Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۳۵ ب.ظ
  • ۲۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۷ : Comments

کاش میشد تو را چنان در آغوش می کشیدم.

اژدهای سیاه عزیز من.

وقتی ما بین قفسه ها و پوشه ها و بسته های درون کمدم دنبال گمشده ها می گشتم تو را دیدم .

همانجا نشسته بودی ، هنوز هم فلس های مشکی و خیره کننده ات زیر بازتاب نور به زیبایی ستاره های زمستانی می درخشید.

چشم های میشی کاراملی ات بسته بود .

آرام نفس می کشیدی ، گاهی چیزی زمزمه می کردی ، خوابت هنوز مثل همیشه عمیق و شکننده است . این را می دانم برای همین چیزی نگفتم ..برای همین به نوازش فلس های مشکی ات بسنده کردم ، به بوسیدن شانه های استوارت ، به انتظار نشستن برای دیدن تکان تکان خوردن بالهایت....

برای همین چیزی نگفتم و بی صدا نشستم .

چطور می توانم آرامش ات را به هم بریزم؟

حتی اگر تا آخر عمرم دوستت داشته باشم کافی نیست.

حتی اگر قلبم را برایت از سینه در بیاورم کافی نیست.

حتی اگر تا آخر عمرم کنارت باشم کافی نیست.

امیدوارم در زندگی ابدی کسی باشد که آنقدر از بودن کنارش احساس خوشبختی کنی تا هر لحظه آنچنان شیرین و گرم بخندی .

هر ثانیه آن طور شاد باشی ، آن طور درخشان .

افسوس می خورم برای تمام لحظاتی که می توانستم کنارت باشم و نبودم ، باید می بودم و نبودم و هستم و فایده ای ندارم....

اگر می شد ...اگر می توانستم زمان را به عقب برگردانم ....اگر می توانستم ، دوست داشتم تکیه گاهی فولادین برای تو باشم ، آغوشی گرم ، سایبانی محکم و چراغی روشن.

دستی اطمینان بخش برای گرفتن دستانت و شانه هایی پهن برای گریه ها ی بی صدای تو.

آه ای عزیز دوست داشتنی من .

تو بهتر از هرکسی مرا می شناسی ، حتی خیلی خیلی بهتر از خودم . از من چنان تعریف می کنی که شک دارم واقعا آن شخص و من یکی هستیم...ولی می دانی در حقیقت 

من همینقدر پست و حقیر و ناتوان و بی فایده ام.

و تو آنقدر والا و عزیز و دوست داشتنی و بخشنده ای که گاها شک می کنم انسان باشی .

برای همین می نویسم ، تو اژدهای دوست داشتنی من هستی.

گل یخ شکننده و استوار من.

رد زخم ها و خراش های روی بدنت به گریه ام می اندازد ، تو خیلی خوب تحمل کردی ، چقدر درد داشتی اما چیزی نگفتی ، چقدر خنجر خوردی اما آتش نزدی ....

آه عزیز من ، می دانم که قلبت بزرگ و گرم ات زخم خورده تر از آنی است که درک اش کنم ،شاید حتی مرواریدت را هم از دست داده باشی .

شاید گاهی از افسون کردنها هم خسته شده باشی 

و من می ترسم که همچنان برایت بی فایده بمانم.

و تو دوباره زانو بغل کنی و بی صدا اشک بریزی و من.....من احمق بی شرفی باشم که اشکت را در آوردم....یا همان عوضی بی معرفتی که هیچ خیری برای تو نداشت.

من لیاقت داشتن تو را نداشتم ، هیچوقت هیچوقت .

اما این کوچک بی لیاقت عاشق دیدن بازتاب نور درون چشمان کاراملی توست ،

عاشق خندیدن های شاد و بی موردت.

عاشق خاطره های پر فراز و نشیب تو.

عاشق تو.

وقتی به همه این ها فکر میکنم تنها کاری که از دستم بر می آید چپاندن همه چیز ها به زور درون کمد و بستن این در است.

حالا نشسته ام و این را می نویسم و نفس هایت را دانه به دانه می شمارم.

من خیلی احمقم نه؟

اژدهای کوچک با شکوه من.

