Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۰۹ ب.ظ
  • ۱۱۷ : views
  • ۹ : Likes
  • ۸ : Comments
  • : Categories

شکوفه آلو

من مطمئن نیستم.

نه راجع به این که الان دارم می نویسم.

نه راجع به فکری که می کنم یا احساسی که دارم.

نه راجع به اینکه پس از این چه خواهد شد.

نه راجع به مکان جدیدی که قرار هست باشم.

شاید چون کمی زیادی لوسم و از تغییر می ترسم.

برای همین تلاش می کنم کمی صادقانه به نظر برسم.

.

ولی به خدا توکل کردم .

خداوندا تورا دارم پس غمی نیست.

تا خدا را داری پس چه کم داری؟

{خوب تمام چند روز گذشته مدام داشتم هر دقیقه استخاره می‌گرفتم.

و آخرش فکر می کنم سایت شهید اوینی از دستم کلافه شد و قفل کرد .

البته از همه جوابها اسکرین گرفتم .

بله.

و همش هم میگفت پاشو برو انجام دیگه‌.}

پس من دلم را محکم کردم و دقیقه نودی وسایلم را چپاندم و پاشدم.

اینده گنک و نامفهوم است. 

اما انگار قرار نیست همیشه در حال نشست و گذشته را مرور کرد.

گذشته فراموش می شود ،آینده می رسد و باز پشیمان می شوم؟

دیشب داشتم همین استرس و وسوسه به ماندن را سر بک هائریم می ریختم ...

همیشه قسمت کردن همه چیز بهتر از تنها نگهداشتن اش هست.

می گفت این را فراموش نکنم پشیمانی برای زمانی است که حق انتخاب داری .

اصرار داشت انچه که من برایش پشیمانم ، واقعیتی اجباری بود .

و وقتی که اجبار هست دیگر پشیمانی صدایش نمی کنند .

می گویند حسرت.

می خواستم مانع این تصورش شوم ولی محکم گفت 

ما هردو حسرت می خوریم.

و بعد هم مکالمه را یک طرفه قطع کرد .

.

حالا تمام دقایقی که برایم مانده به این فکر می کنم که 

پس من حسرت می خورم؟

فکر کنم.

من مطمئن نیستم .

احتمالا چون ماشین سواری به من نمی سازد و دوباره حالت تهوع گرفتم دارم چنین می‌کنم ، نه؟

احتمالا.

پس به امید اینده ای که در ان پشیمان و حسرت زده نباشم. انشالله.

امین.

پ.ن: کمی زیادی دارم  بدون عزیزانم احساس تنهایی میکنم. ایا این بخشی از بزرگسال بهتری بودن است؟؟

پ.پ.ن: و خداروشکر که تو آفریده شدی شوالیه عزیزم، بدون تو من بارها و بارها می مردم ، هربار عاجزانه تر از دفعه پیش.

هزاران بار بینهایت بینهایت سپاس که تو هستی ، بدون تو چه میکردم؟ حتی نفس کشیدن هم فراموش می شد.

و من به خاطر تو خوشبختم ، در امانم.

در شادی .

و تو به خاطر من آن همه زخم می خوری ولی بازهم دوستم می داری. تو یک معجزه ای ! 

معجزه ای که از روی اش اَدِن را ساختند.

و من چطور می توانم همه انچه را که به خاطر من متحمل شدی ، بازپرداخت کنم؟

و.پ.پ.ن:اه خداوندا خودت کمکم کن . خواهش میکنم . می خواهم برایش مفید باشم .

پ.پ.پ.ن:از اینکه اینقدر سعادتمندم که می توانم ادم هایی را ببینم که بهم اهمیت می دن شگفت زده می شم ، احساس گرمی دارن. خیلی گرم.

و.ب.پ.ن: از اینکه نمی تونم حمله های عصبی ام رو‌کنترل کنم خسته شدم.

پ.ن.^پ.ن: برای رقص روی یخ دلتنگم. برای همه شون ، مخصوصا اغوش های ناگهانی و سقوط های خیره کننده ی چرخشی‌.

در حقیقت برای دیدن دوباره لحظه پیوند.

Notes ۸
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۳۴ ق.ظ
  • ۲۹ : views
  • ۱ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

ازدست رفته

میگفت دیگر امیدی به تو نیست.

