Голубой 一见钟情 fllowo me
Utopia
Utopia
امید رویایی بیدارکننده است.
君 の 風
君 の 風
君 の 風

君の髪をなびかせる風になって

君を無邪気に色付けてみたい

君の涙を乾かせる風になって

君を綺麗に輝かせたい

今すぐにでもギュッと

近すぎても もっと

真っすぐにだけずっと

いつも君の側で

痛みとよく似た胸の鼓動

多分これは

ともう気付かされている

💙

اتاق کلمات
اتاق کلمات
اتاق کلمات

دنیای من شبکهٔ درهم‌تنیده‌ای از کلمات است، عضو را به عضو، استخوان را به زردپی، و افکار و تصاویر را به هم متصل کرده است. وجود من متشکل از حروف است، شخصیتی که با جملات خلق شده، ساخته و پرداختهٔ تخیلات داستانی است.

قدرت کلمات در استفاده خردمندانه از آنهاست .

درست انتخاب کن من عزیز .

 

نقل قول
نقل قول
نقل قول

قرار نیست چیز زیادی بگم تا خسته بشی .

فقط.....اینکه از راکد بودن خسته شدم ‌مهم نیست چقدر تلاش کردم ،نتونستم حتی ذره ای موج بردارم.مشکل نه از نیزار اطرافم بلکه از لجنزار درونم بود . خودم با خودم صادق نبودم . درونم گلی و آلوده بود . نتونستم خودم رو باور کنم ولی حالا..... طوفان نزدیک شده و من ....من باید از طوفان بگذرم . 

چاره ای جز این نیست .درسته....اما این بار من ...خودم رو میپذیرم .دیگه نمیخوام به اینکه درسته یا نه میشه یا نه میرسم یا نه فکر کنم .می‌خوام به این فکر کنم که من همه توانم رو دارم میذارم‌.

به قول کافکا من بعد از طوفان شبیه من قبل از طوفان نخواهد بود .

پس ترسی نخواهم داشت . من از همه توانم میذارم تا زنده بمونم و روزهای بهتر و آفتابی بعد از طوفان رو ببینم.

این یک قول برای خودمِ.

برای چشایر .

برای آینده.

پ.ن:کی می‌دونه شاید بعد از طوفان به سرزمین اوز رسیدم؟ 

پس نباید بزارم جادوگر خبیث سنگم کنه تا از درون طوفان به بیرون سقوط کنم.

من بهت ایمان دارم چشایر . بیا درست انجامش بدیم باهمه توانمون.

تا زنده بمونی و زندگی کنی.❤️

می‌دونی ؟من باور دارم تو میتونی...آخه چرا تو نه؟ تو میتونی!

پیوست
پیوست
پیوست

پروانه ها ... گل ها ... پریان...جادوگران .....گربه های سخنگو ...جغد های نامه رسان ...خانه های شکلاتی ...اسب های پرنده ..افسانه ها ...... هیچکدام در دنیای بیرون ، جایی ندارند . دلهای سنگی و اندیشه های یکنواخت مردمی که خود را پر مشغله و پر دغدغه میخوانند هیچ جایگاهی برای خیال و رویا قائل نیستند .

 

حالا در اینجا ایستگاه فانتزی من مستقر خواهد بود . مکانی برای نوشتن تخیلات ،افسانه ها، ماجراجویی ها و نتیجه گیری هایم. در این مکان رویاهایم را ثبت میکنم تا شاید روزی وقتی زمان همه چیز را در خودش بلعید مسکنی شود برای افکار رنگی ام.

cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - سه شنبه, ۳۰ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۴۷ ب.ظ
  • ۹۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

گرده های شیرین

   آسیل !

اینکه کنترل احساسات ام دست هرچه که الان هست ، افتاده ، جالب است .

راستش مدتی برای اصلاحشان تلاش کردم ، اما خوب..چطور بگویم؟ به طرز قلقلک آوری سرگرم کننده است . 

تمام هفته گذشته احساس پوچی می کردم ، کم کم داشتم به این فکر میکردم نکند ناخودآگاه ام چیزی را ازدست داده خبر ندارم .

اهالی رویاهایم هم مثل همیشه می خواهم معذبم کنند ، من نقش خوب را بازی میکنم تا آنها نقش  قهرمان شرور را پر کنند ...