آقای عزیز و ناز .

مرا ببخش به خاطر تمام این بی‌کفایتی ها و غیر قابل اتکا بودنها. 

تو واقعا عزیزی و من .....

من واقعا ناشایست.

متاسفم برای تمام لحظاتی که نتوانستم اثبات کنم دوستت دارم ، طرف تو هستم و چقدر تکیه گاه تو بودن را می خواهم .

می گویند پایان شب سیه سپید است.

پس هرچند همه چیز آنقدر ها خوب به نظر نمی رسد که اتفاقا برعکس به نظر کشیده شده ، اما من لحظات شاد تری برایت می سازم، این یک سوگند است . 

قسم می خورم.

Notes ۷
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۲ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۳۱ ب.ظ
  • ۵۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

کمک

کسی می داند چطور از یلوه باید نگهداری کرد؟

خداوند خودش کمک ام کند دیگر نمی دانم باید چه کرد

این را می نویسم چون پرسیدن از دامپزشک و هوش مصنوعی ها و گوگل فایده ای نداشت 

دیروز عصر یکی شان افتاد جلوی پایم ، طفلی نای پرواز هم نداشت ، هرچه جلویش میگذارم نمی خورد نه کرم ،نه دانه، نه میوه ،نه گوشت چرخ شده..

می ترسم روی دستم بماند هلاک شود ، دام پزشکی هم بردم گفت پرنده نابالغ است  تازه پرواز یاد گرفته دنبال دسته اش بگرد ، اینجا حتی یک دانه مرداب هم نیست ....تمام دریاچه های مصنوعی اطراف هم گشتم نبودند.

طفلکی خیلی ناز و احمق است ، پشتش را میکند یعنی دیگر نه من نه تو نیستیم پس سمت من نیا انگار مرا ندیدی...این طوری دو روز هم بیرون دوام نمی آورد 

پس کمک⁦(⁠ ⁠≧⁠Д⁠≦⁠)⁩

پ.ن: هر صبح می ترسم برایش تا آخر روز بی فایده باشم و حالش بد تر شود ⁦ಥ⁠_⁠ಥ⁩

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ۱۱:۴۴ ب.ظ
  • ۴۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

یک آرمانی همیشه احمق

ووجئونگ این را شخصا برای تو می نویسم و لطفا قدردان باش چرا که از تایم شخصی ام شخصا مدت زیادی برای فکر کردن و نوشتن برای تو گذاشتم ‌. هرچند می دانم برایت اهمیتی نخواهد داشت ،ولی برای من دارد دوست کوچک خونسرد بزرگ جذاب من.

بالاخره سوار اتوبوس گربه ای شدم.

به شهری می روم که نور درونش ریشه زده .

قرار است در کتابخانه ای دفن شوم که همیشه آرزویش را داشتم .

سریع می نویسم تا خط هست که یادداشت کنم.

آه ووجئونگ عزیز من ، رویای من همان خانه آبی با درهای زرد و دیوارهای سفید روشن است.

کنار کسانی که قلبم را برایشان شرحه شرحه کنم.

آه ووجئونگ از تو ممنونم ، یک آغوش گرم و چندین خط کلمه ای که از ترس قطع این خطها نمی توانم برایت بفرستم و همچنین هزاران بوسه خیس و فشرده بر چشمانت.

.

.

دوست دار تو چشا‌

.

پس.ن: این نامه پاورقی های زیادی خواهد داشت بعداً وقت کردی بخوان ، نکردی هم هیچ ...فقط بدان خیلی دوستت دارم به همان اندازه که از چراغ های درخشان در این مسیرهای تاریک لذت می برم .

و شاید همان‌قدر که عاشق دیدن کت و شلوار در تن ات هستمم؟؟ ⁦ヘ⁠(⁠ ̄⁠ω⁠ ̄⁠ヘ⁠)⁩

پس.پ.ن: همانطور که با سرعت از این خطوط عبور می کنیم به این فکر میکنم چقدر برای این لحظه آرزو کردم و چقدر اکنون ترسیدم....