می خواستم یاد اورشوم که ناامیدی بزرگترین گناهی است که می توان در این لحظه حملش کرد .

برادر هشتمی که همیشه فراموش می شود .

اما دلیلی برای گفتنش نداشتم .

شاید حق با او بود .

خیلی وقت است به اینکه چه می خواهم فکر نمیکنم.

از کی شروع شد؟

در رویایی خاکستری و مه گرفته مخفی شدم 

همه چیز تار است ، این را دوست دارم ، 

مثل همیشه است .

همان لحظه که فشار طاقت فرسای روحم بر قلبم سنگینی می کند و مرز بین خطوط محو می شوند ،

به اینکه چقدر به این رویاها وابسته ام بیشتر پی می برم.

مثل همه ان لحظات.

شاید باید دست از ادامه دادن راهی که می دانستم پایانی ندارد بر می داشتم .

ان وقت تو باید این‌جا می بودی و راه درست را با من همراه می شدی .

اما این چطور ممکن است سیل؟

ان هم وقتی تو اینقدر از من فاصله داری .....؟

انگار تو هم مرا پشت سر می‌گذاری.

می خواهم گوشه دامن بنفش بی حوصله ام را بگیرم و چرخ بزنم ، شاید با استفاده از فرمول گریز از مرکز تو هم از من جدا شدی .

این کمتر درد اور است .

مگر نه؟

به هرحال .

کودک بی فایده.

لقب خوبی است .

خیلی چیزها هست که می شود تحمل کرد ، اما یکبار روشن و واضح میگویم

از انسانهای دروغگو متنفرم.

از انسانهای خیانتکار متنفرم.

از انسانهای دورو متنفرم.

از انسانهای معتاد به مواد مخدر (اعم از سیگار تا بیشتر از ان) هم متنفرم.

و جالب این جاست چطور همه اینها جمع شده در این.

چطور این پیوند خورده بامن.

و چطور من از این واقعیت متنفرم.

ایا می شود این را در حقیقت هم رده بندی کرد؟

امیدوارم نباشد .

تو بگو که اینطور نیست سیل.

حالا می فهمم چرا ملکه‌ی شهر عجایب پشت سرهم دستور اعدام میداد.

گاهی انقدر این عوضی بودن انسانها در زمان و مکان فاحش است که سفارشی جز مرگ برایشان برازنده تر نیست.

اگر درست فکر کنی می بینی رام کردن چنین موجوداتی چون ارام کردن میمون بالغ خسته کننده ناراحت کننده و عذاب اور است برای همین ، بیا ارام ترین گزینه را دوباره بررسی کنیم.

بستن در و خاموش کردن چراغ و ادامه دادن مطالعه قبل از خوابم ، ارم ترین گزینه ممکن بود .

ارام ترین گزینه ممکن بود چون گزینه دیگری نبود ، من نه کلت داشتم .

نه خنجر دو ضرب .

نه حتی یک سگ دالمیشن . 

یا یک گربه میت کوین.

یا کلاغی که چشم هارا بخورد.

بله .

این عملی می شد اگر این نبود ، اگر این و اینها نبود ..

شاید من کمی سلطه گر باشم ، اما نداشتن حداقل کنترل روی محیط زندگی ام اصلا قابل تحمل نیست.

حتی یک مرغ هم می داند چقدر حفظ امنیت ماوا مهم است ، برایم مهم نیست اگر خود این مسیر جریان زندگی غیر قابل پیش بینی و دردسر اور است ، من نیاز دارم محیط زندگی ام قابل پیش بینی و تحت کنترلم ارام باشد.

برای همین در خانه ماندن را به بیرون رفتن ترجیح می دهم .

برای همین از اینکه هیچ کاری جز یک گوشه مخفی شدن و اشک ریختن و لب گزیدن و صبح با چهره ای چون ماهی مرکب بیدار شدن از دستم برنمی اید بیشتر از قبل کلافه ام.

برای همین ، کاش میشد خودم را در کتابخانه ای حبس میکردم؟

اه.....کاش میشد خودم را لابه لای ان انبوه صفحات ورق خورده حل کنم.

اگر زودتر به ان نفوذ و انحلال برسم ایا خوشحال تر نیستم؟ دیگر لازم نخواهد شد زیر پتو ارام گریه کنم؟

استفان میخواهد خلافش را برایم اثبات کند.