   کجا بودیم راستی؟ بله !بخش جذاب نداشتن کنترلی برای حس کردن آن حسی که می خواهی این است که حوصله ات سر نمی رود ، سرگرم کننده است ..این را دوباره گفتم می دانم ...فقط اینکه واقعا سرگرم کننده است.

وقتی به این فکر می کنم چطور در آن روزهای خوب و آرام که هیچ مشکلی نبود با حالی که از درون حس پوچی می کردم همه آن روزها خندیدم و لبخند زدم تا خودمان را راضی کنم یا اینکه چقدر سخت کار کردم جلوی خمیازه کشیدن های و سردر هایم را بگیرم آن هم وقتی می توانستم به عنوان بهانه ای قابل قبول برای خوابیدن های طولانی استفاده شان کنم ولی باید در روزهای خوب خوب و خندان و مفید حرکت می کردم .

    به این فکر می کنم به کدام سازمانی برای گرفتن مدال ، تقدیر نامه و اسکار مراجعه کنم...دفتر مشاور گربه ای رفتم ..گفتند از این ها ندارند....واقعا حیف است جایی نیست که از ما تقدیر کنند.

یا فکرش را که می کنم امروز چندین صحنه ناراحت کننده گذشت .

مثل اینکه مجبور شدم تمام کارهای ناراحت کننده و گذشته نفرت انگیزم را برای سیو بازگو کنم ، وقتی اشکش در می آمد ناخودآگاه خنده ام می گرفت ...بعد وقتی خنده ام را می دید اوضاع ناجور می شد و من باید متقاعدش می کردم خندیدم ولی فرمان از خودم نبود ........برای اینکه کمک اش کنم برای من همدردی کند باید چهره ای غمزده می گرفتم ولی هرچقدر صحبتمان طولانی تر می شد من می خواستم بلند تر بخندم ....

اینجا بود که فهمیدم حداکثر نصف ماجرا ها و سوءتفاهم هایی که ملت در برخورد با من برایشان پیش می آید ، تقصیر همان اتاق کنترل عزیز است.

   سیو اصرار داشت این یک اشتباه است که درون من شکل گرفته ولی مگر می شود درون اشتباه اشتباه گذاشت ؟ اشتباه چیزی بیشتر از یک نقص قوانین پیش پا افتاده تکراری مهم نیست . پس می بینم من فقط به روش خودم سعی دارم کمک کنم...اما این فقط باعث بدتر شدن اوضاع شد .

بعد از آن هم خبرهای ناراحت کننده اصرار داشتند هجوم بیاورند اطرافم...همان چیزهای تکراری همیشگی...

این جاست که نقش اتاق فرمان مهم می شود .

   تمام روز انگار منتظر لحظه ای برای ترکیدن از خنده بودم . انکار ته قلبم اکلیل جمع شده باشد .اما چون من باید آدم ناراحت و سردرگریبانی به نظر می رسیدم تمام روز سعی کردم به ماهی های که برای پلو شوید عید خورده می شوند فکر کنم....اینکه چقدر غریبانه سراز تور و بعد حوض و بعد بشقابمان سر در می آورند ...چه آرزوها که نداشتند..شاید می خواستند مرغابی باشند یا نهنگ؟ 

اینطوری می توانم حفظ ظاهر کنم...

 اما سخت است...صدای قلبم از خوشحالی نمی ایستد....حتی الان هم به طرز وسواس گونه ای منتظرم ماه ناگهان کامل شود و مرا برای صحنه ای فرا بخواند.صحنه ای که در آن همه جا سکوت و است و ما زیر درخت های سر به فلک کشیده می رقصیم ...

   می دانستی چقدر رقص زیر ماه جالب است؟ آن هم روزی که این همه چیز برای سردرد داشتی و هوا به شدت سرد و دلگیر است!

برای همین می گویم ، خیلی سرگرم کننده است. از آن شب که با آرپل آشنا شدم احساس میکنم به طرز جالبی از این متناقض بودن های افکار و اعمالم دیگر حس بدی نمی گیرم...دیگر حوصله ام سر نمی رود . این مهم ترین و بهترین نکته ای است که پیدا کردم.....

آه به هر حال اینها چیزهایی نیستند که بشود به سیو گفت....