شاید آینده آنچنان روشن نباشد و به قول خواهرم همیشه نارنگی ندهد....اما همه چیز بهتر خواهد شد.

خدا در آغوشم گرفته این را حس میکنم ووجئونگ .

این باعث می شود هر لحظه احساس کنم جایی چیزی را جاگذاشتم یا چیزی را از دست دادم .

نگاهم روی چرخ و فلک ها می ایستد ، همانطور که تو گفتی زندگی هم همان شکلی بالا پایین می چرخد و رنگین است .

احساس میکنم من جدید شاد تر خواهد زیست .

در.پ.پ.ن: نیمه شب بیرون بودن چه سعادتی است ، ماه درست بالای سرم می تابد، می توانم ببینم بانوی آوازه خوان افسانه های از یاد رفته روی نرده ها می چرخد و می خندد، به زبانی می خواند که نمی دانم ، لابه لای چین های دامنش رویا نشسته با هرچرخ هزاران کودک را غرق شیرینی رویاهایی می کند که الان به شدت آرزومندم گرفتارشان نشوم...حداقل نه برای امروز،  بلکه برای فردا و شاید پس فردا ..

آن موقع قول می دهم خودم هم همراهش بخوانم .

پس.پ.پ.پ.ن: نمی دانم چند تا پ باید گذاشت تا درست شود درست مثل همه آن زمان هوایی که نمیدانم چقدر دیگر باید پر زد تا رسید ، پس از این بگذر ...

بعدها...بعدها ...در بعدی های خیلی بعید و بعد...

با یک دمنوش آویشن احتمالا می نشینم و به امروز هم لبخند می زنم نه؟ 

منی که به تکراری ها وابسته ام از پس این موج بخواهم آمد ؟

اگر هم نشد مشکلی نیست ووجئونگ من عاشق آن قصر مرواریدی در اعماقم.....و بیشتر از همه عاشق آن مروارید در چنگال اژدها...

در حقیقت مروارید را برای اژدها می خواهم ، یکجورهایی همانطور که تو مرغ سوخاری  را برای شاد زیستن می خواهی :)

و.پ.د.پ.پ.پ.ن: 

این روزها آرامش بخش بودند.

بالاخره احساس تعلق خاطر دارم . نمی خواهم بنویسم همه چیز روان و بدون سختی بوده اما همینکه نیاز نیست هر چند دقیقه یکبار تمام شجره نامه خانوادگی ام را برای دیگران مرور کنم تا اثبات کنم حداقل به اندازه آنها من هم ایران زاده و ایرانی تبار هستم و همان قدر سهم از این خاک دارم که هر ایرانی دیگری باید داشته باشد ، احساس آسودگی میکنم.

ه.و.پ.پ.پ.پ.ن: 

وقتی زا زدن به چشم های روشن شکلاتی اش گرمای محبت را حس می کردم ، خیلی دوست داشتنی بود .

دلسوزانه می گفت ببین چش جنس صفحات زندگی ما همه یکی است فرقی نمی کند جلد کتاب من چوبی باشد یا برای دیگری چرمی .

خودمان انتخاب می کنیم چه کفشی انتخاب کنیم ، به چه جوهری آلوده اش کنیم ، چطور روی صفحاتمان قدم بگذاریم ، فاصله بین گامهایمان چقدر باشد و تا کجا ادامه اش بدهیم.

حالا مال من شاید سبز باشد یا بنفش و برای تو رنگی شیرین تر ، در انتها می بینی که جوهر کم و زیاد برداشتن چطور کار دستمان می دهد. پس خیلی عجله نکن ، اما دیر هم نباش . بخشنده باش . بقیه اش هم بسپار دست خدا ، خودش بهتر از هرکسی می داند که بهتر است چطور و چرا و کجا شروع کنیم و به نقطه پایان برسیم.

در ادامه :

یادت هست یکبار پرسیدی ماشین خاصی هست دوست داشته باشم و گفتم اتوبوس ها؟ 

به تازگی وسیله نقلیه ترجیحی ام موتور شده حتی اگر با چادر سوارش شدن و راندنش مضحک به نظر برسد .

