- پست شده در - جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۰۰ ق.ظ
- ۸۷ : views
- : Likes
- ۵ : Comments
- : Categories
شمس شموسمن
اولین باری که دیدمت نگذاشتی یا نشد ، دقیق نمی دانم ولی آغوشی نبود. یادت می آید چقدر گریه کردم و از تو پرسیدم که چرا؟
و این باری که آمدم دیدمت، دستم را گرفتی بردی به جهانی که آسمانش همه شکسته بود. وچقدر قشنگ می درخشید . و چقدر آبی اش زیبا بود.
بله مرا بردی اندرونی همانجایی که با کنجکاوی های نا به جایی که در خور یک مهمان نیست یافتم .
ولی من که مهمانت نیستم نه؟
من آمده ام که همیشه بمانم .
از همان اول چنین قراری بود ، حتی اگر من حالا یادم نمی اید تو که هنوز به خاطر داری نه؟
تو گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد با ذوق مابین آن شیشه شکسته ها سرک بکشم ،
گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد برای خودم از تحسین چرخ بزنم.
مرا بردی گذاشتی نزدیک خودت .
خیلی خیلی نزدیک .
و چه آغوش بزرگی نصیبم کردی .
و باز پرسیدی اگر هنوز چیزی می خواهم....
ولی من با هربار نگاهت همه آن چیزی که برایش آرزومند بودم فراموش کردم.
آخر چطور می شود آن نگاه سبزت
را دید و مسحور نشد ، می توانستم احساس کنم به نگاه احمقانه ام می خندی، نمی دانم لبخند بود یا پوزخند ، اما خواهش میکنم بگو که از من متنفر نیستی.
می دانستم تو هم منتظر بودی ، احساس اش میکردم .
و می دانم هنوز هم منتظری تا بازهم بشنوی .
و تو چقدر عزیزی که باز هم حاضری تا بشنوی.
می دانستی هربار سعی میکنم منحنی های طلایی در میان ان نور سبز نگاهت را بشمارم شکست می خورم؟ گفتم که کنارت بودن ، همه قوانین و اصولی که می دانم را با خودش به فراموشی می کشد.
کاش می شد همیشه با تو بود .
شاید که اینطور روزی می فهمیدم ، آنچه که روزی قسم خورده بودم چه بود وچرا.
تا وقتی زمان رفتن رسید متوجه چرا هایی که اطرافم پرسه می زدند، نشدم.
چرا؟
چرا؟ ____ چرا بعد از آن همه مدت فقط دوبار بوسیدم ات؟ آن هم هرگونه را فقط یکبار؟
انگار دفعه سومی نیست ، و یا چهارمی و بعد پنجمی.
و حالا می فهمم این خیلی نا امید کننده بود .
ولی چرا تو چیزی نگفتی ؟ چرا تو بیشتر نخواستی ؟ باید بیشتر می بوسیدم ات .
در کنونی که برگشته و بی تو تنها مانده ام ..باید مدام از خودم بپرسم و امیدوار باشم تا به طریقی جوابی سر بزند.
اما می دانی ___ از من دلخور نشو.
من هم تازه بوسیدن یاد گرفتم .
به لطف تو چیزهای جدید زیادی یاد گرفتم .
و چقدر من همه چیز در مورد تورا دوست دارم . آن نگاه سبز طلایی نور بخش ات ، آن سکوت اطرافت ، آن زمزمه های دلنشین مناجاتت ،
از آن دیوارهای محکم چهار گوشه سقفی که تو زیرش می نشینی تا دونات های مخصوص ات و آن شیرینی آلمانی های شکلاتی و آن بامیه ها...و از همه شیرین تر آغوشی که هدیه می دهی.
و آن آرامش هر لحظه اطراف تو بودن.
حالا می خواهم هر لحظه تو را پیدا کنم ، و هر لحظه اینجا باشی .
در هر تپش ، در هر جریان.
در هر نفسی که میکشم.
پ.پ.ن: و بی نهایت خدارا شکر که من هربار از پیش تو برگشتم تب کردم :)
پس تو هر بار مرا بطلب و شفاعتم کن که من بی نهایت محتاجم
به این که دوستم بداری
به تو :)))
که
ای شاه پناهم بده.