Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۴۰۳، ۰۹:۴۵ ب.ظ
  • ۶۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

نغمه رز

دلم برای تابستان تنگ شده. برای رقصیدن زیر پرتوهای گرم نور و آواز خواندن های بی دلیل کنار درخت‌های افرا.

کاش میشد به جنگل همیشه سبز و آفتابی که همه افسانه ها از آنجا شروع شده بود می‌رفتیم . آن وقت زیر بوی سرزنده آفتاب و نغمه ی رزها غرق می‌شدیم . سرمست از آن همه آرامش سبز، شبها کهکشان شیری را دور می‌زدیم.

دلم برای آن ها روزها که بیخیال زیر درختان می نشستیم و برای ابرها محدوده و شکل تعیین میکردیم تنگ شده.

زمان زودتر از آن که لحظه هایم را درک کنم گذر کرد و حالا همچنان بی توجه به افکار من میگذرد . 

و من در این روزهای سرد پاییزی و غوغاهایش گم شدم. 

جاده روزگارم پر از مه شده و کلاغهای راهنماعزیز بالاتر از آنی پرواز میکنند که بتوانم خط مسیر  سیاهشان را در آسمان دنبال کنم.

گم شدم......

درهای آهنی سیاه مدام سر راهم سبز می شوند و تهدیدم میکنند که مرا خواهند بلعید. من مدام زیگزاگ میروم و به امید رسیدن به همان درهای چوبی شکسته فرسوده افسانه ای تمام خرابه های ذهنم را کندوکاو میکنم.......ولی هیچ چی نیست که هیچ ، درهای آهنی مدام نزدیک تر می شوند. حالا دیگر حتی زمزمه هایشان را می شنوم.

هرشب از ترس اینکه در اتاقم وقتی از خواب پاشدم آهنی شده باشد پنجره را باز میگذارم و از تراس خارج میشوم . به این فکر میکنم کاش در زندگی هم یک در عقبی داشتیم ، وقتی مجبور بودی ناگهان نباشی یواشکی  از آن استفاده می کردی و بعد از هواخوری ات دوباره بر می گشتی ، کسی هم رفتنت را نمی‌دید و دلتنگت نمی شد . تو هم دلتنگ کسی نمیشدی چون می دانستی کسی از این رفتن هایت خبر ندارد  و قرار است زود برگردی.

خوب نمی شد؟ حتی می توانستی همه ناخواسته هایت را از در پشتی به بیرون راهنمایی کنی و جایی بیشتر بسازی. برای مهمانان ناشناس اینده؟ ایده های ناگهانی؟ هرچیزی....

ولی قرار نیست در این کشتی در پشتی داشته باشیم.پس باید به این فکر کنم چطور زودتر پیدا شوم و از این مه بیرون بیام.

هنوز راهی پیدا نکرده ام اما در آینده حتما راهی خواهد بود . میدانی همانطور که قول دادم من مثل جین یک زن از قبیله ساکر خواهم بود ، پس مهم نیست چقدر شرایط سخت و دیوانه وار به نظر برسد من کمانم را محکم‌تر خواهم کشید . حتی اگر درد از ته قلبم ریشه بزند ،حتی اگر این روزهای تاریک پاییز که خورشیدبیشتر اوقات در آن  نیست طولانی به نظر برسند.........ولی میدانی چیز عجیبی که  چشمانم را جلب پاییز کرده چیست؟  هرجا نگاه کنی درخت‌ها روی سرشان پودر طلایی پاشیده اند . این باعث می شود بی دلیل بخندم ، مرا یاد کودکی ام می اندازد ، زمانی که برای صحبت با گربه ها تظاهر میکردم گربه ام و گوش گربه ای می گذاشتم تا به سمتم بیایند . این رنگ بازی درخت‌ها هم باعث می شود احساس کنم باهم توطئه کردند خورشید را از ابرها بیرون بکشند ، هوشمندانه است ولی در عین حال ناز هم هست نه؟ 

دلم می خواهد من هم بروم همه جا پودر طلایی بپاشم و بلند بلند بخندم بلکه آفتاب دست از پنهان شدنش بردارد و کمی گرما به زمین سردی که جوانه هایش یخ زدند بپاشد. به هرحال همه به کمی گرما نیاز دارند. حتی گل یخهای من.