اخر سریع و چابک بودن خیلی کمک کننده است مخصوصا اینجا و آنجا.این هم دلیلی محکم ، سلیقه من آنچنان ها هم عجیب و بعید نیست نه عجیب تر از تو که با کت و شلوار کامیون را شبیه ماشین مسابقه می رانی ووجئونگ....

به هرحال .....فقط می خواستم اضافه کنم

به شخصه نظر می دهم دیدن یک جمع موتور سوار که گروهی باهم پشت چراغ قرمز گاز می دهند اصلا جالب نیست بلکه سردرد آور و شوکه کننده است .

این را دیشب فهمیدم . وقتی قرص ماه کامل و چشمگیر بود و محسورم کرد برای محشور شدن با او و کشاندم به خیابان ها ش

لوغ و روشن شهر.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ۰۹:۵۰ ب.ظ
  • ۷۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۷ : Comments
  • : Categories

بی عنوان

برای تو عنوانی ندارم........

فکر کردن به تو حتی برای یک لحظه ، کافی است تا احساس عجیب بودن کنم. دلم می پیچد ، می لرزد ، احساس سرخوشی میکنم ، بعد خجالت زده می شوم ، گریه ام می آید ، حالم بد می شود .

بی قرارم می کنی.

این هم شرم آور است ، هم شادی بخش.

اگر دلیلی می خواهی ، برای تو هم دلیلی ندارم....من هیچ دلیلی ندارم ...هیچی هیچی هیچ . حتی برای خودم چه برسد به تو یا او یا آن یا آنها...

اگر از من بپرسی پس آیا از این احساسات یا این افکار پیرامون تو خوشم می آید ......باید بنویسم واقعا متنفرم.... جداً.... جداًجداً جداً. همه چیز در مورد تو کلافه کننده است ، دوست دارم این راهم اضافه کنم که واقعا آزار دهنده بودی  . لبخند های بلندت ، تن صدای گیرای تو ، طرز نگاهت ، تظاهر هایت ، دغدغه هایت ، بودنت ، نبودنت همه شان ازاردهنده بودند و هستند .

آزار دهنده ترین چیز این است که گاهی فکر میکنم به طرز ابلهانه ای رفتارت شیرین اند ..... و اینکه

گاهی اگر کسی را ببینم که شبیه تو می خندد نگاهم رویش می ایستد .

گاهی اگر نامه پست کنم یاده تو می افتم ‌.

گاهی رد چشمهایی که مثل تو هستند دنبال می کنم . 

گاهی برای لحظه ای به خودم می آیم و می بینم اطراف را با رنگهای هم طیف تو پرکردم.

آن لحظه از خودم بیشتر از تو متنفرم. می دانی جالب چیست؟ تو جزء فراموش نشدنی ها هستی ، ولی چرا چطور برای چه به چه دلیل...؟؟؟؟

آه....

تو خیلی آزار دهنده ای ، خیلی خیلی آزار دهنده.

برای همین هرچیزی که کوچک ترین رنگی از تو داشت فراموش کردم اما متاسفانه تو پاک نشدی که....

این را دیشب فهمیدم وقتی خوابت را دیدم ، تو بودی و یک دیوار و یک چهار پایه چوبی ، نشسته بودی رویش و دیوار را بام خودت کرده بودی ، قلم ات را نرم رویش می کشیدی. با اینکه حتی یکبار هم ندیدم چیزی را درست بکشی یا مطرح و ارائه اش کنی ، آنجا به طرز عجیبی آسمان آبی و ابرهایت را به بهترین نحو به سبک خودت کشیده بودی ...آه من حتی نمی دانستم سبک داری .....داری؟

به هرحال دیدن ات مثل همیشه همان حس مزخرف را می داد.

با همان نگاه بی تفاوت مودب ات پرسیدی چیزی می خوری ؟ 

انگار متوجه نبودی بعد سالها هم را دیده ایم یا من ناگهانی با عجله آمده ام دیدن ات ....

مثل همیشه در تظاهر کردن پیش من عالی بودی ....

