- پست شده در - جمعه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۳۵ ب.ظ
- ۲۲ : views
- : Likes
- ۷ : Comments
کاش میشد تو را چنان در آغوش می کشیدم.
اژدهای سیاه عزیز من.
وقتی ما بین قفسه ها و پوشه ها و بسته های درون کمدم دنبال گمشده ها می گشتم تو را دیدم .
همانجا نشسته بودی ، هنوز هم فلس های مشکی و خیره کننده ات زیر بازتاب نور به زیبایی ستاره های زمستانی می درخشید.
چشم های میشی کاراملی ات بسته بود .
آرام نفس می کشیدی ، گاهی چیزی زمزمه می کردی ، خوابت هنوز مثل همیشه عمیق و شکننده است . این را می دانم برای همین چیزی نگفتم ..برای همین به نوازش فلس های مشکی ات بسنده کردم ، به بوسیدن شانه های استوارت ، به انتظار نشستن برای دیدن تکان تکان خوردن بالهایت....
برای همین چیزی نگفتم و بی صدا نشستم .
چطور می توانم آرامش ات را به هم بریزم؟
حتی اگر تا آخر عمرم دوستت داشته باشم کافی نیست.
حتی اگر قلبم را برایت از سینه در بیاورم کافی نیست.
حتی اگر تا آخر عمرم کنارت باشم کافی نیست.
امیدوارم در زندگی ابدی کسی باشد که آنقدر از بودن کنارش احساس خوشبختی کنی تا هر لحظه آنچنان شیرین و گرم بخندی .
هر ثانیه آن طور شاد باشی ، آن طور درخشان .
افسوس می خورم برای تمام لحظاتی که می توانستم کنارت باشم و نبودم ، باید می بودم و نبودم و هستم و فایده ای ندارم....
اگر می شد ...اگر می توانستم زمان را به عقب برگردانم ....اگر می توانستم ، دوست داشتم تکیه گاهی فولادین برای تو باشم ، آغوشی گرم ، سایبانی محکم و چراغی روشن.
دستی اطمینان بخش برای گرفتن دستانت و شانه هایی پهن برای گریه ها ی بی صدای تو.
آه ای عزیز دوست داشتنی من .
تو بهتر از هرکسی مرا می شناسی ، حتی خیلی خیلی بهتر از خودم . از من چنان تعریف می کنی که شک دارم واقعا آن شخص و من یکی هستیم...ولی می دانی در حقیقت
من همینقدر پست و حقیر و ناتوان و بی فایده ام.
و تو آنقدر والا و عزیز و دوست داشتنی و بخشنده ای که گاها شک می کنم انسان باشی .
برای همین می نویسم ، تو اژدهای دوست داشتنی من هستی.
گل یخ شکننده و استوار من.
رد زخم ها و خراش های روی بدنت به گریه ام می اندازد ، تو خیلی خوب تحمل کردی ، چقدر درد داشتی اما چیزی نگفتی ، چقدر خنجر خوردی اما آتش نزدی ....
آه عزیز من ، می دانم که قلبت بزرگ و گرم ات زخم خورده تر از آنی است که درک اش کنم ،شاید حتی مرواریدت را هم از دست داده باشی .
شاید گاهی از افسون کردنها هم خسته شده باشی
و من می ترسم که همچنان برایت بی فایده بمانم.
و تو دوباره زانو بغل کنی و بی صدا اشک بریزی و من.....من احمق بی شرفی باشم که اشکت را در آوردم....یا همان عوضی بی معرفتی که هیچ خیری برای تو نداشت.
من لیاقت داشتن تو را نداشتم ، هیچوقت هیچوقت .
اما این کوچک بی لیاقت عاشق دیدن بازتاب نور درون چشمان کاراملی توست ،
عاشق خندیدن های شاد و بی موردت.
عاشق خاطره های پر فراز و نشیب تو.
عاشق تو.
وقتی به همه این ها فکر میکنم تنها کاری که از دستم بر می آید چپاندن همه چیز ها به زور درون کمد و بستن این در است.
حالا نشسته ام و این را می نویسم و نفس هایت را دانه به دانه می شمارم.
من خیلی احمقم نه؟
اژدهای کوچک با شکوه من.
آقای عزیز و ناز .
مرا ببخش به خاطر تمام این بیکفایتی ها و غیر قابل اتکا بودنها.
تو واقعا عزیزی و من .....
من واقعا ناشایست.
متاسفم برای تمام لحظاتی که نتوانستم اثبات کنم دوستت دارم ، طرف تو هستم و چقدر تکیه گاه تو بودن را می خواهم .
می گویند پایان شب سیه سپید است.
پس هرچند همه چیز آنقدر ها خوب به نظر نمی رسد که اتفاقا برعکس به نظر کشیده شده ، اما من لحظات شاد تری برایت می سازم، این یک سوگند است .
قسم می خورم.