شاید اگر کمی نور و گرما به این جاده پر از مه بتابد راه برگشت را پیدا کنم . شاید بتوانم از افتادنم در چاله های پر آب رنگی مرموز جلوگیری کنم تا به دنیای دیگری سقوط نکنم.

یکی دیگر از دنیاهای تکراری محو درون آینه . همان هایی که جاذبه هایشان برعکس است و همه دوست دارند گمشده باشند و تو باید پیدایشان کنی ولی معلق در رنگها شناور ماندی.

 

برای همین می خواهم همه جوهر های آبی ام را بیرون بریزم،حالا با پودر زرد می نویسم...بنویسم؟ من همچنان سبز را ترجیح می دهم . مهم مقصود است پس فکر نکنم بنفش هم مشکلی داشته باشد . قهوه ای و نارنجی هم که عاشقشانم.....هه....همیشه برایم سوال بود چرا پاییز اینقدر در انتخاب رنگ شلخته بوده . الان می بینم واقعا سخت است بخواهی بین طیفی از رنگ ، رنگی را انتخاب کنی که مجبورت کند گرم بمانی. فکر کنم من و پاییز این قدرت را نداشتیم که تک نظر بمانیم. شاید برای همین در به دام انداختن خورشید موفق نبودیم.

شاید ....شاید اگر قدرتمند تر بودم همه چیز متفاوت از الان بود. می توانستم از همه مان مراقبت کنم ، نه اینکه سرگشته ای در مه های شدید پاییزی باشم.

اما پدر معتقد است در نهایت چیزی که باعث نجات و حفاظت از بقیه میشود قلبی فداکار است نه قدرت که همیشه سردرگم کننده است . خوب من به گفته خودش هنوز جوان تر از آنی ام که بفهمم چرا . ولی این را میدانم ادامه ندادن حماقت محض است .

پس تنها راهی را که یاد دارم ادامه میدهم .از امروز تمام حیله ها و نقشه هایم را برای به دام انداختن بزرگترین ستاره زندگی زمینی ام به کار خواهم برد ، چه پاییزهایم خیس و سرد بمانند یا زمستانی یخ و بی روح ، من برای تابستانی که خونش جواهر نشان است تلاش میکنم. برای روزهای آفتابی بی دغدغه ای که با تنها دلبندانم تجربه کردم دوباره تلاش میکنم. اگر بعد چندصدهزارسال درخت‌ها هنوز از به دام انداختن خورشیدشان دست نکشیدند و ثابت سر جایشان ایستادند چرا من باید دست بکشم؟.                                 

به امید روزهای صاف و آفتابی [ــ[]ــ[]ـ] .{این قرار بود یک خانه گرم و روشن باشد، پس همانطور تصورش کن :) }

 

 

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۴۰۳، ۰۴:۴۵ ب.ظ
  • ۷۲ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

بین نور و پرده

تنها داخل سالن جهان ایستادم . مدتی است به این فکر میکنم که چرا اینقدر فکر میکنم اما در واقع فکری ندارم .....

صدای همه ها و خنده ها و فریاد هایی که در طول روز شنیدم ، مثل لالایی قبل از خواب هرشب برایم پخش می‌شوند . انگار قبل از خاموشی دستگاه ات نگاهی سریع به آخرین داده های مصرف ات بندازی ، محض محکم کاری است که برای فردای خودت خط و نشان بکشی : اوه ببین اینقدر زیاد کار کردی فردا اصلا دور این وسیله تاب نمی‌خوری . 

ولی صبح به محض بیدار شدن اول از همه چکش می‌کنی . .....

این صداها هم همین اند.... یک جمع بندی کلی از امروزی که شاید آخرین امروز باشد، ولی بعد فردا دوباره بیدار میشوی و ...اوه یک روز دیگر هم دارم !

پس بگذار امروز بد باشم ؟ 

نه !!! 

این بار بگذار کمی اشتباه کنم و بی خبر به نظر برسم؟

نه!!!!

پس میشود حداقل امروز کاری را که دوست دارم بکنم؟ 

مثلا؟

کیک بپزم؟

نه!!

و دوباره یک روز تکراری بی خطر حساب شده اتلاف وقت شده مفید بی اهمیت بی آنکه متوجه بشوم میگذرد.....

پرده های روزگار مدام بالا و پایین میشوند ، من نشستم به رقص خورشید و ماه و دور و نزدیک شدن نور و سایه خیره شدم.