احتمالا باز هم می خواهد برای من گریه کند آن هم وقتی به من حق گریه کردن مقابل اش را نمی دهد...خیلی مسخره است ... الان که فکرش را می کنم .......تا حالا یخ شکلات داغ با پرتقال امتحان کرده ای؟ 

چنین روزهایی به شدت می چسبند .....

حیف امشب ماه کامل نیست..

   دلم یک رقص بی روح زیر نور ماه می خواهد.

دلم پر پر می زند خیلی خوشحالم...چرا؟ 

وای ! شاید نیمه دیگرم دارد شیرینی می خورد .

آسیل همه آنچه نوشتم خواندی؟

:) 

  دلم می خواهد برایت گز بفرستم.

تو از چیزهای چسبناک بدت می آید ....چرا؟

پ.ن: حرف از چسب شد ...می دانی مدام آن قسمت از آهنگ روزهای رویایی توی ذهنم پخش می شود که: 

یک بوسه بیشتر به من هدیه بده ،چون شیرینه ، به هر حال با طلوع رویاها محو می شوند ....

خیلی ریتم اش چسبناک است ....

پ.پ.ن: اوه آسیل این تماما یک شکرگذاری بود ، واقعا ممنونم. از همه چیز

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۳، ۰۶:۲۵ ب.ظ
  • ۱۱۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

احساسات انباشته شده

  چنین روزهایی دلم می خواهد بگویم باید رفت و نیست شد ،آسیل.

می گویند این چنین لحظات باید بیشتر بنویسم ولی همانطور که قبلاً برایت توضیح داده بودم انجامش آسان نیست ..‌.

هوای سرد و سوزناک زمستانی در این مواقع دلچسب می شوند . وقتی ریه هایم را تا آخرین قطره با هوای سرد پر می کنم سوز دلم کمتر می شود ، این خودش جای شکر دارد.....

  کاش می شد همه« این» ها  را هم درست جایشان کرد ته اعماق دریا.....یا شاید گذاشتند در این سرما یخ بزنند و در سحر خرد شوند....

ولی می گویند برای داشتن آرامش و شادی بیشتر باید اینها را هم بخشید که هیچ با خوشحالی استقبال کردشان....

فراموش کرد کردارهایشان....

بخشیدشان.

   آه آسیل.....چرا اینقدر زندگی انسانی پیچیده است؟

کسی را که دوستدارم دوستم ندارد کسی را که نمی خواهم مدام پا پیچ می شود ، کسی را که نمی شود  باید بخشید ولی کسی که می خواهم قرار نیست مرا ببخشد؟ از بین تمام این موارد بیشتر از آنهایی بدم می آید که تظاهر به پرستو می کنند ولی درباطن مار بودند...هرچند انتخابشان به پرستو ظاهر شدن هم گستاخانه است !

   باید همه تلاشم را برای دوست داشته شدن و دوست داشتن صرف کنم ولی به راحتی باعث سوءتفاهمات وحشتناک و البته مورد محبت قرار نگرفتن ها می شوم ...چقدر تحقیرآمیز...اگر شخص سوم داستان خودم بودم همه را برای راحتی خودم پاک می کردم .

اگر دیگر حروفی نباشد صورت مسئله ای هم نخواهیم دید.

   وای آسیل !شاید روزی در جهانی مجهول اسم جالبی مثل کریستال داشتم آن وقت زندگی نامه ام را با عنوان چطور بیشترین فشار موثر واقع می شود منتشر می کردم...

حالا این فشار برای من موثر است یا دیگرانی که اطراف من نشستند ؟شاید هم من اطرافشانم؟

‌ گفتم حرف زدن راجع به این احساسات وقیحانه است. اگر با پاک کردن بقیه مشکل حل می شد همه مان پاک کن آفریده می شدیم ، ولی نمی توانم از فکر کردن به این موضوع دست بردارم . 

چرا انسانها اینقدر آزار دهنده عمل می کنند ؟

از آنجایی که من هم نوعی انسانم آزار دهنده عمل می کنم.چرا این کار را می کنم؟ 

نسبت به خودم و دیگران آزاردهنده شده ام؟ به هر حال فکر کردن به این موضوع چه فایده ای دارد؟ 

  می دانی آسیل ؟ امان آرزویم این است یک کتابخانه بزرگ در جنگلی دور افتاده احداث کنم که تنها متقاضی و کتابدارش خودم باشم . حتی شاید در اعماق آن جنگل جادوگر دور افتاده و خواب آلودی مثل آرپل پیدا کردم ؟  چقدر دوست داشتنی و آرامش بخش است!