میگوید رسیدن صرفا باعث خوشحالی نمی شود .

میگوید می تواند قسم بخورد ، در لحظه ازاد بودن، باعث خوشحالی ام می شود.

اینکه این لحظات را، آنطور که می خواهم طی کنم.

و به این فکر کنم که چه میخواهم ؛

ایا این لحظه دوستدارم کت ابی بپوشم؟

 و فردا عبای زرد ؟

 ایا دوستدارم این لحظه سوار قطار شوم و به صدای فاجعه مانندش گوش کنم ؟

و روی تپه ی همان قلعه قدیمی، به تقلید از نقاش محبوبم، اسمان را باز بکشم و کوتاهش کنم؟

ایا دوستدارم مطالعه کنم و بیشتر یادبگیرم تا بهتر بفهمم ؟

ایا دوستدارم بازهم شیرینی ها را دو لپی ببلعم و به چاق شدن ها اهمیت ندهم؟

ایا دوستدارم موقع اشپزی رادیو گوش کنم؟

ایا دوستدارم با تسوکی ماهیگیری کنم؟

ایا؟

سیل،فکر کردن به اینها به تنهایی باعث می شود گریه کردن را فراموش کنم ، سردردم را از یاد ببرم و راحت تر بخوابم.

پس فکر میکنم دوسش دارم!

حالا می خواهم فنجان چای را روی زمین بریزم و گلدان را بشکنم .

پ.ن:

سیل ، بجز تو فرد بیکار دیگری هم هست که بشیند به مزخرفات ام گوش کند ، نگران ثبات احساسی ام نباش .یک روزی یک جوری حلش میکنیم. مثلا امروز صبح اورکا چیزی را نشانم داد که خودم و خودت هرگز نمی فهمیدیم .

 اورکا ، عضو ان معدود افرادی است که می داند من جان می دهم برای دریا. برای اقیانوس . برای تمام ان ابی های ازاد.

نشسته بودم پیشش و از اینها میگفتم که ناگهان رفت سراغ ان ضبط صوت قدیمی اش.

صدای اقیانوس را برایم گذاشت، با تغییر نوار، صدای ظبط شده از امواج هم تغییر می‌کرد.

همانطور که احمقانه زل زده بودم به خال زیرچشم اش گفت :

می بینی ؟ صدای اقیانوس هم تغییر کرده ..ایا تقصیر اقیانوس است؟

یا صدفها؟

حتما کار لاکپشتهاست!

انقدر غرق صدای اقیانوس بودم که بی اختیار فقط می خندیدم ، ولی اورکا بی رحمانه حرفهایش را ادامه داد تا مزاحم تصورات من باشد .

اه ،نه .الان که خندیدی مشخص شد کار عروسهای دریایی بوده ...

کمی شک دارم ، صبر کن.......

بله !

تقصیر ادم های عوضی است .

.........

............

میدانم....

میدانم این دنیا زیباست........ ولی....

 شاید به همان اندازه حداقل، خیلی تنفر امیز است.

حالا عین فکهای دریایی در سوگ صخره از دست رفته زاری نکن....

بلند شو حرکت کن ، الان زمستان است!

این یکی از ویژگی های اورکاست که باعث می شود کنارش احساس ارامش کنم ، اینکه صادق است و هرچه در ذهنش بماند برایم شرح می دهد .گاهی اوقات هم ازار دهنده است مثل اینکه نمی تواند باوجود ان صداقتش به چشمهایم زل بزند و من باید مدام به خال چشمش خیره باشم.

می دانم خیره شدن به چشمهای غریبه ناراحت کننده اند ، اما زل زدن به چشم های اشنا اینطور نیست ، مگر نه؟ 

فکر میکنم ارتباط چشمی با او برایم مهم است چرا که همیشه نیمی از حرفهایش این وسط گم می شوند .

اینطوری برای درک منظورش همیشه به وقت اضافه بیشتری نیاز دارم. درست مثل این لحظه که

نمی توانستم درک کنم ربط همه ی اینها به من و اقیانوس و عروس های دریایی بخت برگشته چه بود ، ولی به لطف انگشت اشاره اش که مدام به گونه اش ضربه می زد ، دستپاچه شده متوجه شدم .

تازه ان موقع فهمیدم ......