دیالوگ‌های تکراری را می‌خوانم تصحیح میکنم دوباره باز نویسی میکنم دوباره می‌خوانم .....روی صحنه میروم چند کلمه ای شاید بگم ، کمی خم و راست میشوم و دوباره روی صندلی ذخیره نشستم به فردایی که دیگر نخواهم داشت و امروزی که دیگر این شکل نخواهد بود فکر میکنم‌‌.

دلم می خواهد دوباره نقاشی بکشم ، ولی این بار به به خواهرم هدیه اش نخواهم داد ، مثل تنها نقاشی که برایم مانده ، عروس خونین.....شاید چون کمی زشت کشیدمش نشد به کسی هدیه بدهند که اتفاق خوب شد چون از قصد عجیب کشیدمش.....اینطوری کنار خودم می ماند....میدانی؟ شاید به همین علت بعضی های مان عجیب کشیده شده ایم ...تا کنارش بمانیم.

برای همین نباید از عجیب بودنت احساس خجالت کنی، ابدا!

اما خوب....اینها همه احتمالاتند و ریاضی و جبر ....علاقه ای ندارم برایت تفسیر اش کنم. در ریاضی یک سوال و جواب است ولی هزاران راه حل برای اثبات....این را به خلاقیت خودت میسپارم.

اوه !راستی ...تو هم به تخیلات من سپرده شدی ، خبر نداشتی. این چند سال راستش مهم نیست چقدر سعی کردم کم رنگ ات کنم ، پر رنگ تر شدی ..... ولی عجیب است میدانی ؟ نگاهت خیلی خالی و بی رنگ بود ، پس چطور؟ 

فکر نمیکنم جواب این یکی با ریاضیات باشد. احتمال میدهم با شیمی حل می شود پس توضیح مفصلی به من بدهکاری ! 

هر وقت یواشکی پشت پرده صحنه روزگار مخفی میشوم تا کمی برای خودم عزاداری کنم یاد نگاهت که می افتم خجالت زده دوباره به صحنه برمیگردم، عجیب است اینقدر تاثیر گذاری ات روی افکارم ، باور کن حتی خودم هم نمیتوانم اینقدر روی خودم کنترل داشته باشم که نگاهت روی روحم داشت.

گفتم نگاهت خالی بود ، این خالی بودنش به عظمت خلوت فضا بود . عمیق و خالی از هرچیزی . 

در عین حال نورانی و به شدت درخشان.

می گفتند تا به اندازه کافی درد نکشی آب دیده نمی شوی که توان رهایی از این صحنه هستی و قوانین وارونه اش داشته باشی.

فکر میکنم تو آن روح آب دیده را داشتی . گاهی فکر میکنم کاش من هم به اندازه تو درد بکشم. گاهی....نه، در حقیقت همیشه به تو فکر میکنم.

روی دیوار اتاقم پروانه های مونارک کشیدم ، چیز جالبی که راجع بهشان وجود دارد این است که مهاجرتشان از کانادا تا مکزیک نسل ها طول میکشد ولی این دستور ادامه پیدا می‌کند.....میدانی چرا ؟

این یک فرمان ژنتیکی است، مثل نوعی غریزه.....

داخل اعماق تک تک ذرات پدیدار کننده وجودشان این دستور حک شده.

احساس میکنم فکر کردنم به تو نوعی غریزه است، مثل یک فرمان بنیادی . انگار خیلی بد به تو کشش دارم.

راستش را بخواهی حالم از این موضوع بهم می خورد ولی پدرم می گوید تا چیزی را اعتراف نکنی چیزی را تغییر نمی‌دهی......

خوب هیچوقت به تو نگفتم چقدر برایم ارزشمندی....گفتم؟

اگر یکبار دیگر ببینمت آنقدر ازتو متنفر خواهم شد که باهات درگیر بشوم.....پس امیدوارم هرگز نبینمت...نه دوباره!

میدانی ؟می گویند پیراهن کسی را نپوش که خودش لخت است....پس نمیتوانم باور کنم عشقی که برای تو دارم واقعا عشق باشد وقتی از خودم متنفرم.....

بعضی چیزها مثل رابطه خونی یا محبتی که در اثر آشنایی پیدا میشوند قابل اثبات اند ...اما وسواس من به نگاهت فکر نکنم چیز درستی باشد.