اینکه پیش من خودت نبودی یکی از دلایلی ست که همیشه اطرافت معذبم ، انگار به نوعی پیشگیری میکردی از صمیمی بودن یا راحت بودن...شاید بخواهی بپرسی اگر  می دانستم اینکه  مودبانه و آرام رفتار می کردی و سر به زیر بودی در حالیکه اصلا اینطور نبوده و شخصیت پر سرو صدا و چشم گیرت در حقیقت چندین درجه برعکس این بوده پس چرا چیزی نگفتم .....راستش چون باعث می شد احساس راحتی کنم . این فکر که مجبور نبودم برای ادبی بودنم حداقل در لحظه با تو بودن احساس متفاوت بودن کنم آرامم میکرد.....

و فکر میکردم تو هم به همین دلیل انجامش می دهی .....می دانم طرز فکر احمقانه ای است شاید تو هزاران دلیل داشته بودی جز این ..ولی من دوست دارم به همین یکی دلیل فکر کنم و این یکی دیگر از دلایلی است که باتو بودن همیشه حس عجیب و غریبی می دهد.

رویای دیشب هم از این مستثنا نبود . حتی وقتی زدم و غذایی که آماده کرده بودی را سوزاندم تو با لبخند ملایمی گفتی اتفاقا من هم همیشه غذا را می سوزانم ، هیچ شکایت یا گله ای در مقابلم نکردی مثل همان همیشه گذشته....

اگر تمام این متن را نوشتم فقط به خاطر این بود که آنقدر در طول روز آن صحنات دوباره دیدن ات را مرور کردم که مغزم داغ کرده ..

و مثل همیشه فکر کردن به تو نمی گذارد بخوابم .

اگر به گذشته برگردم تو جز آدم هایی هستی که هرگز نگاهشان نمیکنم چه برسد به سمتشان رفتن . 

تنها نگاه کردن به تو کافی است برای حس کردن تمام آن چیزهای عجیب و غریبی که دور گردنم حلقه می زنند و نفس کشیدن را سخت و طاقت فرسا می کنند ...تمام آن چیزهایی که مثل خودت برایم بدون عنوان مانده اند.

همان بدون عنوان هایی که توصیف دارند :ناگهانی می آیند ، بدون درخواست اطرافت می چرخند ولی وقتی دستت را دراز می‌کنی دور می پرند ، قبل اینکه بتوانی تحلیل اش کنی پاک می شوند ، اگر زخمی بزنند هرگز به روی خودت نمی آوری.

اخر هم جز لاینحلات ات بایگانی شان می کنی. 

پس.ن: امیدوارم هر روز بیشتر از قبل از تو متنفرم باشم ، آنقدر که همه چیز تو را فراموش کنم ....

مثل شنی که در آغوش طوفان می رقصد ، در گرداب خاطراتی از تو خفه شده ام ......

اصلا می دانی چقدر آزار دهنده ای؟

به اندازه همان غذای سوخته ای که با لبخند در خوابم می خوردی .

پس.پ.ن: اصلا هم دوستت ندارم . ابدا هم مهم نیست که هیچوقت نفهمیدی من بودم که برایت نامه ای بی نشان از محبتی که الان برایت ندارم فرستاده بودم .... 

هرگز هم به تو فکر نمیکنم....حداقل نه "تو" . چه فکر کردی !؟ ⁦(⁠ノ⁠T⁠_⁠T⁠)⁠ノ⁠ ⁠^⁠┻⁠━⁠┻⁩

Notes ۷
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۲۶ ق.ظ
  • ۲۸ : views
  • ۰ : Likes
  • ۳ : Comments
  • : Categories

درخشش پیچ خورده

 این کنایه آمیز است ، گاهی هم فقط دردناک.....می خواهم گریه کنم . اخر بی دلیل ، بیش از حد می خندم . شاید اینطور تعادل برقرار می شود؟برقرار کردن تعادل اصل مهمی است ، چیزی که توازن نداشته باشد دیر یا زود فرو می‌ریزد ، فرو ریختن چیز خوبی نیست؟ چرا هست ، می شود بعدش چیزهای جدید ساخت ولی من خسته تر از آنی هستم که دنبال آجر های جدید برای بنا کردن من پس از سقوط کردن تکه هایم باشم .

