- پست شده در - چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۰۹ ب.ظ
- ۱۱۷ : views
- : Likes
- ۸ : Comments
- : Categories
شکوفه آلو
من مطمئن نیستم.
نه راجع به این که الان دارم می نویسم.
نه راجع به فکری که می کنم یا احساسی که دارم.
نه راجع به اینکه پس از این چه خواهد شد.
نه راجع به مکان جدیدی که قرار هست باشم.
شاید چون کمی زیادی لوسم و از تغییر می ترسم.
برای همین تلاش می کنم کمی صادقانه به نظر برسم.
.
ولی به خدا توکل کردم .
خداوندا تورا دارم پس غمی نیست.
تا خدا را داری پس چه کم داری؟
{خوب تمام چند روز گذشته مدام داشتم هر دقیقه استخاره میگرفتم.
و آخرش فکر می کنم سایت شهید اوینی از دستم کلافه شد و قفل کرد .
البته از همه جوابها اسکرین گرفتم .
بله.
و همش هم میگفت پاشو برو انجام دیگه.}
پس من دلم را محکم کردم و دقیقه نودی وسایلم را چپاندم و پاشدم.
اینده گنک و نامفهوم است.
اما انگار قرار نیست همیشه در حال نشست و گذشته را مرور کرد.
گذشته فراموش می شود ،آینده می رسد و باز پشیمان می شوم؟
دیشب داشتم همین استرس و وسوسه به ماندن را سر بک هائریم می ریختم ...
همیشه قسمت کردن همه چیز بهتر از تنها نگهداشتن اش هست.
می گفت این را فراموش نکنم پشیمانی برای زمانی است که حق انتخاب داری .
اصرار داشت انچه که من برایش پشیمانم ، واقعیتی اجباری بود .
و وقتی که اجبار هست دیگر پشیمانی صدایش نمی کنند .
می گویند حسرت.
می خواستم مانع این تصورش شوم ولی محکم گفت
ما هردو حسرت می خوریم.
و بعد هم مکالمه را یک طرفه قطع کرد .
.
حالا تمام دقایقی که برایم مانده به این فکر می کنم که
پس من حسرت می خورم؟
فکر کنم.
من مطمئن نیستم .
احتمالا چون ماشین سواری به من نمی سازد و دوباره حالت تهوع گرفتم دارم چنین میکنم ، نه؟
احتمالا.
پس به امید اینده ای که در ان پشیمان و حسرت زده نباشم. انشالله.
امین.
پ.ن: کمی زیادی دارم بدون عزیزانم احساس تنهایی میکنم. ایا این بخشی از بزرگسال بهتری بودن است؟؟
پ.پ.ن: و خداروشکر که تو آفریده شدی شوالیه عزیزم، بدون تو من بارها و بارها می مردم ، هربار عاجزانه تر از دفعه پیش.
هزاران بار بینهایت بینهایت سپاس که تو هستی ، بدون تو چه میکردم؟ حتی نفس کشیدن هم فراموش می شد.
و من به خاطر تو خوشبختم ، در امانم.
در شادی .
و تو به خاطر من آن همه زخم می خوری ولی بازهم دوستم می داری. تو یک معجزه ای !
معجزه ای که از روی اش اَدِن را ساختند.
و من چطور می توانم همه انچه را که به خاطر من متحمل شدی ، بازپرداخت کنم؟
و.پ.پ.ن:اه خداوندا خودت کمکم کن . خواهش میکنم . می خواهم برایش مفید باشم .
پ.پ.پ.ن:از اینکه اینقدر سعادتمندم که می توانم ادم هایی را ببینم که بهم اهمیت می دن شگفت زده می شم ، احساس گرمی دارن. خیلی گرم.
و.ب.پ.ن: از اینکه نمی تونم حمله های عصبی ام روکنترل کنم خسته شدم.
پ.ن.^پ.ن: برای رقص روی یخ دلتنگم. برای همه شون ، مخصوصا اغوش های ناگهانی و سقوط های خیره کننده ی چرخشی.
در حقیقت برای دیدن دوباره لحظه پیوند.