پدرم معتقد است سردرگم ام چون عمیق نگاه نمیکنم ولی عمیق نگاه کردن به تو باعث شد سردرگم تر باشم.

در چارچوبی گیر افتادم که خودم سرپا کردمش .

میخواهم نقش ساده تکراری ام را به خوبی اجرا کنم در عین حال ، حالم از این فیلمنامه و عواملش بهم میخورد ، میخواهم تمام صفحات این داستان را پاره کنم ، شخصیتهای اصلی را حبس کنم ، کسانی که دوستشان دارم را نگهدارم و بقیه را از صحنه به پایین پرت کنم.

و تو عزیزم؟ تو جزء حبس شدگانی.......تو تا ابد در خاطرات من حبس میشوی تا من بارها و بارها تکرار ات کنم.

جیهو معتقد است فردی که دلباخته پرنده است در قفس مانده ، نه پرنده ای که پشت میله ها می‌رقصد..

پس میبینی؟درحقیقت من تمام مدت درون این تئاتر حبس شدم . این تقصیر تو نیست. تقصیر من است و فرد مقصر باید چه کند؟ دیگر تکرارش نکند...و من میخواهم چه کنم؟ هر روز تکرارت کنم ولی از تکرار خودم فراری ام .

من نمیخواهم بیهوده از صحنه پایین بدوم.

نمیخواهم بیهوده دیالوگ ها را بخوانم.

برای همین نیاز دارم.......نیاز دارم نقشه بهتری برای از بین بردن این تکرارها بکشم....

گاهی وسوسه میشوم پرده های پشت صحنه را آتش بزنم و کثافتی که هروقت به آن پشت میروم تا مخفی شوم جلویم را میگیرد به همه نشان بدهم ولی پدرم مانع میشود ........می گوید نباید بگذاری دیگران به خاطر یکسری اشتباهات مزخرف عزیزانشان درد بکشند......می گویم پس بگذار کثافتی که خودشان ساختند را ببیند و درد بکشند! .....می گوید نه. چون توهم با دیدنش درد می کشی ....هرکسی ببیند درد می کشد ....به هر حال کثافت، کثافت است.....

می گویم به شرط اینکه چشم داشته باشند! بعضی ها پشت به صحنه نشسته اند به سایه ها زل زدند. .....

میگوید همیشه غارنشینانی هستند که از جهان بیرون می‌ترسند...... غل و زنجیر شدند.....

میترسم از روزی که من هم غل و زنجیر خودم باشم.

غل و زنجیر عزیزانم.

تو از این چیزها نمیترسی؟ 

این نمایش جمع‌بندی کوچکی که هرشب دارم ، این تائتری که نا خواسته روی صحنه اش ایستادم و به سازشان می‌رقصم ، این حبابهایی که اطراف ام پراکنده کردم ، ــــــــــ من از همه شان میترسم.

برای همین دنبال شعله ای ازنور میگردم . تو عزیزم، تاریکی درخشانی داشتی که باعث شد بلند شوم و برقصم تا احساس زنده بودن کنم که بخواهم از راکد بودن لذت ببرم ، پس شاید اگر چیزی متضاد از تو باشم ، نه تنها تو ، بلکه همه شان را در صحنه خودم بسوزانم.

این خیلی بد است؟ .....

تو قرار نیست هیچ وقت این نامه را حتی به صورت تصادفی بخوانی ، قرار نیست هیچ جوابی بنویسی ، قرار نیست نجواهای شبانه من تمام شوند، 

قرار نیست من« این » ها را به حال خودشان رها کنم.

همه شان خواهند سوخت .....دیر یا زود دارد ....ولی هیچ دیالوگی جز این برایشان نخواهد بود:

و سوختیم.

اوه ...تماشاچیان؟ آن ها هم خواهند سوخت.. استثنایی نداریم.

بعد هم کثافت کاری هایشان رها می‌شوند تا باقی مانده خاکستر هایشان را ببلعند . ...

زیبا نیست؟ تصورش هم سردرد آور است .

بعد از همه اینها میخواهم زیر همیشه سبز کوچکم بشینم و تصور کنم یک استکان قهوه ام...همان بازی همیشگی...

منتظر ماندن برای رسیدن تو به صحنه و دنبال کردن بخار خون گرم ام در لابه لای برگهای سوزنی شکل .