چرا خسته ام ؟ نمی خواهم بنویسم ، نوشتنش هم خسته کننده است ، این روزها حتی به نگهبان های پشمالوی کتابخانه ام حسادت می کنم ، هروقت می روم سراغشان لم داده اند زیر پنجره نگاهم و آفتاب می‌گیرند ، گاهی هم دارند کیک می پزند یا بین صفحات کتابها ماهی می گیرند ، خوب من هم دلم می خواهد !....

دفتر مشاوره گربه ای هم همان دفتر های قدیم ، جدید هایش خیلی نو آورانه شدند ⁦(⁠ ͡⁠°⁠ᴥ⁠ ͡⁠°⁠ ⁠ʋ⁠)⁩....

آسیل هم مثل همیشه ......

می گفت وقتی ماه طلوع می‌کند می توانی رقص امواج از اعماق را در آسمان ببینی. اگر خوب نگاه کنی می بینی آسیل همانجا قایم شده. هربار سعی میکنم لحظه طلوع ماه را ببینم چیزی می شود و من نمی رسم. حالا این تقصیر کیست؟ چیزی که در انتها به آغوشم می خزد فقط خستگی بیشتر است.

خستگی بیهوده انبار کردن فکر خوب نیست پس دیروز عصر داشتم تلاش می‌کردم کمی خانه تکانی کنم بلکه ما بین این تکان ها خستگی هم تکانی خورد و رفت ، برای همین در این مابین با جوزفین آشنا شدم  .....

جوزفین سه سال پیش یک اتوبوس کوچک دست دوم خرید و به کانکس مسافرتی تبدیلش کرد ، من خیلی بیشتر از اینکه بنویسم از دیدنش ذوق زده شدم ، خیلی هم مفتخر شدم در واقع.

جوزفین به عنوان یک زن تنها سعی می‌کرد تا آنجا که می تواند با سگ کوچک و پشمالوی خواب آلودش و خانه اتوبوسی اش دور دنیا را بگردد و ببیند ، می گفت گاهی به او توهین میکنند چون یک زن تنها است که چنین حرکتی زده ، گاهی مسخره اش می‌کنند ، گاهی از استرس پاسپورت و مدارک و آب و برق و..دیوانه می شود  و خیلی کمتر از گاهی احساس تنهایی می کند ولی هر غروب که می رسد و تاریکی آسمان را در آغوش می‌گیرد احساس می‌کند بالاخره همه چیز به پایان می رسد پس باید از شروع های دوباره اش تا آنجا که می تواند بهترین استفاده را پیدا کند و به عمل برساند.

دروغ چرا؟ من هم عاشق غروب های ایسلند در کنار ساحل شدم .

عاشق دیوانه وار دویدن در مزارع گرینلند ، عاشق بی هدف کنار خیابانهای شانگهای قدم زدن.

از اینکه جوزفین آرزویی که از کودکی با خودم حمل می کنم را عملی کرده کمی خجالت زده ام ولی خوب اینطور نیست که من همین الان ذات الریه گرفته باشم و بخواهم بروم که....

امیدوارم روزی دست خودم و آرزوهایم را بگیرم و شیرجه بزنم درون دری که همیشه بسته بودمش ...همان در زرد رنگ چوبی قدیمی با خطها و طرح های آبی که بوته های رز رونده دورش را قاب گرفته اند.

همان دری که زندگی کردن درونش خیلی دور و دست نیافتنی به نظر می رسد .

همان دری که بوی باران و شکوفه خیس خورده می دهد.

همان دری که آن شب باز شد و مرا کشید به آغوش پروانه سفید و رز کوچک سرخم‌

همان جنگل سبز .

همان میزهای چوبی کوتاه و زمزمه های شیرین دوستداشتنی.

همان بادبزن و فلوت چوبی.

همانجا که همیشه احاطه شده از فاصله اما از درون پر از غروب و طلوع است.

همانجا که چترها همیشه زیر باران به دستت می رسند .

همانجا که صبح ها در عطر چای غرق می شوی و شب ها در عطر عود‌‌.

همانجا.

همان در.

با نگهبان کوچک و سیاهش.

