- پست شده در - پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۴۶ ب.ظ
- ۸۷ : views
- : Likes
- ۱۲ : Comments
- : Categories
از بیرون ترد-از درون نرم
آه که تو چقدر شیرینی عزیزم.
در زدی و باخنده آمدی.
درست همان لحظه که زیر لب زمزمه میکردم دلم می خواهد کسی باشد تا شیرین هایم را با او تقسیم کنم و سر میز شام به بهانه "بیشتر بخور عزیزم" همه نخود فرنگی هایم را حواله اش کنم. به این دلیل که غذا
اینطوری خوشمزه تر است؛
آمدی .
آه.
تصور اینکه این همه راه را در این سرما قامت راست کردی و پیاده از آن ور شهر آمدی دیدنم ، آن هم با آن همه شیرینی ، کافی است تا قلبم از درون له شده شیره اش را روی دلم تراوش کند.
احساس می کنم خونم به جوشش افتاده.
صدای ترکیدن حباب های پر از شادی حضورت را در قلبم می شنوم.
دلم می خواهد آنقدر بپرم و از هیجان ناله کنم تا بلکه کمی ساکن شوم.
که نکند یکوقت آن پلیدی هایی که در گوشه ها کمین کردند بفهمند تو درخشان نور عزیز من اینجایی.
تمام اتاقم بوی شیرین سر مست کننده ای میدهد.
نه از قند—
از بودنت.
حالا ماندهام با این حسِ ذوبشده از درون،
و با «اگر»هایی
که نمیدانم چقدر طول میکشد
تا «شدن» را یاد بگیرند، چه کنم.....
پ.ن:تا مادامی که خداوند و تو و آنها را دارم چرا که نه؟
خدا خودش به همه مان کمک خواهد کرد.
مدرک هم آن ماه نیلگون در نیمه شب.
آن سکوت های خیس باران های ناگهانی.
آن خنده های شادی که تو گهگداری میزنی .
که من به اثبات آن خطوط پیچ در پیچ هم شده ، قسم.