کشیدن خط پرواز کلاغها در آسمان و تشویق کردن گربه ها برای نشستن باهم و صرف کردن صبحانه ای سبک.

فکر میکنم اگر همه اینها آخرین نامه طولانی ام برای تو باشد چه می خواهم بگم.

ـــــــ اگر روزی از خودت بودن متنفر شدی مثل چیزی که الان من احساس میکنم ، بگذار راز کوچکی را بگم ، مهم نیست چقدر عجیب و بد و نامتعارف به نظر برسی......در هر حالتی ، من میخواهم تو باشی حتی اگر به خاطر بودنت من نباشم.

چون تو....درست خودت ، تو درخشان ترین روحی بودی که دیده ام حتی اگه تاریک به نظر برسی.

پس لطفاً ...... لطفا دست از خودت بودن برندار .

وگرنه مثل من در امواجی از نقابها گم می شوی.

آخرش هم معتاد ات میکنند به شنیدن صدای چنگهای یخزده......تا تمام احساسات ات را آب کنند .

پس لطفاً اینکار را نکن. به خودت آسیب نزن. عصبانی نشو. اینقدر خودخواه مغرور دوست داشتنی مهربان نباش و جلوی من ظاهر نشو.

 

احساس میکنم این آخرین نامه مان باشد.

هروقت نیاز داشتی امیدوارم اینجا را پیدا کنی.

ایستگاه نامه های  من . جایی که برای پنهان شدن ساختم ، در حقیقت صفحه شطرنجی ساده با عروسک‌هایی شکسته است که نقش مهره ها را بازی می‌کنند ....

شاید چند جایی خار کاشته باشم ولی به این فکر کن که حتی این خار ها هم روزی گل خواهند داد یا داده بودند.

برخلاف من تو از متنهای طولانی متنفری ، بیشتر از این نمی نویسم .

سوالات و ابهامات موجوده را هم جمع کن پیش خودت شاید روزی که انتهای رنگین کمان را پیدا کردم تو آنجا باشی و برایت از اول توضیح بدهم.

شاید هم به دره دیگری رسیدم و تو آنجا نبودی و دوباره ایستگاهی جدید ساختم؟ 

ولی این بار برای یک فانوس کاغذی .

نه برای پری کوچک بیمار گمشده و ترسیده ای که جادو میکند.

در آن آینده برای فانوس کاغذی که دلگرم کننده و راه نما است می نویسم.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱۱ آبان ۱۴۰۳، ۱۲:۲۴ ق.ظ
  • ۷۶ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

انعکاسات

از اتاق های تاریک خوشم می آید ولی قرار نیست بین یک اتاق تاریک و اتاقی روشن اتاق تاریک را انتخاب کنم.

می‌دانم تاریکی دوست داشتنی و آرامش بخش است ولی قرار نیست از بودن در تاریکی لذت ببرم ، ان هم با تصوراتم .....

این باعث میشود یاد یکی از شعر های شکسپیر بیفتم : تو گفتی عاشق بارانی ...

و خوب فکر کردن به این موضوع باعث می شود احساس کنم خیلی سنگدلم.....خیلی خیلی سنگدل !

چون هیچوقت چیزهایی که دوستشان داشتم را ادامه ندادم .

هیچوقت آن طور که باید و شاید اهمیت ندادم ،الویتم نبودند....

این خیلی سنگدلانه است ، می دانم...

برای همین گاهی فکر میکنم شاید من روح سرگشته ای بودم که من بیچاره را تسخیر کردم ، شاید برای همین اینقدر ....اینقدر این طور ام؟

عاشق نوشتن درون باغچه سبز و جنگل آبی آن بودم اما حداقل سه ماه است چیزی برایشان ننوشتم...

عاشق نواختن با شیان بودم ولی دوماه است قهر کردیم....‌

عاشق کتاب خواندن و موسیقی گوش دادنم ولی همیشه پایشان که مینشینم، خوابم می برد.......

عاشق رقصیدن بودم ولی هیچوقت شروعش نکردم...

عاشق آواز  خواندنم ولی هیچوقت بلند نمی خوانم .....(فرار تر از نجوا ها نمی‌رم)

عاشق چیزهای عادی و معمولی ام ولی از اینکه عجیب و دیوانه به نظر رسیدم ناراحت نیستم

عاشق دویدنم ولی این چند وقت حتی قدمی هم نزدم....