فکر کردن به اینها و آنها باعث می شود دلم برای تو بسوز آه سفید کوچک من، شاید تو هم دنبال همین می گشتی ولی آخرش چه شد؟ گفتند پیچ خورده ای . اگر بینمان این همه فاصله نبود ، اگر آن دیوار کاغذی فولادی نبود ، اگر راهی بود ، می گذاشتم هرچقدر می خواهی بمانی و بچرخی و بپیچانی.

من نسبت به نبودن ات هم احساس گناه می کنم ، پس همه اینها را نوشتم تا بگویم اگر روزی دیدمت و شناختمت تو را هم زیر پارچه مشکی ام پنهان می کنم ، بنابراین غصه نخور.

تا وقتی هم که نیستی من جا ی تو هم از تمام درخشیدن ها و بازتاب شدنها و سایه انداختنها لذت می برم.

و شاید گاهی برای تو هم باز نوشتم ........

و شاید تو هم آن سوی آن در بودی و من نمی دانستم .

پ.ن:و شاید من خیلی زود به آن در برسم؟

پس.پ.ن: فقط جیرجیرک‌ها نیستند که تابستان پوست اندازی می‌کنند ، خیلی ها پوست انداخته اند ، خیلی ها .....و من تو را به همه آن خیلی ها ترجیح می دهم حتی اگر قرار باشد مثل چانسل خرسه آخرش در خودت هضم ام کنی. البته ترجیح می دهم مثل الیاس مودب باشی و نکنی ‌.

و.پ.پ.ن: البته باید اضافه کنم ذات الریه داشتن هم دلیل نمی شود که قطعا رفت ، شاید دلیل خلاقانه تری برایم باشد..نه؟

Notes ۳
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۵ شهریور ۱۴۰۴، ۰۵:۲۲ ب.ظ
  • ۲۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories
君 の 風

君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

Notes ۰
این مطلب قابلیت کامنت گذاری ندارد
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۴، ۱۲:۰۷ ب.ظ
  • ۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۳ : Comments

속이 텅 빈 느낌

내가 오라고 하면 오나요?

그러니 저를 데리고 가세요.

Notes ۳
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۳۹ ب.ظ
  • ۱۹ : views
  • ۰ : Likes
  • ۳ : Comments
  • : Categories
پیشمانیه نارگیلی نارنجی

پیشمانیه نارگیلی نارنجی

نوشته است خیلی ناگهانی از اینکه هنوز کار میکند خوشحالم.

می خواهم بنویسم خیلی اتفاقی از اینکه با تو صحبت کردم خوشحالم.

ولی خوشحالم به اندازه کافی نشان نمی دهد چقدر خوشحالم.....

پس بگذار کمی برایت تشریح اش کنم : همانقدر خوشحالم که با چای داغ و پیشمانیه وسط ظهر های خواب آلود تابستانی ام هستم ، همانقدر که طعم شیرینی شیرین در دهانم می ماند و دلم پروانه باران می شود از حس گرم چای تلخ .همانقدر که دلم می رود برای آن حلوای نخ نخ .

همانقدر.....

ولی نمی نویسم....بعدا شاید فکر کنی احمقی چیزی هستم.

پ.ن:اینکه فکر کنی احمقم مهم نیست ، اینکه به این بهانه فراموشش کنی نا امید کننده است.

پس.ن: دستهایم می‌لرزند چرا؟ از درون جیغ میکشم...زیادی خوشحالم کردی⁦/⁠ᐠ⁠。⁠ꞈ⁠。⁠ᐟ⁠\⁩

پ.پ.ن:همین الان دچار این حس شدم که من باید کلا تمام حساب‌های کاربری ام را از همه جا پاک کنم، دارم نمی توانم.

 

Notes ۳
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۱۷ ب.ظ
  • ۴۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

چند cc حجم پایان نیافتنی داری ؟

حتی یک cc از حجم افکارت هم برای من وقت نداری .

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱ شهریور ۱۴۰۴، ۰۶:۴۴ ب.ظ
  • ۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments

مثل تمام چیزهایی اکلیلی و جیبلی

.بـہ امیـב یک تابستان בر صـ؋ـحاتے سبز غرق شـבن.