- پست شده در - پنجشنبه, ۱ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۱۰ ق.ظ
- ۵۳ : views
- : Likes
- ۳ : Comments
- : Categories
پای سیب یا نان سیب زمینی؟
چندمین اعترافنامهام را مینویسم؟
فکر نمیکنم شمردن اعترافنامهها کار درستی باشد؛
آنوقت انگار همان یک ذره ظاهر صادقانهای هم که دارند از دست میدهند…
اما میدانم دلم نمیخواهد گناه نگهشان دارم.
برای همین اعتراف میکنم.
امیدوارم جواب بدهد…
خیلی طولانی و مفصل.
همچنین نرم و گرم و ملایم.
پرخاشم نکند، اما روشنم کند که اشتباه میکنم.
بعد هم مرا تأیید کند و بگوید خودش هم…
نمیدانم، چیزی شده؟
اما کاش انتهای نامه را ننویسد.
هنوز تصورش نکردهام.
چه کسی؟
باز هم نمیدانم.
احتمالاً همان کسی که مدام جایی از ذهنم من برایش اصرار میکنم،
یا اوست که زمزمه میکند:
«بگذار ببوسمت.»
سوال این جاست که
میخواهم ؟
یا می خواهد؟
یا می خواهی ؟
ببوسمت....؟
فقط یک بوسه؟
...؟
چرا و چطور و اینها را من هم نمیدانم.
این نجوا الان چندین سال است، مثل همه آن نجواهای دیگر،
مهمان اتاق سیاهم شده و نمیرود…
مثل احساسی چسبنده که این روزها دست از سرم برنمیدارد.
و بار دیگر برای همین اعتراف میکنم؛
روشن کردن این موضوع مهم است،
وگرنه خودم را باز دچار سوءتفاهم میکنم.
پس…
این احساس از کجا آمد و شد راه انداخت؟
چرا اینقدر لزج و چسبنده و پرتقالی است؟
آیا خودش خانوادهای، ذهنی، چیزی ندارد؟
من که نمیشناسمش، نه؟
تابلوها مرا جا گذاشتند؛ کجا فرار کردند؟
حالا من جواب این سؤالها را چطور واضح کنم؟
بله… دارم زیگزاگ میروم،
آیا اشکالی دارد؟
خیلی دلم میخواهد یکبار هم که شده پنگوئنی راه بروم.
حداقل باید ویژگی زیگزاگ راه رفتن را داشته باشم دیگر…
این بهجای آن را نمیخواهم.
مسئله این است:
این تنها ویژگی باز شده و قابل استفاده است.
خستهکننده است و غیرقابل اعتماد،
تکراری و قابل پیشبینی،
بیاهمیت اما پرحاشیه.
چرا اینقدر شبیه هم هستیم؟
احتمالاً برای همین…؟
آه…
یادم میآید زمانی،
وقتی هنوز به این فکر میکردم
اژدهای زمینی قویتر است یا آبی
و چطور پروانهها قویترین جاسوسهای بالفطرهاند،
کسی که به نظرم معذبش میکردم
اما دست از سرش برنمیداشتم
چون از واکنشهایش لذت میبردم،
وسط پیادهروی دایرهمانندمان
از من پرسید چرا اینقدر آه میکشم…
البته من آه کشیدن صدایش نمیکردم؛
به نظرم «بازدم عمیق و ناگهانی» بهتر بود.
پس نصفی از زمان به این فکر میکردم:
من آه میکشم؟ آه؟
بعد هم گفتم نمیدانم،
و راستش را بخواهی هنوز هم نمیدانم.
هیچکدام از آنها و اینها را.
با اینکه سالها گذشته،
هنوز هیچ راهحلی برای حل این موضوع پیدا نکردهام.
و بعد جایی خواندم
آه روش دیگری برای صدا زدن خداست،
و از این جمله خوشم آمد.
پس فکر کردم شاید مشکلی با این عادت نباشد.
و راستش خیلی به آه کشیدن نیاز دارم.
شاعر میفرمایند که خنککنندهٔ حیات است.
چون من همیشه خیلی زیادی زیادهروی میکنم
و گاهی حتی خودم هم تحملش را ندارم،
و این آه کشیدنها
راه فرار سریع من هستند.
اختصاصی.
انحصاری.
اکتسابی.
انتسابی.
بنابراین آنقدرها هم مشکل نیستم.
بله… شاید تنها مشکل این باشد
که در تشخیص طیف رنگها خوب نیستم.
احتمالاً رنگ ندارم…؟
وگرنه چطور ممکن است اینطور؟
چرا نمیتوانم رنگ خودم را ببینم؟
برای همین مدام خودم را جایی میکشم
که " درستش" نیستم.
و بعد مدام باید از روی پالت
رنگ زرد و آبی و قرمز را روی خودم پخش کنم
تا حداقل کمی شبیه آن " درستش" باشم.
حالا این من هستم / بودم
که چسبنده بود / هست.
اما چطور میشود مسحور آن رنگهای درخشان نشد؟
آن سبزهای پاستیلی.
آبیهای عمیق.
نارنجیهای ملایم.
صورتیهای جوان.
سفیدهای شیری.
مشکیهای اکلیلی.
خاکستریهای خیس.
ولی من مجذوب آن بنفشهای ارغوانی شدم،
حتی اگر میدانستم
طیف یکسانی شاید نداریم.
فکر میکردم به هر حال
همه رنگها از پایههای یکسانی
به میزانی هرچند کم و زیاد دارند
و شاید نباید آنقدرها سخت گرفت.
در ضمن،گردههای طلاییبه طرز فوقالعادهای
با آن بنفشهای فریبنده جذاب بودند…
بیش از حد.
اما تلاش برای نلرزیدن و ثابت ماندن سخت بود.
گاهی فکر میکردم احتمالاً مغزم ما بین آن رنگها روی پالت جایی له شده رفته،
چرا که درکشان برایم سخت میشد.
قلبم درد میگرفت.
و…
خیلی شرمآور بود و هست.
برای همین نمیخواهم بیشتر از این
رنگهای پایه و میزانی که ترکیب کردم
تا بلکه به طیف یکسانی برسم را تشریح کنم.
نه.
فقط اینکه دلیل دیگری پیدا نمیکنم
تا برایم توضیح دهد
چرا نشستهام
صداهای ضبطشدهشان را گوش میکنم
و به جکهایی که
مابین صحبتهایمان بود
و آن زمان برایم خندهدار نبود
حالا میخندم
و عکسهایشان را زوم میکنم،
بهجای اینکه چتهایمان را باز کنم
و پیامهای تلنبارشدهشان را جواب بدهم
یا حداقل
از آن صدای بندهخدایم
برای صحبت کردن پشت تلفن
و شنیدن بیشترشان استفاده کنم.
مگر این نیست که من…
دلتنگم؟
پس چرا…؟
اما من که سزاوار این همه دلتنگی نیستم.
........
شاید فقط یک کلمهی سهحرفی را باید رمزگشایی و پیدا کنم؛
همان که نرم و ساکت و دلپذیر است.
فقط کمی
پ.ن:
چرا هر وقت جمع میزنم
فقط به تفریق میرسم؟
ولی من ضرب کردنها را خوب بلدم؛
وگرنه چطور زیادهروی کنم؟
پ.پ.ن:
متأسفم.