عاشق برنامه ریختن ام ولی هیچوقت به هیچکدامشان عمل نکردم و در لحظه تصمیم گرفتم...این خیانت به همه آن وقتی است که با ذوق نقشه ریخته بودم...میدانم!

عاشق خانواده ام اما برایشان کافی نیستم..شاید من هم اگر اینقدر خیال پرداز نبودم و هوشمندانه تر رفتار میکردم،  نه احساسی ، همه چیز بهتر بود .....

اوه و قابل اعتماد تر به نظر می رسیدم...

من خیلی بدرفتارم! باید به عنوان بزرگسال بودن بهتر عمل میکردم...

باید این را هم به اعترافاتم اضافه کنم،عاشق تعطیلات ام ولی به اینکه چرا روز ها تعطیل عمومی می شوند هیچ علاقه ای ندارم ...به هیچکدام از آن مناسبت‌های رسمی...

راستش حتی تولدها هم برایم مهم نیستند....

پس.....باید انتظار داشت که من هیچکدامشان را حفظ نیستم جز مال خودم[ بعد از چندین و چندین بار پرکردن درون فرم ها قابل انتظار است نه؟]

عاشق دوست های عزیز شکلاتی ام هستم ولی حتی برای آنها هم کافی نبودم...در حقیقت حس میکنم هیچوقت کنارشان نبودم....

عاشق دلداری دادن به انسانهاییم که می گویند تنها هستند ولی هیچوقت نمی توانم درک شان کنم ، چون همیشه باور داشتم هیچوقت تنها نیستم حتی وقتی فقط خودم هستم! این باوری بود که از بچگی داشتمش....ولی خوب هیچوقت قرار نیست  کسانی که دلداریشان دادم یا خواهم داد ، این باور را بشنوند.

به خاطر همه اینها

خیلی سنگدلم ....چون هنوز هم به این بودن ها و نبودن ها و انجام دادن ها و انجام ندادن ها ادامه میدهم....

این اعتراف کردنها باعث می شود یاده جروی بیفتم ، نظرش این بود که رفتن به کلیسا و اعتراف کردن به کسی که از تو هم می تواند بدتر باشد کار عاقلانه یا نجیبانه ای نیست که قلبت را سبک کند ، حداقل ماهی گرفتن و پختنش برای شام مفید تر، آرام بخش تر و لذت بخش تر است......حداقل با یاد آوری اش می خندید .

ولی الآن..دقیقا همین حالا ، این فکر که چقدر سنگدل و بد رفتار بودم دست از سرم بی نمی‌دارد . در ضمن ناگفته هایم روی قلبم جا خوش کردند ، پوسته ی ضد حس بد  را ذوب می کنند ..... باد هم میوزد ولی بیش از آنی که باید سرد است و نمی توانم به عنوان یک آنموفیل از وزیدنش و ورود ناخوانده اش لذت ببرم، پس باید پنجره را می بستم ....همه اینها باعث می شوند بیشتر بخواهم خودم را محکوم کنم و انگشتانم برایم نوشتن خارش بردارند...

تا من آینده عزیزی که این را می خوانی و خوشبختانه یا متاسفانه فراموشی گرفتی دیگر این اشتباهات را نکنی ، اوه و من هم از این به بعد تصحیح شان میکنم..قول انگشتی!

تمام این اعتراف ها مجموعه ای از اشتباهات و خیال های نادرستی اند که تصمیم گرفتیم از هم جدا باشیم ، پس قرار نیست تکرار بشوند ولی ناگفته ها چطور ؟نمی خواهم در این سوال تنها رهایت کنم...پس توضیح میدهم...به هر حال قرار نیست آنقدر هم بی فایده باشم نه؟ 

ناگفته ها را نباید نگه داری اما خوب کسی هم برای شنیدنشان نیست ، برای همین ناگفته نامیده شدند، درست مثل خواب دیشب ام راجع به .......بیخیال.[وسوسه شدم برایت تعریف کنم ولی نه..فراموش شده بماند بهتر است]

پس باید چه کردشان.....؟

من دوست دارم درون حباب حبسشان کنم ...وقتی روی دستت درون حباب گیر افتاده باشند دیگر آنقدر ها هم سنگین به نظر نمی رسد....بایک دمیدن از روی دستت می پرد ،اوج می‌گیرد و در لحظه ، غیبش می زند! می بینی؟ دیگر هیچ حرف ناگفتی نمی ماند...همه همه شان را ناپدید میکنی، به همین راحتی !