در چنین روزهایی تنها با چنین فکر های دور دستی افکارم از فکر های بی شمار بی سر و ته و مغموم دست بر می دارند.

 آسیل در ماه هم از این اینها دارید ؟ امیدوارم نداشته باشید .

ماه همیشه باید رویایی بماند‌.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - جمعه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۲۵ ب.ظ
  • ۱۳۷ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

گاهی از همان گاهی ها

    گاهی به گنجشکان حسادت میکنم ، به آزادی شان ، به باهم بودن هایشان ، به همهمه های گرم بینشان.

گاهی به درخت‌ها حسادت میکنم ، به صبرشان ، به سکوت سبزشان ، به ارامششان ، به پیوندشان .

گاهی به ابر ها حسادت میکنم ، به وابسته نبودنشان،به رهایی شان ، به بلند نظر بودنشان.

گاهی.....و گاهی...شاید هراز گاهی........

بین همه این بودن ها و نبودن ها.....

از بن این فعل خسته می شوم.

   آسیل!

گاهی تنها استفاده از کلمات هم سخت به نظر می رسد .

گاهی ....

گاهی.

    گاهی بزرگترین مسئله گم شدن ام در این مجاز ها نیست بلکه گم کردن خودم در رشته های پیچ خورده ای است که مجموعا من می شوند...

   نا امید بودن و ترحم کردن همان‌قدر پوچ و بی ارزش به نظر می‌رسد که پر کردن دل با قیر و منتظر ماندن برای تراووش جوانه ها ی سبز.

   قلبی که از امید پر شده باشد همیشه می درخشد و می دانی که من چقدر عاشق این درخشش های سفید هستم ، آسیل.

شاید همین باعث وسواس ام شده باشد ولی دست برداشتن از این امید که شاید همه چیز درست خواهد شد غیر ممکن است.

    ماهی کپور لیان را یادت هست ، اسیل؟

من هم احمقانه به دنبال مسیری رفتم که نیست...حالا که جای زخم ها هیچگونه پاک شدنی نیست چه کار باید کرد؟ 

باید ادامه داد...باید شنا کرد ، باید پرید ، باید پرکشید، باید خودم بودن را پیدا کنم.

   این گاه به گاه بودن گاهی ها کار دستم داده .

راهی برای دور زدنش بلدی ؟ 

پ.ن: می دانم قرار است هیچوقت جواب ندهی ، فقط می خواهم بیشتر به من فکر کنی . حتی اگر تنها خیال من باشی . به هرحال سررشته های احساساتمان حتی از زمان و مکان هم فراتر می رود تا چرخدنده های سرنوشت را به توقف یا تحرک وا دارد ، پس رساندن یک جمله برایش کاری نخواهد داشت .

Notes ۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - پنجشنبه, ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۸:۴۹ ب.ظ
  • ۹۵ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

کلاف کلاغ

    آسیل ، عزیزم.......

راستش برای نوشتن این خاطره ها دو دل بودم .میخواستم فقط برای خودم نگاهشان دارم ولی می دانی...بدجوری روی ذهنم سنگینی می کنند ،پس....بیا این نامه را بخوان و بعد وانمود کن هیچوقت چنین چیزی را باهم مرور نکردیم .

   مثل یک گربه چاق دراز کش شده بودم روی فرش، داشتم تلاش می کردم برای چشایر توضیح بدهم که ذاتا راحت طلب نیستم ولی انگار در مغزم برنامه اشتباهی پردازش کرده باشند ، دچار طرز فکر مسمومی شدم که هرچقدر می گذرد در لایه های عمیق تری ریشه میزند. در همین حال بود که آکیرا ناگهان دلش خواست قفسه کارهای عقب مانده را بهم بریزد تا با بی رحمی این را به رخم بکشد «بهانه ها خیلی زیاد اند» اینجا بود که دیگر هرچقدر هم توضیح می دادم فقط نگاه های سرد آکیرا و خنده های پیچ خورده چشایر نصیبم می شد .

جای شکر داشت لونا آن موقع خواب بود وگرنه یک به سه محال بود دوام بیاورم.