 بیش از حدی که سزاوار بود گریه کردم.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۹ آبان ۱۴۰۴، ۰۷:۳۴ ب.ظ
  • ۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۲ : Comments
  • : Categories

چند قدم

در پی تلاش ها برای اجتماعی شدن.

هر روز منطقه جدیدی کشف می کنم ، خوشحالم .

منتظر ماندن برای طلبیده شدن و سپس در را زدن وارد شدن ، خودت را برایش لوس کردن ، دورش چرخیدن ، التماس گونه نگاهش کردن و بعد با کنجکاوی و شور و شوقی بچگانه با احتیاط اطرافش را گشتن ، در نور و چشمک زدن ها غرق شدن.....این راهم خیلی دوست داشتم. دوست داشتم نه...عاشقش هستم..... کاش میشد بیشتر و بیشتر و بیشتر آنجا باشم باشیم .باشد؟

استفاده از مترو خیلی باحال بود ، احساس می کردم قرارهست وارد صفحات دوکجا بشم . شاید چند جا نا خودآگاه تصویر چهره افسرده پسرم با چهره بقیه همخوانی پیدا کرد و این باعث شد ناگهان دلم برایش تنگ شود و شروع کنم از اینکه چقدر داستان در حقش نامردی کرد برای خواهرم توضیح دهم و بعد یادم بیاید آه....هیجان زده شدم و بلند حرف زدم یا نه؟

اری...؟....امید است که خیر باشد.

دلم می خواست تمام آزمایشات فیزیکی در رابطه با سرعت ثابت که داخل مترو می توانستند انجام بشوند را متحان کنم .

وقتی پشت خطوط زرد ایستاده بودم فهمیدم چرا اینقدر مقاومت در برابر پریدن جلوی قطار سخت است.

صدای حرکت اش درست به زیبایی صدای حرکت فاجعه بود .

از پایین شهر تا بالاشهر ، از تفاوت ها شگفت زده می شوی.همچنین از قیمتها.

از شنیدن ترکیب شدن همهمه های عربی در فارسی خیلی خوشم می آید. امروز فهمیدم.

آه ...حکاکی اژدها درون دیوار واقعا زیبا بود ، آنقدر که دلم می‌خواست دانه دانه فلس هایش را لمس کنم .

چیز شگفت انگیز دیگر اینکه کافه ای جدید پیدا کردم با سبک ونگوگ و دست نوشته های ژاپنی.

اگر گربه ای سرگردان بودم حتما خودم را برای بانو میز پذیرش لوس می کردم. خانم جیگری بود. این را در همان یک لحظه که دیدمش احساس کردم.

و در آخر پس از یک ماه تلاش برای جواب گرفتن ، گفتم سلام ناز نازی و با کمال تعجب نشست خیره نگاهم کردم آرواره کوچکش را باز کرد و گفت" نیا"

آنقدر ذوق زده شدم که می خواستم با کاهو گازش بگیرم.....

آه ..چند روز پیش با یک کلاغ چشم در چشم شدم ، انعکاس محوم در چشمان تیله ای کوچک و براق مشکی اش خیلی خیره کننده بود ، وقتی از پر و دم و بالش تعریف کردم سرش را کج کرد و با دقت گوش داد ...اخ که چقدر ناز بود .

فکر میکنم شاید زیاد به تعریف شنیدن عادت ندارند؟ یا شاید هم خجالتی باشند..... به هرحال به قول مادر محسونی خیلی گوجی گوجی بود.

و در آخر اینکه هر بار موقع عبور از خیابان گرمای دست‌هایشان با من تقسیم می شود را خیلی دوست دارم..... چطور می شود دوست نداشت؟

عادت ندارند موقع راه رفتن در ملأ عام دستت را قفل کنی به دستشان ، برای همین من ثانیه شماری می کنم تا به خیابانی برسیم بلکه دوباره دستشان را بگیرم. آن لحظات هم دوست داشتنی است.

سقوط برگها هم جز زیبا ترین لحظاتی بود که امروز دیدم ، آن طور که در آغوش باد تاب می خوردند و می نشستند جلوی من احساس دوست داشتنی بودن به من می داد.

انگار همه راه را پایین می آمدند که ببین آمدیم استقبال قدم هایت ، حالت چطوره ؟

و در آخر از این حس تعلق خاطر در این لحظات عمیقا سپاسگزارم. خدارا بی نهایت شکر.