کار ساز هست؟ منی که در گذشته تو ام می گویم بله! پس تویی که در آینده منی ....برای تو هم باید کار ساز بماند.

کاش تمام کتابهایی که خواندیم یادت بماند،حتی اگر همه خاطراتمان را ازدست داده باشی.....شاید هم دوباره خواندشان لذت بخش تر باشد؟ فقط باید امیدوارم باشم دوباره ملاقاتشان کنی .....

ولی شاید به اندازه من لذت نبرید ...چون شاید دیگر من نباشی؟

 من بودن یعنی فقط من بودن ...اما دیگری بودن یعنی چه؟ این را تو باید بگویی....

میدانی ؟ من الان دوستدارم از دیدگاه دیگران هم ببینم،بشنوم،فکر کنم ، ولی گاهی زیاده روی میکنم واین نتیجه تغییر مردمک های عمودی به افقی و سیاه و در هم شدن دیدگاه ها  بود ...و پایان خوشی نداشت.

اعتراف میکنم با وجود آگاه بودن از پایان تغییرش ندادم، این هم سنگدلانه بود .

گاهی به این فکر میکنم چرا من؟ چرا او؟ چرا ما؟

چرا من باید اینقدر سنگدل می بودم .... احمق...دور افتاده ...کودکی بی فایده...

بعد به نظریه خط‌های موازی میرسم.

اینکه جهان مجموعه ای از نخ های در هم بافته شده است و هر یک از افکار ، تصمیمات ، رفتارها و روابط ما تارهایی هستند که ما را به هم پیوند می دهند. همانطور که برگ را به جنگل ، جنگل را به دریا ، دریا را به فضا و من را به تو و تورا به خورشید متصل می کنند.

برای من این شبیه یک حس است ....یک پیچیدن و گره زدن!... نه کشیدن و بافتن.....[این چیزی است که مادربزرگ‌ها می گویند باید باشد...تصور نمیکنم فرق زیادی بین گره زدن و بافتن باشد..نه؟]

بعد فکر میکنم وقت تلف کردم

و این جاست که یادی میکنم از رودکی  ، که ساعتها در جنگل و بیشه زار می نشست و گوش میکرد و میدید و می شنید و احساس می کرد و می نوشت و قبول داشت احساس کردن وقت تلف کردن نیست

و بیشتر به این باور میرسم که درهم تنیده شدیم...پس عجیب نیست اگر خیلی به نظر مناسب این رشته نباشم در نهایت چیزی که مهم است کل است ....

خوشحالم و سپاس گزارم از کسی که ایده کل نگری را مطرح کرد .

"هر سامانه که کل در نظر گرفته شود چیزی فراتر از اجزای آن و هر جزء تأثیر بسیاری در کل خواهد داشت."

اینگونه ارتباطهای درهم آمیخته آشفته معنا پیدا می کنند و کل را می سازند.

اینها باعث می شوند کمتر آشفته و برای بهتر گره زدن ذوق زده تر باشم.

برای همین از  نوشتن خوشم می آید....این هم نوعی گره زدن بی دردسر است که از مرزهای زمان و مکان میگذرد.... زیبا نیست ؟

[نمی گویم سنگدل بودن خوب است ابدا...و از صمیم قلبم بابت همه‌ی آن برخوردهای سنگدلانه متاسفم ازهمه شان....من عالی و کامل نیستم....ولی در تلاشم بهتر باشم....منظورم این است که.....همه تلاش می کنند بهتر گره بزنند.]

 

پ.ن: دنبال راهی ام شخصیتهای داستانی مورد علاقه ام رابه چیزی بیشتر از خودم و خودمان  گره بزنم...... فکر کردن به این موضوع لبخندم را پهن تر میکند.

در آینده راهی سراغ داری؟ :)))))

هیچوقت هیچوقت هیچوقت حق فراموشی کیم راک سوک کیل هینتوس ناز سخاوتمند ، کیم دوکجا دوست داشتنی بیش از حد مهربان و لومینوس عزیز خجالتی را نداری :)

آسیل را که محال است فراموش کنی درسته؟:∆

این روابط گره های ارزشمندی اند.

 

ب.ن:احساس میکنم نوشتن این نامه سنگدلانه بود.....

شاید احساس سنج ام خراب شده؟