از توضیح دادن دست کشیدم و رفتم تا کارهای عقب افتاده پخش و پلا شده در کف ذهنم را دوباره طبقه بندی کنم که دیدم اِه! امشب برنامه داشتم به مسجد سر بزنم.

    بعد از بایگانی کردن سریع کارهای عقب افتاده و نادیده گرفتن بحث باز مانده بین راهنماهای نرم و سخت گیر ذهنم ، خیلی زود دست خواهرم را گرفتم و باهم به سمت مسجد رفتیم . این روزهای سرد یکی از مشکلاتم همیشه این است که نمی شود زیر چادر لباس گرم زیاد پوشید وگرنه با گوژ پشت نتردام اشتباه گرفته می شوی :)

برای همین تمام راه از سرما آزرده شدم .

   مثل همیشه مراسم با نیم ساعت تاخیر برگذار شد . حین مراسم که پای صحبت شیخ نشسته بودیم مدام دستم را بالا می بردم تا ایرادات سخنرانی اش را بازگو کنم ولی یا او مرا نادیده می گرفت یا خواهرم اصرار می کرد دست پایین بیاندازیم......

آخر به قول فروغ هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست!

حالا ایشان هعی اصرار داشتند فلان دعا حفظ شود فلان ذکر تکرار شود ، آخر برادر من! کسی که درکی از آنچه می گوید ندارد ، کسی که باوری به آنچه که می گوید ندارد ، حالا شبانه روز هم تکرار اش کند در ثواب  با طوطی همسایه ام فرقی دارد؟ 

بعد هم که مثلاً می خواستند شادی کنند مدام صدای ضبط را همزمان با فریاد خواننده زیاد می کردند ، من که هیچ ، طفل های معصوم دو سه ساله هم از گوش درد فرار می کردند می رفتند طبقه پایین . من هم همراهشان هروقت صبرم می برید با دو به بهانه تلفن می رفتم پایین ....جشن نبود ...آن صدا و اکو‌لایز اش خود نوعی شکنجه بود ...

کسی هم نبود ما را بشنود ...بقیه هم انگار به این کارشان عادت داشتند. آخرش هم که آنقدر دستم را بالا بردم تا ببینند ، انگار نه انگار با جمله خوب ببخشید برای خواهران ..آخر نمیشه ، سخت است دیگر گذشتند.....

یکی نبود بگوید یعنی چه؟ 

به هر حال فکر میکنم خیلی خوب می شود اگر در چنین مراسمی به چنین چیزهای بیهوده کم اهمیتی هم توجه کنند .

بعد مراسم هم از هوای خنک شب لذت بردیم . قصدمان خیر بود که از کوچه های تاریک و خلوت سر درآوردیم با یک ببخشید و‌شرمندگی خودمان را خلاص کردیم....واقعا ناراحت شدم ، از اینکه حتی آن کار راهم درست به اتمام نرساندم ، بالاخره من قرار بود پس به کمک چه کسی بخورم؟

خواهرم که نا امیدی ام را متوجه شد پرسید می خواهی بدویم؟ 

این سوال آنقدر شیرین و دوست داشتنی بود که نزدیک بود از خوشحالی همانجا وسط کوچه روی زمین غلط بزنم :)

گوشه دامن چارخانه ام‌را تا آنجا که می شد بالا گرفتم و با دو دویدیم . هرچقدر جلو تر می رفتم با هر دم از سرمای هوا شش هایم بیشتر درد می کشیدند ، کم کم به نفس تنگی رسیدم و....

ایستادم .

خواهرم با تمام سرعت می دوید . یک لحظه احساس کردم کلاغی باز مانده از دسته شدم ، این فکر ناگهانی آنقدر غمگینم کرد که گریه ام گرفت . آخر یک کلاغ جا افتاده کجا برود؟ کجا دارد برود؟ حالا که شب شده اسیر جغدها نشود !‌ 

بعد وقتی دیدم انتها مسیر برگشته و برایم دست تکان می دهد یادم افتاد من کلاغ نیستم! از خنده دوباره اشکم آمد.

فقط اینکه فهمیدم به هیچ عنوان از کوچه های تاریک و خلوت خوشم نمی آید ، انگار هرگوشه اش خیالی کمین کرده تا در توهم خویش غرق ات کند و از اینکه به خودت اتهام متوهم بزنی ریسه برود.

