- پست شده در - پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۴۴ ق.ظ
- ۲۷ : views
- : Likes
- ۰ : Comments
- : Categories
با من بشمار
چرا اینقدر لبخند می زنی ؟
جواب نمی دهی __ فقط آرام تر،کشدارتر می خندی .
مثل همیشه.
انگار دوباره باید نگاهت کنم.
از چین های دور چشمت معنا بیرون بکشم .
تمام آن انحنا ها را به تنهایی تفسیر کنم.
مثل این است که نقابها زود ترک می خورند؛
مثل این است که بازی کردن پشت پرده ، هیجان انگیز تر از روی صحنه است ؛
مثل این است که در نور رقصیدن، سخت تر از تماشاکردن است؛
مثل این است که بر شروران شرارت کردن،خوشحال کننده تر است.
مثل این است که بازی کردن برای سرگرم شدن لذت بخش تر است.
مثل این است که شیرکاکائو از پاپ کرن سزاوار تر است.
اما سرزنش ام نکن اگر با کلاویه های تو همگام نیستم.
تبر برداشتن، سخت است .
درکِ شرارت واقعی، سخت است .
پیدا کردن دست هایی که پشت پرده نخ هارا می کشند، سخت است .
دیدنِ آنها که پشتِ آن نورِ رنگین پنهان شده اند،سخت است.
دنبال کردن خطوط محوی که ترسیم کردیم سخت است.
اما فراموش کردن دیالوگ هایی که بارها تمرین کردیم ــــــ دشوار تر است.
امتحان نکردن طعم های جدید ، مانع میلم شدن هم خسته کننده است.
خودت بهتر می دانی طعم های تازه چقدر وسوسه آمیز اند.
حالا از من می خواهی نه تنها شاید های خودم که شاید های تو را هم بپذیرم؟
انگار با ضرباهنگ محکم ات می خواهی سرزنشم کنی، ولی من طفره رفتن را بلدم ، می دانی؟
هربار کلاه ات را اینقدر محترمانه تکانه نده .
کسی متوجه کنایه ات نمی شود .
با من از هیجان پرده آخر زمزمه نکن .
بهتر از هرکسی می دانی ما هردو اسیر این نمایشیم.
فقط جایی که تو ایستاده ای، درخشان تر است .
متعجب ام چطور کسی به دستکش های لکه دارت شک نمی کند.
همه انقدر مشغول پنهان کردن لکه های خودشان اند
که تو را نمی بینند.
به همین دلیل تو مفتخر ان طور مغرورانه ایستاده ای .
تو زودتر از همه فهمیدی؛
در عطر عود و آن دودهای سفید، حضورت را کمرنگ می کنی؛
نفوذ کردن را بهتر از من بلدی.
کاش یادم می دادی.....
چطور زیر ان همه نور و همهمه هرگز گرفته نشدی؟
کاش می شد خودت را می دیدی ، چرا اینقدر خیره کننده ای ؟
لکه سیاهی که به طرز دیوانهواری خیره کننده است، چه کودکانه برای جلب توجه التماس میکند —
و حتی از اشتیاق خودش هم بیخبر است.
باز، ضرباهنگت را تندتر میکنی؛
چطور فهمیدی دوباره طفره میرفتم؟
به طرز ماهرانه ای، نگاهم را منحرف میکنی.
انگشتانت روی پیانو می رقصند .
از متفاوت بودن نجوا می کنی،
وهمه محو لبخندی شدند
که مثل صاحبش بیش ازحد میدرخشد.
چه کسی باور میکند از عمیق ترین بخشِ تاریک آن پشتِ صحنه امده ای؟
مثل این است که با چشمک ها و شیطنت هایت می خواهی هشدارم بدهی .....
اما اینبار اشتباه کردی.
من می دانم.
تو .
تو به تنهایی.
تو اینجا از همه خطرناک تری .
خوشحالم اسمت را هرگز نشنیدم؛
دیدنت به تنهایی خفه کننده است ـــــ چه رسد به گفتنِ اسمی که مالِ توست.
برای همین ،
من هم یک شرورم.
امیدوارم
هیچوقت
به هم برنخوریم.
دیگر نه.