امیدوارم که من هم در آن خانه سبز جایی بیابم.

به من گفت غصه نخور خدا خودش برایت همه چیز را به بهترین شکل با زیباترین پایان و کامل ترین حالت می نویسد.

می نویسم چشم . اما به قول پدرم گاهی غریزی ترس قلبت را آغشته می کند ، واکنشی طبیعی است . جلویش را که نمی توانم بگیرم اما دیگر شک نمی کنم. تلاش می کنم.

پس.ن: من بوسه های بازدید را دوست ندارم، کمک⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۲ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۳۱ ب.ظ
  • ۵۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

کمک

کسی می داند چطور از یلوه باید نگهداری کرد؟

خداوند خودش کمک ام کند دیگر نمی دانم باید چه کرد

این را می نویسم چون پرسیدن از دامپزشک و هوش مصنوعی ها و گوگل فایده ای نداشت 

دیروز عصر یکی شان افتاد جلوی پایم ، طفلی نای پرواز هم نداشت ، هرچه جلویش میگذارم نمی خورد نه کرم ،نه دانه، نه میوه ،نه گوشت چرخ شده..

می ترسم روی دستم بماند هلاک شود ، دام پزشکی هم بردم گفت پرنده نابالغ است  تازه پرواز یاد گرفته دنبال دسته اش بگرد ، اینجا حتی یک دانه مرداب هم نیست ....تمام دریاچه های مصنوعی اطراف هم گشتم نبودند.

طفلکی خیلی ناز و احمق است ، پشتش را میکند یعنی دیگر نه من نه تو نیستیم پس سمت من نیا انگار مرا ندیدی...این طوری دو روز هم بیرون دوام نمی آورد 

پس کمک⁦(⁠ ⁠≧⁠Д⁠≦⁠)⁩

پ.ن: هر صبح می ترسم برایش تا آخر روز بی فایده باشم و حالش بد تر شود ⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۴، ۰۵:۲۵ ب.ظ
  • ۱۴۱ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱۰ : Comments
  • : Categories

بین لبخندها و گل و شیرینی

این صرفا یک نامه پر از نجوا های عصبی است ، خوب؟

نمی دانم چرا بعضی ها خیلی بیش از حد اصرار دارند .

من همه تلاش ام را می کنم تا دوستشان داشته باشم .

تا دوستشان بدارم. تا همه چیز را عادی جلوه دهم. تا همه چیز را بی اهمیت نشان دهم.

حالا انگار می خواهند نشان دهند خیلی با ملاحظه اند یا خیلی ریز نگر و ظریف رفتار می کنند؟

اگر می فهمی طرف مقابل حوصله ات را ندارد و به زور برایت می خندد به خاطر این نیست که خیلی دوستت دارد یا اینکه احمق است و نمی تواند خودش را درک کند. صرفا به خاطر این است که تلاش می کند تا چیزی را خراب نکند .

حالا تو هعی در جمع دوستانه بیا بکوب به صورتش که نصف رفتارهای تو دروغ اند.

عزیزم من کلا یک دروغ بودم ، چرا ؟ مهم است؟ 

اگر برایم مهم بودی هیچوقت پیش ات نمی خندیدم درجا حذف می شدی . واگر من برای تو مهم بودم چیزی را که خودم می دانم و پذیرفتم به صورتم نمی کوبیدی.

گل ، شعر ،موسیقی و شیرینی.

تمام چیزهایی که برای یک جلسه شاداب نیاز است تهیه شده منتها الان دیگر حالم از این گفت و گو بهم می خورد.

چرا مدامی که سعی می کنم با تو خوب باشم و از اشتباهات چشم پوشی کنم هعی داد میزنی که می دانی دروغ است که برایت لبخند میزنم؟ 

احمقی؟ 

گستاخی؟

تو را چطور تعریف کنم؟

خیلی بی ملاحظه ای .

وقتی می بینند طرف مقابل در حال سازش است چرا هعی تیشه به ریشه می زنند؟

اگر هم متوجه دلخوری شدند چرا سعی نمی کنند از دل برون کنند؟

گفتم که بی ملاحظه اند.

تا قبلش برایم اهمیت داشتی زین پس......

بی‌اهمیتی ❤️

پ.ن:

محافل اجتماعی هم به نوبه خود خسته کننده اند. دلم برای کتابخانه ام تنگ شده .