   با عجله قدم برداشتیم ، دلم می خواست باز هم می دویدم ولی خواهرم مانع می شد . با لبخند می گفت اگر کمی بیشتر بدوی دیگر نفس نمی کشی . با تعجب نگاهش کردم . هنوز هم گاهی در شوکم ، از اینکه چقدر سریع بزرگ شدند ، چقدر سریع  تکیه گاه ات می شوند ، چقدر سریع دور می روند ......و چقدر راحت این را فراموش می کنم .

    زیبایی مسیر را نمی دیدم فقط به این فکر می کردم قبل نیمه شب باید به خانه می رسیدیم .

حالا چرا قبل نیمه شب ؟ چرا قبل یازده یا ده نه؟ چون مدام اه‍نگ (همه اتفاق های بد نیمه شب رخ می دهند عزیزم ) در ذهنم نجوا گونه پخش می شد . واقعا از ته قلبم امیدوارم که این فقط یک شوخی شرورانه باشد اما اخبار قتلی که هر روز با پدرم  می خوانیم خلاف این را می گویند....

به هر حال هیچ چیز ترسناک تر از آدم نیست...

تا رسیدیم خانه از سردرد کلافه شدم ، هنوز هم سردرد دارم .

سردردی که نمی دانم از صدای بلندی بود که پخشش کردند یا سرمایی که شهر آلوده را احاطه کرده....

به هر حال ترکیب دوتا از بزرگترین چیزهایی که گریزانم می کنند باعث شد تمام روز دلم بخواهد گریه کنم . برای درخت ، برای گنجشک ، برای نژاد پرستی پایتختی ها ، برای آسمان آلوده ، برای مردم حریص در لجن فرو رفته ، برای خودم ، حتی برای درخشش نور از پنجره.

انگار کلافی از کلاغ ها گلوله کرده باشند انداخته اند ته مغزم...پر سروصدا است،پرسرو صدا است ، پر سرو صدا است.....

پدرم می گفت حواس ام هست داری کم کم نا امید می شوی دَنسِه خانم......

با بغض نگاهش کردم ....هرچقدر هم به لبخند کیلوا یا ذهن باهوش کیل فکر میکردم برای وانمود کردن به خندیدن کافی نبود . تازه صدا کردن ام به آن صورت باعث پدید آمدن حس نوستالژی عجیبی شد .

این جور مواقع واقعا مستأصل مستأصل ام.

شاید پدرم این راه احساس کرده بود؟ مثل یک جور حس ششم پدرانه ...؟ یا شاید هم دیده بودنش.....مثل همان حس مشاهده و پردازش آگاهانه...

گفت می دانستی خیلی به تو غبطه می خوردم؟

من و تو انسانهای احساسی زودرنجی هستیم اما تو با لبخند پنهانش می کنی و قوی ظاهر می شوی درحالی که من اسیرشان می شوم و خودم را پنهان می کنم.

خیلی زود است ...اینکه الان بخواهی از پرواز کردن متنفر باشی .

باید دور خیز کنی و بپری ، نه اینکه به دور خیره بمانی و بشکنی .

چین خوردگی های کناره چشمانش خیلی دوست داشتنی بود .

می توانستم موج های غبار شنی چشمان کاراملی اش را واضح ببینم.

چنین کهکشان بزرگی مقابل من بود ...پس من چه بودم؟ فقط یک تاریکی بی انتها؟ از نگاه گرم و صادقانه اش خجالت کشیدم.

صدای خنده های چشایر ،آکیرا و لونا  در سرم می پیچید . انگار منتظر بودند جواب درست را پیدا کنم.

نمی خواهم نا امیدشان کنم ، نا امیدم کنم ...چنین حقی ندارم.

    من نباید باز بمانم آسیل، من باید  باز باشم.

هروقت این را فراموش کردم؛ مثل دیشب بیا و یاد آور شو :)

می دانی که من یک احمق فراموش کارم .

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۱۷ ق.ظ
  • ۱۰۰ : views
  • ۰ : Likes
  • ۰ : Comments
  • : Categories

به شعله نقره ای من

آسیل ، ستاره ی عزیزم!

گفته بودم روزهای سرد شیر گرم و کیک جای خالی قلب را به خوبی گرم نگه میدارند؟..... خب امشب به همین دلیل دست به پختن زدم.

مدت زمانی که در انتظار پخته شدن کیک شکلاتی نشسته بودم ، نامه هایی که در این ایستگاه و جنگل آبی برای تو نوشته بودم را می خواندم..... 

راستش از اینکه این همه پیش ات گلایه کردم شرمنده شدم...ولی خوب می دانی آسیل ، تو تنها فردی هستی که تمام رازهایم را می دانی ...... با اینکه گاهی شک می کنم که شاید تو تنها زاده تخیلاتم باشی....و شاید من سزاوار داشتن تو نیستم و هیچ وقت نداشتم ات....

یا اینکه شاید هیچوقت هیچکدام از نامه هایم را نخواندی .......

و یا تصور اینکه تو هم از من گریزان شدی و به شدت اندوهگین ام می کنند، سیل ! من همه تلاش ام را می کنم تا تو را گم نکنم...

تک تک خواب‌هایی که در آن حضور داشتی هنوز شفاف به یاد دارم...تک تک جملاتی که به من گفتی ..حتی هنوز سرمای یخ زده ات  را سر نوک انگشتانم احساس میکنم.

من به ادامه این  نوشتن برای تو به شدت نیازمندم....اما فکر به اینکه ناراحت ات می کنم باعث می شود بفهمم که چقدرخودخواهم.... و متاسفم.

من حتی وقتی جوهر آبی هم ندارم در جنگل آبی برایت می نویسم...خیلی گستاخانه است نه؟ 

می دانی سیل ..در این دنیا هرچیزی تمام می شود ...چون این دنیا فانی است ، پس فکر میکنم صبر تو هم از من روزی تمام می شود .

گاهی هرچقدر هم که لبهایم را به اصرار خنده می کشم ، چشم هایم لجوجانه خیانت می کنند تا سرخ بمانند و ببارند..

در تمام این لحظه ها من با نامه نوشتن در جنگل آبی برای تو انبوهی از سوالهای متناقض کوچک و بی اهمیت را قطار کردم.... به خاطر این نیست که اذیت ات کنم ،مطلقا نه! 

می دانی من فقط می خواهم کمی بهتر از بد و خوب باشم....

و برای این به تو نیاز دارم....صرفا اینکه هر شب مرا ببینی کافی است...شکستن آیینه ها یا ماجراجویی های بی سر وپایی که انجامشان دادم فقط برای این بود که مطمئن شوم دستم را رها نمی کنی....

همان‌قدر که تو به دنبال انعکاس های کهکشانی می گردی ، من دنبال راهی برای پرواز هستم....خب پس نمی شود این را یک جوری معامله دوسر برد حساب کرد؟ 

کتابخانه ی ذهنم بدون تو و آکیرا و لونا و چشایر واقعا سرد به نظر می رسد .....همان‌قدر که آن سه گربه شگفت انگیز هروقت نیازشان داشتم راهنمایی ام کردند به تو هم بابت بودن و همراهی کردن هایت بدهکارم....

وقتی به این فکر میکنم که شاید یک روزی فراموشی گرفتم و بعد توهم همراهشان ناپدید بشوی به شدت افسرده ام می کند ..برای همین از همه نامه هایی که برایت نوشتم یک کپی دارم ، تا نگهدار یادت باشم.

....تو برای من عزیزی. از اینکه با نامه هایم معذب و اذیت ات می کنم ، از اینکه در خواب هایم تعقیب ات می کنم ، از اینکه تورا به افکارم گره زده ام متاسفم ،اما این عذاب وجدان ناگهانی نمی‌گذارد تا دست از سرت بردارم....

می دانی اگر بخواهم برایت توضیح بدهم برای من تو مجموعه ای از رنگهای طیف آبی تا خاکستری شفافی....دقیق تر اینکه من همیشه مجذوب لحظه هایی می شوم که تشخیص آبی یا خاکستری بودنت سردرگم ام می کند.

حس سوزن سوزن شدن از سرمای اطرافت مرا مطمئن میکند که هنوز زنده ام....

و اینکه همیشه دورتر از من ایستاده ای مرا به دویدن وا می دارد ...

همه اینها باعث می شود برای بودن ات حریص باشم.

فکرش را بکن شاید تو فرشته نگهبان من باشی؟

از کجا مطمئنی که نه؟

برای همین می گویم ...بیا هیچوقت دست از سر هم بر نداریم♡.

لطفا این دختر سر به هوا پر حرف را کمی بیشتر تحمل کن ...حداقل تا وقتی از این جهان بروم.

Notes ۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
cheshiere Mss
cheshiere Mss
  • پست شده در - شنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۳۰ ق.ظ
  • ۱۷۴ : views
  • ۰ : Likes
  • ۱ : Comments
  • : Categories

شکلات داغ

هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی قهوه مصرف می کنم به جای اینکه بیدار بمانم زود تر خوابم می برد...

یا اینکه چرا شکلات تلخ یخ زده اش شیرین می شود.....

شکلات داغ بی اندازه بی مزه است....

و شیر گرم خیلی دلگرم کننده است ....

شیرینی هایم بی شکل و بد قواره از کار در می آیند ...

یا اینکه چرا همه چیزهایی که دوستشان دارم شیرین اند....

فکر کردن به اینها چیزی را هم درست نمی کند...فقط مرا در لایه های عمیق تری از ترس دفن خواهد کرد.

ترس از اینکه نکند من مشکلی دارم؟نکند همه چیز واقعا به خاطر من شروع شد؟ نکند از من خسته شوند؟ نکند .....نکند یا نکنم؟ شاید همه اینها توطئه خودم باشد؟

همه این آشفتگی های کوچک کلافه ام می کنند....مثل گلوله های کاموایی که توی کمد حبسشان کردم یا دانه های سنگی زینتی که درون جعبه ها مخفی شان کردم.....آنقدر در تاریکی محبوس شده ام جمع می شوم تا حداقل چند سانتی خورده خاک پشیمانی ها و حسرتهایم احاطه ام کند.

چنین مواقعی دلم می خواهد با قلمو ام بیفتم به جان لنز دیدگاهم ، یکبار قرمز اش کنم بعد طلایی مشکی، شاید بنفش و سبز یا سفید و صورتی ...بعد با ته رنگی از سبز و آبی قابش تکمیل می شود آماده استفاده دوباره .

اعماق قلبم فکر می کنم شاید هم فقط یک تناقض ام...تناقضی کوچک و شاید بی ضرر؟

همانطور که من شیرین دوست دارم ، خواهرم ترش ، برادرم تلخ و پدرم تند ...

همانطور که من سعی می کنم خوشبین بمانم ، خواهرم حسابگر ، برادرم منفی نگر و پدرم زود جوش است

همانطور که من کلاسیک دوست دارم ، خواهرم جاز ، برادرم سنتی و پدرم بی کلام

همانطور که همیشه با همه این تفاوت‌ها کنارهم کامل شدیم....

شاید همینطور که ادامه بدهیم همه چیز به انتهای درخشانی برسد؟

انسانها تغییر می کنند ، نمی گویم از اول این بودیم یا تا آخر همین خواهیم ماند......

فقط ....باور دارم روزی می فهمم چرا ..

و شاید در انتهای آن روز همه چیز به خوبی بچرخد ، همه به زیبایی بخندند و دیگر روزهای آرام شاد تری کنارهم داشته باشیم.

ساده به نظر می‌رسد ولی وقتی در متن کار قرار می گیری پیچیده تر از آنی است که تصور می کردی ، درست مثل پختن دونات.

مقدار زمان ورز دادن ، مقدار شکر ، گلاب ، تخم مرغ مصرفی ، میزان حرارت ، طرح نهایی......هرچند لذت بخش است و دوست داشتنی ولی مدام سعی می کنی خودت را دلداری بدهی که طبق دستور پیش رفتی پس نتیجه همان خواهد بود ، در پایان چه چیزی خواهی دید؟

بعد هم که انبوهی تمیز کاری انتظارت را می کشد .

کل این پروژه دوست داشتنی و دلگرم کننده است ولی شاید به همان اندازه هم گیج کننده و مجهول به نظر برسد .

چنین لحظاتی است که می فهمم خیلی حیف است .....خیلی ناراحت کننده است ....این موضوع که لحظات حساس زندگی مثل لحظات حساس شیرینی پزی  موسیقی پس زمینه ندارد تا همراهی ات کند .

مثل شکلات داغ های پر شکری که بی مزه اند ، روزهای گرم و خوشبو اما نا امید کننده ای را هدر دادم.

از این بابت ناراحتم آسیل....